برنامه آينده
کاروان زیارتی مشهدمقدس
29 تیرماه الی 5 مردادماه98

باحضور :
حجت الاسلام انجوی نژاد

مداحان :
حاج احمد واعظی
حاج مهدی اکبری
حاج امیر کرمانشاهی
کربلایی وحید شکری


رهپويان




پنجشنبه 30 بهمن 1393 - بازديد : 5790 نسخه چاپی
گزارش سفر مناطق جنگی جنوب - بهمن 93

بسم الله النور
اینجا پنجره ایست رو به حقیقت و ذره ای نور آنچنان مرا مست می کند که باورم می شود می توان خدایی شد...

»» دوشنبه 20/بهمن/93:
بالاخره روز موعود رسید و سفر عشق آغاز شد، بچه ها وسایل ها رو توی اتوبوس ها می ذاشتن و سریع برمی گشتن پیش دوستاشون که نمی تونستن بیان. با اشک و لبخند بچه های جامونده بدرقه شدیم. اتوبوس ها بعد از تاخیر یکی، دو ساعته حرکت کردن.



»» سه شنبه 21/بهمن/93:
اولین برنامه کاروان "یادمان علقمه" بود که به دلیل بدی آب و هوا لغو شد و ما خرمشهر رو به قصد منطقه شلمچه که شامل نهرخین و قتلگاه شلمچه هست، ترک کردیم. توی هوای غبارآلود و باد شدید به منطقه "نهرخیّن" رسیدیم که حتی راه رفتن رو هم سخت کرده بود، ولی همه شنیدیم که وقتی به قتلگاه شهدا پا می ذاریم و باد شروع به وزیدن می کنه یعنی اینکه خود شهدا دارن ویژه ازت استقبال می کنن، چون اعتقاد ما اینه که شهدا زنده هستن و به محل شهادت خودشون زیاد رفت و آمد می کنن. به قول آقا انجوی شهید به محل شهادتش علاقه داره و وقتی هم می ری و سلام به شهدا میدی خودشون رو می رسونن به محل شهادتشون و به قول آقای خزائی "آقا سید میگن 15000 شهید اینجاست، من میگم تمام اولیاء و انبیاء اینجا هستن"!

توی مسیر تا رسیدن به اون تپه ای که قرار بود جمع بشیم، خاطرات سال گذشته برام تداعی شد و صحبت های زیبا و دلنشین سردار یکتا توی گوشم طنین انداز می شد که "کار ما توی لاحول و لاقوة الا بالله حل می شه؛ اینجا بشینین و بلند نشین". آقای انجوی موقعیت منطقه رو شرح دادن. از عملیات های کربلای 4 و 5 که اینجا انجام شده بود گفتن که بچه های غواص با چه سختی از سه نوع مختلف سیم خاردار حلقوی، نبشی و خطی که توی رود چیده بودند و دور تا دور رو مین کاری کرده بودند، رد می شدن!

نکته جالب این عملیات ها "شکستن خط" توسط بچه ها بود که به قول آقای انجوی خودمون هم نفهمیدیم که خط چجوری شکست!! و این چیزی جز لطف خداوند نبود. اینجا 15000 شهید داده و از کل گردان 15 نفر موندن که سالم ترین اون ها آقای دلبریان بوده که پاهاش قطع می شه! تو تاریخ جنگ هیچ منطقه ای اینقدر شهید و زخمی نداده، گردان هایی که کلاً پوست اندازی کردن!! "شهدا چون از جنس خودمون هستن، خیلی رئوفترند".



