Untitled 1
 
New Page 2



 

 

خواندني ها حجت الاسلام انجوی نژاد لخته های دل

دفتر دهم

  اضافه شده توسط : YasGroup
تعداد بازديد : 2773 بار
تاريخ : چهارشنبه 17 آبان 85

نظرات ديگران (3)

 

 جلگه

جلگه ای که حال خشک و بی علف است با تاول های دل تفتیده خاکش فریاد درد خود را سر میدهد.

آیا باز کسی هست تا به بهانه ی آبی یا حتی سرابی سری به این جلگه خاموش بزند؟

دل جلگه تنگ است .دلتنگ آبشخور ها وتشنگان قدیمی.

تشنگانی که از وفا فقط رفع تشنگی را می شناسند.

حال چه کند این جلگه تنها در هجوم بادهای سوزان؟!

 

همین

سید -78/3/7 

________________________________________________________________

سید کریم

صدای مداح جبهه ها حاج صادق آهنگران فضای راه آهن مشهد را پر کرده بود :

به کاروان کربلا    عنایت از خدا شود

                                         به لطف حق زیارت حسین (ع) نصیب ما شود

 

پدرم در حالی که سعی میکرد هیچگونه ناراحتی بروزندهد مرا در آغوش کشید و پیشانی ام را بوسید

ومن هم در حالی که سرم پائین بود از او جدا شدم در راهروی قطار با چند تا از ها یک کوپه را انتخاب

کردیم و با سر و صدا رفتیم داخل کوپه حسین در حالی که فلاکس چای مرا روی دست بلند کرده بود .فریاد

کشید:بچه ها شیشه عمر محمد را نگاه کنید!اگر الان بیندازمش بیروناز جبهه رفتن منصرف می شه !و همه زدیم زیر خنده

جواب دادم اگه خواستی بنداز بیرون اما پشت سرش خودتم رو هوایی!!...

قطار با تلق تلق و یک تکان شدید به همهحالی کرد که راه افتادیم.

همه مون بچه های تخریب واطلاعات بودیم. چند سالی بود که در جبهه و پشت جبهه از هم جدا نبودیم جمعی صمیمی و

با صفا گرم صحبت بودیم که در کوپه باز شد .پسری 17-18 ساله با چهره ای نورانی در حالی که با حجب و حیای خاصی می خندید. با

شرمساری پرسید:ببخشید برادر! توی این کوپه جا دارید ؟آخه من جا گیر نیاوردهام .حال و حوصله غریبه ای را تو جمعمون نداشتم.

لذا توضیح دادیم که در این کوپه ما هشت نفریم و چون خو استه ایم با هم با شیم .دو نفر هم اضافه داریم .برو اگه کوپه های دیگه جای

اضافی نداشت بعدا بیا و می دونستم دیگه نمی یاد چون خودمونهم به زحمت نشسته بودیم . خود طرف هم فهمید و عذر خواهی کرد و رفت.

 نمی دانم چرا ته دلم یه چیزی اذیتم می کرد؟1...

بعد از اینکه نماز را در ایستگاه خواندیم و شام را توی کوپه خوردیم .فلاکسم را برداشتم تا بروم رستوران چای بگیرم.که این کار با تشویق و ابراز احساسات

سدید بچه ها همراه سد!!

آقا بی زحمت این فلاکس را آبجوش کنید .این را گفتم ونشستم.

غیر از من یه نفر دیگه هم توی رستوران بود در حالی که سرش را روی دستش گذاشته بودبه خواب رفته بود.دقت کردم همون پسری بود که می خواست بیاد تو کوپه ما

ساکش هم زیر پاش بود.معلوم بود جا گیر نیاوده.فلاکس چای را گرفتم دو تا لیوان چای هم گرفتم و رفتم سر میزش نشستم آرام صدایش کردم.

به آهستگی سرش را بالا آورد.سلام کردم جواب داد پرسیدم:

- چی شد ؟جا گیر نیاوردی؟در حالی که با خجالت میخندید گفت :نه همه کوپه ها شلوغند.

