خداوند از اول هر چیز،چند تجلی بر عاشقان عاشورا دارد که در بحث یوسف عاشورا این
تجلی ها کاملا مشخص است
تجلی خلقت
یعنی اگر کسی مخلوق خدا باشد صرف همین مخلوق خدا بودن برایش ارزشی را باعث می
شود.شما بعضی وقتها دنبال یخچال،یه ضبط یا یک ویدیو سی دی که می گردین سفارش می
کنین که آقا مارک فلان رو بگیر.میگه آقا شما هنوز مارکهای بعدی رو ندیدی میگه نه
فلان کارخانه چون کارهایش درسته پس مارکهایش هم درسته. بنابراین خدا،چون خداست
کارهایش هم درسته.
مخلوقات خداوند در درجه اول،باید احترام رو باعث بشن.آقا اباعبدالله نسبت به
مخلوقات جهان، احترام داشتند حتی اگر دشمن اباعبدالله بودند.
تجلی امانت عشق بر خلق
در این تجلی ،امانت عشق است که بر خلق عرضه می شود و بعد که مخلوق آمد و این
امانت(عشق به خدا) را بر همه خلق توصیه و ارائه کرد از میان خلق، خیلی ها بودند که
برنتابیدند
عمان سامانی در گنجینة الاسرار اینطور می گوید:
این نه جام عشرت،این جام ولاست
دُرد او درد است و صافِ او بلاست
میگه تویی که خلق شدی،خلق نشدی که عشرت کنی.دنیایی رو بیای به خواب و خورو خشم و
شهوت برسی وبری.دُرد در اینجا یعنی رسوب.هر چه می گذرد و در قلب تو درد هایی از این
خلقت انبار می شود برای اینکه تو بدانی که نبایستی اینجا،به خوشگذرانی مطلق
بگذرد.چرا چهره ها شکسته می شود؟چرا زیر چشمها چین می خورد؟چرا صداها خسته می
شود؟چرا قامت ها خمیده می شود؟چرا قلبها بیمار می شود؟همه و همه برای این است که
درد به سراغش می آید. و یک تکه صاف و پاگیزگی دارد برای ولا و نزدیکی و تعالی.یعنی
با یار اهل نََرد عشق بودن.
بعد ادامه می دهد: وقتی که اینها را بر عاشقان،کسانی که به دنیا آمدند و خلق شدند
عرضه کردند همه برنتابیدند. و عده ای گفتند آقا دُرد و دَرد و عشق رو بی خیال شو.ما
یه مشت غرایز داریم و می خواهیم پای غرایزمان بایستیم.از شهوت بگو،از مقام بگو،از
دنیا بگو، از لذت بگو،از خانه بگو،از شغل بگو، از بالا و پایین دنیا بگو.و عده
زیادی از مردم ،این عشقی را که از طرف خداوند ارائه شده بود را قبول نکردند و سرباز
زدند.
یه جملاتی اینجا میگه عمان سامانی که قضیه ای هست راجع به جمشید،پادشاه ایران،که می
گویند یه جامی داشت که این جام،یک جام شراب بود و در این جام 7 خط بود.اولین خط
اسمش فرودین بود و آخرین خط اسمش جور بود.آن ساقی که جام را برای اشخاص پر می
کرد،هر کس که از در وارد می شد را بررسی می کرد و تشخیص می داد که تا کدام خط، باید
برایش شراب بریزد تا این شخص تا یک حدی لذت ببره و جلوی جمشید بدمستی نکند و عقلش
زایل نشود.اگر یکی را تشخیص می داد که این تا خط چهارم،باید شراب بریزد و این بابا
3 خط بیشتر ظرفیت نداشته و بدمستی می کرد جمشید ساقی را می خواباند و حد می زد و
بیرون می کرد.
جام عشق خداوند هم که در اختیار من و شما قرار داده شده یک ساقی دارد که عمان
سامانی اشاره می کند که جام ولاست.
اگر یک وقت، دیدی خارج از ظرفیتت بر توبلا و مطلبی آمد و تو احساس کردی که نمی
توانی تحمل کنی بدان که ساقیِ جامِ خداوند اشتباه نمی کند و تو را بالاتر دیده
پسره یا دختره میاد به باباش میگه امسال اگر من، کنکور زدم فلان رشته پایین فلان
شهرستان دورِ دانشگاه آزاد، شما می ذارین من برم؟باباش میگه ابدا.میگه چرا؟میگه آخه
تو ظرفیتت بالاتره.
وقتی خداوند بلا میده،جامی تو را ساقیِ خداهیچوقت اشتباه نمی کند.
