سلام عليكم عجالتاً ، استاد مطهري كتابي دارند به نام « پيامبر امي ». فكر مي كنم مطالعه آن براي رسيدن به پاسخ سئوالاتتان مفيد باشد. مي توانيد با انتشارات صدرا ( قم ) ( انتشارات مخصوص كتب استاد مطهري) تماس بگيريد تا از طريق پست برايتان ارسال نمايند.
اَلّلهمَّ اَرَنا فی آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیهِ السَّلام ما یَأمَلون وَ فی اَعدائِهِم ما یَحذَرون.
اَلّلهمَّ اجعَلنا مِمَّن تَنتَصِرُ بِهِ لِدینِک و تُعِزُّ بِهِ نَصرَ وَلیِّکَ وَ لا تَستَبدِل بِنا غَیرَنا.
سؤال : آقاي سيّد عبداللّطيف رئيس انستيتوي مطالعات فرهنگي ، در مقاله خود که درباره باسواد بودن پيامبر اسلام (ص) نوشته است ، با ذکر دلايلي معتقد شده که پيامبر اسلام (ص) پيش از بعثت مي خواند و مي نوشت و اين که در ميان مسلمانان معروف است که پيامبر اسلام (ص) فاقد سواد بوده ظلم بزرگي است که از ناحيه پيروان آن حضرت بر او وارد آمده است . آيا اين مطلب صحّت دارد ؟
پاسخ : ما پيش از آن که ادلّه نويسنده نامبرده را بررسي کنيم نقطه بحث را از نظر مسلمانان معيّن کرده و منظور مسلمانان را از « امّي » بودن پيامبر (ص) توضيح مي دهيم تا هر گونه اشتباهي در اين زمينه رخ داده است برطرف گردد . 1- ما معتقديم که : پيامبر اسلام (ص) سرآمد جهان بشريّت از نظر علم و عمل بوده ، کتاب آسماني و قوانين و احکام او ، مواعظ و نصايح و دستور العمل هاي مختلف او ، گواهي روشن بر علوم سرشار و معارف ديني فوق العاده اوست .
2- ما معتقديم که : پيامبر اسلام (ص) به رموز جهان خلقت و اسرار آفرينش و قوانيني که در سراسر جهان هستي حکومت مي کند واقف بوده و اين مطلب نه تنها مورد انکار احدي از مسلمانان نيست ، بلکه خودي و بيگانه در برابر آثار و سخنان و قرآن عظيم او سر تعظيم فرود مي آورند .
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
3- ما معتقديم که : آن پيشواي بزرگ ، همه اين کمالات را از طريق وحي گرفته و در مکتب نبوّت تمام اين دروس و معارف را آموخته است ، هرگز پيش معلّمي درس نخوانده و کسب دانش نکرده است ؛ زيرا نبوّت يک نبوغ فردي و اجتماعي نيست که دارنده آن بسان ساير نوابغ از طريق تعليم و تعلّم اين برتري را به دست آورد ، بلکه يک موهبت الهي است که به افراد لايق و شايسته عطا مي شود .
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
4- مسلمانان با اعتراف به مراتب ياد شده مي گويند که : آن حضرت يک فرد امّي بوده و مقصود از امّي اين است که درس نخوانده بود ، نه اين که فاقد سواد و دانش بوده است . و تمام اشتباه در اين نقطه است ، زيرا « درس نخوانده » به معني بي علم و دانش بودن نيست . همچنان که پيامبران بزرگ درس نخوانده اند ولي بزرگ ترين معلّمان در عالم بشريّت بوده اند . حضرت آدم يک فرد درس نخوانده بود ، ولي به تصريح قرآن مجيد معلّم فرشتگان بود ، چنان که در سوره بقره به طور تفصيل اين مطلب در طيّ آيه هاي 28 تا 32 بيان شده است . هرگاه مقصود از باسواد بودن پيامبر (ص) ، اطّلاعات وسيع و علوم سرشار او حتّي از طريق وحي باشد ، اين مطلب مورد تصديق تمام مسلمانان است و اگر مقصود از باسواد بودن اين است که بسان ديگران در مکتب هاي معمولي درس خوانده و استاد ديده ، صفحات پر افتخار تاريخ آن حضرت و صريح آيات قرآن شديدا آن را تکذيب مي کند .
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
5- مسلمانان معتقدند که : آن حضرت پيش از بعثت نه کتابي را مي خواند و نه صفحه اي مي نوشت و اين مطلب را خود قرآن با کمال صراحت در سوره عنکبوت ، آيه 48 بيان نموده ، چنان که مي فرمايد : « پيش از نزول قرآن کتابي را نمي خواندي و با دست خود چيزي نمي نوشتي ، براي اين که کافران پس از بعثت در آيين و نبوّت تو شک نکنند . » و تفصيل اين مطلب در پاسخ ادلّه نويسنده خواهد آمد .
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
آيا آن حضرت پس از بعثت مي خواند و مي نوشت ، يا نه ؟ در اين مورد يک نظر قطعي صد در صد نيست ، مشهور اين است که آن حضرت بعد از بعثت نيز عملا نمي خواند و نمي نوشت . و تمام نامه هاي پيامبر (ص) را ديگران مي نوشتند و خود او انشا مي کرد و روايات اسلامي اين نظر را تأييد مي کند . آري ، برخي از علما اعتقاد دارند که نخواندن و ننوشتن او گواه بر عدم قدرت او بر نوشتن و خواندن نيست ؛ زيرا خواندن و نوشتن يک کمال بزرگي است که نمي توان گفت پيامبر اسلام (ص) فاقد اين کمال بوده است . اگر چه او از اين کمال استفاده اي نمي کرد . مرحوم مجلسي در بحار ، فصل « حديبيّه » مي فرمايد : توانايي آن حضرت نسبت به خواندن و نوشتن مورد ترديد نيست ؛ شخصيتي که صاحب اين همه معجزات و کرامات و اين همه معارف و علوم است ، چطور مي شود به يک سلسله حروف و نقوش آشنايي نداشته باشد .
ادامه دارد ...
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
در مورد نزول اولین وحی بر پیامبر اکرم (ص) ، معروف است که خود حضرت می فرمایند: جبریل بر من متمثل شد و گفت: محمد ، بخوان گفتم: خواندن نمی دانم. دوباره گفت: محمد بخوان گفتم خواندن نمی دانم گفت: بخوان به نام پروردگاری که ....
یعنی خود پیامبر می فرماید که خواندن نمی دانسته است.
البته از نظر اثر امی بودن حضرت بر تجارت ایشان ، به نظرم باید به این نکته توجه کنیم که شغل اکثر مردم شبه جزیره عربستان ، تجارت بوده است در حالیکه تعداد خیلی کمی از آنها ( در کل شبه جزیره عربستان فقط 17 نفر ) خواندن و نوشتن می دانسته اند. پس قاعدتاً اکثریت قریب به اتفاق آن تجار ، سواد نداشته اند و اصولاً شرایط آن زمان مثل زمان ما نبوده است که سواد در تجارت نقش اساسی داشته باشد ، بلکه احتمالاً مردم تجارت می کرده اند بدون آنکه از کتابت بهره ببرند.
اَلّلهمَّ اَرَنا فی آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیهِ السَّلام ما یَأمَلون وَ فی اَعدائِهِم ما یَحذَرون.
اَلّلهمَّ اجعَلنا مِمَّن تَنتَصِرُ بِهِ لِدینِک و تُعِزُّ بِهِ نَصرَ وَلیِّکَ وَ لا تَستَبدِل بِنا غَیرَنا.
آن چه که الآن مطرح است ، اين است که آيا دلايل اين نويسنده هندي اثبات مي کند که پيامبر (ص) يک فرد تحصيل کرده بود ؟ و آيا اثبات مي کند که پيامبر اسلام (ص) پيش از بعثت و پس از آن قادر به خواندن و نوشتن بود و از اين قدرت استفاده مي کرد ؟
اکنون نظريه و دليل نويسنده نامبرده را بررسي مي کنيم :
1- او مي گويد : مفسّران براي اين که ثابت کنند که قرآن کلام پاک و خالص خداست و پيامبر چيزي بر آن نيفزوده است ، چنين پنداشته اند که راه حلّ آن اين است که پيامبر اسلام را فاقد سواد معرّفي نمايند ، در صورتي که شخص مبعوث شده از طرف خداوند ، مطلقا – خواه فاقد سواد باشد يا نه – در کلام خدا دخل و تصرّف نمي کند .
