رمضانا تو بهترین ماهی چون که ماه ضیافت اللّهی خوش عمل هر که بود در رمضان ترک منکر نمود در رمضان
عباس خوش عمل
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
رمضان شهر عشق و عرفان است * * * رمضان بحر فيض و احسان است رمــضــــان، مــاه عــتــرت و قــرآن * * * گــــاه تــــجديد عهد و پيمان است رمــضــان امــتــــداد جــــاده نــــور * * * در گذرگاه هــر مــــسلمــان است رمــضــان چــلچــراغ نـــور افـشان * * * در شبــستان قلــب انـسان است مـــاه تــحكــيــم آشنـــايــــي هـــا * * * مــاه تعــطيل قــهر و حرمان است مـــاه شـــب زنــده داري عـشــاق * * * مــاه بــيــدار بــاش وجــدان است مـــاه اشــك و خـروش و ناله و آه * * * راه برگــشت هــر پــشيمان است مــــاه آســـايــش قــلــوب بــشــر * * * مــاه پــالايــش تـــن و جــان است مــــاه تــسليــم در بــــر خـــالـــق * * * مــاه تــمريــن كــار نــيـكــان است رمضــان چــشمــه عـطــاي خـــدا * * * ماه عفو و گذشت و غفــران است رمــضــان رهــنـــمــا و راه گــشــا * * * بهــر گــم گـشتگان حـيــران است رمــضــان شــاخساري از طــوبـي * * * غرفه اي از بــهشـت رضوان است رمــضــان بــارگــــاه (بــســم ا...) * * * جلــوگاه (رحيـم) و (رحمان) است مــاه تـــحصيــل دانــش و تــقــوي * * * گــاه تــطهـيــر و راه ايــمـان است مــــاه اكـــرام عـــتــرت و قـــــرآن * * * مــــاه اطفــــاء نــــار نــيــران است عيــــد مســعــود زاد روز حــســن * * * روز پــر فــيــض نــيــمــه آن است شــب قــدرش ســلام بــر مــهدي * * * تــا بــه فـجرش كه نور باران است مـــغــرب آفــتــاب عــمــر عــلـــي * * * مشــرق مــــاهتــــاب قــرآن است در چــنين مه كه انس و جان يارب * * * بر سر سفــره تــو مــهــمـان است نظـــري ســوي دردمنــدان كــــن * * * اي كــه نــامـت شفا و درمان است بــــارالــها بــــه درگــه كــــرمـــت * * * سائــل خــستــه دل فـراوان است كشــــور مــــا بــهشت زهــرا شد * * * بس كــه پــر لاله خــاك ايران است اي خــــــدا آرزوي ايــــــن امـــــت * * * جشــن پــيــروزي شــهيــدان است واي بــر حـال آن كسي كه حسان * * * خــصــم قــرآن و يـار شيطان است
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
اي در غرور نفس به سر برده روزگار برخيز ، كاركن ، كه كنونست وقت كار
اي دوست ! ماه روزه رسيد و تو خفتهاي آخر زخواب غفلت ديرينه سر برآر
سالي دراز بودهاي اندر هواي نفس ماهي ، خداي را شو و دست از هوا بدار
پنداشتي كه چون بخوري ، روزه تو نيست بسيار چيز هست جز آن شرط روزهدار
هر عضو را بدان كه به تحقيق روزهاي است تا روزه تو روزه بود نزد كردگار
اول نگاه دار نظر ، تا رخ چو گل در چشم تو نيفكند از عشق خويش خار
ديگر ببند گوش زهر ناشنيدني كز گفتوگوي هرزه شود عقل تار و مار
