چه معنی داره تاپیکی با عنوان زندگینامه سران صهیونیسم موجود باشه و سران مقاومت که اسطوره های صبر و شجاعت و فداکاریند گمنام بمونند؟
اگر در مورد سران مقاومت لبنان و فلسطین و شهدای مقاومت و ... مطلبی داشتید لطفا به این تاپیک منتقل کنید. ممنون
************************************************
براي اولين بار سيد حسن نصرالله درباره خودش سخن ميگويد
براي اولين بار سيد حسن نصرالله درباره خودش سخن ميگويد. اين گفتگو براي مجله«لومگازين» افتخار آميز است و در حكم پديدهاي نادر. اين اولين بار است كه سيد حسن نصرالله (دبير كل جنبش انقلابي حزبالله لبنان) در مورد زندگيش سخن ميگويد. به گونهاي كه براستي احساس ميشود فردي بسته و متعصب نيست. او از جبههگيريهايش و مبارزات و تلاش و سياستش سخن ميگويد. او در اينجا هم ميخواهد با مردم سخن بگويد.
مردي است كاريزما صفت با روحيهاي كه گويي با فولاد آبديده عجين شده است. زندگيش هميشه همراه و همسو با تهديدهاي دائم است، از آن سنخ زندگياي كه انسان معمولي تاب و توان تحمل يك روزش را هم ندارد. هرآن ـ و او بدين آگاه بود ـ امكان داشت كه اسراييل براي نابوديش و نابودي اطرافيان و همسر و فرزندانش اقدام كند. حالا اين اقدام ميخواست بهوسيله بمباران هوايي اقامتگاه او باشد، يا بهوسيله گلولهباران كردن او در مسيري دور، همانگونه كه پيش از او اسراييليها، سيد عباس موسوي رهبر قبلي حزبالله را بهوسيله هليكوپتر در جادهاي خلوت ترور كردند.
سيد حسن نصرالله با روحيهاي بالا و غيرقابل توصيف و با آغوشباز از شهادت پسر ناكامش سيد هادي استقبال كرد، هادي در يك درگيري با اسراييليها در مناطق اشغالي جنوب لبنان شهيد شد، او به عنوان پدر، از شهادت پسرش كه بهشت دربهايش را برايش گشوده بود، خرسند مينمود. ما اين را در تلويزيون شاهد بوديم. او از ديگران انتظار تبريك و تهنيت را داشت تا تسليخاطر و تسليت و تعزيت. هيچكس هيچگونه علامت و نشاني از تالم و تاثر در چهره و رفتارش نديد و در اينباره همانگونه كه اطرافيانش نيز ميگفتند ـ هيچ ادعايي هم نداشت، ايمان اين مرد آنقدر قوي و فولادين بود كه بههنگام خبر شنيدن شهادت هادي هيچ تاثير منفي كه نشان از ماتم باشد در او مشاهده نشد و خبر شهادت پسر ارشدش، براي او همانند او يك خبر عادي و روزمره بود.
هادي، مدت زيادي در كنار ديگر همرزمانشدر صفوف «مقاوت اسلامي» با اسراييل در جنگ بود، او در معرض مرگ قرار داشت و پدرش اين را بهعنوان شرف و سرافرازي براي انسانها و انسانيت ميشمرد، او شهيدشدن را در رودررويي با دشمنغاصب يك امتياز و يك افتخار ميدانست و او از اينكه هادي خاك مقدسش را با خونش رنگين كرد خرسند بود، هر چند نبايد در چالش اشتباه افتيم كه او مهر پدري نداشت، اگر هادي نبود كه او پدر نبود،او براي ديدنش پرپر ميزند حسرت ديدار درباره او را دارد، ولي ايمانش به او ميگويد كه هادي رستگار شد و ديري نخواهد پاييد كه او را در يك روز بزرگ، در برابر پروردگار مهربانش خواهد ديد، سيد حسن اينگونه است، او پسرش را از پنجره ايمان بهخدا ميبيند. سيد حسن هميشه زير سايه تاريك تهديد اسراييل زندگي ميكند، او يك هدف متحرك براي اسراييل است، همانگونه كه تمام سرزمين لبنان هميشه و هرلحظه هدف و خواسته دشمن است. و ميتوان گفت كه هرچه مورد تاييد و عشق و محبت سيد حسن است مورد تهديد است، از جمله نيروهاي شجاع حزبالله.
«عكس امام موسی صدر معشوق سيد حسن»
پدرش «عبدالكريم» سبزي و ميوهفروشي ميكرد و برادران سيد حسن به او كمك ميكردند، وضع مادي پدر كه كمي بهتر شد، دكان بقالي كوچكي در محله باز كرد و حسن براي كمك به پدر به آنجا رفت و آمد داشت، در دكان و بر سينه ديوار آن، عكس امام موسيصدر آويزان بود. پسرك كوچك روي صندلي و روبهروي عكس مينشست و به آن خيره ميشد و تا آنجايي كه به ياد دارد، بيشتر وقتها در روياهاي شيرين و بيپايان فرو ميرفت. هرچه بيشتر به عكس مينگريست، بيشتر و بيشتر شيفته و واله امام موسي ميشد و كار به آنجا رسيد كه آرزو ميداشت كه روزي همانند او شود. سيد حسن، مثل بقيه بچههاي محله نبود. آنها فوتبال بازي ميكردند، به دريا يا رودخانه ميرفتند و شنا ميكردند، اما او به مسجد ميرفت، مسجد«سن الفيل» يا «برج حمود» يا«نبعه» چون در «كرتينا» محله او، مسجدي نبود.
يك نداي الهي خفي در درونش جوانه زده بود، او با هيچيك از علماي ديني آنوقت در ارتباط نبود. خانوادهاش هم، يك خانواده ديني شاخص نبود، ولي سيدحسن نوجوان، علاقهمند به دين بود و اين علاقه در حيطه انجام فرايض معمول مانند نماز و روزه محدود نبود، او فراتر از اينها هم ميرفت.
محله و اطراف آنكه به «كرتينا» معروف بود او را نشناخت، نه اينكه او آدمي گوشهگير باشد، بلكه به اين علت كه او دائماٌ محجوب به حيا بود و درونگرا، و اين از عرفان صادقش نشات گرفته بود، و اينها از بركات عكس امام موسيصدر بود.
در 9 سالگي سيدحسن ـ آنطوركه كه ميگويند، به محله«برج» ـ ميدان شهداي سابق رفت، آنجا مركز شهر بود، رفت تا چندتايي كتاب دستهدوم، از دستفروشها كه كتابهايشان را طبق معمول روي سنگفرش پيادهروها پهن ميكردندو گاهي هم روي گاريهاي دستيشان به اينجا و آنجا ميبردندو از سود ناچيز آن ارتزاق ميكردند، بخرد سيد هر چه گيرش آمد، به خصوص كتابهاياسلامي را ميخواندو اگر احياناٌ كتابي گير ميآوردكه نميتوانست آن را بفهمد كنار ميگذاشت تا بزرگ كه شد آن را بخواند.
تحصيلات ابتداييش را در مدرسه محله «النجاح» خواند و از آخرين نفراتي بود كه مدرك «سرتفيكا» را بهدست ميآورد. پس از آن سيدحسن در مدرسه دولتي«سنالفيل» درس خواند و چيزي نگذشت كه آتش جنگهاي داخلي 1975 شعلهور شد و به ناچار بههمراه خانواده «كرنتينا» را رها كرده و به روستاي زادگاهش بازگشت و پس از آن تحصيلات دبيرستانش را در يكي از مدارس دولتي شهر بندري صور به اتمام رسانيد. وقتي سيدحسن در محله«كرنتينا» بود، نه خودش و نه هيچيك از اعضاي خانوادهاش به حزبي وابسته نبودند، در حالي كه چندين سازمان تشكيلاتي ـ بعضي از آنها فلسطيني بودند ـ در آن منطقه فعاليت داشتند. ولي به هنگاميكه به «بازوريه» برگشت به صف «جنبش امل» پيوست، و اين انتخاب كاملا خواسته قلبي او بود، چون علاقه شديدي به امام موسيصدر داشت. در آن زمان او پانزده ساله بود و «جنبش امل» بهنام «جنبش محرومان» معروف و مشهور بود، اميد و علاقه او به روستاي بازوريه تا حدودي كمرنگ بود، روستايي كه محل جولان روشنفكران، ماركسيستها، و به خصوص هواداران«حزب كمونيست لبنان» بود. به هرحال او و برادرش «سيدحسين» از اعضاي جنبشامل شدندو با اينكه سنوسال كمي داشتند بزودي نماينده روستايش شد.
در اين گيرو دار و در عرض چندماه، تصميم راسخ گرفت كه به «نجف اشرف» در عراق برود، شهري مقدس، كه در نزد شيعيان جهان جايگاهي رفيع و بارز دارد و از نظر شيعيان، بهترين جا براي دريافت مطالب و دروس ديني بود، در آن هنگام شانزده ساله هم نبود و براي رفتن كمبودهاي زيادي داشت ولي از آنجا كه خدا با او يار بود در مسجد شهر«صور» به عالمي برخورد او كه«سيدمحمدغروي» بود و از طرف امام موسيصدربهتدريس مشغول بود. وي همين كه سخن سيدحسن را مبني بر رفتن به نجف براي تحصيل شنيد، نامهاي نوشته و به سيدحسن داد، نجف در آن زمان، مدرسه ديني شيعيان بود، در آنجا شاگردان استادان خود را انتخاب ميكنند و طلبهها با هم يك زندگي مشترك دارند. سيد محمدغروي دوست و از نزديكان مورد علاقهي آيتالله العظمي سيدمحمدباقر صدر بود. و نامهاي كه به دست سيدحسن داد توصيهاي بود براي پذيرش سيد.
سيد با كمك گرفتن از دوستان و پدرش، مقداري اسباب و اثاثيه و كمي پول نقد جمعوجور كرد و به سوي بغدادپرواز كرد و از آنجا با اتوبوس به نجف رفت.
شهيد«علي منيف اشمر» از دلاورمردان حزب الله لبنان بود كه براي عمليات شهادتطلبانه داوطلب شده و درحالي .كه چندين كيلو مواد منفجره به خود بسته بود وارد منطقه اشغالي عديسه(زادگاه خويش) شد و در مقابل كاروان نيروهاي صهيونيستي با فرياد اللهاكبر، خود را منفجر كرد و تعدادي از نيروهاي غاصب صهيونيسم از جمله فرمانده كاروان را به درك واصل نمود.
شهادت علي اشمر، يك بار ديگر پايههاي رژيمصهيونيستي را به لرزه درآورد، چرا كه دشمن همواره بر اين امر معترف بوده كه :
«ما در لبنان ميخواستيم كساني را كه در برابرمان ميجنگيدند، از مرگ بترسانيم ولي وقتي آنها خودشان همراه با مواد منفجره به مال حمله ميكنند و با لبخند خود را منفجر ميكنند چه ميتوانيم بكنيم؟».
شهيد علي اشمر نوجوان 18 ساله لبناني، ساعاتي قبل از شهادت مصاحبهاي انجام داد كه متن آن را ميخوانيم:
الآن كه آماده شدهاي تا خون و جان خويش را فداي راه كشورمان كني، براي ما بگو چطور به اين مرحله مهم رسيدي؟
اين مسئله در درون همه انسانها وجود دارد، ليكن كنكاش و جستجو لازم است تا آن را بيابد از خدا ميخواهم كه به همه توفيق رسيدن به اين مرحله را عطا كند. انساني كه به اين مرحله ميرسد، بايد هيچچيز از تعلقات دنيوي در او نباشدو در عمل ميشود درك كرد كه اين دنيا بيش نيست، همانگونه كه اميرالمومنين علي(عليهالسلام) ميفرمايد. براي همين است كه انسان به دنبال دنيا نميرود و فقط براي كمك در طي طريق و رسيدن به آخرت نيكو، از آن توشه ميگيرد. هر انساني كه خط جهاد و مقاوت را ميپيمايد، خصوصا در اينجا(لبنان)، در برابر و رودررو با دشمنان خدا، يهودصهونيسم، عشق به شهادتع در باطن آن وجود دارد، فقط لازم است كه آن را بجويد. اگر كسي آن را بيابد به سرعت ميشتابد و مدت زيادي در آن غرق ميشود. هنگامي كه عشق دروني خويش را يافت، توفيق عمل شهادتطلبانه را خواهد يافت هرچند كه وقت زيادي ميبرد.
مردم سالهاست كه منتظر چنين عملياتي هستند ولي توفيق نصيب هر كسي نميشود، و مردم همانگونه كه طلب كنند، سريع توفيق خواهند يافت.
الان تو خودت را اينگونه يافتهاي؟
اگر خدا بخواهد، بله. ما به خدا اميد داريم كه پيروزمان كندتا به وصالش برسيم. ليكن الان ما اينجا هستيم ولي من ميبينم...
آيا براي اخذ اجازه انجام عمليات شهادت طلبانه مدت زيادي منتظر ماندي؟
انجام اين امر(اقدام به عمليات شهادتطلبانه) را هفتماه پيش از برادران تقاضا كردم. با فراغتم در مقاومت، اين مسئله آغاز شدو منتظر موافقت آنان ماندم. واقعاٌ فقط خدا بود كه توفيق داد تا در اين عمليات باشم و الان خود را براي انجام آن آماده كردهام.
احساس و روحيات خودت را الان كه آماده رفتن براي انجام عمليات شهادت طلبانه هستي، چگونه توصيف ميكني؟
اين احساس وصفنشدني است. درست مثل اين ميماند كه از كسي بپرسيد«درد» چه شكلي دارد، در حالي هيچ شكلي براي آن نميشود در نظر گرفت. اين فقط احساسي است در وجود انسان. همانطور كه انسان دردمند نميتواند درد خويش را وصف كند. تعبير دقيقتر اين سوال شما، سوالي است كه «بهلول» از يكي از خلفاي عباسي پرسيد: بهلول از او سوال كرد: «چه زماني لذت خواب را احساس ميكني؟»، خليفه پاسخ داد: «هنگاميكه ميخوابم». بهلول گفت:«چطور احساس ميكني در حالي كه در خواب هستي؟» خليفه گفت: «قبل از اينكه بخوابم احساس ميكنم». بهلول مجداٌ پرسيد: «چطور احساس ميكني لذت خواب را درحاليكه قبل از خواب بيدار هستي و بعد ميخوابي؟» خليفه گفت: «بعد از اينكه خوابيدم». بهلول دوباره گفت: «چطور احساس ميكني آن را بعد از اينكه خوابيدي و تو كه خواب هستي و بعد بيدار ميشوي؟»!
احساس من هم درست همين گونه غيرقابل بيان است. انسان نميتواند احساس و ادراك خود را توصيف كند در حالي كه در طريق انجام عملي است. ليكن انسان سعي ميكند كه نيتش خالص براي خداوند سبحانه و تعالي باشد. انسان يك مسئله را در فكر خود قرار ميدهد و آن ايناست كه اتكاي انسان بركار و اعمال نيست بلكه اتكاي او فقط بر رحمت خداوند سبحانه و تعالي است. پس به لطف خدا ميتواند به وصال برسدو در فكرش اين همت كه داخل بهشت نخواهد شدمگر به رحمت و لطف خداوند و شفاعت اهلالبيت(عليهمالسلام).
چه چيزي بيشترين تاثير را براي ادامه راه و انجام اين عمليات بر وجود تو داشته است؟
اين كار يك تكليف شرعي است براي مقاومت در برابر يهود و نبرد با آنان. اين واجب است براي من و هيچ بحث و گفتهاي در آن نيست. بر هر انسان تكليف است و واجب كه با يهود بجنگد و به هر وسيله ممكن آنان را از بين ببرد. چرا كه آنان دشمنان خداوند هستند. اين يك واقعيت است كه همه مصيبتهاي ما و هرآنچه تاكنون برما عارض شده است، از يهود بوده و ميباشد.
آيا شهادت حجهالاسلام و المسلمين سيدعباس موسوي(دبيركلحزبالله لبنان) تاثيري بر تو داشته است؟
بدون شك شهادت سيدعباس موسوي اثري قوي دربرداشت. آنهم نه فقط بر روي من بلكه بر همه كسانيكه در جنبش مقاومت اسلامي لبنان فعال هستند. هر چند كه مقداري در اين مسئله ملاحظه كرديم، ولي ديديم حجم عملياتي كه قبل از شهادت سيدعباس با تعداد عملياتي كه بعد از شهادت او انجام شد، تفاوت بسياري ميبينيم. اين مسئله را حتي در عملكردهاي عادي مقاومت را هم ميبينيم. طبعاٌ شهادت او فقط عده خاصي را بيدار نكرد، بلكه همه مردم را بيدار كردو به همه آناني كه حزبالله و مقاومتاسلامي را چيزي ساده و سبك ميانگاشتند، تاكيد كرد كه حزبالله يك حركت مردمي است و مردم همه حزبالله شدند و حزبالله تنها نيست. همانگونه كه شهادت او اتحاد و جمع مردم را نسبت به مقاومت راسختر نمود چرا كه دبيركل آنان به استقبال شهادت رفت و طبعاٌ شما هم براي جهاد، حركت و جنبشي را انتخاب ميكنيد كه دبيركل آن را انتخاب كردو در اين راه هم به شهاددت رسيد.
بالطبع شهادت سيدعباس موسوي اثر زيادي برمن داشته، براي طي طريق شهادت. حوادث و همه آنچه قبل از شهادت او دريافته بوديم و با آنچه كه بعد از شهادت سيدعباس برايم نمودار شد، همه آنها را اگر انسان جمع كند، و كسي بخواهد بگويد كه شهادت سيدعباس در آن اثري نداشته است، بهدرستي كه در سينه او سنگ است و قلب نيست، و كسي كه در سينهاش سنگ باشد، بايد كه از آن رهايي يابد.
درپايان صحبت و آخرين ديدار و وقتي كه براي ما گذاشتي، آيا وصيتي داري كه براي رزمندگان و مجاهدان مقاومت اسلامي لبنان و همه برادران رزمنده باشد؟
همه آنها را توصيه ميكنم به اينكه به اين راه التزام داشته باشند و اينكه بههيچوجه در برابر دشمن در نبرد رودررو نايستد مگر اينكه تصاوير شهدا جلوي ديدگانشان باشد. و هدف مقدسي را كه براي آن شهيد شدند را در نظر داشته باشند. چرا كه با وجود شهدا و رهبران و برادرانمجاهد است كه دسيسههاي خارجي، چه در سطح نظامي و چه در سطح اجتماعي خنثي ميشود و بههيچوجه فكر نكنند كه اين دنيا فقط براي زندگيكردن در رفاه و خوردن و اولاد و خانواده است. اين مسايل همه طرح و نقشههاي اسراييل است. واجب است كه هر نشاني كه از دشمن در صحنه وجود انسان نقشبسته محو و نابود گردد. بايد آن را از ريشه، از بين برد.
تا آنجا كه در توان دارند زندگي شرافتمندانه و با عزت براي خانوادهشان تامين كنند. زندگياي كه از ذلت و ظلم يهود، كه هر روز بر سر اهالي جنوب و بقاع غربي ادامه دارد، بهدور باشد.
همينطور به آنها وصيت ميكنم كه مواظب باشيد خونشهداء، ضايع نشود. خون آنان و وصايايشان را پاس بدارند و به آن عمل كنند، و بههيچوجه در اين امر كوتاهي نكنند، هيچگاه از حركت باز نايستندكه آنان شمعهاي روشن هستندكه راه را روشن ميكنند. راهي كه هيچگاه خاموش نميشود. كه اگر خاموش شود، بسيار سخت روشن ميشود. همانگونه كه شيخ راغب حرب براي ما گفتهاند، وجود اسراييل براي ما چون نعمتي است كه خداوندسبحان براي ما اختصاص داده است، براي اينكه سعي كنيم در جهاد با آنان اين نعمت را ضايع نكنيم و از آن بهره ببريم.
اميرالمومنين، علي(عليهالسلام) ميفرمايند: از فرصتها استفاده كنيد كه همچون ابر درگذرند.
طريق جهاد و مقاومت عليه صهيونيستها الان بر ما گشوده است ليكن فردا شايد زماني فرا رسد و نبرد با دشمن صهيونيستي برايمان مقدور نباشد. و اگر اين در قفل شود، بسياري از مردم پشيمان خواهند شد. و تا پشيمان نشدهاند، وصيت ميكنم كه از الان در اين راه حركت كنند و از اين خط پيروي كنندو آنچنان تصميم و اراده محكمي داشته باشيد كه هيچ چيز بر شما اثر منفي نگذارد.
خانواده و اولاد از هم گسيخته شود و هرچه كه بشود، مادامي كه عمل براي اسلام باشد مشكلي نيست. آقا امامحسين(عليهالسلام) كه جان همه عالم به فداي خاك پايش باد، همه اهلبيت خويش را در راه اسلام فدا كرد و به غير از فرزندش حضرت زينالعابدين(عليهالسلام) از اولادش كسي براي او نماند. بايد فكر ما بزرگتر از اين باشد. آنها ميخواهند تا وضعيت زندگي را براي ما سخت كنندو ما را در مشكلات قرار دهندتا از اين امكان(ميدان جهاد و مبارزه) بيرون برويم. و جوانان همگي از اينجا خارج شوندو همينطور ديگر نيروهاي مقاوم.
و آن هنگام است كه آنها بهراحتي و سادگي به سرزمينمان وارد ميشوند. بدون اينكه هرگونه مقاومتي در برابرشان وجود داشته باشد. بايد همه وجودمان مقاومت باشد و عمل در اين مسير را كه، راه مقاومت است، ادامه دهيم.