پاسخ : گفتار فوق شگفت آور است و هرگز چنين نظري در کتاب هاي معتبر علماي اسلام پيدا نمي شود و به طور مسلّم مانع حقيقي از دخل و تصرّف پيامبران در کلام الهي ، شايستگي روحي و به اصطلاح « عصمت » آن هاست ، نه فقدان سواد . ولي با اعتراف به مطلب مزبور ، مسلمانان پيامبر اسلام (ص) را به حکم آيه « اَلّذينَ يَتَّبِعونَ الرَّسولَ النَّبيَّ الاُمّيَّ » ( همان ها که از فرستاده ( خدا ) پيامبر امّي پيروي مي کنند . سوره اعراف / آيه 157 ) امّي به همان معني که گفته شد مي دانند . نويسنده هندي در تفسير معناي « امّي » و علّت توصيف پيامبر (ص) با اين صفت دچار دو اشتباه شده . يکي اين که تصوّر کرده است علّت امّي دانستن پيامبر (ص) براي حفظ قرآن از هر گونه دخل و تصرّف از ناحيه پيامبر (ص) بوده ، در صورتي که علّت غير اين بوده . دوم اين که خيال کرده معناي « امّي » بي سواد بودن است ، در حالي که معناي آن درس نخوانده و به اصطلاح پيشوايان لغت عربي ، کسي که « لا يقرأ و لا يکتب ؛ نمي خواند و نمي نويسد » مي باشد و فاصله اين دو معني از هم زياد است .
ادامه دارد ...
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
1- او مى گويد : قرآن پيامبر را چنين معرّفي مي کند : « وَ يُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَة » ( و به آن ها کتاب و حکمت بياموزد . / سوره آل عمران آيه 164 ) و حدّاقل شايستگي کسي که مي خواهد محتويات دانش يک کتاب را بياموزد آن است که بتواند قلم به کار ببندد و يا دست کم آن چه را با قلم نوشته شود ، بخواند .
پاسخ : ممكن است كسى بگويد كه پيامبر اسلام(ص) قادر به خواندن و نوشتن بود اگر چه مطلقاً حتّى پس از بعثت نيز از اين قدرت بهره بردارى نكرده است ولى با اين اعتراف ، اين آيه مدّعاى نويسنده را ثابت نمى كند . زيرا طرز تعليم انبيا با روش آموزگاران مدارس فرق دارد ؛ زيرا پيامبر اسلام (ص) با خواندن آيات الهى از حفظ ، و به وسيله بيانات شيرين و راهنمايى هاى علمى ، وظيفه سنگين خود ( تعليم و تربيت ) را انجام مى داد و اين طرز آموزش و پرورش ، در گرو خواندن كتاب و نوشتن روى صفحه كاغذ يا تخته سياه نيست .
اشتباه نامبرده اين جاست كه تصوّر كرده طرز تعليم و تربيت پيامبران بسان آموزگاران و دبيران مدارس است ، در صورتى كه زندگى پر افتخار پيامبران - خصوصاً زندگى رسول خدا (ص) - برخلاف اين مطلب گواهى مى دهد .
ادامه دارد ...
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
3- او مى گويد : قرآن مجيد طرفدار مقام علم و قلم است و چنين فرموده : « اَلَّذِى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الاِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ » ( همان كسى كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان آنچه را نمى دانست ياد داد . / سوره علق آيه 4 و 5 ) تا آن جا كه نام يكى از سوره هايى كه در مكّه نازل گرديده سوره « قلم » است ؛ بنابراين ، آيا مى توان باور كرد كه با اين همه طرفدارى از قلم ، پيامبر كه مأمور تعليم قرآن بوده از به كار بردن قلم اجتناب مي ورزيد !
پاسخ : به طور مسلّم چنان كه گفتيم قدرت بر خواندن و نوشتن خود كمالى است كه پيامبر (ص) واجد آن بوده ، اعمال و به كار بردن و استعمال آن كمالى است ديگر ، ولى روى يك سلسله مصالح بزرگ ، پيامبر اسلام (ص) از به كار بردن قلم اجتناب مي ورزيد .
زيرا ، اگر او بسان مردم ديگر درس مى خواند و نامه مى نوشت ، مخالفان نبوّت او آن را دستاويز قرار داده و چنين وانمود مى كردند كه آيين توحيد او و شرايع و احكام وى زاييده افكار و نتيجه مطالعات و بررسى هاى كتاب هاى پيشينيان است و ارتباطى با جهان وحى و خداوند ندارد .
قرآن اين حقيقت را با روشن ترين عبارت بيان كرده است و مى فرمايد : « ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتاب وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينكَ اِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ » ( تو هرگز پيش از اين كتابى نمى خواندي و با دست خود چيزى نمى نوشتى ، مبادا كسانى كه در صدد ( تكذيب و ) ابطال سخنان تو هستند شك و ترديد كنند . / سوره عنكبوت آيه 48 )
با اين كه صفحات زندگى او گواهى مى دهد كه درس نخوانده بود - مع الوصف - گروهى از يهوديان پيامبر (ص) را متّهم كردند كه اين مطالب را از روى كتاب هاى پيشين برداشته است ، چنان كه قرآن اين تهمت را از آنان نقل مى فرمايد : « و قالُوا اَساطِيرُ الاَوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهِىَ تُملَى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ اَصِيلا * قُلْ اَنْزَلَهُ الَّذِى يَعْلَمُ السِّرَّ فِى السَّمَواتِ وَ الاَرْضِ اِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحِيماً » ( و گفتند : اين همان افسانه هاى پيشينيان است كه وى آن را رونويس كرده و هر صبح و شام بر او املا مى شود . بگو : كسى آن را نازل كرده كه اسرار آسمان ها و زمين را مى داند ؛ او ( هميشه ) آمرزنده و مهربان بوده است . / سوره فرقان آيه 5 و 6 )
او با اين همه دورى كه از خواندن و نوشتن داشت ، باز از نيش تهمت حسودان آسوده نبود ؛ اگر فرضاً دو روز كتابى به دست مى گرفت ، صفحاتى را مى نوشت ، حربه اى به دست مخالفان و دشمنان او مى افتاد ، ديگر آنچه مى خواستند مى گفتند و نسبت مى دادند !
پيامبر (ص) در سنّ دوازده سالگى دقايقى چند همراه كاروان قريش با راهبى كه در راه شام بود ملاقات نمود ، اكنون خاور شناسان آن را دستاويز قرار داده و جنجالى به راه انداخته اند و با كمال گستاخى مدّعى هستند كه « محمّد » اين حقايق را در آن چند لحظه از راهب شامى آموخته است!
ادامه دارد ...
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
4- او مى گويد : قرآن ، پيامبر را چنين معرّفى مى نمايد : « رَسُولٌ مِنَ الله يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهّرَةً » ( پيامبرى از سوى خدا ( بيايد ) كه صحيفه هاى پاكى را ( بر آن ها ) بخواند . / سوره بينه آيه 2 ) و ظاهر آيه اين است كه پيامبر قرآن را از رو مى خوانده نه از حفظ .
پاسخ : جاى گفتگو نيست كه پيك وحى ( جبرئيل ) قرآن را از روى نوشته نمى خواند و آن را بر روح و روان و به اصطلاح بر قلب پاك پيامبر (ص) ( بدون اين كه نوشته اى در كار باشد ) نازل مى كرد ، چنان كه مى فرمايد : « نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَمينُ * عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذَرينَ » ( روح الامين آن را نازل كرده است ، بر قلب ( پاك ) تو تا از انذار كنندگان باشى . / سوره شعراء آيه 193 و 194 )
اكنون بايد ديد اين نوشته اى كه نويسنده نامبرده مدّعى است كه پيامبر (ص) از روى آن مى خواند چه نوشته اى بود ؟ آيا جبرئيل امين نوشته اى به دست پيامبر (ص) داد ؟
اين مطلب كه با صريح آيه فوق مخالف است ، زيرا مركز نزول قرآن روح و قلب مبارك آن حضرت بوده است ؛ و يا اين كه خود پيامبر (ص) مى نوشت ، و يا اين كه پيامبر املا مى كرد و ديگران مى نوشتند و پيامبر از روى آن تلاوت مى كرد ؟
بطور مسلّم پيامبرى كه به فرمان و خواست خدا حافظ آياتى بود كه بر او نازل مى گرديد ، احتياجى نداشت كه خود بنويسد و يا املا كند كه ديگرى براى او بنويسد و نويسندگان وحى ، قرآن را براى خود و ساير مسلمانان مى نوشتند نه براى پيامبر .
لذا در هيچ يك از تواريخ اسلام چنين مطلبى نيست كه پيامبر (ص) قرآن را مى نوشت و مى خواند ، يا دستور مى داد بنويسند تا از روى آن بخواند ؛ روى اين اصل ، مقصود از تلاوت آيه از صحف ، همان تلاوت از حفظ است ؛ و تلاوت صحيفه و به اصطلاح « خواندن كتاب » در عرف و لغت در هر دو معنا - از حفظ و از روى نوشته - به كار برده مى شود .