آقای خزائی هم با لهجه شیرین مشهدی و با دعای فرج صحبت هاشون رو شروع کردن:
"من زهرا و خواهرم فاطمه و مادرم قالیباف هستیم. پدرم کارگر بود. تصادف کرد و بعد از مدتی مرد! رزمندگان اسلام، من و مادرم و خواهرم روزه می گیریم تا توانستیم این پاکت را برای شما بفرستیم. (پاکتی حدود یک کیلو و نیم نان خشک!)، برای ما دعا کنید!". اینجا اون جایی هست که باید فکر کنی! شما مدیران آینده جامعه هستید، رهبری فکری جامعه! لحظه انتخاب است! حجت تمام شده! آقا سید میگن 15000 شهید اینجا ایستادن، من میگم تمام اولیاء و انبیاء اینجان! صاحب مجلس 15000 شهید هست. قراره به چی فکر کنید؟ قراره برای چی برنامه ریزی کنید؟ بعد از روضه و عزاداری یک ساعتی وقت بود که روی حرف هایی که گفته شد، فکر کنیم و بچه ها با انداختن عکس و گرفتن فیلم خاطرات اونجا رو برای خودشون ماندگار کردن.



نیم ساعتی قبل از اذان ظهر رسیدیم شلمچه. نماز رو به جماعت خوندیم و بعد از صرف نهار، سید معین انجوی نژاد جانباز عزیزی که همیشه با ما همسفره، از قداست شلمچه صحبت کردن و اینکه چرا وقتی اسم مناطق جنوب میاد میگن شلمچه! یه دلیلش رو ورود امام رضا(ع) از این منطقه به ایران عنوان کردن. دلیل دیگرش انجام 8 عملیات در این منطقه هست، نسبت به جاهای دیگه بیشترین شهید رو داره و مهمترین دلیل همون خون شهید هست. بعد از مراسم، به سمت محل اسکان یعنی هویزه حرکت کردیم. بعد از استقرار و تجدید وضو نماز جماعت مغرب و عشاء رو مهمون مسجد شهدای هویزه بودیم.

»» چهارشنبه 22/بهمن/93:

بعد از صحبت های کوتاه و شنیدنی مکبر در خصوص شهدای هویزه و ذکر احکام نماز صبح اقامه شد و با خواندن دعای عهد، تجدید عهدی با مولا و صاحب الزمان(عج) انجام شد. دوستای تدارکات صبحانه ها رو بین بچه ها پخش کردن و بعد از خوردن صبحانه مهمان جاده های مناطق جنوب شدیم تا امروز "یار چه خواهد و میلش به که باشد"...



شهدای سه راهی شهادت ما رو مهمون دلای باصفاشون کردن. دور تا دور ماکتی که توی منطقه درست کرده بودن و موقعیت منطقه و عملیات ها رو نشون می داد، نشستیم و مثل همیشه سید معین انجوی نژاد برامون از عملیات ها و موقعیت منطقه صحبت کردن. اینجا هم از باد و خاک در امان نبودیم. توی قتلگاه آقای انجوی و حاج آقا احمدی همه رو به فیض اکمل رسوندن. توی اون هوا، سینه زنی واقعاً صفای خاص خودش رو داشت؛ به شما محتاجم، به همین نفس زدن تو روضه ها محتاجم، به دعای خیر این سینه زنا محتاجم...



نماز جماعت ظهر و عصر توی یادمان طلائیه اقامه شد و بلافاصله سخنرانی آقای انجوی شروع شد.
بحث رو از این شعر "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها" شروع کردن و درباره مشکلاتی که برای عاشق توی مسیر عاشقی پیش میاد صحبت کردن. اشاره کردن به اینکه سرّ درجات بالای عشق میون شهدا و پیروزی های شگرفشون این بود: "ادعای عشق نداشتند". خیلی از ما روی قطره اشک هامون حساب می کنیم اما طرف مجاهدت می کرد اصلاً روش حساب نمی کرد. اون ها خودشون رو عاشق نمی دونستن! روی اعمالشون وسواس داشتن که مبادا دوست برنجد! عاشقی برای کسی که ادعا می کنه مشکله، نه برای کسی که ادعا نداره".

