
سالگرد پذيرش قطعنامه و
اسارت سردار جاويد الاثر حاج احمد متوسليان
زمان : يكشنبه 28/4 ساعت 4:30 عصر
مكان : شيراز - تالار صدرا و سينا
( سخنرانان : حجت الاسلام
انجوي نژاد و حميد داود آبادي (
از تهران
نامه اي به يك فرزند شهيد
|
خواهر جون، سارای خودم سلام ! از درد گفته بودی ، دیدی چه مزه ای داره؟ مخصوصا آن دردی را که خدا تو جیگر آدم گذاشته باشه! آی خدا : قربون اون دردی برم که تو و فقط خود خودت به بعضی آدمها می دی ! باورت می شه خواهر جون و من و تو یکی از اون بعضی ها هستیم؟ از اون بعضی هائی که خدا بهشون درد داد اونم چه دردی. درد یتیمی می دونی یعنی چی ؟ یعنی خدا از میون همه بچه های عالم . از میون همه دوستان و رفقا. همکلاسی ها من و تو و امثال ما رو انتخاب کرده تا پدرامون را با سلام و صلوات ملائکه به مهمانی باشکوهش دعوت کند تا در نزدیکترین مرتبه قرب به وجه الله نظر کنند. و برای ما خودش مستقیما جانشین شود. {حضرت امیر در ادامه حدیثی مفصل که در باب مقام شهید از قول رسول خدا بیان داشته می فرماید :} خداوند می فرماید من جانشین شهید درخانواده او هستم ، هر کس رضایت آنها را جلب کند، رضایت مرا جلب کرده و هر کس آنها را به خشم آورد مرا به خشم آورد. خدا نخواست ما در دوران شیرین کودکی یا در دوران نوجوانی و جوانی پدر داشته باشیم تا برایش ناز کنیم. خدا نخواست پدرم سر سفره عقد در کنارم باشد و لباس سفیدم را ورانداز کند. و با .... مهربان همیشگی اش پیشانی ام را ببوسد و بگوید بابائی ایشالله خوشبخت بشی. راستش آنوقت که گفتند پدر عروس اجازه بدهند تا خطبه را بخوانیم. همه با دستپاچگی گفتند پدر عروس شهید شده. مادرشان هستند. چنان بغض کردم که داشتم می ترکیدم. به عکس بابا که زینت بخش سفره عقدم بود نگاه کردم. باریدم مثل ابر بهار. و می دوانم که تو هم خوب می فهمی که این لحظه چقدر سخت است. سارای عزیزم! خدا نخواست! پدرم در هنگام تولد بچه ام باشد و بچه ام را بغل کند و ببوسد و با او بازی کند. اون مهربون پدرامون رو گرفت و خودش را به ما داد. یعنی من خودم وکیل توام. خودم جانشین پدراتون هستم. ماز از نازهای بچه گانه محروم شدیم تا به درگاه خدا نازهای عاشقانه کنیم. ما جوانی نکردیم . چون خدا می خواست بزرگ باشیم. آنقدر بزرگ که فقط برای خدا ناز کنیم . وفقط با اون وارد معامله بشیم. آنهم چه معامله ای ! معامله ای که خودش گفته لن تبور . هرگز زیانی متوجه اون نیست. اگرچه او سر سفره عقدم نبود تا چادر سفید سرم کند وبرایم ذوق کند. اما خدا اینطور خواست که من و تو در اون دنیائی که هیچکس کسی رو نمی شناسه. حتی پدر از دختر فرار می کنه. پدرای من و تو به استقبال میان. و به ما می گن : بخاطر صبری که کردید بیائید تا چادر سفید عافیت را روی سرتون بذاریم. به که چه لذتی داره. این لذت کجا و اون لذت کجا ؟! اگه خدا نخواست که بابام بچه مو ببینه و براش ذوق کنه . بغلش کنه . عوضش من همیشه با افتخار قصه بابامو برای بچم تعریف می کنم. یکی بود یکی نبود . زیر گنبد گبود . غیر از خدا هیچ کس نبود .... " قصه بابابزرگ شهید " یه بابا بزرگی بود اسمش حسین بود. تو جبهه ها بهش می گفتن " شیر حسین ". اون 7 تا بچه داشت که خیلی دوست داشتند. وقتی از سر کار می اومد بچه هاش از سر و کولش بالا می رفتن و باهاش بازی می کردن. اما یه هو یک صدائی تو گوش همه بیدار دلان پیچید. مثل اینکه این صدای " هل من ناصر ینصرنی " بود که از دهان پسر فاطمه خارج می شد. آری روح الله. روح خدا. بابا بزرگ کم کم عاشق روح الله شد. وقتی روح الله (ره) حرف می زد بابابزرگ فقط گریه می کرد. کارش همیشه همین بود. کم کم عاشق شد. نمی دونم چه عشقی ! راستی چه عشقی بود که با اون هم عشق و علاقه ای که به بچه هاش داشت ( و زبون زد خاص و عام شده بود ) .... بود ؟ اون عشق خدائی بود. عشقی که با هیچ عزتی توی این دنیا عوض شدنی نبود. بابابزرگ رفت. رفت تا به اون صدا لبیک بگه. همون صدای هل من ناصر ینصرنی امام زمانش . آخرین روزائی که مهمون بچه هاش بود حرف نمی زد . فقط می خوند. خداحافظ برادرم هوای کربلا دارم مرادیگر نمی بینی که عشق نینوا دارم پاسدارم من محراب دعا سنگر من هست هنگام نبرد دست خدا بر سر من .............. وقتی بچه هایش ار را از زیر قرآن رد کردند و پشت سرش آب ریختند. فقط با نگاهش حرف می زد. حتی گریه های روح الله پسر کوچولویش هم او را از رفتن باز نداشت. بعد دست دخترم رو می گریم و اونو می برم به گلزار شهداء. اما قبل از اینکه مثل همیشه بدو بدو کنه و قبر بابابزرگو پیدا کنه. اول می ایستم و می خونم : السلام علیکم یا اولیاءالله واحبائه ... یعنی اول باید به بابابزرگ این طور سلام کنیم. سلام بر شما که اولیاء خدا و دوستان خدائيد. السلام علیکم یا انصار دین الله. السلام علیکم یا انصار رسول الله. السلام علیکم یا انصار امير المومنين و .... می بینی ! هر کس می خواد بیاد به زیارت پدرامون باید اول با وضو بیاد. بعد هم شروع کنه بخواندن زیارت .... در پایان هم بگه " فیالیتنی کنت معکم فأفوز معکم " . ای کاش من هم با شما بودم و با شما به سعادت می رسیدم. ای ناآروزی شیعه علی و آرزوی اولیاء خداست. و من برای بچم تعریف می کنم که قصه بابابزرگ شهید ، جاودان ترین ، واقعی ترین، ماندنی ترین و شیرین ترین قصه دنیاست. قصه زیبای قطره قطره های خون شهید. خون بابابزرگ. خون شیر حسین. همون خونهایی که روی لباس قشنگ پاسداریش ریخته بود. همان خونی که پیامبر (ص) فرموده : هیچ قطره ای در نزد خداوند دوست داشتنی تر از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود نیست.
اگه خدا نخواست بچه من بابا بزرگ مهربونشو ببینه، حتما برای این بوده که من بجای قصه شاه پریون و عشق شاهزاده و گدا قصه عشق واقعی ، عشق اصيل، عشق بالابرنده، عشق کامل کننده، عشق جاودان، عشق بابابزرگو براش بگم. برای بچم بگم که چی شد که بابا بزرگ با اون همه دلبستگی هایی که به ما داشت؛ چی شد که از همه چشم پوشید. از زن، فرزند، ماشین، خانه، پست و مقام و .... هیچکدام از اینها رو با یا حسین لحظه شهادتش عوض نکرد. به همه نه گفت. لا اله الا الله به دخترم می گم که چطور این کلمه معراج بابا بزرگ شد. به همه لا گفتن و به او ..... به هم پشت پا زدن و به حسین (ع) .... حیف بود که " شیر حسین " دست خالی و صحیح و سالم از جبهه ها برگردد. حیف بود که " بابابزرگ" در آخرین لحظه حیاتش سرش را روی زانونی اباعبدالله (ع) نگذارد. حیف بود که "شیرحسین" به این دنیا برگردد. این دنیا لیاقت او را نداشت. من برای بچه ام لالائی های قشنگی خواندم. تو هم برای بچه ات بخون.
راستی ! گفتی توی مجلس نشستی و دلت آتیش گرفته، آدم تو مجلس اهل بیت (ع) بشینه و جگرش آتیش بگیره والله چه کیفی می ده! اما نگفتی بوی جیز ولیز جگرت رو هم استشمام کردی یا نه؟ آی که چقدر آدم حالش جا می آد که جیگرش آتیش بگیره؟ اونم برای اهل بیت (ع) راستش به حالت غبطه خوردم. آخه گناهان من جیگرم را سرد سرد کرده. از آتیش ماتیش هم خبری نیست. می دونی دلی که سر بشه یعنی چی؟ یعنی دل مرده. دل یخ زده. دلی بی دغدغه. دلی بی خدا. دل بی دل.... مرده شور یه همچین دلی رو ببرند. دلی که خدا آتیشش ... که دل نیست. زهر ماره . کوفته. خواهرم ای والله. خودت فهمیدی چقدر این دلتو به رخ دل ما کشیدی؟ گفتی دلت برا بابات تنگ شده. براش پر می زنه. کبوتر دلت می پره. اما نگفتی کجا میره؟ ها ! اما خودم فهمیدم! آخه کبوتر دلی که برای پدر شهیدش تنگ شده و میره .... کجا رو داره غیر از خرابه شام. اما نمی دونم آیا این دل به این کوچیکی طاقت دیدن اون تشت رو داره یا نه! فکرشو بکن! یه دختر کوچیک. با دست و پاهای کوچولو. اونقدر زدنش که بدنش کبود شده. جای سیلی رو صورتش مونده. پاهاش زخم شده. اونم دلش برا باباش تنگ شده. اونم کبوتر دلش رفته. کجا؟ پیش امام حسین (ع) . اگه دلت رفت پیشش بهش بگو : دختر کوچولو. عزیز دلم. رقیه جون. گریه نکن. ببین منم بابام شهید شده. منم دلم تنگ شده. بعدا که صورتشو نشونت داد. اگه پاهاشو نشونت داد. اگه دستاشون نشونت داد. ببوسش. همه جاشو ببوس. نازش بکن.به خاک پاش بیفت و قسمش بده که کمک کنه همون جوری که اون رفت پیش ، ما هم همین جوری بریم پیش باباهامون. با پهلوی شکسته . با صورتی کبود. با پاهای آبله بسته در راه حسین بن علی (ع). های که چقدر اینجور ملاقات پدر و دختر دیدنیه. چقدر قشنگه. چقدر با شکوهه. چقدر شیرینه مرگ با شهادت. انشاءالله. خواهرم! دلتنگ شدن برای شهداء هم لیاقت می خواد. دلتنگ شدن برای یتیم نوازی های امیرالمؤمنین علی (ع) هم دل می خواد. هر دلی برای امام علی تنگ نمی شه. هر دلی لایق عشقبازی با امام رضا(ع) نمی شه. نوش جونت. گوارای وجودت. (یه روز تو حرم امام رضا(ع) آیت الله امجد به ما گفت تو حرم امام رضا (ع) پدراتون هم هستند. اونا براتون دعا می کنند) دعا کن ما هم لایق این عشقبازی با امام رضا (ع) باشیم. و اگه می بینی که دیگران درد تو رو نمی فهمند واسه اینه که درد تو درد نیست. طلاست. اگه درد تو از جنس دردهای دیگران بود الان دل تو تنها نبود. چون تنهائی بعضی وقتها که بودی وحدت وجودی پیدا می کنه نعمتی است که نصیب هر کسی نمی شه. تنهائی مال آدمهای بزرگه. البته تنهائی که تنها مونس و همدمش خدا و اهل بیت (ع) باشند. که نور علی نور است. اونهائی که به ظاهر تنها نیستند و دلاشون به هر جماعتی سر میزنه. به هر وادی نظر می کنه مثل آفتاب پرست. هر جا میرن رنگ همونجا رو می گیرن. تنهائی توی این جماعت ها نشانه عقل و عشقه. خودش بحال کسانیکه خودشونند و خدای خودشون. ------ خواهرم! لطفا وقتی رفتی پیش امام رضا(ع) خیلی سلام منو برسون. و به آقا بگو ما رو کمک و راهنمائی کنه. می خواهیم مرحله جدیدی از زندگیمونو شروع کنیم ... ( هجرت ) اما نیم دونیم کجا و چطوری بریم. می خوام ...... زیادی برای ادامه تحصیل داشته باشم و خداوند توفیق کسب علوم ناب الهی را به حقیر و خانواده ام عطا کند. انشاءالله. تو هم خیلی دعا کن. برایت آرزوی توفیق و خوشبختی و عاقبت به خیری دارم.
|