بنابر اين ، لفظ « تلاوت » دليل بر خواندن از روى نوشته نيست . آيا در زبان فارسى به كسى كه اشعار فردوسى و سعدى را از حفظ بخواند ، نمى گوييم فلانى يك صفحه يا چند صفحه از شاهنامه و بوستان را خواند ، اگر كسى پيام فرماندهى را براى زير دستان از حفظ بخواند ، نمى گويند فلانى پيام فرماندهى را خواند ؟
آيه ياد شده بسان آيه هاى ديگرى است كه درباره پيامبر (ص) نازل گرديده و او را چنين معرّفى كرده است : « يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ » ( كه آيات او را بر آنها بخواند . / سوره آل عمران آيه 164 )
اين حقيقت مخصوصاً با توجّه به تاريخ زندگى پيامبر (ص) كه همواره قرآن و وحى را از حفظ مى خواند به خوبى روشن مى شود .
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
5- نويسنده نامبره تحت عنوان « پيامبر معلّم است » يك سلسله روايات و متون تاريخى آورده كه اسلام و پيامبر طرفدار علم و دانش و نوشتن بود ؛ مثلا ، طلب دانش را بر هر مرد و زن لازم شمرده ، حتّى معلّمان و دانش طلبان را بر كسانى كه مشغول عبادت هاى مستحبّى بودند ترجيح داده و در كنار مسجد آموزشگاهى ( صفّه ) تشكيل داده بوده كه افراد مسلمان در آن جا دانش بياموزند و خود او نيز برنامه كلاس را به عهده مى گرفت و در جنگ « بدر » از اسراى جنگى خواست كه هريك به ده نفر از مسلمانان نوشتن بياموزند و آزاد شوند .
وى پس از نقل اين مطالب نتيجه مى گيرد كه : آيا مى توان تصوّر كرد چنين رهبرى كه اين همه در فكر تعليم و آموزش پيروانش بوده ، خود را از فوايد خواندن و نوشتن محروم ساخته باشد ؟!
پاسخ : آن چه نويسنده محترم از شواهد تاريخى و آثار اسلامى نقل كرده همه صحيح است ؛ ولى هرگز مدّعاى او را ( پيامبر اسلام (ص) پيش از بعثت و پس از آن مى خواند و مى نوشت ) ثابت نمى كند ؛ زيرا طرفدارى اسلام از علم و دانش از طرق گوناگون ، بر كسى پوشيده نيست .
و بحث در اين است كه آيا پيامبر اسلام (ص) پيش از بعثت و پس از آن از اين توانايى استفاده مى كرد و بر خلاف صريح آيه 48 سوره عنكبوت ، دست به خواندن و نوشتن مى زد ؟ و آيا طرز تعليم پيامبر (ص) بسان معلّمان امروز بوده كه از روى كتاب تدريس كند ؟ يا اين كه طرز آموزش و پرورش با خواندن آيات قرآن از حفظ و تعليم حلال و حرام و دادن تعليمات عالى اسلام و اندرزها و نصايح بوده است ؟ براى توضيح بيشتر به كتاب « در مكتب وحى » كه بحث مبسوط و گسترده اى پيرامون « امّى » بودن پيامبر اسلام (ص) نموده است ، مراجعه فرماييد .
منبع : کتاب « پاسخ به پرسش هاي مذهبي » ( آيت الله مکارم شيرازي ، آيت الله جعفر سبحاني )
حديث قدسي : لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَيفَ اشتياقي بِهِم لَماتوا شَوقاً اگر آنان که از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .
خداوند در قرآن درباره پيامبر (ص) فرمود: لَقَدْ كان لَكُمْ في رسول الله اسوهٌ حَسَنهٌ به تحقيق براي شما، در زندگاني رسول خدا الگويي نيكو است. بنابراين، زندگي رسول خدا، بهترين نمونه براي يافتن ارزشهاي اخلاقي است.
خداوند در قرآن درباره پيامبر (ص) فرمود: لَقَدْ كان لَكُمْ في رسول الله اسوهٌ حَسَنهٌ به تحقيق براي شما، در زندگاني رسول خدا الگويي نيكو است. بنابراين، زندگي رسول خدا، بهترين نمونه براي يافتن ارزشهاي اخلاقي است. بدين جهت به مطالعه اجمالي در سيرت آن حضرت ميپردازيم: «رسول خدا (ص)، شكيباترين، شجاعترين، عادلترين، پاكدامنترين فرد جامعة خويش بود. هرگز دست او به دست زنان نامحرم نرسيد. و نيز بخشيدهترين افراد بود. به شب هنگام، هيچگاه با دينار و درهم وارد خانه خود نميشد، و اگر دينار و درهمي زياد ميآمد حتماً نيازمندي را مييافت وبه او عطا ميكرد. كارهاي شخصي مانند: وصله كردن كفش، و تعمير لباس را خود، شخصاً انجام ميداد.دركارهاي خانه به خانوادهاش ياري ميرساند، حتّي با آنها گوشت خُرد ميكرد. كسي در حيا به پاي او نميرسيد، چنانكه چشمانش در صورت هيچكس، خيره و ثابت نميماند. دعوت همگان را ميپذيرفت. هديه را اگر چه جرعهاي شير بود، ميپذيرفت و به آن بسنده مينمود، امّا هيچگاه، صدقه قبول نميكرد. براي خودش خشمناك نميشد، خشمش همواره بخاطر خدا بود. از بيماران عيادت ميكرد، در تشييع جنازهها شركت ميجست، و در بين دشمنانش، تنها و بدون نگهبان حركت ميكرد. فروتنترين مردم بود، نخوت و تكبر نداشت. در كوتاهترين جمله بليغترين جملات را بيان ميكرد. خوش روترين مردم بود، و او را هيچ چيز را از امور دنيا نميترسانيد. از نان گندم سه روز متوالي نميخورد تا اينكه خداي متعال را در حال از خودگذشتگي و ايثار، و نه در حال تنگدستي و فقر و نه در حال بخل و خست ملاقات كرد. گاه از شدت گرسنگي، بر شكمش سنگ ميبست. آنچه از غذاي حلال مييافت ميخورد، و هيچ گاه غذاي حاضر را، بخاطر ديگر رد نميكرد. و هيچ گاه از غذاي حلال دوري ننمود. بوي خوش را دوست ميداشت، و از بوي بد كراهت داشت. بيماران را حتّي در دورترين نقطة شهر، عيادت ميكرد. با نيازمندان، نشست و برخاست مينمود. فقرا را سرپرستي ميكرد. اهل فضل را بخاطر اخلاقشان، گرامي ميداشت. و با اهل شرف بوسيله نيكي كردن به آنها، دوستي مينمود. با خويشان خود آنگونه رسيدگي ميكرد كه در خور شأن آنها بود نه بدانگونه كه آنها را از همه برتر بداند. بر هيچكس جفا نميكرد. عذرخواهي همگان را ميپذيرفت. شوخي ميكرد، امّا در شوخي از حدّ صدق خارج نميشد و بدون قهقهه ميخنديد. بر فرياد و بيادبي ديگران صبر ميكرد. هيچگاه هيچ زن و خدمتكاري را ناسزا نگفت، بدي را با بدي پاسخ نميداد، و از بدي ديگران درميگذشت. در سلام گفتن به هنگام برخورد با افراد، آغازگر بود، و در مصافحه دست را رها نميكرد، تا دستدهنده دستش رها كند. نشستن و برخاستنش با ذكر خدا بود. در نشستن ساق پاها را جمع مينمود و دستان خويش را بر دور پاها قلاّب ميكرد. محل جلوس آن حضرت از محل نشستن اصحابش جدا نبود، بخاطر اينكه هرجا پايين مجلس بود مينشت، و اكثراً روبه قبله مينشست، وارد شوندگانِ بر خويش را گرامي ميداشت، تا آنجا كه براي كساني كه با او آشنايي نداشتند عباي خويش را پهن ميكرد. بالِش و حتّي زيراندازش را براي ميهمانانش قرار ميداد و اگر مهمان نميپذيرفت، با اصرار به او ميقبولاند. از همه ديرتر خشمناك ميشد، و بسيار زود از بدي افراد راضي ميگشت. رئوفترين، سودمندترين و خيرخواهترين افراد براي مردم بود. در سخن گفتن، فصيحترين و شيرين زبانترين؛ و كم سخنترين مردم بود. اگر چه كلامش گوياي مطلبش نيز بود، بسيار جامع و فشرده سخن ميگفت، و غالب اوقات ساكت بود و جز به موقع نياز، سخن نميراند. سخن زشت نميگفت، و در هنگام خشم و خشنودي جز به حقّ سخن نميگفت. اگر غذايي را خيلي دوست ميداشت، در خوردن آن زيادهروي نميكرد. غذاي داغ نميخورد، و از نزديك خود غذا برميداشت. سه انگشت و گاهي چهار انگشت غذا ميخورد، نان جوين يا سبوس تناول ميكرد، و سير و پياز و تره ميل نميكرد (تا دهان بو نگيرد). هيچگاه از غذا بد نميگفت، ولي اگر آن را دوست ميداشت، ميل مينمود و اگر از غذا خوشش نميآمد آن را نميخورد. و ته ظرف را پاك ميكرد، و ميفرمود: «آخر غذا بيشترين بركت را دارد.» و نيز انگشتانش را بعد از غذا ميليسيد. چنانكه قرمز ميشد. و لباسش هميشه در بالاي قوزك پا قرار داشت. بردبارترين مردم بود و از همة آنها به عفو از خطاي افراد – در حاليكه قدرت بر قصاص داشت – راغبتر بود. رقّت قلب، و لطافت ظاهر و باطن داشت. از صورت مباركش، غضب و رضا مشخص ميشد. دستِ بسيار بخشندهاي داشت و از سعةصدر خاصي برخوردار بود. راستگوترينِ مردم در سخن، باوفاترين آنها در پيمان و نرمترين آنها در اخلاق بود. از نظر خانواده، شريفترين خاندانها را داشت. كسي كه او را بدون شناخت قبلي ميديد، هيبتش وي را ميگرفت. و اگر او را قبلاً نميشناخت، وي را بسيار دوست ميداشت. هر تقاضاي مشروعي از ايشان ميكردند بر مبناي موازين اسلامي عطا مينمود. حضرت علي (ع) فرمود: «اگر در جنگ بدر ما را ميديدي، در پناه پيامبر بوديم زيرا كه او نزديكترين ما به دشمن بود، و سختي بيشتري در آن روز بر او وارد شد.» و نيز فرمود: «چون در هنگام جنگ، سختيها بالا ميگرفت، و برخورد شديدي با دشمن ميشد، به رسول خدا (ص) پناه ميبرديم، و فردي نزديكتر به دشمن از رسول خدا (ص) نبود». حضرت رسول (ص) ، با وجود دارا بودن منصب، متواضعترين فرد بود چنانكه مردم را در پشت خود بر اسب سوار ميكرد. از مريضان عيادت ميكرد و در تشييع جنازه شركت مينمود. دعوت بردگان را ميپذيرفت. كفشش را خود تعمير ميكرد و لباسش را خود وصله مينمود. يارانش وقتي او را ميديدند بپا نميخواستند، زيرا او از اين كار كراهت داشت. چون بر كودكان ميگذشت، به آنان سلام ميكرد. مردي پيش رسول خدا (ص) آمد و از هيبت آن حضرت ترسيد، پيامبر فرمودند: «آرام باش، من پادشاه نيستم، من فرزند زني از قريشم كه گوشت خشكيده ميخورد.» در نشستن بين اصحاب خود، چنان مينشست كه گويا يكي از اينان است، بطوريكه اگر غريبي ميآمد تا حاجت خود را بيان كند، متوجه نميشد كداميك از ايشان پيامبر (ص) است تا مطلب خود را بگويد. اصحاب بخاطر اين مسئله از او خواستند تا در جايگاهي بنشيند كه مشخص باشد، پس براي او سكويي از خاك ساختند كه روي آن مينشست. هر كس او را ميخواند، قبول ميكرد. و چون ميان مردم مينشست، كه سخن آخرت ميگفتند، سخن آنان را دنبال ميكرد، و اگر سخن در غذا يا نوشيدني ميراندند، باز با آنان سخن ميگفت، و حتّي اگر در مسائل دنيا گفتگو ميكردند، از سر تواضع و همراهي، با آنان هم سخن ميشد. درودخدا بر او و خاندان پاكش باد
*********************************
بعد از شهدا ما چه كرده ايم؟؟؟؟ شهدا شرمنده ايم!!!!!
از رحلت تو چه بگوئيم و چه بنويسيم كه براستى وصف اين غم بزرگ ، اين رحلت جانگذار و وصف كبرى و داهيه عظمى در توان كدامين قلم و كدامين بيان است ؟
محمد(ص )!
اى گراميترين خلق نزد پروردگار، اى آفتاب جانبخش جهان ، اى روح وجود عالم ، براستى كدامين قلم است كه از تو، به صورتى بايسته و شايسته ياد كند؟... آرى ...
گاهى كه ستاره اى از آسمان كوچ ميكند ميگوئيم ما را چه غم كه هنوز ماهى و مهتابى باقيست ، اما بنازم به آن ماه شب افروزى كه با رفتنش ، كاروان نور را به ارمغان مياورد و انبوه ستارگان ديگرى را روشن ميسازد...
و تو اى برگزيده ترين برگزيدگان خلق! اى رسول حق! چنين بودى
آرى ... آسمان بر بام خانه پيغمبر منتظر است ، انگار كه كواكب آر حركت باز ايستاده اند و زمين ديگر نمى چرخد، در اين لحاظ سنگين و اندوهناك گوئى اين محمد(ص ) نيست كه از دار دنيا ميرود بلكه كل انبياء و پيامبران هستند كه از اين جهان ميروند. خاتم انبياء با تنى خسته و چشمى نگران (بخاطر حال امتش ) اين جهان را ترك ميكند.
اينك او امتش را تنها ميگذارد و از اين فانى سرا به باقى سرا ميشاند، او غم از رفتن ندارد، اندوه از رحلت و ترك اين خاك ندارد كه اگر غمى و اندوهى بر سينه اش سنگينى ميكند ناراحتى و بى تابى از براى امت نوپايى است كه يك مكتب الهى را پذيرفته است و به همين خاطر در مقابل دشمنان داخلى و خارجى زيادى قرار گرفته است . غمش غم امتى است كه بايد حركتش را به سوى الله يك لحظه متوقف نسازد، چه رنجها كه براى اين حركت متحمل نگشت و چه حرفها كه از دوست و دشمن نشنيد، اگر در دل هميشه به ياد و فكر امت بود بخاطر عشقى بود كه به خداى امت داشت .
آرى مرغ جان ، قصد پرواز از قفس تن را دارد. او كه نفسش زندگى بود و اميد، حرفهايش هيجان بود و تلاش ، قدمها و حركاتش زندگى ساز بود و انسان ساز، و لبخندش هر مشتاق عاشقى را بو جد مياورد. چقدر موثر و پر نفوذ سخن ميگويد اين رسول خدا! چقدر به انسانها عشق مى ورزد اين سرور انسانها! و چقدر پر جذبه است كلامش! آنگاه كه از خدا سخن ميگويد، آنگاه كه از گرسنگان و تشنگان و بيماران و گرفتاران سخن ميگويد.
اينك پدرى مهربان از دنيا ميرود، پدرى بى مانند جهان را ترك ميگويد،
و آنگاه كه بى تا بى قرارى دخترش را نظاره مى كند خطاب به او چنين مى فرمايد: فاطمه عزيزم ، فاطمه دلبندم ، فاطمه اى گوشواره عرش كبريائى ، فاطمه اى گوهر پارسايى و شكيبايى فاطمه اى محبوبه حضرت داور، فاطمه اى جان و جآنان پيامبر، فاطمه اى كفو بى كفو حيدر غصه به خود راه مده كه تو اولين كسى هستى كه به ديدار من ميشتابى . فاطمه جان گريه اين نور چشمان عزيزم حسن و حسين را آرام كن كه بيش از اين طاقت شنيدن اين گريه ها را ندارم .
به يكباره نفس ها گره مى خورد، زمان ساكت و غمگين مى ايستند، هستى از جنبش باز مى ماند
ناگهان لبهاى نازنين پيامبر تكان مى خورد: بل الرفيق الا على
يا رسول الله اكنون اندكى از عطر تن مطهر تو است كه در مشام اين خاكيان فرو رفته است و در دلهاشان نورى ، شورى و غوغايى بى اندازه ايجاد كرده و و شوريده شان ساخته و اين دلهايشان را جايگاه عشق به تو و خاندان پاك قرار داده . يا محمد(ص ) عنايتى كن به اين خستگان كه جز ائين پاك تو چيزى نميخواهند و جز به اشتياق قرب الهى و محشور شدن در نزد تو، جانهاشان آرام نمى گيرد.
اى خوش آن روز يكه ما معشوق را مهمان كنيم
ديده از روى نگارينش ، نگارستان كنيم
گر ز داغ هجر او دردى است در دلهاى ما
ز آفتاب روى او، آن درد را درمان كنيم
اَلّلهمَّ اَرَنا فی آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیهِ السَّلام ما یَأمَلون وَ فی اَعدائِهِم ما یَحذَرون.
اَلّلهمَّ اجعَلنا مِمَّن تَنتَصِرُ بِهِ لِدینِک و تُعِزُّ بِهِ نَصرَ وَلیِّکَ وَ لا تَستَبدِل بِنا غَیرَنا.
من مطالب بالا رو نخوندم ............حوصله ام نشد . ولی شنیدم که اینکه میگن پیامبر امی یا بی سواد بودن یعنی اینکه خوندن و نوشتن بلد نبودن نه اینکه علم و یا معرف نداشتن بلکه هوش و استعداد فرا.وانی هم در مسائل علمی داشتن به همین دلیل هم بوده که موقع نزول وحی کتاب این ایات رو مینوشتن. .
________________________________________________________________________ دانی که چراخدا چشم داده بشر را؟.....چون ذات خدا عاشق چشمان حسین است
مسلمانان براى امتثال دستور پيامبر(ص) نماز را تا روز دوشنبه - روز وفات حضرت - با ابوبكر به جا آوردند. رسول خدا(ص) پرده حجره خود را كه مشرف به مسجد بود كنار زد و در حالى كه مسلمانان را در حال نماز مشاهده مىكرد لبخندى زد. مسلمانان پيامبر را مشاهده كردند و به اندازهاى شادمان شدند كه خواستند از شادى نماز را رها كنند و ابوبكر خواست به صفى كه پشت سر او بود برگردد و جا را براى پيامبر باز نمايد، تا با مردم نماز بگزارد، پيامبر(ص) اشاره كرد تا نماز خويش را ادامه دهند، و پرده حجره را كشيده و به بستر خويش رفت و اين آخرين ديدار آن حضرت، با مسلمانان بود.
وقتى حضرت در آستانه رحلت قرار گرفت با دست خويش آب به صورت مبارك خود مىريخت و مىفرمود: چه اندوهى! فاطمه3 عرض مىكرد: اى پدر بزرگوار، اندوه تو چه اندازه بزرگ است. پيامبر خدا(ص) مىفرمود: پدرت بعد از امروز اندوهى نخواهد داشت. آن حضرت وقتى شدت نگرانى فاطمه3 را ديد او را نزديك خود خواند و به او رازى گفت و وى گريست. بار ديگر رازى به او گفت كه خنديد. وقتى رسول خدا(ص) به ملكوت اعلى پيوست، عايشه علت آن را از فاطمه3 جويا شد. وى فرمود: زمانى كه گريستم پدرم خبر رحلت خويش را به من داد و آنگاه كه خنده كردم به من اطلاع داد كه نخستين فردى هستم كه به او مىپيوندم.
عايشه، آخرين لحظات عمر حضرت را اين گونه توصيف مىكند(3): نزد پيامبر ظرفى از آب قرار داشت، حضرت دست خود را وارد آب نمود و به صورت خويش ماليد و سپس مىفرمود: «في الرفيق الأعلى، في الرفيق الأعلى» تا اين كه روح بلندش به نزد معبود شتافت.
رحلت آن حضرت در روز دوشنبه دوازدهم ربيعالاول(4) اتفاق افتاد و هنگام رحلت 63بهار از عمر شريف آن حضرت مىگذشت.
كسى كه سخنان حضرت محمد(ص) را قبل از رحلت و در آخرين لحظات زندگى او بشنود، بىترديد يقين حاصل خواهد كرد كه وى فرستاده بر حقّ الهى است. آخرين سفارشات آن حضرت به مسلمانان سفارش به نماز و تقواى الهى و پرهيز از فساد و تباهى بود و آنگاه كه مسلمانان را در حال نماز مشاهده نمود، شيرينترين منظرهاى بود كه وى را شادمان ساخت، در حالى كه مىدانست زمان رحلت او فرارسيده است.
اگر بر فرض احتمال دهيم آن حضرت پيامبر نبودند [نعوذ بالله] و مانند ساير مردم به شمار مىآمدند، در آن لحظات آخر كه انسان احساس مىكند مرگش نزديك شده، تمام همّ و غم او انديشيدن به خانواده و نزديكان و كارهاى مهم خويش و امور مورد علاقه خود است و مشاهده شده كسانى كه مردم فريبى كردهاند، در آن لحظات آخر، به جرم و گناه خود اقرار و اعتراف مىكنند و خود را از گمراهگرىها تبرئه مىكنند، ولى آنچه در اين لحظات مردم از پيامبر(ص) ديدند بر عكس چيزى بود كه مردم از آن دروغگويان حقهباز سراغ داشتند. محبوب او خدا و هدفش خدا بود، همان رفيق اعلى كه در واپسين لحظات زندگىاش نام او را بر لب جارى مىكرد.
رسول اكرم كه از دنيا رحلت فرمود، كتاب خدا و سنت(5) خويش را براى مسلمانان بهوديعه گذاشت كه اگر از آن دو پيروى كنند هرگز به گمراهى نيفتند و اصحاب گرامى خود را ميان مردم گذاشت تا دستورات اسلام را تشريح نمايند ودامنه اسلام را گسترش دهند و مشعل هدايت الهى را در جهان پديدار سازند، از خداوند مسألت داريم كه بهترين پاداش را به نبى اكرم عطا فرمايد و ما را در عمل به دستورات وى موفق گرداند تا به سعادت دنيا وآخرت دست يابيم.
1- به نظر مىرسد هدف از طرح سفارشى كه به نام پيامبر درج و در آن به عدم توجه به زيارت قبر و ضريح اشاره شده از باب، «اياك اعني و اسمعي ياجاره» باشد كه تلويحاً به زيارت قبور و ضريح پيشوايان مذهب توسط شيعه عنوان شده است. «ج».
2- نويسنده، نمازخواندن ابوبكر با مردم را به دستور پيامبر با تب و تاب فراوان نقل كرده كه در جاى خود بتواند به عنوان امتيازى بزرگ مسأله جانشينى را مطرح كند چنانكه اهل سنت براين اعتقادند. اما واقعيت تاريخى غير از اين است. عايشه مىگويد: پيامبر به من فرمود به پدرت بگو با مردم نماز بخواند، ولى من بهخاطر كهولت سن و صداى باريك و ضعف پدرم... راضى نمىشدم نمازبخواند. سرانجام او را راضى كردم و براى نماز به مسجد رفت. ملاحظه كنيد كه راوى حديث تنها عايشه است، آن هم براى گرفتن و يا ثبت امتيازى براى پدرش. امّا اين ماجرا از مسلّمات تاريخ است كه به مجرّد اينكه پيامبر متوجّه شد ابوبكر قصد دارد با مردم نماز بخواند با تن تبدار با كمك على(ع) و ابن عباس از جا برخاست و در حالىكه بازوان مباركش در دست على و فضل بن عباس بود و از شدت تب پاهاى مقدسش به زمين كشيده مىشد به مسجد آمد و ابوبكر را كنار زد و خود با آن حال با مردم نماز گزارد و سپس با تكيه بر على(ع) و فضل، به ايراد خطبه پرداخت و نسبت به سپاه اُسامه سفارش كرد. از اين مطلب به خوبى روشن است كه حديث فوق (نماز خواندن ابوبكر) جعلى و ساختگى است. بر فرض ثبوت نماز خواندنِ ابوبكر، اين مسأله نمى تواند براى او امتيازى خاص تلقى شود چرا كه، رسول خدا(ص) در طول حيات شريف خود گاه و بيگاه كه از مدينه به قصد كارى و يا جنگ و غزوهاى خارج مىشدند، تعداد 72 تن از صحابه خود را براى نمازگزاردن گماشتهاند و اگر قرار باشد هر كس فرضاً به دستور پيامبر هم با مردم نماز جماعت خوانده باشد، داعيه رهبرى و جانشينى داشته باشد، بايد همه اين افراد چنين ادعايى داشته باشند، نه تنها ابوبكر. حال آنكه براى كسى غير از ايشان چنين ادعايى نشده است. در اين زمينه مىتوان به: صحيح مسلم، ج2، ص338. صواعق ابن حجر، ص81 به نقل از احمد بن حنبل و نسايى و ترمذى . كامل ابن اثير، ج2، ص122 مراجعه نمود. «ج»
3- ابن سعد مى نويسد: پيامبر(ص) در آخرين لحظات زندگى، چشمان مبارك خود را گشود و فرمود: برادرم را صدا بزنيد. همه فهميدند كه جز على كس ديگرى نيست. على(ع) را صدا زدند. در كنار بستر حضرت نشست، احساس كرد پيامبر مىخواهد از بستر برخيزد، لذا او را از بستر بلند كرد و به سينه خود تكيه داد. و نيز مىافزايد: شخصى از ابن عباس پرسيد: پيامبر در آغوش چه كسى دنيا را وداع گفت. وى گفت: پيامبر در حالى كه سرش در آغوش على(ع) بود روحش به جنان پرواز كرد. همان شخص اضافه كرد: عايشه مدعى است كه هنگام رحلت پيامبر، سر حضرت بر سينه او بوده است، ابن عباس گفته عايشه را تكذيب كرد و گفت: پيامبر در آغوش على(ع) جان داد و على و برادرم فضل پيكر پاك آن حضرت را غسل دادند. طبقات ابن سعد، ج2،ص254 و263.
روزى كعب الأحبار از عمر خليفه دوم پرسيد: آخرين سخنان پيامبر در حالت احتضار چه بود؟ وى به اميرالمؤمنين(ع) اشاره كرد و گفت: از او بپرس. حضرت در پاسخ فرمود: پيامبر در حالىكه سر مباركش روى شانه من بود مىفرمود: الصلاة الصلاة. كعب گفت: پيامبران گذشته نيز بر همين روش بودهاند.
افزون بر اين خود اميرالمؤمنين(ع) در يكى از خطبههاى نهجالبلاغه به اين مطلب تصريح مىكند: «ولقد قُبض رسول الله و ان رأسه لعلى صدري... و لقد وليتُ غسله و الملائكة اعواني؛ رسول خدا در حالىكه سرش بر سينه من قرار داشت، قبض روح شد و در حالىكه فرشتگان مرا يارى مىكردند پيكر پاكش را غسل دادم».
در خصوص ماجراى جان دادن رسول گرامى اسلام در آغوش اميرالمؤمنين على(ع) مىتوان به كتبى از قبيل مستدرك حاكم، ج3، ص138؛ تاريخ ابن عساكر درحالات امام، ج3، ص14 - 17؛ مصنف ابن ابى شيبه، ج6، ص348؛ مجمع الزوائد ج9، ص112؛ كنزالعمال فضائل على بن ابيطالب، ج15، ص128، حديث 374 و... مراجعه كرد. «ج».
4- محدثين و سيره نويسان اتفاق نظر دارند كه رحلت جانگذاز رسول اكرم(ص) دوشنبه 28 ماه صفر اتفاق افتاده است.
5- به گفته ابن حجر عسقلانى در صواعق، ص136. رسول خدا(ص) توجه مردم را به همبستگى كتاب خدا و عترت، در موارد متعدد و گوناگون، از جمله: روز عرفه، روز غدير پس از بازگشت از طائف و حتى در بستر بيمارى جلب نموده است. كه مؤلف از بيان آن طفره رفته است.«ج». sdfsdf
حقيقتش اينه كه حضرت محمد (ص) را نبايد فقط يه انسان دانست. اگه فكرمون اين باشه كه حضرت محمد (ص) يه انسان هستن كه خيلي انسان بزرگوار و با خدايي هستن ، اين معرفت كاملي نيست و نتيجه اين معرفت اين خواهد بود كه چون اون حضرت رو خوب نشناختيم لذا مي تونيم استفاده خوبي هم از اين درياي رحمت و نعمت بزرگ خدا بكنيم و خودمون محروم مي مونيم.
حضرت محمد (ص) را بايد يه « حقيقت » در نظر گرفت. حقيقتي كه بعد دنيايي و مادي اون به صورت يه « انسان » ظاهر شده ، در بين ما. اما ابعاد غير دنيايي اون از همه عالم وجود ( نه فقط عالم دنيا – دنيا كه چيزي نيست ) خيلي وسيعتره. اين « حقيقت » ، حقيقتيه كه دنيا به خاطر اون خلق شده. به واسطه اون خلق شده. خوب ، چيزي كه دنيا به خاطر اون و به واسطه اون خلق بشه ، حتماً مي تونه مشكلات دنيا و اونايي كه تو دنيا هستن رو برطرف كنه. البته وقتي ميگم « مشكلات » ، نبايد فوري فكرمون طرف مشكلات مادي و اقتصادي و ازدواج و اشتغال و ... بره. گر چه قطعاً اينا هم جزء مشكلات هستند. اما اصل مشكلات ، مشكلاتيه كه سر راه رسيدن ما به « خدا » ، سر راه اتصال ما به درياي احديت وجود داره...
درياي احديت ميدونين يعني چي؟ يعني اين كه اين مايي كه الان هستيم ، « ما»ي كامل و جامعي نيستيم. « ما»ي اصلي نيستيم. خدا كه ما را آفريده ، ما را خيلي وسيعتر و بزرگتر و كاملتر از اون چيزي كه الان هستيم آفريده ، آنقدر كاملتر و بزرگتر كه ما توي ذهنمون هم نمياد... خيلي كاملتر از فيلمهاي افسانه اي و تخيلي! منتها ما نتونستيم به اون نقطه برسيم... خدا ما را جوري آفريده كه مثل خودش باشيم. خدايي كنيم. همه چيز در اختيار ما باشه.و همه چيز رو بدونيم و ... اما ما به اينجا نرسيديم... ما به درياي احديت نرسيديم... اين هم كه چرا نرسيديم ، خيلي دليل داره.... تو يه كلام ، ما سرگرم دنيا شديم.... يادمون رفت كه چي بوديم ... فكر كرديم هر چه هست همينه كه مي بينيم! البته ما از وقتي به دنيا اومديم اين نحوه نگرش و اين نحوه فكر رو به ما ياد دادن و ما با اين فكر بزرگ شديم... عين زندانيهاي فيلمهاي تخيلي شبيه سازي انسانها!
حالا براي نجات ، براي تكامل ، براي رسيدن به درياي احديت ، اين « حقيقت محمدي » به كمك ما مياد. اينه معناي « رحمت للعالمين». اما لازمه اش اينه كه ما اول اين « حقيقت » رو بشناسيم... هر كسي به اندازه شناختش ميتونه از اون استفاده بكنه... خلاصه خواستم فقط بگم فكر نكنين امروز فقط روز تولد يه آدم خيلي خوبه. نه. مسأله خيلي بزرگتر از اين حرفاست...
با بررسي آيات قرآن و روايات پيامبر صلي الله عليه و آله و امامان عليهم السلام به دست ميآيد كه انگيزه بعثت و اهداف آن در دو پايه خلاصه ميشود:
1- نفي معبودهاي باطل و عوامل سقوط.
2- پيمودن راههاي تكامل در ابعاد گوناگون كه اساس آن اعتقاد به يكتايي و بيهمتايي خداست.
ولي در پرتو تجزيه و تحليل آيات و روايات، ميتوان به ده انگيزه و هدف از اهداف و انگيزههاي بعثت اشاره كرد كه عبارتند از:
1- اتمام حجّت، چنان كه در آيه 165 سوره نساء ميخوانيم: «رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَي اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ؛ پيامبراني كه بشارت دهنده و بيم دهنده بودند، تا بعد از اين پيامبران، حجّتي براي مردم بر خدا باقي نماند) و بر همه اتمام حجّت شود.»)
2 ـ رفع اختلاف، چنان كه در آيه 213 سوره بقره ميخوانيم: «كانَ النّاسُ اُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرينَ وَ اَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فيَما اخْتَلَفُوا فِيهِ؛ مردم در آغاز يك دسته بودند و تضادي در ميانشان وجود نداشت، به تدريج جوامع و طبقات پديد آمد، و اختلافات و تضادهايي در ميان آنها رخ داد در اين حال خداوند پيامبران را برانگيخت، تا مردم را بشارت و بيم دهند، و كتاب آسماني كه به سوي خود دعوت ميكرد، با آنها نازل نمود، تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند، داوري كند.»
3- قيام به عدالت، چنان كه در آيه 25 حديد ميخوانيم: «لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ اَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ؛ ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب (آسماني) و ميزان (شناسايي حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم، تا مردم قيام به عدالت كنند.»