ديگر زبان خويش كه جاي ثناي اوست از غيبت و دروغ فرو بند استوار
ديگر بسي مخسب كه در تنگناي گور چندانت خواب هست كه آن هست در شمار
ديگر ز فكر آينه دل چنان بكن كز غير ذكر حق نشيند برو غبار
اين است شرط روزه اگر مرد روزهاي گرچه ز روي عقل يكي گفتم از هزار
شيخ فريدالدين عطار
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
در اتاقي كه پر است از ابر و مه دستهايم بوي باران ميدهد عكس من در قاب ميخندد به من خندهاش بوي دبستان ميدهد
بوي باد از كوچه ميآيد ، و من در اتاقم چاي را دم كردهام با بخار گرم چايي ، سقف را پر زباغ سرد شبنم كردهام
قُل قُل گرم سماور در اتاق ميبرد من را به عصر كوزهها ميبرد تا لحظهي افطارها ميبرد من را به ماه روزهها
لحظه افطار وقتي ميرسيد سفره پر ميشد ز عطر گل ياس لحظهاي احساس ميكردم كه من نور دارم بر تنم جاي لباس
سبز ميشد با پدر ، باغ دعا نرم ميخواند از كتابي آشنا با فطير تازه مادر ميرسيد دستهايش داشت بوي ربّنا
جعفر ابراهيمي ( شاهد )
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
هر كه صبرش ستون ايمان بود پشتشيطان از او خميده شود
عارفان سر كشيده گوش به زنگ كز شب غره ماه ديده شود
آفتاب رياضتى كه ازو ميوه معرفت رسيده شود
عطش روزه مى بريم آرزو كو به دندان جگر جويده شود
چه جلايى دهد به جوهر روح كادمى صافى و چكيده شود
بذل افطارى سفره عدلى است كه در آفاق گستريده شود
فقر بر چيدهدار از خوانى كه به پاى فقير چيده شود
شب قدرش هزار ماه خداست گوش كن نكته پروريده شود
از يكى ميوه عمل كه درو كشته شد سى هزار چيده شود
گر تكانى خورى در آن يك شب نخل عمر از گنه تكيده شود
چه گذارى به راه توبه كزو پيچ و خمها ميان بريده شود
مفت مفروش كز بهاى شبى عمرها باز پس خريده شود
روز مهلت گذشت و بر سر كوه پرتوى مانده تا پريده شود
تا دمى مانده سر بر آر از خواب ور نه صور خدا دميده شود
در جهنم ندامتى است كزو دست و لب ها همه گزيده شود
مزه تشنگى و گرسنگى گر به كام فرو چشيده شود
به خدا تا گرسنه اي ناليد تسمه از گردهها كشيده شود
شهريار
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
از تو مي خواهم در اين ماه شريف چشم پوشيدن ز جرم ما سبق
شأن ما عصيان و غفران كار تو لا تؤاخذنا بذنب قد محق
گر بيايد اخذ و دقّت در ميان چون كند خلقي كه باشد از علق
وا گذار از لطف ، ما را اين زمان از خطا و لغزش حال شبق
از گناهاني كه در ايام عمر روزها كرديم و در ليل غسق
اي خدا از من بلاها دور كن مي نكن ما را نشان طعن و دق
نيست ما را طاقت رنج و بلا حفظ كن ما را ز شر ما خلق
دور فرما آفت از ما بندگان گر چه مي باشيم كلا مستحق
حق شان و عزت و جاهت قسم اي كه عزّ مسلميني از سبق
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
رمضان ماه مناجات ودعا رمضان پر بود از شور و صفا ماه خالص شدن از کبر و ريا رمضان ماه رسيدن به خدا اي خدا از سر احسان و کرم تو نگاهي به دل ما بنما باز کن در را به روي اين دلا اي که هستي در دو عالم پادشا من گنه کار و تو يا رب غافري بر بدي ها و خطا ها ساتري بار الها اي اميد جان و دل اين دلم را کن به نورت متّصل
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
سر زد ز افق نوري در كوچه شيدايي عطري زده بر بستان آن ماه شكيبايي
گسترده به زيبايي خالق ز كرم ماهي بر خوان كرم بينم حوري وش رعنايي
آمد به سراي دل سي روز شكيبايي هرگز نبود ماهي اين سان همه زيبايي
هر صبح سحر آيد آيات سماواتي هر شام اذان گويد بر سفره مينايي
با اشك زنم جامي لبريز به تنهايي با عشق تو برخيزم از بستر تنهايي
آن شب كه قدرش بهتر زهزاران شب اشكي است كه ميريزم بر صحن تماشايي
كان شب كه به خلوتگه بر سجده فرو افتم از يار طلب سازم آن جام مسيحايي
دربارگهت يا رب سرگشته و حيرانم بخشش ز تو ميخواهم اي صاحب زيبايي
بخشش ز تو ميجويم از عشق تو ميگويم نالان به سر كويم اي چاره تنهايي
يك بار دگر آمد اين ماه اهورايي بر خوان كرم بنشين اين است شكوفايي
احمد سردشتي
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
متزلزل است بارم به كجا كشيده كارم چه وداع اشكباري ، شده آتشين بكايم
به كجا روم خدايا پس از اين سحر ، سحرها شب جمعهاي بيايد كه به سوي تو بيايم
بفداي ميزباني كه به وقت ميهماني به بر گدا نشست و بر خويش داد جايم
چه دعاي باصفايي ، چه رفيق باوفايي چه خداي آشنايي كه نمود آشنايم
چه دعاي افتتاحي چه دو چشم پر سلاحي چه توسلي چه ذكري چه بگويم اي خدايم
چه دمي چه نوحه خواني چه شبي چه گريه هايي چه غمي چه روضه هايي كه تو كردهاي عطايم
به صفاي ليلة القدر به جمال نيمه بدر تو خريدي آبرويم كه گداي هل اتايم
تو از اين خمارخانه بنمودي ام روانه دل شب مدينه بردي كه غلام مجتبايم
به شب نزول قرآن ، به شكاف فرق فرقان به دلم نشست قرآن چو نمود علي صدايم
به علي و زينبينش به محبت حسينش بنويس جان زهرا كه شهيد كربلايم
بنويس جان مهدي كه منم از آن مهدي به خدا قسم خدايا كه نشان دهم وفايم
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
در بيـت خـدا شـيـر خـدا را كشـتـنـد دامـــاد نـبـي امـــام مـــا را كشـتـنـد
يارب چه گنه داشت كه در وقت سحر آيــيــنــه روشـن دعـــــــا را كـشـتـنـد
...
آبشار
شعر ضربت
بر قلب زينب ابر غم مي بارد امشب سوز دلش بوي مدينه دارد امشب
زينب ز ابر ديده مي بارد ستاره دارد به پيشاني بابايش نظاره
آرام بهرش سفره افطار چيند در چشم او رخساره مادر بيند
اين عالمه غير معلم بي قرار است آگه شده باباي او چشم انتظار است
آرامش او كرده زينب را پريشان گويد پدر اينگونه قلبم را ملرزان
اي كاش من در كوچه سيلي خورده بودم اينجا نبودم در مدينه مرده بودم
اي كوچه هاي كوفه از غربت بميريد بوسه ز پاي رهبري مظلوم گيريد
اي خاك نخلستان ز رويش توشه بردار خود را به زير پاي او آرام بگذار
مرغان عاشق راه مولا را بگيريد او بي كس است امشب شما بهرش بميريد
امشب علي مات جمالي لاله گون است ذكر لبش « انا اليه راجعون » است
خانه نشين داغ زهراي نجيب است دلخسته از نامردي شهري غريب است
محراب را چون پشت در گلگون نمايد بر شهر خونين او سر غربت بسايد
بهر علي هنگامه پرواز گرديد تا كه ز پا افتاد دستش باز گرديد
آبشار
به نام خدا
يا علي (ع)ادركني
آن شب اندر بيت مولا غير درد و غم نبود هيچ كس مظلوم تر از او در اين عالم نبود
اشك بود و آه بود و سوز بود و شور بود بود بيمار و طبيب ، اما كمي مرهم نبود
وقت گفتار وصايا بود و هنگام وداع حال فرزند بزرگش ظاهراً درهم نبود
عمر او رفت و به رغم آخر عمر نبي آخرين حرف علي را هيچ نامحرم نبود
غير عباس و حسين و زينبين و مجتبي آشنا و محرمي در حلقه ماتم نبود
صحبت از دشت بلا بود و غريبي حسين غير سقّاي حرم كس بر عطش ملزم نبود
كي توان گفتا كه در اين محفل پر شور و شين دختر يكدانه پيغمبر اكرم نبود
در ميان سطرهاي آخر درس علي غير اكرام و سفارش بر بني آدم نبود
گفت كن با قاتلم اينك مدارا يا بُني گرچه پيمان بست با ما عهد او محكم نبود
چون سوي ديدار زهرا بود نائل زين سبب از علي خوشحال تر آن شب در اين عالم نبود
آبشار
به نام خدا
شب شهادت
در خانه دگر جز گل اميد گلي نيست جز سوخته دل هاي غم آلود دلي نيست
بابا چه كنم كرده طبيب تو جوابم گويد كه مداواي دگر بهر علي نيست
زينب نكند صبر اگر ، واي به حالم جز اشك حسينم مدد محتملي نيست
با اين كه مداراي تو شد شامل قاتل جز بغض تو در سينه آن خصم ولي نيست
آنان كه به كف شير گرفتند برايت در عهد و وفاشان به تو اهل عملي نيست
با طايفه كوفه بگوييد پس از اين آسوده بخوابيد كه جنگ جملي نيست
مي بينم از اين پس به خدا غربت خود را من بعد براي حسنت تنگ دلي نيست
ديگر نتوان ماند ز بعد تو به كوفه هم دردي و دل سوزي شان جز حيلي نيست
در شيون كوفي اُفقي تار ببينم تا هلهله لشگر كوفي خللي نيست
آبشار
به نام خدا
يا علي (ع) ادركني
اي همه افلاكيان فرمان برت اي دو صد خورشيد عبد قنبرت
اي تو لبيك دعاي مصطفي يا اميرالمؤمنين يا مرتضي
عرش باشد عاشق سجاده ات منبر و محراب هم دلداده ات
اي دل تو همسفر با فاطمه اي اذان آخرت يا فاطمه
آمده تا فاطمه وقت سفر دوره خانه نشيني شد به سر
آمده بر شام هجرانت سحر دست « سيلي زن » نمي بيني دگر
اي كه از غم ها دلت آكنده بود از رخ زهرا دلت شرمنده بود
دست نامردي غرورت را شكست بي حيا سنگ صبورت را شكست
تو اسير فرقه اي خائن شدي بي نصيب از ديدن محسن شدي
حاليا كردي محاسن را خضاب از عزا در آمدي يا بوتراب
مي دهد زخم سرت بوي بهشت ميروي ديدار بانوي بهشت
دست هاي بسته تو باز شد ليك غم هاي حسن آغاز شد
بعد تو با غم عجين گردد حسن دومين خانه نشين گردد حسن
گر تو سلمان و ابوذر داشتي ميثم و مقداد و قنبر داشتي
ليك فرزندت ندارد يار و كس در حريم خود ندارد هم نفس
رفتي و ويرانه ويران تر شده چشم مسكين و يتيمان تر شده
رفتي و كردي وصيت با حسن جسم من در نيمه شب بنما كفن
با همه گفتي تو با صد شور و شين جملگي باشيد غم خوار حسين
آبشار
به نام خدا
يا علي
امشب در و ديوار كوفه داد مي زد محراب و منبر از جگر فرياد مي زد
امشب علي با فرق تا ابرو شكسته مي كرد ياد همسر پهلو شكسته
امشب حكايت از يزيد و ملك ري بود صحبت ز قرآن خواندن بالاي ني بود
امشب سخن از هر دري مي گفت مولا از پاره پاره پيكري مي گفت مولا
امشب اجل در كوفه فتح باب مي كرد بر باب شهر علم دق الباب مي كرد
آبشار
به نام خدا
روضه بستر امام علي (ع)
گوييد به اين طفلان من شير نمي خواهم اين گونه يتيمان را دلگير نمي خواهم
اي اهل وفا گوييد با قوم جفا پيشه بر دست يتيمانم زنجير نمي خواهم
يك روز به ظرف شير يك روز به ضرب تير خود شير خدا هستم شمشير نمي خواهم
از زينبم استقبال با سنگ نمي ارزد از لشگرم استقبال با تير نمي خواهم
اركان نمازم را بي واهمه بشكافيد هنگام نماز امّا تكفير نمي خواهم
تكريم كنم امروز در كوفه يتيمان را كوفي ! ز يتيمانم تحقير نمي خواهم
دل تنگ رسول اللّه دل بسته زهرايم در ديدن دلداران تأخير نمي خواهم
مشتاق به دلدارم لبيك به لب دارم يك لحظه لقاء اللّه را دير نمي خواهم
با قاتلم اي دلبند از لطف مدارا كن هنگام قصاصش هيچ تأثير نمي خواهم
آبشار
به نام خدا
خون شفق ...
دروازه سحر ، در انتظار آمدن کاروان صبح ، آغوش مات ِخسته ي خود را گشوده بود ، صبح از کران نيلي خاور نمي دميد . گرد ملال ، رنگ شفق را زدوده بود .
***
در سينه ي برهنه ي آن پهندشت باز ، آن جا که رشته هاي کلاف سپيد صبح ، ريزد به روي پيکر خاوش صخره ها ، آن جا که از شراره ي خورشيد نيم روز ، وا مانده کام تشنه ي سوزان درّه ها ، آن جا که آفتاب از روي نخل هاي کهن مي کند غروب ، آن جا که ماهتاب ، بر کشت زار باديه ها مي کند طلوع ؛ در بستر سکوت ، شهري غنوده بود
***
آن جا ميان مسجد آن شهر بي خروش ، - چون روز هاي پيش - در نيم رنگ روشني سيمگون فجر بانگي بلند شد . بانگ اذان صبح . محراب پاک مسجد کوفه به صد فسوس ، آغوش برگشود ، وان جاودانه مرد ، - آن راز نا شناخته ي عالم وجود - شد در نماز و راز . فارغ ز خويش و غرق به نوشيدني سجود -
***
تصوير يک شبه ، از گوشه اي خزيد ، دستي بلند شد . برقي ميان پرده تار هوا جهيد ...
***
گُلرنگ شد ز خون شفق آسمان صبح . بادي وزيد و ناله ي غم ريخت روي خاک . آشفت موج و سينه دريا غريو کرد . روحي بزرگ رفت بدان جايگاه پاک .
***
آن روز شام شد . وقتي که روشنايي اندوه رنگ ماه ، بر شهر شب گرفته ي افسرده ، رنگ زد ؛ وقتي که باز شب شد و اندوه بي کسي ، بر سينه هاي مردم درمانده ، چنگ زد ؛
***
در کوچه هاي خلوت و خاموش آن ديار : آن جا که جز نسيم نمي گيريدش سراغ ، آن جا که در سياهي اندوه بار شب ، جز نور ماه نيست در ان کلبه ها چراغ ، - در زاغه هاي شهر - هر گوشه هر کنار ، يک کودک يتيم ! يک چشم اشک بار ، يک مادر فقير ، يک ظرف بي غذا ، يک سفره ي فتاده تهي روي يک حصير ، در انتظار ماند ...
شاعر : محمد علي شرفي
آبشار
به نام خدا
اي خداي کعبه خون کيست اين؟
کي شده محراب مسجد اين چنين؟
آبشار
به نام خدا
شعر مرحوم آقاسی درباره امام علی (ع)
اون آقايي که شبا رد مي شد از کوچه ما کيسه به دوش کو ؟
رد پاي پر خراش بي خروش کو ؟
اون آقاي خرقه پوش کو ؟
کجاست اون آقا که پينه هاي دستاش مرحم دلاي ما بود ؟
ماه صیام، ماه خداوند ذوالعطی است ماه وفور فیض و کرامات کبریاست
ماه صعود روح به اوج فضیلت است ماه نزول مائده رحمت خداست
ماه قعود و ماه قیام و مه نماز ماه سجود و ماه سلام و مه دعاست
ماه پناه خواستن از هول رستخیز بر درگه کریم خطا پوش ذوالعطی است
ماه نجات و مغفرت و بخشش است و جود ما شکستن صنم سرکش هواست
ماه گذشتن از هوس و رستن از خودی ماه انابه از گنه و ، ماه التجاست
ماه صیام، ماه بزرگ ضیافت است گسترده خوان بخشش رحمان به هر کجاست
این ماه، ماه جوشش فیض است و این سخن نصّ کلام خالق غفار ذوالعلاست
هست از هزار ماه فزون قدر اوی و ، قدر قدرش ز قدر اوست که پر قدر و پر بهاست
ماه نزول مصحف و روح و فرشتگان ماه خدا و ، ماه علی ، ماه مجتبی است
در نیمه مبارک این ماه پر شکوه در جلوه روی ماه حسن ، سبط مصطفی است
ماه حسن ولیّ خداوند ذوالمِنَن ماه تجلیّ گهر بحر «انّما»ست
ماه شکفتن گل گلزار احمدی است ماه رسیدن ثمر نخل «هل اتی»ست
میلاد سبط اکبر و ، نوباوه بتول زینت فزای این مه پر رونق و صفاست
در بیت وحی عصمت کبری سرمدی خندان چو گل به چهره خندان مرتضی است
چون طلعت حسن ، گل رخسار بوالحسن گلنار ، لاله گون و ، دلفروز و جانفزاست
ای دل تولد حسن و ، ماه مغفرت بخشد اگر خدا گنه عاصیان رواست
بر ما ببخش جرم و خطای گذشته را توفیق ده بدان چه تو را موجب رضاست
مردانی از تو میطلبد حسن عاقبت چون خوشه چین خرمن اولاد مصطفی است
محمد علی مردانی (مردانی)
« ... وليعفوا وليصفحوا الا تحبّون ان يغفر اللّه لكم واللّه غفور رحيم » ... بايد مؤمنان هميشه بلند همت بوده و نسبت به خلق عفو و گذشت پيشه كنند و از بدي ها درگذرند آيا دوست نمى داريد كه خدا هم در حق شما مغفرت و احسان كند كه خدا بسيار آمرزنده و مهربان است . سوره نور / آيه 22
Edited by - Rp_vesal on يکشنبه 30 شهريور 1387 16:06:29
که تـابنــــاک بــــــود بارگـــه زنــــور جـــــــمال
به گوش جان رسد از محرمان خلوت انس
هــــزار پاسـخ راز عجــب بــدون ســـوال
ز سرخوشی نتوان گفت چون زمان گذرد
روان چگونه پرد در چنان شگفــت مجــال
چنیـن بود شـب تقـدیر تا طلیعه فجـر
که روشنی دمد و تیرگی رود به زوال
تو ناظم ! ار به سر آمد زمـان مهمانـی
بشو غبار غم از چهر خود ز اشگ زلال
کسی بود به یقین رستگار در دو سرای
که ماهی ازهمه سالش بود بدین منوال
(*) اقتباس از آیه : لیلةالقدر خیر من الف شهر (هزار ماه مساوی است تقریبا با هشتاد و چهار سال) یعنی درک فیض یک شب قدر بهتر است از زندگانی یک عمر هشتاد و چهار ساله که در طول آن شب قدر ادراک نشود !