در گیر و دار بحران ونبردهای فرسایشی منطقه ودر زمانی که هیچکس تصور آن را نمی کرد، شخصیتی ظهور کرد که به زودی تبدیل به اسطوره ای سترگ شد. «سید حسن نصرالله» به تنهایی از قطار تاریخ پیاده شد، او محموله ای بزرگ آکنده از مواد منفجره با خود داشت... خود را منفجر کرد وجهان عرب هم منفجر شد!
نصرالله در دوره ای ظهور کرد که اعراب بیش از همیشه دچار سرخوردگی شده بودند، عقلانیت سیاسی عرب را غباری از رکود ورخوت فراگرفته بود وسردمداران این عقلانیت، روزگار در قهوه خانه ها می گذرانیدند... نصرالله آمد ومعادلات اعراب را برهم زد. ذهنیت وعقلانیت آن ها را دچار تحول ساخت وبا ارائه نسخه ای جدید، به آن ها حرکتی تازه بخشید.
این رهبر مجاهد که وقار خاصی دارد وبه آرامی سخن می گوید وگویی شاعری در زی یک رهبر شیعه است، دروس نظامی را در دانشکده های جنگ نیاموخته وزمان زیادی برای بررسی اندیشه های سیاسی صرف نکرده است. او تنها یک منطق ارائه کرده است: مرگ با عزت برتر از زندگی ننگین در کنار اسراییل است!
مدت ها پیش به زادگاه او در جنوب لبنان سفر کردم. روستای «بازرویه» در نزدیکی شهر صور، اما خانه او را نیافتم وحتی پدرش را که به سبزی فروشی اشتغال داشت ندیدم... گفتند به بیروت رفته و در منطقه کارنتینا مستقر شده که از مناطق محروم ضاحیه است. اطرافیان او این گونه وصفش می نمودند: نسبت به نمازهای پنجگانه مراقبت دارد، کتب شیعی را مطالعه می کند وطالب شهادت است!
طولی نکشید که به دبیرکلی حزب الله رسید، همان جنبشی که قوی ترین ارتش اسطوره ای منطقه را به شکستی ذلیلانه واداشت! بدون هیچ مال وتوشه ای به بیروت آمده بود، در جیب او تنها تصویری از «امام موسی صدر» بود که به غایت او را می ستود والهام بخش او بود...او تنها سه دقیقه امام موسی صدر را پیش از غیاب سوال برانگیزش دیده بود، در آن زمانی که وی را راهی نجف اشرف کرد تا درس طلبگی بخواند. گویی برخی به او گفته بودند تو به درد جنگ نمی خوری وبهتر است به سنگر علم وفقاهت درآیی وسلاح را به اهلش واگذاری!
در نجف اشرف با دروس سید محمد باقر صدر خو گرفت وهمان جا با سید عباس موسوی آشنا شد که هموطن او بود. به زودی پیوند میان سید عباس از بقاع وسید حسن از جنوب سترگ شد واستاد وشاگرد به یکدیگر رسیدند. سید عباس از او خواست درس پنج ساله را در دو سال به اتمام برساند وبه لبنان بازگردد والبته نظر سید عباس صائب بود چرا که همزمان با برافروخته شدن شعله انقلاب اسلامی در ایران، شیعیان وخصوصا طلابی که دل به خط امام خمینی(ره) داده بودند، تحت فشار شدید رژیم صدام بودند.
نصرالله از عراق گریخت وبه وطن خود بازگشت اما بحرانی بزرگ را در کشور خود شاهد بود: رژیم صهیونیستی لبنان را اشغال کرده وبیروت زیر چکمه سربازان اسراییلی به خود می لرزید. ژنرال های اسراییلی در کافه تریاهای خیابان الحمراء غنوده بودند ودر بندر روشه ماهی گیری می کردند ودر کازینوی الجبل قمار می کردند!
هسته های حزب الله از همان زمان شکل گرفت. سید عباس وسید حسن آموزه های اسلام ناب را که در نجف اشرف فراگرفته بودند، در عرصه لبنان عملی ساختند. خود سید حسن به من گفته بود مقاومت تنها در بحران وآتش وخون نضج می یابد... مقاومت گیاهی سرسخت است که شرایط دشوار بیابان وعطش آن را می پروراند!
در همان دوران استادش سید عباس به محضر امام راحل(ره) در تهران رفته واز کربلای لبنان سخن گفته بود وهمان جا کادر حزب الله با امام خود بیعت کردند که در نینوای لبنان عاشورایی بجنگند وعاشورایی شهید شوند! سید عباس به عهد خود وفا کرد و به خیل شهدا پیوست و شاگرد گام در راه استاد نهاد وتصمیم گرفت تا پایان راه از این عهد روی برنتابد...
سید حسن آن زمان جوانی بود که سومین دهه عمر خود را می گذرانید. چندی پیش که او را در شبکه الجزیره در حال مصاحبه دیدم، هیچ تغییری در این رهبر چهل وشش ساله نیافتم جز تعدادی موی سپید در محاسنش واندکی ضخامت در عینکش وکمی اضافه وزن در پیکرش، اما از ابهت و وقار او چیزی کاسته نشده وبلکه افزوده شده بود . تبسم ملیحش همچنان بر لب بود وسخنان رسایش بر عمق جان می نشست! غسان بن جدو مجری الجزیره در توصیف آرامش ووقار او گفت: گویی سید حسن در حالت جنگ بسر نمی برد!
اسطوره نصرالله زمانی به اوج خود رسید که ارتش صهیونیستی را از جنوب لبنان بیرون راند وپس از چندی موفق شد تعداد زیادی از اسرای لبنانی وعرب را از زندان های اسراییل برهاند. این نخستین باری بود که دشمن سرسخت پس از جنگ اکتبر یک سرزمین عربی را رها می کرد، اما این پیروزی آسان به دست نیامد بلکه با جانفشانی ومقاومت ونبرد بی امان حاصل شد. رهبر حزب الله نیز در این جانفشانی سهیم بود وپسرش«هادی» را در این راه داد تا مشعل هدایت در این راه مقدس برافروخته بماند!
چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان، کاتیوشا در برابر تانک ومقاومت در مقابل تجاوز! این بار قواعد بازی تغییر یافت ونقشه های جدیدی در منطقه ترسیم شد. قومیت عربی که پس از جنگ سوئز شکل گرفته بود از هم فروپاشید واین بار طوفان مبارزه از ایران وزیدن گرفت، ایرانی که با یک دست بمب هسته ای وبا دست دیگر آرمان فلسطین را با خود حمل می نمود! جنگ های عربی تبدیل به نبرد دینی شد، قرآن به نبرد با تورات رفت وآیت الله ها به مصاف خاخام ها رفتند!
با این تفاصیل حزب الله نمادی از انقلاب اسلامی ایران است وآمده است تا خلا رهبری در جهان عرب را پر کند. اکنون سید حسن، تنها اسطوره ملت لبنان نیست که قهرمان امت اسلامی وعربی است! حتی در داخل اسراییل عظمت او را می ستایند والبته به همین میزان خواهان مرگ اویند!
با این حال اطراف بین المللی ومنطقه ای در کمین این رهبر اسطوره ای اند واین همه عزت وافتخار را برای او برنمی تابند به ویژه آن که نصرالله شیعه است وسر و سری هم با تهران دارد! برخی نگران آنند که مبادا سید حسن قربانی حسادت ها وخیانت ها شود وبه سرنوشت جمال عبدالناصر دچار شود!
در هر حال نصرالله دستاورد تاریخی خود را تقدیم امت اسلامی وعربی نموده است وعزت وکرامت از دست رفته شان را به آنان بازگردانده است! بی تردید صفحات زرین تاریخ این اسطوره بزرگ را از یاد نخواهد زدود.....
سید مقاومت از زبان پدر گفت وگوبا عبدالكریم نصرالله پدر سید حسن نصرالله
«محبوب عرب» صفتى است كه اعراب به سید حسن نصرالله داده اند. دبیر كل حزب الله لبنان امروز بیش از همه سران كشورهاى عربى در كانون توجه رسانه ها قرار دارد. گزیده و كم سخن مى گوید اما همان چند كلمه هم به واسطه نفوذ در افكار مردم و مخاطبانش آنها را بیش از پیش شیفته سید مى كند. او همان قدر كه براى دوستدارانش مایه افتخار و مباهات است لرزه بر اندام دشمنانش انداخته است. آشنایى با كودكى و نوجوانى رهبر حزب الله براى بسیارى از مردم و دوستداران وى جالب است. این كه سید حسن در چه محیطى رشد و پرورش یافته موضوعى است كه با عبدالكریم نصرالله پدر سید حسن نصرالله در میان گذارده ایم. وى كه چندى پیش میهمان تهران بود، با وجودكسالت و خستگى فراوانش درخواست گفت وگو با «ایران» را به گرمى پذیرفت.
* اجازه دهید بحث را با دوران كودكى سید حسن نصرالله آغاز كنیم. كودكى بزرگان همیشه براى مردم جالب و خواندنى بوده است. محیط رشد او چگونه بود و رهبر امروز حزب الله در چه محیطى پرورش یافت؟ دوران كودكى سید حسن به نظر من عادى نبود. او از همان كودكى وابستگى عجیبى به مادرش داشت. البته به نظرم این موضوع چندان هم غیر طبیعى نبود چون من كه مغازه دار بودم و در حقیقت نان آور خانواده و از صبح تا شب در بیرون از خانه كار مى كردم و بالطبع ارتباط بسیار كمترى نسبت به مادرش با سید حسن داشتم. در مغازه عكسى از امام موسى صدر داشتم. او خیلى به آن عكس خیره مى شد و مى توانم بگویم امام موسى صدر تأثیر فراوانى در سید حسن داشت.
* خصوصیات اخلاقى فرزندتان در دوران نوجوانى چگونه بود؟ حسن هیچ گاه كسى را اذیت نمى كرد و حرفى از او نشنیدم كه ناراحتى كسى را در پى داشته باشد. او هم مانند همه نوجوانان و بچه ها شیطنت هایى داشت اما بسیارى از اوقات بر خلاف بچه هاى هم سن و سال خود كه به تفریحاتى خاص مى پرداختند به مسجد مى رفت و در نماز هاى جماعت مسجد كرنتینا شركت مى كرد.
* این مسجد در كجا واقع بود ؟ در شرق بیروت.
* از دوران تحصیل سید حسن بگویید.پسرم از ? تا ? سالگى را در مدرسه گذراند و در سن ? سالگى نخستین مدرك رسمى خودش را گرفت و براى ادامه تحصیل عازم منطقه برج الحمود شد. او هم به لحاظ درسى و هم به لحاظ اخلاقى سرآمد شاگردان مدرسه بود.
* دروس حوزوى را هم در همین ایام مى خواند ؟ بله صبح ها به مدرسه مى رفت و بعد از ظهرها هم براى مطالعه دروس دینى به حوزه. جدیت او در یادگیرى دروس مدرسه و حوزه براى همه عجیب بود.
* سید حسن تعادل میان حوزه و مدرسه را چطور برقرار كرده بود به نظر كار آسانى نمى آید.؟ به نكته جالبى اشاره كردید. بارها به او مى گفتم پسرم من كار مى كنم كه تو درس بخوانى و براى خودت در آینده كسى باشى آن وقت تو چطور مى خواهى بین مدرسه و حوزه تعادل برقرار كنى كه حسن با نهایت احترامى كه براى من قائل بود و در نهایت فروتنى گفت: «باباجان! حق دارى به این وضع معترض باشى اما من هم در مدرسه و هم در حوزه به لحاظ درسى در رتبه بالایى هستم و لطفاً شما هم نگران نباشید.»
* ایشان در دوران كودكى بیشتر چه كتاب هایى را مطالعه مى كرد ؟ در همان سن ? سالگى كتاب هاى سیاسى و اسلامى را مى خرید و مى خواند. او روزى نزدیك به ??? صفحه مطالعه مى كرد.
* از دوستان فرزندتان در آن دوران بگویید.دوستان دوران كودكى حسن بزرگ تر از وى بودند و با وجود اختلاف سنى زیاد، صفا و صمیمیت عجیبى میان آنها برقرار بود. او همواره در حال گفت وگو با ادیبان و علما بود و با وجود سن كمى كه داشت در باره قیام خونین امام حسین(ع) سخنرانى مى كرد.
* از دوران سكونت فرزندتان در عراق و حوزه نجف اشرف بگویید.در دهه ?? میلادى و در دوران جنگ هاى داخلى لبنان، سید حسن به عراق رفت و در مدت كوتاهى توانست خود را مطرح كند. حوزه نجف هم در آن برهه همانند حوزه علمیه قم از جایگاه بالایى در تدریس برخوردار بود و اساتید بزرگى در آن حضور داشتند. پسرم در آن زمان ?? سال بیشتر نداشت. سید حسن از طریق سید محمد غروى كه در آن زمان از دوستان شهید محمد باقر صدر بود به ایشان معرفى شد. آقاى غروى به سید تأكید كرده بود به علت حفاظت شدیدى كه از آقاى صدر مى شود نامه را شخصاً تحویل ایشان ندهد. در اینجا لازم مى دانم یادى كنم از سید محمد غروى كه به علت این كه من استطاعت مالى نداشتم، حاضر شد همه هزینه سفر سید حسن به نجف را بپردازد. به سفارش او فرزندم ابتدا به مدرسه لبنانى ها كه طلاب جبل عامل هم آنجا بودند رفت تا بتواند جا و مكانى براى استقرار خود بیابد. ? روز آنجا ماند و سپس از طریق واسطه هایى نامه را آقاى غروى به دست صدر رساند.
* برخى مى گویند كه ماجراى آشنایى سید حسن با سید عباس موسوى هم در همین حوزه نجف بود. این درست است ؟ بله. محمد باقر صدر، حسن را در مدرسه علمیه آذریه ثبت نام كرد و اسباب آشنایى او با سید عباس موسوى را فراهم كرد. سیدعباس در آن زمان تقریباً رئیس طلاب لبنانى حوزه نجف بود. صدام در آن برهه، بسیارى از علما را بازداشت مى كرد یا به شهادت مى رساند. به همین علت هم سید عباس موسوى خیلى زود به لبنان بازگشت. من خودم هم در آن زمان در مجلس اعلاى شیعیان لبنان كار مى كردم و در آنجا با سید عباس آشنا شدم.
* سید عباس موسوى درباره سید حسن چه دیدگاهى داشت؟ (چند ثانیه سكوت) وقتى سید عباس به لبنان بازگشت در نخستین برخورد از او پرسیدم از پسرم خبرى دارى سید عباس هم پاسخ داد كه او یك بزرگ مرد است. از این حرفش تعجب كردم و با خنده پرسیدم چطور كه سید عباس با همان جذبه همیشگى اش پاسخ داد: «سید حسن قلب من است». سید عباس در جایى دیگر از شدت علاقه به پسرم این گونه گفت: «من شاید بتوانم بدون خانواده خود زندگى كنم اما بدون سید حسن نمى توانم.» آیت الله صدر هم علاقه خاصى به سید حسن داشت و شخصاً به سید حسن عمامه داد. به گمان ایشان فرزندم جزو یاران حضرت مهدى(ع) است.
* فرصت كوتاه است و سؤالات ما بسیار. اجازه دهید كمى به زندگى جهادى فرزندتان بپردازیم. چه شد كه سید حسن از حجره هاى حوزه نجف و درس و بحث هاى دوران طلبگى، به عنوان رهبر حزب الله مطرح شد ؟ من ? پسر و ? دختر دارم كه حسن بزرگ ترین آنهاست. ? تن از خواهرانش به نام هاى سعاد، زكیه، امینه و زینب متأهل هستند و فاطمه با ما زندگى مى كند. برادرانش حسین و محمد شغل آزاد دارند و جعفر برادر چهارم او نیز كارمند رسمى دولت است.
? خواهر حسن در بدنه حزب مشغول فعالیت هاى اجتماعى هستند. سید حسین (برادر حسن) از كودكى به فعالیت هاى نظامى علاقه داشت و اكنون یكى از فرماندهان جنبش امل است. وقتى سید حسن در منطقه شرق بیروت سكونت داشت، با این كه چندین سازمان مبارزاتى نظامى لبنانى در منطقه وجود داشت وى عضو هیچ دسته و گروهى نشد اما پس از بازگشت به روستاى بازوریه در حدود ?? سالگى عضو امل شد. پس از چندى هم سید حسین و سید حسن با یكدیگر مسئولیت جنبش امل در این منطقه را عهده دار شدند. در زمانى كه حزب الله هنوز تأسیس نشده بود، سید حسن رتبه هاى ترقى را یكى پس از دیگرى در آن منطقه پشت سر گذاشت و توانست خود را به عنوان یكى از فرماندهان نظامى در جنوب لبنان مطرح كند.
در همه این سال ها تمام تلاش من و مادر آنها بر این بوده كه فرزندانى با ایمان تربیت كرده و تحویل جامعه دهیم.
* ماجراى جدایى سید حسن از امل و تشكیل حزب الله چگونه بود؟ همان طور كه مى دانید در سال ???? رژیم صهیونیستى به لبنان حمله كرد. این حمله مصادف شد با بروز اختلافات شدید در میان رهبران ارشد امل كه در نهایت به خروج افرادى چون پسرم، سید حسین موسوى، شیخ صبحى طفیلى، سید عباس موسوى و سید ابراهیم امین منجر شد. این افراد چندى بعد حزب الله را بنیانگذارى كردند و در سال ???? با صدور بیانیه اى اعلام موجودیت كردند. شیخ صبحى نخستین دبیر كل حزب الله بود و پس از او سید عباس موسوى به این سمت رسید. پس از شهادت سید عباس و خانواده اش توسط اسرائیل، سید حسن به عنوان كوچكترین عضو شوراى مركزى حزب الله به دبیركلى این حزب انتخاب شد.
* بسیارى سید حسن نصرالله را متأثر از اندیشه هاى امام خمینى(ره) مى دانند. این تأثیر تا چه میزان است؟ بله. او در زندگى اش به شدت از امام(ره) و امام موسى صدر تأثیر گرفته است. من در مغازه ام عكسى از امام موسى صدر داشتم. سید حسن هر وقت به مغازه ام مى آمد مى گفت: «بابا ممكن است من هم روزى مثل این مرد بشوم .»
پس از ربوده شدن امام موسى صدر دلبستگى و گرایش سیدحسن به اندیشه ها و افكار امام خمینى(ره) بیشتر شد به طورى كه این موضوع به وى قدرت و معنویت عجیبى بخشید. همین الآن هم وقتى حرف امام(ره) پیش مى آید اشك از چشمان سید حسن جارى مى شود و این امر نشان از علاقه خاص ایشان به آن بزرگوار دارد.
* پسر شما پس از پیروزى حزب الله در جنگ ?? روزه به عنوان قهرمان عرب و نخستین مرد عربى كه توانسته در برابر رژیم غاصب قدس بایستد و پیروز شود به جهان معرفى شد. بسیارى از مردم جهان عرب اگر چه ممكن است شیعه هم نباشند اما نام فرزندان خود را سید حسن مى گذارند. شما به عنوان پدر سید حسن نصرالله از این بابت چه احساسى دارید؟ خوب طبیعى است كه خوشحال باشم. خدا فرموده «ان تنصروا الله ینصركم و یثبت اقدامكم». در جات انسان ها را فقط خداست كه بالا مى برد و هرگاه انسان در خط و مسیر و درگاه خدا حركت كند خدا نیز در جات او را متعالى مى كند. من و مادرش خود را از خیلى چیزها محروم كردیم تا سید حسن و سایر فرزندانم را بچه هایى صالح بار بیاوریم. اجازه دهید به خاطره اى اشاره كنم. یك بار خبرنگار یك نشریه مشهور آمریكایى پیش من آمد و پرسید چرا فرزندشما را همه دوست دارند در پاسخش گفتم هر كس خدا او را دوست داشته باشد براى همه دوست داشتنى مى شود. این خبرنگار دوباره پرسید چه احساسى پیدا مى كنید وقتى هر روز پسرتان را به مرگ تهدید مى كنند من هم به او گفتم شهادت براى ما افتخار و امرى عادى است. هنگامى كه سید هادى (فرزند سیدحسن) شهید شد بسیارى از مردم براى عرض تسلیت به منزل ما مى آمدند ولى اعضاى خانواده با مردم به گونه اى برخورد مى كردند كه گویا اتفاقى نیفتاده است. سید حسن همواره مى گفت كه فرزندش با سایر شهداى حزب الله تفاوتى ندارد.
* اجازه دهید به جنگ ?? روزه باز گردیم. چه خاطره اى از آن روزها دارید؟ به محض اسیر شدن دو سرباز اسرائیلى توسط نیروهاى حزب الله، به من اطلاع داده شد كه باید فوراً خانه خود را ترك كنیم. پس از ترك خانه به باغى كه در نزدیكى روستاى خواهرم بود رفتیم و در آنجا ساكن شدیم. هنوز نیم ساعت بیشتر از خروج ما از خانه مان نگذشته بود كه جنگنده هاى اسرائیلى خانه ام را با خاك یكسان كردند. ?? روز را آنجا بودیم كه از ما خواسته شد با تغییر مكان به بیروت بازگردیم. در راه بازگشت اسرائیلى ها تمام جاده را بمباران مى كردند.
* آیا در طول جنگ با سید حسن در ارتباط بودید؟ بله. البته این ارتباط فقط به صورت تلفنى بود. او براى دلدارى ما خانواده اش را بارها به دیدن ما فرستاد.
* در طول اقامت خود در تهران با مسئولان ایرانى از جمله محمود احمدى نژاد رئیس جمهورى ایران دیدار كردید. چه احساسى از دیدار با وى داشتید ؟ دیدار من با ایشان یك دیدار سیاسى نبود. در مدت زمان كوتاه دیدار احساس مى كردم با عضوى از خانواده خود سخن مى گویم. احمدى نژاد به نظر من انسان بزرگى است.
منبع:روزنامه ایران
ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد . . .
Edited by - saba on يکشنبه 10 فروردين 1387 14:42:24