در آن روزهايى كه اصفهان بودم در مسجد شيخ بهايى امام جماعت بودم ، يك روز دوستان با هم هماهنگ شدند و گفتند: ما امروز ظهر براى ناهار مى خواهيم به منزل شما بياييم و اسرار زياد كردند. من خجالت كشيدم بگويم ، نه ، گفتم : اشكالى ندارد، تشريف بياوريد، منزل متعلق به امام زمان (عجل اللّه تعالى فرجه ) است و بنده هم يكى از خدمتگزاران آن حضرتم . نماز تمام شد و آمدم طرف خانه ديدم دوستانم پشت سر من دارند مى آيند، دست كردم توى جيبهايم ديدم خالى است و پولى ندارم ، آمديم منزل ، آنها را به اتاق بالا راهنمايى كردم ، خودم آمدم نزد خانواده و گفتم : مهمان داريم .
خانواده گفتند: ما چيزى در خانه نداريم ، من خيلى منقلب و ناراحت شدم ، كه اَلا ن دوستانم آمده اند و ما هم چيزى نداريم و جيبهايمان هم خالى است ، خدايا چه كار كنم ؟
يك وقت به خود آمدم و گفتم : امروز بايد در خانه بى بى دو عالم زهراى مرضيه (عليهاالسلام ) بروم ، متوسّل شدم به حضرت زهرا (سلام اللّه عليها) و دو ركعت نماز خواندم و در قنوت نماز گفتم : يا فاطمة الزهرا اغيثينى زهرا جان كمكم كن و آبرويم را حفظ كن .
نمازم كه تمام شد، يك وقت صداى در بلند شد، بلند شدم رفتم در خانه ، ديدم رئيس شوراى محل آمده در خانه و يك زنبيل دستش است . سلام و احوالپرسى كرديم بعد با من دست داد، من هم دست دادم يك وقت احساس كردم پولى در دست من گذاشت و زنبيل را هم به من داد، گفتم : اينها چيست : گفت : اينها نذرى حضرت زهرا (سلام اللّه عليها) است . يك روضه حضرت زهرا (عليهاالسلام ) برايمان بخوان بعد خداحافظى كرد و رفت .
نگاه كردم ديدم هزار تومان كف دستم گذاشته ، فوراً رفتم درب مغازه بريانى و ده دست بريان گرفتم ، آمدم خانه و آبرويم حفظ شد.
Www.Rahpouyan.Com
|