4- آزادي و آزادگي، و رهايي از امور بيهوده و خرافات، چنانكه در آيه 157 سوره اعراف ميخوانيم: «اَلَّذِين يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ ... وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَ الاَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ؛ كساني كه از فرستاده خدا پيامبر صلي الله عليه و آله پيروي ميكنند ... پيامبري كه بارهاي سنگين و زنجيرهايي را كه بر آنها بود از دوش و گردنشان، برميدارد. منظور از زنجير در اينجا عبارت است از: زنجير جهل و ناداني، بتپرستي و خرافات، انواع تبعيضات و بيعدالتيها، قوانين نادرست، و اسارت و استبداد در چنگال طاغوتها است
5 ـ هدايت، امر به معروف و نهي از منكر و رهايي از ظلمتها و كشيدن انسانها به سوي نور، چنانكه در آيه 1 و 5 ابراهيم، و 16 مائده و 175 اعراف آمده، از جمله در آيه يك سوره ابراهيم ميخوانيم: «الـر * كِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ لِتُخْرجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَي النُّورِ؛ اين كتابي است كه بر تو اي پيامبر نازل كرديم، تا مردم را از تاريكيهاي (شرك و ظلم و جهل) به سوي روشنايي (ايمان، عدل و آگاهي) به فرمان پروردگارشان درآوري.»
6 ـ آموزش كتاب و حكمت، چنان كه در آيه 2 سوره جمعه ميخوانيم: «هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الاُمِيّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ؛ خداوند كسي است كه در ميان جمعيّت درس نخوانده، رسولي از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها ميخواند، و آنها را تزكيه ميكند، و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت ميآموزد.»
7 ـ تهذيب و پاكسازي، چنان كه در آيه 2 جمعه (آيه قبل) همين مطلب ذكر شده است.
8 ـ آزادي انسانها از زير يوغ طاغوتها و استكبار، چنانكه در آيه36 نحل ميخوانيم: «وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ اُمَّةٍ رَسُولاً اَنِ اعْبُدُواللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ؛ ما در هر امّتي رسولي برانگيختيم كه خداي يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد.»
9ـ تقويت و ارتقاء تفكّر و انديشه صحيح و والا، چنان كه امام كاظم عليه السلام فرمود: «مابَعَثَ اللّهُ اَنْبِيائَهُ وَ رُسُلَهُ اِلي عِبادِهِ اِلاّ لِيَعْقِلُوا عَنِ اللّهِ ... وَاَكْمَلُهُمْ عَقْلاً اَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِي الدُّنْيا وَالآخِرَةِ؛ خداوند پيامبران و رسولان را به سوي بندگانش مبعوث نكرد، مگر اين كه از جانب خدا تعقل كنند و بينديشند و از اين سو، بر معلومات و ارتقاء فكري خود بيفزايند.»
10- تكميل و ارتقاء ارزشهاي اخلاقي، چنان كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: «اِنَّما بُعِثْتُ لاُتَمِّمَ مَكارِمَ الاَخْلاقِ؛ همانا به پيامبري برانگيخته شدهام تا ارزشهاي اخلاقي را به كمال برسانم.»
و در سخن ديگر فرمود: «اِنَّما بُعِثْتُ لاُتَمِّمَ حُسْنَ الاَخْلاقِ؛ همانا مبعوث شدهام تا نيكي اخلاق را به درجه عالي و كمال برسانم.»
اميد كه در پرتو بعثت از تمام فرهنگهاي بيگانه، رهايي يابيم و جسم و جان خود را با تعاليم انبيا ـ خصوصا پيامبر بزرگ اسلام ـ شست و شو دهيم.
دو بعثت بزرگ (از بيست و هفتم رجب تا پانزدهم شعبان)
از مبعث خاتم الانبيا تا مبعث خاتم الاوصيا؛
از بعثت محمد تا برانگيخته شدن محمد؛
از آغازى غريبانه تا آغازى ديگر:
«بَدَاَ الاسلام غريبا و سَيَعُودُ غريبا»؛
از «جاء الحق» تا «جاء الحق» كه آن روز رسول خدا با بعثتش، بتها را سرنگون ساخت؛ باطل را از ميان برداشت و بر جهالت و برداشتهاى غلط از زندگى آدمى، خط بطلان كشيد، و امروز كه فرزندش امام موعود، ظهور خواهد كرد، بتهاى عصر نوين را خواهد شكست و از فرهنگ مترقى اسلام پرده برخواهد داشت تا آن جا كه بپندارند دينى نوين آورده است، و باطل را در هم فرو خواهد ريخت كه امام باقر عليهالسلام فرمود:
«اذا قام القائم ذهبت دولة الباطل؛ اگر قائم آل محمد (عليهالسلام) قيام كند، دولت باطل نابود خواهد شد.»
در روايت ولادت نيز، حكيمه خاتون گويد:
هنگامى كه مهدى، زاده شد، پاك و طاهر بود و بر بازوى راستش نوشته بود: «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا.»خداوند حضرت محمد - صلى الله عليه و آله - را براى هشدار دادن به مردم جهان و پاسدارى از قرآن فرستاد، در حالى كه شما، گروه اعراب، زشتترين آيين را براى خود برگزيده و در بدترين جايگاه به سر مىبرديد. در ميان سنگهاى درشت خارا خانه مىساختيد و با مارهاى زهردار مىزيستيد، آب لجن مىنوشيديد. غذاى خشن مىخورديد. خون يكديگر را مىريختيد. از خويشاوندان دورى مىكرديد، بت در ميان شما نصب شده بود و از گناهان اجتناب نمىكرديد.
آرى، همان گونه كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - ماموريت مىيابد كه بتها را در هم شكند و خط سرخ بر آن چه غير خدايى دارد بكشد و كفر و شرك و ضلال را مضمحل و نابود سازد و حق و هدايت و روشنايى را جايگزين باطل و جهالت و گمراهى نمايد، حجت خدا بر زمين؛ يعنى «ابا صالح» نيز ماموريت دارد تا با ظهورش، حق را نمايان سازد و باطل را از صحنه خارج نمايد و قدرتهاى ضد خدايى را در هم شكند و زورگويان و ستمپيشگان و جهانخواران و جائران و جباران را محو و نابود كند و از صحنه گيتى براندازد و پرچم حكومت راستين الهى را در سراسر جهان به اهتزاز درآورد. اگر آن روز آخرين پيام رسان خدا - كه درود بىپايان بر او و خاندان پاكش باد - بر فراز خانه خدا برآمد و بتها را يكى پس از ديگرى در هم فرو ريخت و آواى دلنشينش در فضاى ظلمتكده مكه، بلند شد كه: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا»، به زودى نيز آخرين جانشينانش در كنار خانه خدا، همان نوا را سر خواهد داد و اين زمان دعوت الهى را تكرار خواهد كرد كه: اى مردم «بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين.»
تا آن روز اين دو فرياد هم چنان در فضاى جهان طنينانداز است كه: «لا اله الا الله» و «بقية الله خير لكم.» و اگر آن روز رسول خدا در يك حركت سريع به اذن خداوند، 360 بت را از خانه خدا زدود، فرزندش نيز حكومتهاى باطل را مىزدايد و بتها را مىشكند و حكومت واحده حق را جايگزين صدها حكومت پوشالى باطل خواهد نمود و به اثبات خواهد رساند كه: آرى! باطل، توانايى آن را ندارد كه در برابر حق و حقجويان بايستد و پايدار بماند. همواره پيروزى و سرافرازى با حق است و بس. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: رفتار امام زمان (عج) چون رسول الله است، آن چه آيين غلط است، نابود مىسازد چنان كه پيامبر نيز آيين جاهليت را برانداخت و اسلام را از نو در گيتى حاكم مىنمايد؛ همچنان كه ديگر حكومتها را از بين مىبرد.»
انگيزه دو بعثت اميرالمؤمنين - عليه السلام - در بيست و ششمين خطبه نهجالبلاغه مىفرمايد:
«ان الله بعث محمدا - صلى الله عليه و آله - نذيرا للعالمين و امينا على التنزيل و انتم معشر العرب على شر دين و في شر دار، منيخون بين حجارة خشن و حيات صم، تشربون الكدر و تاكلون الجشب، و تسفكون دماءكم و تقطعون ارحامكم، الاصنام فيكم منصوبة و الآثام بكم معصوبة؛ خداوند حضرت محمد - صلى الله عليه و آله - را براى هشدار دادن به مردم جهان و پاسدارى از قرآن فرستاد، در حالى كه شما، گروه اعراب، زشتترين آيين را براى خود برگزيده و در بدترين جايگاه به سر مىبرديد. در ميان سنگهاى درشت خارا خانه مىساختيد و با مارهاى زهردار مىزيستيد، آب لجن مىنوشيديد. غذاى خشن مىخورديد. خون يكديگر را مىريختيد. از خويشاوندان دورى مىكرديد، بت در ميان شما نصب شده بود و از گناهان اجتناب نمىكرديد.