محبوبترین دعای بازماندگان جنگ این جمله بود: "ارحم من لیس له الدنیا و الآخره" و نقطه عاشقی همینه که به این برسی که هیچی نداری!! کسی که دنیا و آخرت نداره فقط رحم می خواد و دلیل رسیدن به این نقطه این است که "دیدم در منزل جانان امن عیش است" و هیچ عیشی امنیت نداره چون قرار بر رفتن است. دلیل این مدل زندگی شهدا، نوع نگاه اون ها به آسمانه. طوری زندگی کردن که برای دلبستن آسمان را انتخاب کردن، والسلام!



تکمیل کننده صحبت ها، روضه و سینه زنی بود و الحق که شهدای طلائیه برای ما روزی پر باری در نظر گرفته بودن. برادرا ناهار رو بیرون و خواهرا داخل یادمان خوردن و بعد هم، راهی محل اسکان شدیم و شب رو مهمون شهدای کربلایی هویزه بودیم. ساعت 30/8 شب در جوار شهدا، مهمان امیر سرتیپ دربندی بودیم. آخرین برنامه ما توی منطقه هویزه داشت رقم می خورد و صدای شکستن بغض بچه ها میون صحبت های امیر نشون می داد که زندگی چند روزه در جوار شهدا آرامشی رو برای قلب ارمغان میاره که وقت جدا شدن از اون ها "دردش" رو حس می کردن که در قالب اشک و تضرع نشون می دادن. هر چند که به قول اساتید این چند روز باید تمرین باشه برای روزهای طولانی دنیا و خوب زندگی کردن! تمرین خوب زندگی کردن و خوب مردن!

امیر گفتن که اینجا کارش تکراری نیست! مگه قضایای محرم و  عاشورا برات تکراری می شه، راهیان نور برای خود ما هم یه تذکره است! اشاره کردن که به قول حضرت امام(ره) ملت ما از امت صدر اسلام بالاترند! و بقیه کشورها حتی نمی تونن جنگ هاشون رو به رخ ما بکشن. این شعر حسن ختام صحبت های امیر بود؛
"اگر تیر مسلسل ها شکافد سینه ما را / نخواهیم دست بیعت را جدا سازیم ز روح الله"...
روضه حضرت زینب(س) تیر خلاصی صحبت های امیر سرتیپ دربندی بود که به روضه و عزاداری وصل شد و صدای ناله های بچه ها در جوار شهدای هویزه موندگار شد...



»» پنج شنبه 23/بهمن/93:
روز آخر سفر، بعد از چند ساعت به منطقه فکه رسیدیم. آقای مصطفوی از آزاده های هشت سال دفاع مقدس بسیار شیرین برامون صحبت کردن. مهمترین قسمت صحبت ایشون این بود که تخصص همراه با معنویت معجزه می کنه. علم باید توأم با آگاهی باشه. آگاهی باید توأم با معنویات باشه و معنویات باید توأم با ورزش باشه.

با خاطره ای از حضرت امام(ره) صحبت های خودشون رو به پایان رسوندن. نسیم خنکی که می وزید کم کم با باد و شن همراه شد. به سمت مقتل شهید آوینی راه افتادیم و توی مرزی ترین نقطه منطقه، برادرا توی قتلگاه شروع به سینه زنی و عزاداری کردن. روضه قتلگاه توی اون فضا، حال و هوای عجیبی رو ایجاد کرد. تشبیه آقای انجوی تو اون گرد و خاکا، ظهر عاشورا رو تداعی کرد!

حسن ختام سفر، مثل همیشه مهمون شهدای گمنام پادگان شهید محمودوند بودیم. فیلم شیار 143 رو که دیده باشی، شاید یکم درک کنی اون علی اصغری که روی جایگاه آروم و راحت خوابیده، جگر گوشه مادری بوده که سال ها برای بزرگ کردنش خون دل خورده. با یه دنیا امید بزرگش کرده که جلوش فقط راه بره و با افتخار نگاش کنه.