مشکل از خودته برو ببین کجا کم آوردی؟
حافظ شعر زیبایی داره
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ورنه،اندیشه این کار،فراموشش باد
اگر می خواهی بیایی سراغ عشق و دم از یوسف بزنی و با زینب،فردا شب بگویی ماارایت
الا جمیلا،باید یادت باشد که این یک مقداری هزینه می برد و به همین راحتی
نیست،بحث،بحث ظرفیتهاست.
ادامه میده عمان سامانی:تعلق ها می سوزد
وضویی از دل و جان شسته دست
چهار تکبیری بزد بر هر چه هست
که البته حافظ هم همین شعر را دارد.
من همان دم،که وضو ساختم از چشمه عشق
4 تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
که برادرا و علمای اهل سنت،اشتباه کردند که دلیل بر اهل سنت بودنش می دانند .چون در
نماز میت چهار تکبیر واجب است در فقه اهل سنت و در نماز اهل شیعه 5 تکبیر واجب است
در فقه شیعه
اهل سنت می گویند:چون حافظ گفته که 4 تکبیر زدم بر هر چه هست پس اهل سنت بوده.عمان
سامانی هم گفته،عمان سامانی که خودش مقتل امام حسین رو نوشته و از اهل سنت هم نیست
و از بالا تا پایین رو لعن کرده.همه و همه به این دلیله که اطلاعی به فقه شیعه
ندارن.اتفاقا در شعر حافظ و شعر عمان سامانی یک نکته بسیار ظریف است که اینها می
خواهند بر دنیا،نماز میت بخوانند که از نظر فقه شیعه،نماز میت بر مومن خواندن ،5
تکبیر داره و بر منافق خواندن 4 تکبیر دارد.
یعنی اینکه ،دنیا منافق است براین دو رو که می خواهی نماز بخوانی 4 تکبیر زدم.حافظ
در نهایت تسلط دارد و می گوید که مومن نیست دنیا.دوروست.مومن کسی است که به ما
ایمان واقعی داشته باشد و ما بتوانیم بهش اعتماد کنیم.
قضیه چهارم:
جلوتر که میره البلاءُ والولاء پیش می آید
چون دل عشاق را در قید کرد
خود نمایی کرد و دلها صید کرد
امتحانشان را،ز روی سرکشی
پیش گیرد شیوه عاشق کشی
وقتی که خوب معلوم می شود که اینها اهل کارند بحث فنا روی
کار میاد.
در بیابان جز نشان سر دهد
ره به کوی عقلشان کمتر دهد
عقل نسبی موقتی و مادی گرایی رو کلا می گذاره کنار.
حالا نوبت خداست
دوست می دارد دلِ پر دردشان
اشکهای سرخ و رویِ زردشان
اصلا خدا گفت:انا عند المنکسرة قلوبهم
خداوند دنبال روی زرد و اشک سرخ می گردد.خداوند دنبال دل پر درد می گردد. دل بی قید
و بی درد و و دل بی تفاوت نسبت به جامعه، دل بی تفاوت نسبت به دین و دل بی تفاوت
نسبت به خداوند و زحمات اولیاء و دل بی تفاوت نسبت به خود،ولو تا آخر عمرش هر روز
مشکی بپوشد و هر روز زنجیر بزند و سینه بزند و اینقدر خودش را بزند تا چشمش پر از
خون شود این شخص ابدا راهی به درگاه یوسف عاشورا ندارد. بلکه درد باید در دلت باشد
حال ببین خداوند چه می کند:
دل پریشانشان کند چون زلف خویش
زان که عاشق را دلی باید پریش
دیگه حسین بن علی این دنیا رو بر نمی تابه و تحمل نمی کنه.اینقدر پریشان شده حجربن
علی، اینقدر در دلش التهاب ایجاد شده که اصلا توانایی این را ندارد که مثل بقیه
مردم بنشیند سر سفره صبحانه.تا صبح روی پایش بند نمیشه هروله کنان دور خیمه ها می
گرده، می زنه، می خنده، می رقصه.گفتند: پیرمرد تو 60 سالته.این اداها چیه که تو در
میاری؟چرا روی پاهات بند نمیشی؟گفت:شماها نمی دونین چه خبره.
خم کندشان چون قامتِ مانند تیر
رویِ چون گلشان کند همچون ضریر
مثل تیر کمان که وقتی خم میشه قدرت می گیره برای پرتاب.هر چه بیشتر کمان خم شود این
تیر بیشتر پرتاب می شود.آماده است این روح را از بدن پرتاب کند تا جایی که جبرییل
هم نرسد.
