گزارش روز آخر
گويي كز اين جهان به جهان دگر شدم بغضم را مي خورم ، لبخندي مي زنم و از مسجد شهداء خداحافظي مي كنم...
روز آخر اعتكاف دوم است و مي روم كه سري بزنم به آشپزخانه . ميدان امام حسين(ع) ، كنار ِ دفتر امام جمعه يك بنر بزرگ زده اند : " محل طبخ غذاي اعتكاف بزرگ جوانان ( بازديد براي عموم آزاد است ) " دم در دو سه تا سرباز ارتش نشسته اند . سلام مي كنم و داخل مي شوم . يك حياط بزرگ . از پشت درخت هاي وسط حياط سر و صدا مي آيد . مي روم آن جا و مي بينم سربازها ايستاده اند به ديگ شستن . ده دوازده تايي هست . مي روم سراغ دو نفري كه لباس شخصي پوشيده اند و معلوم مي شود يكيشان ارشد است . از چند و چون كار مي پرسم . - اونايي كه اين جا كار مي كردن از سربازهاي پادگان امام علي(ع) ، هوابرد ، تيپ امام حسن(ع) بودند ، با كارمندها و سربازهاي دفتر امام جمعه . - خودتون هم سربازيد ؟ - بله ، سرباز دفتر امام جمعه . - الآن افطاري رو بردين ديگه... - نه ، فقط سحري با ما بود . افطاري ها رو جاهاي ديگه درست مي كردن . دست اوقاف و اين جور جاها بوده . - آخر كار به سربازها مرخصي تشويقي مي دن يا هديه ي نقدي يا... - يه قول هايي بهشون دادن ، حالا چي بدن ديگه نمي دونم . - ببخشيد مزاحم شديم... به سربازها نگاه مي كنم و يادم به حرف يكي از رفقا مي افتد كه « به سربازهاي هوابرد گفته اند : كي مي خواد بره اعتكاف ؟ بلافاصله ده نفر دستشان را با ذوق برده اند بالا : ما مي ريم... ما . بعد هم آوردنشان پياز پوست كندن و ديگ شستن ! » . * * * مسجد شهداء . برنامه ي وداعيه ي اين اعتكاف توي شبستان برگزار مي شود . باحال است ، وداعيه بدون اعمال ام داوود. ساعت 18:00 سيد مي رود روي منبر . توي حياط ، قسمت توزيع غذا چند نفري نشسته اند به بسته بندي ِ افطاري . درب مسجد كاملاً باز است . مي روم سراغ بچه هاي سايت . مسلم ، ضبط صدا . جواد ، پخش مستقيم . عباس ، به روز رساني سايت . بچه هاي زحمت كش . بحث سيد « خاكريز معنوي » است و مي گويد : « در برابر شيطان و گناهان مقاوم باش و در خاكريز اول محكم ترين دفاع را انجام بده . نفس اگر وسوسه ات كرد بهش محل نگذار . اين فكر كه ما تا آخر عمرمان حتي فقط يك روز بدون خطا بگذرانيم اشتباه است ، ولي پيامبر مي فرمايند : خيرالخطّائون توّابون . ... برادر من ، خواهر من ، زشت است براي من و تو كه بگن بچه مؤمن ها نمي تونن كنار هم با محبت و تفاهم و صميميت بمونن و لات ها و عرق خورها و فلاني ها كنار هم باشن . اختلاف ها رو كنار بگذاريد . اين اجتماعات رو حفظ كنيد . اين اجتماعات چشم شيطان را كور مي كند... » و از دقيقه هاي آخر مي گويد و ، اشك ها جاري مي شود و ، گريه مي كنند . گريه ي وداع و دل تنگي . عكاس ها و فيلم بردارها مي آيند توي مجلس براي ثبت اين زيبايي ها . حاج عباس طهماسب پور هم شروع مي كند . حرف هاي امام رضايي ؛ روضه هاي امام رضايي... * * * مجلس تمام مي شود . از آقاي عسگرنژاد مي شنوم كه بايد امشب وسائل را جمع كنيم كه تا فردا شب هم مسجد تميز شود كه روز جمعه براي نماز جمعه آماده باشد . اذان مي گويند . همه مي ايستند به نماز . تمام كه مي شود ، مي بينم ، بعضي هايي را كه سر در گريبان فرو برده اند . اشك ريزان ، گريه كنان . مسجد از همين حالا ، نه فقط براي نماز جمعه ، كه دارد براي خيلي چيزها آماده مي شود . بچه ها مي نشينند به افطاري خوردن . من نمي خورم . مي روم دوُري بزنم . يك عده ايستاده اند و دارند عكس دسته جمعي مي اندازند . بچه اي روي موكت هاي آخر حياط نشسته است و دارد جورچين ِ پخش و پلا شده اش را جمع مي كند . بيرون ِ مسجد مردم منتظر معتكفشان هستند . بعضي دسته گل به دست ايستاده اند و هي روي پنجه ي پا بلند مي شوند و چشم مي اندازند به داخل . ياد شعر سعدي مي افتم : از در در آمدي و من از خود به در شدم / گويي كز اين جهان به جهان دگر شدم . ولي به نظرم اين جا ، اين معتكف است كه همين كه از در در آمد از جهاني به جهان ديگري مي رود . سفرش به خير و بي خطر . فيلم بردارها بيرون هم هستند . اتوبوس ها آن طرف بلوار يك صف ِ طويل درست كرده اند با قد درازشان . ايستاده اند نور سوار كنند... برمي گردم داخل . بچه هاي واحد خيريه دم در سر و صدا راه انداخته اند و صندوق به دست كمك به نيازمندان را مي طلبند . روي موكت هاي آخر حياط ، جورچين هنوز پخش و پلاست و بچه هم نيست . واحد ها دارند غرفه هاشان را جمع و جور مي كنند . توي شبستان هم صوتي ها دارند وسائلشان را مي پيچند. چند تا بچه دارند كنار آب خوري آب بازي مي كنند و مي زنند توي سر و كله ي هم . همه ي معتكفين رفته اند و تنها بچه هاي كادر مانده اند . فرش ها و موكت ها داردند جارو مي شوند و جمع مي شود . بنرها و پلاكاردها باز مي شوند . دم ِ رفتن ، علي رضا بنيانيان را مي بينم – از جوان هاي زحمت كش كادر - . سلام مي كنم و رد مي شوم . ناگهان مي ايستم و بر مي گردم . به دست چپش نگاه مي كنم . نيست . ...جانباز شده . همه ي خاطرات ِ شب بيست و چهارم فروردين مي آيد جلوي چشمم . همينطور نگاهش مي كنم . خاطرات بچه ها توي چشمم حلقه مي زند ؛ حلقه اي از اشك . بغضم را مي خورم ، لبخندي مي زنم و از مسجد شهداء خداحافظي مي كنم...