آقای انجوی گفتن: اگر دنیا جای عشق نیست، جای غصه هم نیست. اولین چیزی که نزد بچه ها رنگ می باخت این بود که غصه دنیا رو نمی خوردند. حتی یادشون می رفت که غذا بخورن!! در ادامه به آیه "و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلاً» اشاره کردن و اینکه حقیقت ماجرا "و ما بدّلوا تبدیلاً" است و این قانون رو کسی نمی تونه دست بزنه. یه عده رفتن و یه عده هم باید انتظار بکشن. باید ببینید کدوم قسمت پازل منتظر امام زمانی هستید!؟ حضرت آقا(مد ظله) فرمودند: تحصیل، تهذیب، ورزش. چند نفر بچه مذهبی داریم که هر سه رو با هم داشته باشه؟؟!!

مدیر به تعداد کافی داریم، سرباز می خوایم. یعنی کسی اینقدر خودش رو آماده کنه که وقتی ندای "انا المهدی" اومد حتی مرده هم باشه، طبق روایات با اصل رجعت برمی گرده. "تو نباید برای شب اول قبر و بخششت تهذیب رو بالا ببری، باید برای خوشحالی امام زمانت تهذیب کنی".

وقتی بر مبنای نیازهای خودت زندگی می کنی، حداقلی هستی! شهدا با تمام توان برای آزادی قدس می جنگیدن! حداقلی فکر نمی کردن. خرمشهر رو اینجوری حفظ می کنم چون که اینجا مسیر قدس است. در آخر هم توصیه کردن مبنی بر اینکه یه تصمیم بگیرید؛ اول اینکه هفتگی همدیگه رو ببینید، احوالپرسی کنید و دوم اینکه از شهدا کمک بگیرید. با گفتن یه خاطره فضای جلسه کاملاً عوض شد. داستان دختری که برای عکس شهیدی که سر بر بدن نداره یادداشتی اینچنین می نویسه:
"من یک انسان به شدت گنهکار با 27 سال سن که تاحالا یا الله نگفته، نماز نخونده، روزه نگرفته، مقابل گناه مقاومت نکرده! من شهادت می دهم! که برای تفریح آمده ام اینجا! ای بی سر و پا، من بی سر و پا در این مکان به تو قول می دهم که در قیامت آنگونه باشم که به من افتخار کنی!



وداعیه که باشه، ناخودآگاه یاد وداع زینب(س) می افتی و این روضه خونده میشه. خیلی فضای عجیبی بود. مجلس تموم نمی شد و شاید همه توی دلشون آرزو می کردن که کاش تموم نشه! به قول آقای انجوی بچه ها کربلا خیلی راحت تر وداع کردن تا اینجا!! احساس شرم و خجالت و دلتنگی رفتن، حس و حال غریبی رو برات به ارمغان میاره.

وقتی به قد و بالای شهدایی که راحت روی جایگاه خوابیدن نگاه می کنی از خودت خجالت می کشی که برای دو روز دنیا خیلی راحت گناه می کنی و چقدر زندگی و روح تو با روح این شهدا فاصله داره و آرزو می کنی که ای کاش یکم شبیه اون ها بشی. اصلاً اومدی که شبیه اون ها بشی.

بعد از صرف شام راه افتادیم تا برسیم به شهری که صدای مناجات شهدا میون هیاهوی مردم کمرنگ شده و روی دوشت احساس سنگینی می کنی که ببینی ارمغان تو برای آدم هایی که توی شهر باهاشون سروکار داری چه خواهد بود. سفره خان شهدا همیشه پهنه و توی این چند روز مهمون ویژه اون ها بودیم. ان شاء الله که مهمون خوبی برای اون ها بوده باشیم و از سفر و سفره بهره حداقلی رو نبرده باشیم...



گفت ای بی نشانه که خدا را نشانه ای، هر جا نشان ز توست ولی بی نشانه ای
گردان رسانه مکتوب - خواهران




افسران فیس ارسال به کلوب
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات