سالگرد پذيرش قطعنامه و اسارت سردار جاويد الاثر حاج احمد متوسليان
زمان : يكشنبه 28/4 ساعت 4:30 عصر
مكان : شيراز - تالار صدرا و سينا
( سخنرانان : حجت الاسلام انجوي نژاد و حميد داود آبادي ( از تهران

نامه يك فرزند شهيد به پدرش

اللهم الحقني بالشهداء والصديقين

براي مظلوميت هاي شهيد حاج قاسم دهقان

مرثيه اي از زبان فرزند حاج قاسم دهقان

بابا! سلام . خيلي دلم برات تنگ شده، مي دونم هر چي که مي نويسم زود مي خوني مگه خودت نمي گفتي که شهيدا آدما رو مي بينن ؟

بابا! مگه خودت نمي گفتي که دوست داري با بدن خوني بري پهلوي دوستانت؟

وقتي مي رفتي توي اون اتاق، تنهايي گريه مي کردي و همش مي گفتي : آقا مرتضي ، دست منم بگير، بچه ها منم ببرين، رسمش اين نبود ....

بابا! از وقتي آقاي آويني شهيد شد من ديگه خنده رو لبهاي خوشگلت نديدم. خيلي ناراحت بودي.

يادم نمي ره، وقتي خيلي بهت فشار مي اومد ، مي گفتي : آخه من که باهاش فاصله اي نداشتم ، چرا من نه ؟

بابا! تو که آخرش رفتي اگه آدما مي دونستن خدا اين قدر زود هر چي را ازش بخواي بهت ميدهريال مي ريختن دورت و ازت مي خواستن که براشون گنج درخواست کني !

بابا! پدر خوبم تو که خودت مي دونستي اين جوري مي شه، کاشکي يه کاري هم براي ما مي کردي !

بابا! يه وقت فکر نکني من از اين که تو ديگه بر نمي گردي ، ناراحت مي شم و غصه مي خورم !

نه ! نه که دروغه. راستش گريه زياد مي کنم. مخصوصا وقتي مامانو مي بينم که به عکس تو زل مي زنه.

بابا مي دوني کِي برات خيلي گريه کردم ؟ رفتم توي اون اتاقي که تو نماز شب مي خوندي ، سرمو گذاشتم روي همون سجاده ات و زار زار گريه کردم.

اون روز خواهر کوچکم از مدرسه اومد خونه، قهر کرده بود. گريه مي کرد. اولش خنديدم ، بهش گفتم : باز درستو بد خوندي ، توي کلاس اذيت کردي و معلم ....

ولي اون جيغ زد؛ دويد طرف مامان. حودشو انداخت توي بغلش. مامان دستپاچه شده بود. اولش نمي دونست چيه ، ولي بعد که خواهرمو ساکت کرد، بهش گفت : چرا گريه مي کني؟ مگه امروز جشن تکليف تو نيست؟ گريه ات واسه چيه؟

بابا مي دوني آبجيم چي گفت ؟ صداي گريه اش بيشتر شد ، باز خودشو چسبوند به مامان. حتما از من خجالت مي کشيد. مامان به من گفت که برم توي اون اتاق. من گوش مي کردم. مي شنيدم چي داه به مامان ميگه.

اون با هق هق گفت : امروز مدير مدرسمون اومد اسم دخترا رو خوند. اسم اونايي که قرار بود جشن تکليف برن پيش آقاي خامنه اي . اسم همه بچه هاي شهدا رو حوند. ولي اسم منو نخوند.

وقتي بلند شدم و بهش گفتم : خانم اجازه ، اسم ما رو نخوندين ... .

اون يه جوري نگام کرد. خيلي سخت، جلوي همه، جلوي فاطمه که باباش و داداشش شهيد شدن، جلوي دوستام، خيلي تند گفت : تو که بابات شهيد نشده ، اون مرده ... .

اينجا ديگه مامان بود که زار ميزد، مامان بود که خودشو انداخت تو بغل آبجيم.

بابا! اينا راست مي گن؟ تو شهيد نيستي؟ تو مردي ؟ کجا ؟ براي چي مردي ؟ توي دعوا که نبود !

تصادف هم که نکردي! سکته هم که نکردي! من خودم اينا رو خوب مي دونم. عکست رو که ديدم خودت از خاطرات جبهه ات برام مي گفتي! از اين که تو قتلگاه فکه، چطور نيروي هاي گردانِ تو زير بغل و آغوش گرفته بودي و اونا يکي يکي شهيد مي شدن. بابا! اون روز ياد حرفاي تو افتادم که مي گفتي سر دوستتو توي بغلت مي گرفتي، اونا شهيد مي شدن، تو گريه مي کردي . واي اون روز، هم مامان گريه مي کرد، هم آبجي.

بابا! مگه بدن تو از تير و ترکش پر نبود؟ مگه همين تو نبودي که يه دقيقه از درد آروم و قرار نداشتي ؟ مگه تو نبودي که گفتي : مي خوام همه اون روزاي خوبو به مردم نشون بدم. مگه نرفتي که فيلم بسازي تا ما بچه ها، وقتي بزرگ شديم، بدونيم فکه يعني چي. شلمچه کجاست؟ بابا! اگه تو مردي، خودت بگو و خيال ما رو راحت کن. نمي خوام پز بدم که بابام شهيد شده، ولي اين که، يکي ميگه بابات شهيد شده، روزنامه مي نويسه شهيد، ولي اون جوري خواهرمو اذيت مي کنن. من طاقت ندارم. بابا! ديگه صبر و عقل ندارم. اگه بار ديگه اينجوري بشه، اگه بار ديگه کسي نيشخند بزنه و بگه : باباي تو مرده است ؛ داد مي زنم : - آره ! بابا من مرد – بابا من ، پدر سه تا خواهر و برادرم، شهيد نشد. اون اصلا زنده نبود! باباي من نرفت جبهه که اسم شهيد روش باشه. باباي من مرد. هر جور که شما دوست دارين بگين. چقدر بايد به شما بپردازيم که دست از اين کارا بردارين؟

باباي من اندازه بچه اين و اون که معلوم نشد چه جوري مرد، ارزش نداشت که بغل امام خاکش کنن.

نمي خواد! بابام عاشق امام بود. ولي همين که نزديک آقا مرتضي خاکش کردن، براش خيلي خوبه. ديگه زير عکساي بابام ننويسن " سردار شهيد حاج قاسم دهقان " اصلا باباي من سردار نبود. کي گفته حاج قاسم دهقان روز 17 شهريور 57 ، اون حماسه رو انجام داد؟ کي گفته ساواک اونو گرفت و شکنجه اش داد؟ کي گفته اون کردستان بوده؟ کي گفته اون تو جبهه فرمانده گردان بوده؟ اصلا کي گفته حاج قاسم تاحالا تير و ترکش خورده بوده؟

کي گفته اون با حاج همت بوده؟ با حاج احمد متوسليان بوده؟ باباي من مرد تمام شد و رفت!

ولي بابا ! اين حرفا رو به اونا زدم؛ پهلوي خودت بمونه، من يکي خوب مي دونم تو کي هستي و چي هستي. درسته که هر موقع عکستو مي بينم، گريه مي کنم، ولي خوشحالم، مگه خودت نبودي که مي گفتي : من خوشحالم که دستام شهيد شدن، چون اونا الآن پهلوي خدا هستن ... راستي بابا اونجا چه خبره؟ اونجا که ديگه پهلوي شهدا هستي، مگه نه ؟! بابا! داشت يادم مي رفت؛ خوهر کوچکم؛ اون روز که تو مدرسه گريه اش رو در آورده بودن، با بغض به مامان گفت : مامان آقا من رو دوست نداره ؟ باباي منو دوست نداره؟ مامان گفت : " چرا خيلي هم دوست داره، اگه بابام شهيد شده و آقا شهيدارو دوست داره، چرا نذاشتن من برم اونو ببينم و بهش بگم : آقاجون، من دختر کوچولوي شهيد حاج قاسم دهقان هستم !