ضریر هم یک گیاه زرد رنگی است.صورت سرخشان زرد میشه و روی به زردی می گراید.
یعنی این قامت،کمانی خوش تر است
رنگِ عاشق، زعفرانی خوش تر است
جوانی آمد خدمت رسول خدا. و رسول خدا از او پرسید:کیف اصبحت؟(چطور صبح کردی
جوان؟اصبحت والقنا (در حالی که یقین دارم) رنگش زرد و صورتش
برافروخته چهره پر از بهجت و التهاب
با تمام صورت داره می خنده.روی پاهاش نمی تونه بند بشه.رسول خدا فرمود:برای
یقین علاماتی است.علاماتش چیه؟گفت:یا رسول الله اینهایی که الان توی مسجد نشستن می
خواین بگم چه کسانی الان به بهشت می روند و کجای بهشت هستند و چه کسانی الان به
جهنم می روند و جایگاهشان الان کدام قسمت جهنم است؟رسول خدا فرمودند:هیس.دیگه هیچی
نگو!برو تو رسیدی.
ببین تو به کجاها می توانی برسی و ما چقدر خسته عبادت می کنیم و چقدر با توقع عبادت
می کنیم و توقعات ما،چقدر بچه گانه است. بعد میاد جلوتر،لحظاتی است که اباعبدالله
به عروج نزدیک می شود.تعلقات حسین رو خداوند شروع می کند به زدن.ببین چقدر صحنه ها
زیباست.
تو در بندی،عاشقت اومده سراغت .یکی یکی بندها رو داره می کَنه.ببخشید بخیه داری. خب
بخیه ها تو هم داره می کشه.هر یک بخیه ای که می کشی یک دردی برای تو دارد اما در
حقیقت داره تو رو سالم می کنه.
تعلق سوزی:آخرین قدم یوسف
آن به رُتبت موجد لوح و قلم
وان به جانبازی،به جانبازان علم
کرد عیسی آنچه گرد آورده بود
سوخت هر چون آرزو را،پرده بود
هر پرده ای در مقابلش بود و هر آرزویی از دنیا، همه را سوزاند حتی آرزوی سلامت برای
زینب(س)
چشم پوشید از همه آزادگان
از برادر، وز برادرزادگان
از تعلق پرده ای دیگر نماند
سر راهی جز علی اکبر نماند
از تعلقات حسین،فقط علی اکبر مانده،هنوز دلش به علی اکبر گیره.حالا خدا داره کار
انجام میده.
اجتهادی داشت از اندازه پیش
آن یکی را نیز بردار از زپیش
لن تنالوالبر حتی تُنفقوا
بعد از آن مما تُحبون گوید او
اگر می خواهی انفاق کنی در راه خدا، اونی رو که دوست داری انفاق کن نه اونی که به
دردت نمی خوره
یه قضیه ای رو براتون بگم.
یه روزی وضع مالیمون مثل همیشه خیلی بی ریخت بود بعد یه 200 هزار تومنی پول رسید به
دست ما.میلاد امام رضای همین امسال بود.یه لحظه با خودم گفتم ما که اینقدر امام رضا
امام رضا می کنیم یه چند تا پرده بگیریم بزنیم به درو دیوار.خب حالا چقدر
میشه؟گفتند 200 هزار تومن. بعد یه لجظه گفتم والله...آخه لازم میشه.بعد همون لحظه
دوباره با خودم گفتم یعنی تو اینقدر توکل نداری؟سریع دست کردم تو جیبم دادم که
بخرید.تا پولو دادم که برین بخرین 5 دقیقه بعدش یه بنده خدایی اومد و گفت:من 5
میلیون تومن می خوام بدم به کانون!
همه چی مال خداست. چه پول،چه عاطفه،چه احساس،چه علم،چه عشق هر چه را در راه خدا
بدهی در جا خداوند نقد جوابش را می دهد
هر چه غیر از اوست سد راه من
آن بت است و غیرت من بت شکن
هر چه در مقابل خداوند باشد غیرت من اجازه نمی دهد اونو در مقابل خداوند نگه
دارم.اینقدر غیورم و اعتماد به خداوند دارم و اینقدر می دانم که صاحب تمام املاک و
جهان،خداست و اینقدر راحتم و اینقدر سبکبالم و اینقدر نسبت به خدای خودم غیورم و
غیرت دارم که محال است یک چیزی رو به مخالفت خداوند قبول کنم.آخر مگر دیوانه ام که
به مخالفت با خداوند بایستم
. جان رحیم و دل اسیر چهر توست
مانع راه محبت مهر توست
چون تو را خواهد از من رونما
رونما شو جانب او ،رو نما
در کشکول شیخ بهایی از سقراط نقل می کند
می دانید که سقراط آدم موحدی بود.یکی از شاگردانش از سقراط سوال
کرد که چرا من تو را هیچوقت اندوهگین ندیدم.خیلی زیبا جواب داد و گفت:برای اینکه من
تعلقی به چیزی ندارم،هیچ چیز مال من نیست.چرا باید اندوهگین باشم؟منی که نه مرکبم
مال منه؛نه خانواده ام مال منه؛نه لباسام مال خودمه؛ نه قدرتم مال منه و نه خودم
مال خودم هستم.واسه چی من باید ناراحت باشم؟هر چی اومده از اون اومده و هر وقت هم
بره اون بُرده.راحت.والله علی العظیم
مثل چنین شبی حسین بن علی روش نمیشه که جلوی زینب بخنده وگرنه از خوشحالی داره بال
در میاره.
مصیبت سرجای خودش،گریه و روضه سر جای خودش،اینکه نشون بدیم ما هم آدمیم،عاطفه
داریم.اما اونها هم بهشون سخت نمی گذره.
مادر شهید نشسته داره گریه می کنه که چرا بچش شهید شده.درسته که حق داره گریه کنه
اما بهترین جای خلقت گیر پسرش اومده.
استادمون می گفت:رفتیم جایی مفقودالجسدی بود.اومدن کاغذ دادن که مفقودالجسد پیدا
بشه.بعد ایشون می گفت:من گفتم پیداش کردم.(عند ملیک المقتدر فی
جنات نعیم)
جانبازه یادتونه صبح چی می گفت؟پرسیدیم:
- چند ساله چشمات نمی بینه و دست نداری؟
- گفت:18 سال.
- بچه هم داری؟
- آره دو تا.
- تا حالا بچه هات رو دیدی؟
- نه.
- ناراحت نیستی؟
- با بهجت گفت:ابدا!
ای اسیران قضا در این سفر
غیر تسلیم و رضا این المفر
اگر می خواهی راحت باشی و می خواهی غصه نخوری و می خواهی در زندگیت خوب زندگی کنی و
می خواهی لحظه مرگ همه بیان به استقبالت و می خواهی اون دنیا آباد و آزاد باشی و هر
چه اراده کنی بهت برسه تسلیم و راضی باش.
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
حکم آنچه تو فرمایی،شرط آنچه تو بنمایی
آخه چرا جزع و فزع می کنی؟خدا بیشتر از این بهت نمیده.دنیا همینه.تو یک دردهایی
داری منم یک دردهایی دارم.هر کسی برای خودش یک مشکلاتی داره.همونی که تو آرزو می
کنی که جایش باشی اگر جایش باشی می بینی که مشکلاتی داره که کمر تو رو می شکونه.
همره ما را هوای خانه نیست
هر که جست از سوختن،پروانه نیست
نیست در این راه غیر از تیروتیغ
گو میا هر کس زجان دارد دریغ
(اگر نمی توانی فنا شوی نیا)
سر در خانه خدا نوشته اند:
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری
باخبر باش که سر می شکند دیوارش
اینجا با کسی تارف ندارن.اینجا بحث تعلق سوزی و فناست.بحث بریدن از شیطانیت ها و
غرایز و در حد پیوستن به معشوق
به عاشق میگن حالا که نزدیک شدی دیگه ساکت باش.این حرفارو به نامحرم نزنیا مسخرت می
کنن.مهم نیست که بهت بگن برو بابا بشین سر درست. بگو من درس می خوانم چون او
فرموده،زندگی می کنم چون او گفته.فردا اگر بگه برو گیر نده به دنیا میگم چشم.کاری
نداره که.چمران میشم دکتر فیزیک هسته ای می گیرم،کلاس و تدریسم رو ول می کنم،اسلحه
می ذارم روی دوشم میرم با بچه های جنوب لبنان ،با هم می جنگیم.
به قول مولوی:
بر لبش قفل است و بر دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جان حق نوشیده اند
رازها دانسته و پوشیده اند
عمان سامانی ادامه می دهد:
سری اندر گوش هر یک باز گفت
باز گفت این راز را باید نهفت
با مخالف پرده دیگرگون زنید
با منافق نعل را وارون زنید
رسیدین به یک منافقی خودتون رو بزنید به کوچه علی چپ.که انگار نه انگار ما چیزی می
فهمیم.هر چی هم گفت بگین بله بله شما درست می فرمایید.
الحمدالله در جامعه ای هستیم که مردم هر چی دوست دارن می بافن. و آیا تو می تونی
جلوی بافتنش رو بگیری؟ پس بزن بر طبل بی عاری که آنهم عالمی دارد.اگر مومن بود و
پشت سرت حرف زد بگو چه باحال،هر چی نماز و روزه داشت رو داد به ماها.اگر هم منافق
بود باز بگو چه باحال.عذابای مارو گرفت.پس هر کس هر چه کرد بگو دمش گرم.بذار
بگه.فردا تو می میری منم می میرم اون موقع معلوم میشه که کی برد کرده و چه کسی
باخته.
خوش ببینید از یسارو از یمین
زانکه دزدانند ما را در کمین
بی خبر زین ره نگردد تا خبر
ای رفیقان پا نهید آهسته تر
لطایف عرفانیت رو برای خودت داشته باش.خلوتهایت را با خدا تابلو نکن.به این و اون
بگو.
یه عده ظرفیت ندارند پشت سرت حرف می زنند میگن منافقه،ریاکاره،مهر کن دهانت رو.از
هر صد خوابی که می بینی یکیشو برای مردم بگو.از هر صد تا حسنه ای که داری برای
اینکه مردم بفهمند همچین چیزهایی وجود داره 2 تاشو بگو.بذار وقتی مُردی ملائکه نگاه
کنند که آنچه مردم در مورد تو گمان می کردند بسیار پایین تر از اون چیزی است که تو
هستی.سند افتخارت باشه
. هر که نقش پای دارد گو میای
پایِ ما را نی اثر باید نه جای
هر که می بینی که وقتی داره میاد به مسیر خدا، دوست داره که همه ببینند و تشویق
کنند و کوچکترین توهینی رو بر نمی تابه که آقا مگه ندیدین به نوکر اباعبدالله توهین
کرد.در حالی که خودشو کشتند.نوکر که نباید از شاه بالاتر باشه.طرف میارن چایی می
ذارن جلوش میگه به نوکر اباعبدالله توهین کرده چایی سرد برام آوردن!
در بهشت علیِ دزفول،طرف جون داده در اوج زیبایی و جماله.گفته من
ارزش ندارم که برین یه سنگ قبر 5000 تومنی بخرین این پول رو بدین به مساکین.بلکه با
گِل جا درست کنید و روی سنگ قبرم با انگشت بنویسید پَرِ کاهی تقدیم به آستان
الهی.(شهید دُروَلی)
ما اثری نداریم از خودمون.محو می شویم
کس مبادا ره بدین مستی برد
پی بدین مطلب به تردستی برد
در کف نامحرم افتد راز ما
بشنود گوش خران،آواز ما
اینها از نگاه غریزه دارن به ما نگاه می کنند.چی چی داری؟چی گیرت اومد این کارارو
کردی ؟به خورت،خوابت،شهوتت چیزی اضافه شد؟
راز عارف در لبِ عام اوفتد
تشتِ اهل معنی از بام اوفتد
اگر رازت رو همه عوام بفهمند در حقیقت معنویات و معرفتها رو از بام ریختی دور و همه
چی رو خراب کردی؟
عارفان را قصه با عامی کشد
کارِ اهل دل به بدنامی کشد
مراقب باش اگر در مسیر خدا به یک چیزهایی رسیدی و رفتی به کسانی که نمی فهمند گفتی
کارت به بدنامی می کشد.
تجلی عشق
تعلقها از بین رفت و بین تو و خدا دیگر حجابی نیست.سکوت کردی و کسی از راز های دلت
باخبر نشد و دردهایت را فقط و فقط با عاشقت گفتی.خداوند لذت می بره که عجب بنده
خوبی.به بقیه که می رسه چقدر تعلق منو میگه.بهش میگن آقا تو مومنی راحتی؟میگه
الحمدالله خدا همه چی داده.خداوند اینجا واقعا لذت می بره اینکه من چیزی هم ندادما
ولی ببین چطوری آبروداری می کنه!
پرده ها کنار میره:
پیر می خوران به صدر اندر نشست
احتیاطِ خانه کرد و در ببست
هر کی می خواد بره پاشه بره.اونایی که برای باغ اومدین،اونایی که برای حکومت
اومدین،اونایی که برای شهوت اومدین،اونایی که برای خانه اومدین همه به سلامت. من
بیعتم را برداشتم.روز قیامت هیچ شکایتی از شما نمی کنم و هیچ عذابی بر شما نیست به
یک شرط!اینکه آنقدر دور شوید که صدای هل من ناصر ینصرنی مرا نشنوید.ملت دویدند.خانم
زینب فرمودند:یک عده زیر دست و پاها له شدند طوری که یکدفعه سه چهار هزار نفر
رفتند.در آخر هم آقا نشستند و گفتند هنوز چراغ خاموشه هر کس که می خواهد بلند شود و
برود.حتی بهانه دادن دستشون .به آقا اباالفضل گفتند: عباس جان دست زینب را بگیر و
از این معرکه خارج شو.
محرمانِ رازِ خود را خواند پیش
جمله را بنشاند پیرامون خویش
با لب خود گوششان انباز کرد
در ز صندوق حقیقت باز کرد
جمله را کرد از شراب عشق مست
یادشان آورد آن عهد الست
بهشون گفت:یادتونه شما در روز ازل و عهد الست ،چه پیمانی با خدا بستید .همه
گفتند:آقا بفرمایید استفاده می کنیم.
صدای ملکوتی امام بلند شد:
خداوند یک امانتی داشت بنام عشق،عرضه کرد به سموات قبول نکردند،به کوهها گفت:شما
قبول می کنید؟اما آنها هم قبول کردند.به حیوانات عظیم الجثه،متوسط
القامة،ریز،میکروبی،بزرگتر همه رو عرضه کرد.هیچکدام قبول نکردند.رسید به
انسان،انسان قبول کرد اما عمومشان این امانت را قدر ندانستند.
امانتها چی بود؟
بنده من،اعضاء و جوارحت را برای من خرج کن.آنچه من دوست دارم را ببین و آنچه من
دوست دارم را بشنو و آنچه من دوست دارم را بگو.(این زبانت را نگه دار).این همه حرف
زدی چه باری از دوشت برداشته؟جایی برو که من دوست دارم.از دستت استفاده کن در مسیری
که من دوست دارم.به عهدهایی که بستی ایمان داشته باش و عمل کن.به مردم قول دادی عمل
کن به من قول دادی عمل کن و واجباتت را به جای آر.اینقدر من حی علی الصلوة میگم
اینقدر طولش نده بدو دیگه. خسته شدم 10 ساله 20 ساله 30 ساله تو بالغ شدی هنوز یاد
نگرفتی وقتی حی علی اصلوة میگم زود بیای نمازت رو بخونی!اینها تک تک روایت هایی است
که امام صادق دارن امانت رو شرح می دن و من به این زبان می گویم
دلیل برتری تو بر سایر حیوانات امانت داری توست و
امانت داری تو ارزشش می دانی برای چیست؟
1.تو اختیار داری این امانت را پاس نداری و اگر این اختیار
را در جنبه مثبت خرج کردی و امانت داری کردی تو انسان ارزشمندی هستی و حیوانات
اختیار ندارند.
2.تو اراده داری که هر چه بیشتر به آن برسی آبدیده تر و
قویتر می شود.
3.چون تو دارای قدرت سیر صعود به سمت بی نهایت و نزول حضیظ
ذلت و منفی بی نهایتی تو کاملا مختاری.تو می توانی یک شب عاشورا دل به حسین ببندی و
از فردا صبح ، در بالای بالاتر از آسمانها پرواز کنی.صعود و نزول تو دقیقه ای و
ثانیه ای است. و برعکس حیوانها که پدر آدم رو در میارن تا می خوان یه چیزی یاد
بگیرن و ای انسان این تویی که یک لحظه می گویی یا الله و نور من بر دلت تجلی می کند
و از آدمی که خودت روت نمیشد در آینه به خودت نگاه کنی تبدیل می شوی به آدمی که
ملائکه بر تو سجده می کنند
.
آیه قرآن می فرماید:
از نعمتهایی که به شما دادیم سوال می کنند
امام صادق می فرمایند:
اینکه اینقدر که امام رضا رو دوست داشتی چقدر به حرفش گوش دادی و اینقدر که حسین
حسین کردی و عاشق کربلا بودی از زندگی حسین چه می دانستی؟چقدر رفتارت رو به امام
حسین نزدیک کردی؟
سریع نگو آخه کی می تونه مثل امام باشه. کسی هم از تو نخواسته مثل امام باشی .حتی
الامکان در مسیرش باش.کدام زنی می تونه بلند بشه و بگه من می توانم زینب باشم.تو
اگر راست میگی عرضه داشته باش یه کمی حجابت رو رعایت کن.
و بعد می فرمایند:
انسان،قدر ندانست به خودش ظلم کرد و جهالت ورزید.
-1 فراموش کرد اینهمه حرفی که بهش زدیم که تو
آدمی،انسانی،اراده داری،قوی هستی و می توانی بروی بالا.اما خودش را دست کم گرفت و
گفت:نمی تونم،ضعیفم،شهوتم از من قوی تره،من اینقدر بدبختم که دنبال شکم و شهوتم
دارم می دوم.
منو اسیر کردن و اسمش رو هم گذاشتن آزادی.که آقا آزاد باش. آخه آزاد چی؟؟اینکه از
اسارت خدا رها شوم و گناه کنم و اسیر گناه شوم؟آیا این تعریف آزادیه؟از این تعریف
مضحک تر هم داریم؟میگه ما دنبال آزادی هستیم. اینکه هر جا دوست داریم بریم هر چی
دوست داریم بخوریم و هر کاری که خواستیم بکنیم.اما ببخشید یعنی از اسارت خدا رها
شویم و اسیر شهوت و شکم و هر چی دوست دارم بکنم بشیم؟
متاسفانه مردم ما،کمتر یاد آخرت می کنند. یاد رفتن نیستند.جوانهای ما،کمتر یاد مرگ
می کنند.نماز آخرشان را کم می خوانند.
یکی از علماء فرمودند:حداقل هفته ای یکبار یک نماز بخوان و بگو این نماز آخرمه.
یه دو رکعت نماز ،نیمه شب پاشو بخون.که آقا به من مهلت دادن دو رکعت نماز بخونم و
بمیرم.بشین فکر کن و به خودت تلقین کن.
و بعد می فرمایند: 2- دلیل دیگر جهالت ، قدرناشناسیهاست.اونایی رو که
بهش دادیم شکر نمی کنه و دائم به دنبال چیزهای جدیده.هر چی هم بهش میدیم طمعش بیشتر
میشه.
3- دل بستن به سرابها.علم خوب است به شرطی که علم
حقیقی باشد نه علم سراب.نه علمی که فکر کنی این علم، می تواند تو را بالاتر ببرد و
در اجتماع بیشتر تحویلت بگیرند در حالی که علم باید برای خدا باشد.عشق خوبه اما نه
عشق به هر قیمت و هر پستی و ذلت و هر گناهی. بلکه عشقی که خدا خودش بگه خوبه.خانه
خوبه اما خانه ای که به قیمت گناه تهیه نشود وکاخی در مقابل کوخی نباشد و آه
مستمندان را به دنبالش نداشته باشد
و بعد:فرمودند:ان الله هوالغفور الرحیم
اگر این کارهارو هم کردین ناامید نشوید. اگر خواستین برگردین هیچ مشکلی ندارد.
گفت شاه باش این دلِ آزادتان
باده خوردستید بادا یارتان
یادتان باد ای فراموش کرده ها
جلوه ساقی ز پشت پرده ها
یادتان باد ای به دلتان شور و می
آن اشارتهای ساقی پی ز پی
همه چیرو فراموش کردند. یه وقت دیدند محمدبن بشیرخزرمی ،زنش را صدا کرد که آقا
تشریف بیارین دم در.در گوشش یه چیزی گفت.آقا اباعبدالله همینطور که داشتند با بقیه
صحبت می کردند نیم نگاهی هم به محمدبن بشیر می کنند که در آخر به خانمش گفت مهم
نیست و اومد نشست.اما امام می دونن چه خبره.آقا روبه بشیر کردند و فرمودند:بشیر
خانمت چی گفت؟گفت:آقا چیز مهمی نیست شما بفرمایید ما استفاده می کنیم.مجددا آقا
فرمودند:بشیر ما بهت میگیم بگو.بشیر گفت:آقا ما یک پسری داریم که تنها پسر جوان
ماست.در مرو خراسان سرباز بود.حالا پیک خبر اورده که پسرت اسیر شده و تا یک ماه
دیگه اگر 5 هزار درهم آوردی که آوردی وگرنه او را می کشیم.آقا فرمودند:من پنج هزار
درهم را به تو می دهم و بیعت را از دوشت بر می دارم با خانمت برو و فرزندت را آزاد
کن.(یعنی ببینید امام حتی راه رو براش باز می کنه)بشیر سرش پایینه.امام دوباره
تکرار کردند که بیعت را برمی دارم و پنج هزار درهم را هم می دهم برو و بچه ات را
آزاد کن.سر بشیر پایین بود.آقا فرمودند:بشیر چرا ساکتی؟گفت آقا:من نه زن دارم،نه
بچه دارم،نه بیعت می دونم چی میشه نه...!آقا من فقط تو را می خواهم!و حتی اگر شمشیر
هم به من ندهند من با دست می روم و می جنگم و آقا فرمودند:بشیر ما در روز قیامت
دستت را می گیریم.
شب عاشورا زیباترین شب تاریخه.اوج تجلی عشق و زیبایی امشبه.
در بحارالانوار جلد 44 صفحه 398 داریم که پذیرایی خاص آقا اباعبدالله و امام سجادرو
در آخر میگن.می گویند وقتی این بساطها اینطوری پیش رفت پذیرایی خاصشون شروع شد.
حالا که به اینجا رسیدند.چون اگر آقا اولش این کار رو می کردند از این 3000 تا شاید
همشون می موندن.اما اینهایی که مانده اند امتحان عاشقیشان را پس داده اند و دیگه
رفتنی نیستند.اینجاست که آقا پرده آخر رو کنار می زنند که بشیر،محمد،عباس،جعفر این
که می بینی این بهشته.اینجا رو می بینی اینجا جای توست. اینو می بینین این رسول
خداست اون مادرم فاطمه (س) است و بعد امام فرمودند خبر مهم:
فردا من کشته و شما هم کشته می شوید و کسی نمی ماند. تا امام، اینو گفت همه بلند
شدند و شروع کردند به هلهله کردن که خدارا شکر که به ما شرافت داد که کنار تو کشته
شویم!
و بعد امام،نگاه مردم را برای دنیا تغییر دادند
دانشمندی را سوال کردند که به نظر تو، دختر چشم آبی زیباتره یا دختر چشم
مشکی؟گفت:برای اونی که دختر چشم آبی داره دختر چشم مشکی و برای اونی که دختر چشم
مشکی داره دختر چشم آبی و برای اونی که هیچ کدام رو نداره هر دو و برای اونی که هر
دو رو داره هیچکدام. این دنیاست!
حضرت عیسی(ع) در جایی داشت کار می کرد؛خبر آمد از عرش که دنیا داره ماد سراغت.گفت
بیاد.اومد دید یه پیرزن عجوزه داغون،چهره رو بزک کرده یه چادر رنگی رو سرش
انداخته،یه دستش رو خضاب کرده و یک دستش هم خونیه.
- حضرت عیسی:سلام
- دنیا:علیک سلام
- عیسی(ع):دنیا تویی؟
- دنیا:آره
- عیسی(ع):پس چرا اینقدر کمرت خمه؟
- دنیا:از بس عمر کردم.
- عیسی(ع):چادر رنگی برای چی سرت انداختی؟
- دنیا: برای اینکه جوانها از پشت فکر کنند من یه دختر جوان و
زیبا هستم
-عیسی(ع):دستت را چرا خضاب کردی؟
- دنیا:تازه شوهر کردم.
- عیسی(ع):چرا این دستت خونیه؟
- دنیا:الان قبلی رو کشتم.
- عیسی(ع):یه نصحیتی مرا کن دنیا.تو که بد نیستی این خصوصیت
ذاتی توست.خدا اینطوری خلقت کرده.
- دنیا:یا روح الله من یه عجیب برات بگم و یک اعجب.عجیب اینکه من
پدر را می کشم پسر به من دل می بندد.پسر را می کشم پدر به من دل می بندد.همسر را می
کشم شوهر به من دل می بندد.شوهر را می کشم همسر به من دل می بندد.
- عیسی(ع):و اعجبش چیه؟
- دنیا:اعجبش اینه که من اینقدر عمر کردم تا به حال کسی به وصالم
نرسیده!!
امام در مکه در استقبال،وقتی نصیحتشان می کردند که یوسف زهرا کجا می روید؟آقا این
جملات را فرمودند:
مرگ بر فرزندان آدم نوشته شده مانند گردنبندی که همیشه در گردن دختران است. من نیز
بسیار به دیدار گذشتگانم مشتاقم همانند اشتیاق یعقوب به یوسف و من برای قتلگاهی
مهیا می شوم که خدا را در آن ملاقات می کنم.
که ای قده پوشان صحرای الست
از مراد خویشتن شویید دست
کشته شدن عادت جیش شماست
نامرادی بهترین عیش شماست
آرزو را ترک گفتن خوشتر است
با عروس مرگ خفتن خوشتر است
کی خضاب دستتان باشد ثواب
دست عاشق را،زخون باید خضاب
علامه جعفری می فرمایند:
معمای حیات،اگر مرگ نباشد اصلا حل نمی شود.