- خب حالا بیا ان چای را بخور.بعد بریم کوپه ما.اینجا سرما میخوری.

- خجالت می دید .دست شما درد نکنهمزاحم نمی شم!

- نه بابا چه زحمتی ؟! بخور که بچه ها منتظرن راستی نگفتی اسمت چیه؟

- کریم سید کریم.

-ای بابا ! پس قوم وخویشیم منم سید محمدم دفعه اوله که می یای؟

- آره یعنی تا حالا اومدم ولی سنم کم بوده راهه ندادن این دفعه هم خدا کمکم کرد شما هم دفعه اولتونه ؟

- دفعه اول که نه اما انشاالله دفعه آخرمه !

وبعد او به زیبایی خندید در حالی که دستش را گرفته بودم به سمت کوپه رفتیم از سید کریم جلوتر وارد کوپه شدم

و با چشمک به بچه ها حالی کردم که تحویلش بگیرن و اضافه کردم :

- بچه ها ایشون خجالت کشیدن برگردند اینجا و تو رستوران خوابیده بودندو همه زدند زیر خنده.این روش ما بود که با

با جدید ها بوسیله شوخی خودمونی می شدیم.

- اسم شریفشون سید کریمه.

- ای آقا کریم خجالت پیش ما شرونده اس!!

...بیا بشین کنار دایی !بی خیال دنیا !

وکریم در حالی ککه خیلی معصومانه می خندید وارد جمع ما شد.طبق معمول بیشتر صحبت ها حول خاطرات جبهه بود 

و کریم با خوشحالی وعلاقه زاید الوصفی به خاطرات گوش می داد.من هم تو نخ رفتارش بودم .وقتی یکی از بچه ها

نحوه شهادت یکی از رفقا را میگفت برق اشک را در چشمانش دیدم با خجالت سرش را پائین انداخت و یواشکی اسکس راذ پاک کرد.

حدودای ساعت 11شب بودکه چراغ کوپه رو خاموش کردیم و زیارت عاشورا را شروع شد. حال عجیبی داشتیم.کریم هم شدیدا گریه می کرد.

"الهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمدو آخر تابع به علی ذلک..."

روضه رفت به کوچه های مدینه و بیاد مادر پهلو شکسته ای که می رفتیم انتقام سیلی او را بگیریم بهر حال از مراسم هایی بود که به یادگارمی ماند .

عاشوراهایی که دقیقه ای از آن را آرزو دارم.آرزویی که کم کم دارد کم رنگ می شود وشاید هم بی رنگ!!

تا به اهواز برسیم دیگر سید کریم با ما خودمانی شده بود شریکی جدید در شادیها و غمها.سر انجام به اهواز رسیدیم .به خوزستان

به خاک خون رنگ و غم انگیز خوزستان !به محل قرار گرفتن دلهای پریشان محل تجمع عشاقسرزمین اشک وباروت و خون!

شاید این جمله کمی غریب بنماید .اما بهترین عبارت این است :سرزمین شادیها وآرزوها!

برای کسی چون من که معنای دنیای کنونی برایم کاملا رئشن شده است.

بهترین صفت برای آن زمانها همین است و بس!

کریم را کناری کشیدم و پرسیدم کدوم لشکر می ری؟

- لشکر 21 امام رضا (ع)

- کدام قسمت؟ - نمیدونم هر جا بیشتر خط مقدم میروند!

- پس بیا تخریب.تخریب کجاست؟

- جایی که معبر میزنند ومین خنثی می کنند وخط شکنان لشکرند.

- چه جوری میشه اومد اونجا؟

- اونش با من. خودم برایت درخواستی می گیرم.

- خلاصه اینکه کریم وحدود 50نفر دیگر شدند جزو نیروهای جدید تخریب.

 

           *******************************

معاون تخریب بچه های جدید را برای فرستادن به آموزش تخصصی جمع کرد و برایشان از تخریب صحبت کرد:

"اینجا فقط نیرویی بدرد میخورد که کاملا از جان گذشته باشد.قطع شدن دست وپا وکور شدن و...از کمترین مسائل این واحد است.

شجاعت ایمان اخلاص وبریدن کامل از دنیا صمیمیت غیرت و...از واجب ترین خصمصیات یک تخریب چی است.هیچ شکایتی از

غذا جا کم خوابی خستگی و...نباید باشدو..."

خلاصه حسابی تودل بچه ها راخالی کردتا بهترین و فداکار ترین نیروها باقی بمانند.

در آخر هم اضافه کرد که :حالا هر کس مرد میدان است یا علی! و هر کس فکر میکند توانایی و ظرفیت این مسائل را ندارد

 هیچ اشکالی ندارد.خیلی راحت بلند شود و برود در قسمتهای دیگر لشکر خدمت کند. همه که برای تخریب آفریده نشده اند

قسمتهای دیگر لشکر هم وظایف مهمی دارندکه باید اغنجام شود.

با اضطراب کریم را نگاه می  کردم از پنجاه نفر نیروی جدید حدود 20نفر عطای تخریب را به لقایش بخشیدند !جمع بچه ها شد حدود30نفر

کریم هم خیلی محکم واستوار نشسته بود ومعلوم بود اینکاره است.

خیلی خوشحال شدم . بد مصب (!)بد جوری تو دلم جا باز کرده بود.

هو الذی الف بین قلوب المومنین...همر و محبت الهی محبتی که در جبهه ها خداوند به بچه ها عنایت می کرد و گرنه من یکی که اصلا اهل این حرفا نبودم !!

اما هنوز یک آزمایش دیگر مانده بود .بچه ها باید تک تک مصاحبه میشدند.در مصاحبه هم عده ای را خود گردان ردمیکرد. نوبت کریم که شد من هم رفتم پهلوی علی.

که نگاهی به کریم کرد و پرسید چند سالته ؟    - 16/5سال

- تو که هنوز کوچیکی اومدی جبهه چه کار ؟کریم جوابی نداد.

- فکر کردی جبهه بچه بازیه ؟ کریم در حالی که سرش پایین بود کماکان ساکت بود.

- با توام! جبهه اومدی قهرمان فیلم  سینمایی بشی؟!یا می خوای پهلوی فک وفامیل و دوستات قیافه بگیری؟همچنان ساکت بود.

ترسیدم با خودم گفتم ای داد و بیداد . رد شد!!

علی در حالی که پای مصنوعیش را نشان می داد گفت :جبهه اینه!جبهه یعنی زجر یعنی داغ یعنی تکه تکه شدن یعنی سختی !می فهمی؟جنگه !جنگ!بازی نیست.

دبیرستان نیست تیم فوتبال محله تون نیست!علی آنقدر بلند و سرزنشگر با کریم صحبت می کرد که دلم برایش سوخت.

(لازم به ذکر است که این نوع مصاحبه برای این بود که مصاحبه شونده هم به جدی بودن جنگ پی ببرد وهم جاذبه های غیر خدایی که در پشت جبهه ها بود مثل کماندو

شدنیا آرتیست بازی و....را از سر طرف بپراند وهم حقیقت انگیزه رزمنده داوطلب مشخص شود.)

دیگه داشتم نا امید می شدم که ناگهان کریم سرش رو بالا آورد وبا صورتی برافروخته و چشمانی اشکبار فریاد کشید:

"برای کی داری منبر میری؟برای من که جبهه تمام عشقمه ؟برای من که خودم جنازه پاره پاره بابام رو تو قبر گذاشتم؟برای من که مادرم تو ساکم کفنی گذاشته؟

برای من که از گناه فرار کردم وبه اینجا اومدم؟ برای من که هر نفسی که میکشم به امید شهادته؟!...و شروع کرد به گریه کردن.

حسابی جا خوردم . یا ابالفضل (ع)این یارو خیلی جلوتر از ماست!

برادر علی با لحنی که 180درجه عوضشده بود در حالی که به آرامی اشکهای کریم را پاک کرد گفت خب من هم همین ها رو میخواستم از زبونت بشنوم .تو از حالا

یک تخریب چی هستی .پاشو پاشو برو صورتت رو بشور.ساکت را بردار و آمده شو که بری آموزش تخریب.کریم رفت و علی با نگاهی به من گفت :

می بینی؟یک وجب بچه و یک دنیا معرفت خاک تو سر من!

گفتم:خیلی اذیتش کردی. برات گفتم که تو خطه  - نه لازم بود. باید زیر و رو میشد پسر !این جون میده برای شهید شدن!! خوب نیرویی آوردی . زدی تو خال ! ولی

کاش بهم می گفتی بچه شهیده.

...والله من خودم هم نمیدونستم دلم خیلی سوخت بریم بریم که ما خیلی عقبیم!

 

***************

یک ماه طول کشید تا کریم از آموزش برگشت.نشسته بودم که دیدم از در وارد شدقیافه آفتاب سوخته و دستان پر از زخم وتاولش مردانگی خاصی به ظاهرش داده بود

. با خوشحالی به سمت من آمد و بغلم کرد. دستاش را گرفتم وگفتم:

- وای وای! چرا دستات اینقدر آش ولاشه؟! (می دونستم مال آموزش جنگ مینه!)

- چیزی نیست.سوخته عشقه!  - ای بابا تو هم که هرچی می گم مثل ابوسعید ابوالخیر جواب می دی!بابا بی خیال !وباز با همان شرم وحیای خاص خودش خندید.

گفتم :میای بریم کمی قدم بزنیم؟خسته که نیستی؟

نه بریم .اینجا ها که خستگی نداره.

با هم رفتیم بیرون و در حاشیه خاکریز رو به خورشیدکه داشت کم کم غروب میکرد نشستیم.   -خب آقا سید کریم چه خبر خوش گذشت؟

- الحمدلله تجربه خوبی بود خیلی سخت گیری میکردند ولی همه اش برایم شیرین بود .

اون نون خشکی که بجای غذا به ما می دادن از تمام غذاهای عالی برام خوشمزه تر بود.

- میدونم کریم تو خیلی از سنت  بیشتر عقل داری البته این هدیه انقلابه نعمت امامه که اینجور نوجوانهای ما معرفت عرفای نود ساله را دارن. قدر خودت رو بدون

از همین اول کار حواست باشه کجایی شاید یک روزی بیاد که حسرت یک ثانیه این لحظه ها رو بخوری .

روزها میگذشت و رابطه من و کریم روز به روز نزدیکتر می شد . بعضی وقتها آنقدر برایم حرف می زد وگریه می کرد که خوابش می برد و من با اشتیاق خاصی بیدار

مینشستم وتماشایش می کردم.

یه احساس عجیبی بهم می گفت تا میتونم نگاهش کنم که شاید دیگر ...!

برایم از فقر خانواده و فقرشون می گفت. از هم کلاسی هایی که درکش نمی کردند از دبیران ومدیر دبیرستانش که شهادت پدرش را فقط یک عامل منفی در درسهایش

میدیدند و بس!!

یک دفعه میث گفت میدونم خسته میشی من اینقدر وراجی می کنم. اما چکار کنم اینا حرفاییه که سالها توی دلم انبار کرده بودم و کسی نبود بهش بگم. من هم ذتشویقش

می کردم که حرف بزنه وخودش را سبک کنه بلکه من هم ذره ای از معرفت او را پیدا کنم وچقدر رومسیه بودم وروسیاه هستم!

یک روز صبح در صبحگاه حسابی خیس  عرق شدم و بی احتیاطی کردم سرم را با آب سرد شستم ودر نتیجه حسابی سرما خوردم و با تب و لرز شدید همراه با هذیان دو سه روز حسابی افتادم

به طوری که از دنیا و ما فیها بی خبر بودم. بچه های بهداری دو سه تا آمپول قوی زده بودند  اما زیاد موثر نبود . کریم در تمامی این روزها با زحمت مثل یک پرستار دلسوز بالای سرم بود دستمال

خیس روی پیشانی ام می گذاشت پاشوره ام میکردو برایم چای درست می کرد.موقع بیرون رفتن زیر بغلهایم را می گرفت و خلاصه تمام مدت کمک حالم بود یک شب احساس کردم حالم بهتره از زیر پتو آمدم بیرون حدودای ساعت 2 نیمه شب بود .کریم در حالی که سرش روی زانوهایش بود .بالای سرم به حالت نشسته خواب رفته بود. با آرامی بیدارش کردم که راحت بخوابد .با خوشحالی در حالی که چشمانش در تاریکی شب می درخشید گفت:بهتری ؟! آره خیلی بهترم.

گفتم شاید کاری داشته باشی .                 - شرمنده ام می کنی کریم جان     من لایق این کارها نیستم .چرا این طوری می کنی ؟خب دوستت دارم دیگه !چکار کنم؟!

بقدری این جمله را پاک وساده گفت که اشک تو چشمام جمع شد پشانیشرا بوسیدم و گفتم : حالا برو بخواب من حالم خوبه وکریم تا سرش را به زمین گذاشت خوابش برد.

در همان دل شب به خدا گفتم: خدایا!کریم را از من نگیر . و این جمله را در دفترچه خاطراتم یاداشت کردم. شاید بعد ها ...!

"والان یعنی همان بعد ها این جمله در دفترچهام چه به روز من آورد خدا میداند!"

شبها کار ما این بود که با بچه های اطلاعات می رفتیم شتاسایی یک شب من و کریم ویک شب دو نفر دیگر اون شب هم نوبت من وکریم بود توی این مدتی که گشت وشناسایی میرفتیم شجاعت و

خونسردی کریم بقدری بود که بچه های اطلاعات فکر میکردند یه عمریه گشتیه!

 

                                        ***********************

موقع نماز در سجده آخر صدای هق هق گریه کریم بلند شد و من دلم یهو ریخت!عجب گریه سوزناکی بود .در همان سجده دعا و التماس کردمکه : خدایا مرا با فراق آزمایش مکن و با شهادت نوازش کن. موقع غذا خوردن به کریم گفتم :امشب حواست جمع باشه اگه بتونیم راهکار رو قفل کنیم و وقت هم داشته باشیم میشه یه سری از چاشنیهای مین ها رو هم برداریم که موقع عملیات شاید وقت خنثی سازی نباشه .با خوشحالی عجیبی گفت:÷س امشب کارمون گرفته انشا الله!...

حدودای ساعت 2نیمه شب بود که راهکار قفل شد و دیگر نیازی به برگشت بعدی نبود به بچه های اطلاعات گفتم :شما برید.ما یه کم کار داریم بعد میایم آرایش میدان را هم یاداشت کردم.اول میدان چند مین ضد نفرات والمر بودکه بدون نظم خاصی کاشته شده بود وبعد از آن مینهای ضد نفر گوجه ای بود که منظم بود.در بین والمرها چند تا منور هم بود و چون بدون نظم تله شده بودندخیلی خطرناک بودبرای اینکه بتوانم بهتر بنویسم داخل گودالی شدم و چراغ قوه کوچکم را به آرامی روشن کرده ومشغول شدم کریم هم مشغول خنثی سازی بود. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که ناگهان

صدای انفجار مرا تکان داد. خشکم زد کریم!...

با عجله پریدم بالا  یه والمر منفجر شده بود و کریم در گوشه ای افتاده بود .عراقیا ما رو دیده بودند و دائم منور می زدند کریم رو بغل کردم و داخل گودالی پریدم .

بدن کریم روی دستم مثل یه تکه گوشت له شده بود . تمام بدنش سوراخ وپاره پاره بود .با آرامی روی زمین خواباندمش .در زیر منور عراقیها بدن سوراخ سوراخ و پاره پاره اش جگرم را سوزاند

.صورتش سالم بود وبا آرامی نفس نفس می زد .صدایش کردمبا صدایی بی جان گفت : اشهد ان لا اله الا الله ...

سید حلالم کن خداحافظ!

فریاد کشیدم کریم! چیزی نیست روحیه ات رو خراب نکن الان می برمت عقب.

- زحمت نکش روحیه ام خیلی خوبه .هیچ وقت اینقدر عالی نبوده سید سلام منو به امام رضا برسون وازش تشکر کن؟!!

داشتم دیوانه می شدم ولی کریم فقط گفت اشهد ان محمدا رسول الله ...خودم رو روی بدن پاره پاره اش انداختم گرمای خون تازه تمام صورتم را گرم کرد نیم ساعت صورتم روی بدن پاره پاره اش بود . خون او واشک من!

از ته دل ضجه می زدم حتی لحظه ای احساس کردم که خدا بر من رحم می کند ومن هم همین جا شهید می شوم. بلند شدم و روبروی عراقیا ایستادم .اما لحظهای به خود آمدم و شیطان را لعنت کردم .

خود کشی از روی ناراحتی ارزشی ندارد .بالای سر کریم نشستم . سرش را روی زانوانم گذاشتم و با جنازه بی جانش شروع کردم به درد دل کردن. ای کاش شبها تا صبح نمی خوابیدم  ای کاش آن شب من هم با جنازه او گم می شدم!

 

 ای کاش آن شب کریم را رها نمی کردم.ای کاش روزهای پربها را با بهانه نمی گذراندم!و من ماندم وداغ کریم و علی و حسن و..

 

"ما نسل بجا مانده از جنگ را خاطراتی می کشد که دیگران حتی سایه ای از آن را درک نمی کنندوچقدر هم منطقی (!) به کرسی قصاوت می نشینند.  "

 

همین !

سید شهریور76- شیراز

________________________________________________________________

 

آهوی تنها

چشمهای خسته و بی رمقش به آرامی روی تصویر توی آئینه لغزید در پس چهرهای که دیگر غبار سفید گذشت زمان بر آن نشسته بودحسی شکست خورده  تکاپو  می کرد تا او را در دریای یاس

غرق کند.گذشت سالیان متمادی کم کم امید به وصل را به نیستی می کشاند و او آنقدر فهم داشت تا این شکست را باور کند. او شکسته بود.این حقیقتی بود که باید درک کرد.

دست و پا زدنهای چندین ساله و امید های واهی اش نتوانسته بود جبر ناکامی را از پای درآورد.و حالا بعد از دیدن برف سپید زمستانی بر سیاهی های سر و صورتش دیگر به این یقین رسیده بود

که دنیا از عشق برای او سهمی قائل نشده است.

  " آری این حقیقت است و باید با آن کنار آمد دوران عشق به سر رسیده!"

این حس کور و ناکام سعی میکرد تا او را به گوشه ای خلوت وتنها و دل سر شار از نیاز و احتیاجش را به وادی یاس بکشاند.جنگ دل و عقل مغلوب شد.تا جایی که دیده بود وشنیده بودهمیشه حق با دل بوده و عقل با ضوابط خشک خود راهی در فطرت نیافته. اما اینجا این عقل بود که به فریادش رسید.در این برهه از تاریخ اگر چه قسمت بسیار کوچکی بود اما به هر حال حق با عقل بود .آیا انسانیت تو فقط در همین خلاصه می شود؟! آیا به دلیل از کار افتادن یکی از نقاط زندگی باید کارگاه حیات را تعطیل کرد؟!

عقل او را فرمان تسلیم داد . فرمان رضا وتوکلداد.فرمان سجود داد.

 "الهی وربی من لی غیرک"

عقل گفت: آیا به خدایت اعتماد نداری ؟آیا افسارت را بدست دل می سپاریکه مخواهد تورا به ورطه ناسپاسی و یاس بکشاند؟آیا پائینتر از خود را نمی بینی؟آیا راضی بودی که به قسمتکوچک زندگیت برسی و این نعم فراوان را نداشته باشی ؟آیا اگر درصد ببندی به خالقت مدیون نمی شوی؟ آیا فکر نمی کنی که خالقت تو را فقط برای خود می خواهد؟پس معطل نکن ! دل را فراموش کن .عشق را فراموش کن .محبت را فراموش کن.بسوز وبساز.این سوختن در مقابل سوختنهای دیگر هیچ است کاتر آسانی است . بخاک بیفت.صبور باش .کار کن.دنیایت رئو به اتمام است.می گویی نه؟!پس دوباره در آئینه نظرکن!

 

همین!

سید80/1/29 - اصفهان

________________________________________________________________

قصه

آهوی جنگل

سایه های تلخ بی مهری در جنگ خاموش و وهم .بزبان آماده و فریاد قحطی عاطفه را سر داده بودند . نامردی ها ونامردی ها.نخوت ها و نفرت ها. خودبینی ها وانانیت ها .ظلم ها و زورگویی ها و در یسک کلام نمکدان شکستنها !تنها قوانین حاکم بر جنگل خاموش بود.جنگلی سراسر حسرت و ذلت پذیری و زورگویی.جنگلی با درندگانی کثیف وخود پرست.و ظلم پذیرانی غرق در شکستنها وفروختن ها.

خوکهای جنگلی .لجنهای گوشه باغ را می پرستیدند و غرق در نوازش فاضلاب های متعفن در خود بودند.گربه های وحشی جنگل غذاها را با ولع می بلیدندو استخوانهای کثیف را در گوشه و کنار جنگل رها می کردند.

سلطان زورگوی جنگل همه جنگل را خادم خود می پنداشت.و در ازای این خدمت پاسخش نعره بود و فریاد ودریدن وپاره کردن. خشم بود و ناسزا و رنجاندن و  دل شکاندن.

در گوشه ای تاریک ونمور . آهوی حیران وصورت خسته جنگل .که صورت اتش گرفته اش مهربانی های قلب سراسر محبت وصبر و وجود پاکش را پنهان می ساخت با چشمانی همیشه اشک بار و صدایی همشه بغض آلود آرام وآهسته با ترس و لرز گامهای کوچکش را برمی  داشت .استخوانهای خورد شده را جمع می کرد فریادهای شیر را تحمل می کرد. فاضلابها را می اندود.لجن ها را پنهانمی ساخت و در تمام این لحظات دندانهای کوچکش از ترس بهم می خورد و اشک های غریبانه اش صورتش راغرق در شبنم می کرد واز کنار زخمهای منزجر کننده سوختگی های صورتش به پائین می چکید.

صدای فریاد همیشه خفه ی او را هیچ کس نمی شنید مگر سلطان کثافت خوار جنگل که کوچکترین تاثیری بر روحیه درنده وحیوانی او نداشت و او از آهو فقط مزه گوشتش را می شناخت!

واینجا بود که آهو سرگردان وحیران و گریان سر به آسمان بلند کرد و فریاد در گلو خفه اش را هیچ کس نشنید . حتی سلطان .وفقط وفقط یک نفر شنید!!

آهو فریاد می زد :

                                    "عجب صبری خدا دارد!!.........."

همین!

سید79/4/9- شیراز

بازگشت به بالا



برنامه آينده :

جلسات ماه مبارک رمضان 

سخنران  :
حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد

حجت الاسلام شیخ حسن صفری

با مداحی و مناجات خوانی مداحان مطرح کشور
از پنج شنبه  21 مرداد 89
هر شب از ساعت 24

شیراز، حرم مطهر حضرت شاهچراغ (ع)
به همراه پخش زنده اينترنتي

Rahpouyan.com

ويژه نامه شهداي رهپويان







آمار بازديدکنندگان

  214

در حال حاضر :

 18617093

تعداد کل :

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

خانه |  درباره ما |  تالار گفتمان |  خواندني‌ها |  بانك صوت

کانون فرهنگي رهپويان وصال - شيراز :: 2004-2010 ©