در چنين جاهليتى كه مردم از فرهنگ و اخلاق و انسانيت كاملا به دور بودند و فروغ حق و حقيقت رخت بر بسته و درخت علم و دانش، پژمرده و پرچم شقاوت و درندگى و نادرستى، نصب شده بود، خداوند حجتش و رسولش و پيام رسانش را برانگيخت تا فرهنگ پيشتاز اسلام را جايگزين آن همه نادرستىها و كژىها و جهالتها كند و به جاى زنده به گور كردن دختران و كشتن معصومان و ريختن خون مظلومان، نه تنها به انسانها، بلكه با حيوانات نيز خوشرفتارى شود و اخلاق الهى و منش ربانى، حاكم گردد و به جاى بدبختى و ذلت و عقب افتادگى، پايدارى و عزت و عظمت و سربلندى نصيب مسلمين گردد.»خداوند، اسلام را به واسطه امام زمان(عج) عزت مىبخشد، پس از آن كه خوار شده باشد و اسلام را زنده مىكند، پس از آن كه مرده باشد. او با شمشير (سلاح) مردم را به سوى خدا دعوت مىكند، پس اگر كسى نپذيرفت كشته مىشود و اگر كسى با او جنگيد، خوار و ذليل مىگردد. امام زمان، دين را چنان كه بايد باشد، ظاهر و آشكار مىگرداند و چنان كه رسول خدا، حكومت مىكرد، حكومت مىكند. تمام مذاهب و آيينها را جز دين خالص خداوند، از ميان برمىدارد.»
امام صادق عليه السلام درباره قيام امام زمان(عج) مىفرمايد:
«اذا قام القائم حكم بالعدل، و ارتفع في ايامه الجور، و امنت السبل، و اخرجت الارض بركاتها، و رد كل حق الى اهله... (1) ؛ هرگاه قائم آل محمد قيام كند، با عدل و داد حكومت نمايد و ظلم و ستم در دورانش برطرف شود و راهها امن گردد و بركتهاى زمين ظاهر شود و حق ضايع شده هر كس را به خويش باز گرداند.»
و نيز همان حضرت مىفرمايد:
«يصنع كما صنع رسول الله صلي الله عليه و آله، يهدم ما كان قبله كما هدم رسول الله صلى الله عليه و آله امر الجاهلية، و يستانف الاسلام جديدا بعد ان يهدم ما كان قبله (2)؛ رفتارش چون رسول الله است، آن چه آيين غلط است، نابود مىسازد چنان كه پيامبر نيز آيين جاهليت را برانداخت و اسلام را از نو در گيتى حاكم مىنمايد؛ همچنان كه ديگر حكومتها را از بين مىبرد.»
بعثتى است؛ مانند بعثت رسول الله صلي الله عليه و آله كه دولت باطل را سرنگون ساخت و حق را حاكم نمود. در اين زمان نيز مبعث ديگرى تكرار مىشود. اين بار نيز «محمد» مبعوث شده است كه فسق و فجور و تباهى را برطرف سازد و ظلم و بىدادگرى و تجاوز و نادرستى را از بين ببرد. و در اين راه، مانند جدش اذيت و آزار مىبيند و به خاطر گسترش عدل و داد، براى خدا، همه اذيتها و شكنجهها را تحمل مىكند.
امام باقر عليه السلام فرمود:
«ان صاحب هذا الامر لو ظهر، لقي من الناس مثل ما لقي رسول الله صلى الله عليه و آله و اكثر (3)؛ امام زمان، هرگاه ظهور كند، همان گونه كه پيامبر از مردم اذيت ديد، او هم چنان، بلكه بيشتر اذيت مىبيند.»
با ظهور مهدى، اين نور كاملا گسترده مىشود و فروغش همه جا را فرا مىگيرد، هر چند كافران و مشركان را خوش نيايد. و منتظران، هر صبح و شام در گاه و بىگاه دست دعا و نيايش را بلند كردهاند و فرياد مىزنند: «عجل على ظهورك يا صاحب الزمان»
با ظهور مهدى، اين نور كاملا گسترده مىشود و فروغش همه جا را فرا مىگيرد، هر چند كافران و مشركان را خوش نيايد. و منتظران، هر صبح و شام در گاه و بىگاه دست دعا و نيايش را بلند كردهاند و فرياد مىزنند: «عجل على ظهورك يا صاحب الزمان»
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«يعز الله به الاسلام بعد ذله و يحييه بعد موته ... و يدعو الى الله بالسيف، فمن ابى قتل و من نازعه خذل. يظهر من الدين ما هو عليه الدين في نفسه ما لو كان رسول الله صلى الله عليه و آله يحكم به. يرفع المذاهب من الارض فلايبقى الا الدين الخالص (4) ؛ خداوند، اسلام را به واسطه او عزت مىبخشد، پس از آن كه خوار شده باشد و اسلام را زنده مىكند، پس از آن كه مرده باشد. او با شمشير (سلاح) مردم را به سوى خدا دعوت مىكند، پس اگر كسى نپذيرفت كشته مىشود و اگر كسى با او جنگيد، خوار و ذليل مىگردد. امام زمان، دين را چنان كه بايد باشد، ظاهر و آشكار مىگرداند و چنان كه رسول خدا، حكومت مىكرد، حكومت مىكند. تمام مذاهب و آيينها را جز دين خالص خداوند، از ميان برمىدارد.»
چقدر زيبا و جالب، امام معصوم - سلام الله عليه - بين دو برانگيخته شدن و دو بعثت پيامبر و امام زمان، مقايسه مىكند. چقدر زيبا رفتارهاى امام را با نياى بزرگوارش، يكسان مىداند؛ تو گويى پيامبر از نو برانگيخته شده و پردههاى تاريك ظلمت و گمراهى را كه هزاران بار، تاريكتر و نارواتر از جاهليت دوران رسول خدا است، با قدرت الهى و به كمك مؤمنان و منتظران فرج، در هم مىنوردد و پرچم «لا اله الا الله» را همان سان كه جد اطهرش برافراشت، برفراز گيتى مىافرازد. با دشمنان خدا و منافقان و كافران و مشركان - كه چقدر زيادند و در رنگ و پوستها و لباسهاى گوناگون پراكندهاند - چنان مبارزهاى بىامان مىكند و كارزار مىنمايد تا اثرى از فتنه بر زمين نماند. «و قاتلوهم حتى لاتكون فتنة و يكون الدين كله لله» و اگر آن زمان، رسول خدا فرصت كافى نيافت تا تمام مشركان و منافقان را از بين ببرد، امروز فرزندش با تمام قدرت، اين امر الهى را اجرا مىسازد. گويا هنوز تاويل اين آيه شريفه نرسيده است. وقتى اين آيه تاويل مىيابد كه اثرى از مشركين و منافقين نباشد. و اين منتظران ظهورش - شيعيان حقيقى - برترين انسانها هستند و از پيروان و اصحاب ساير امامان نيز شايد برتر باشند، چرا كه نديده به امامشان ايمان آوردهاند. اينها را رسول خدا صلي الله عليه و آله برادران خود مىداند و وقتى به ياد برادرانش مىافتد و اظهار علاقه به آنان مىكند، يكى از اصحاب عرضه مىدارد: مگر ما برادرانت نيستيم، اى رسول خدا؟ حضرت مىفرمايد: «نه! شما اصحاب من هستيد، ولى برادرانم كسانى هستند كه در آخر الزمان مىآيند و به من ايمان مىآورند، در حالى كه مرا نديدهاند ... همانا آنان چراغهاى هدايت در تاريكى هستند كه خداوند آنها را از فتنههاى ظلمانى مىرهاند.»
روز موعود
امير مؤمنان - عليه السلام - مىفرمايد:
«ولا يبقى ارض الا نودي فيها شهادة ان لا اله الا الله وحده لاشريك له و ان محمدا رسول الله؛ و هيچ سرزمينى نمىماند جز آن كه شهادت به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر در آن برملا مىگردد.»
و آن چه روز فرخندهاى است. حقجويان لحظه لحظه عمر خود را منتظر آن «روز موعود» هستند. منتظرند كه بين ركن و مقام، امام و منجى خود را ببينند، با او «بيعت» كنند، چنان كه با جدش ناديده بيعت كردند. منتظرند كه پس از قرنها انتظار، وارث زمين گردند: «و نريد ان نمن على الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين. و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون.»
منتظرند تا در زير سايه امامشان، با دشمنانش كارزار كنند و ظالمان و ستمپيشگان را از زمين بردارند؛ همانها كه در طول ساليان دراز، شيعيان و پيروان امامان را آزار مىدادند و از هيچ شكنجهاى - چه روحى و چه جسمى - فروگذار نمىكردند؛ اكنون نور خدا نمايان شده و آنان كه خواستند اين نور را در طول تاريخ خاموش نمايند، بايد امروز خاموش گردند كه اين نور خاموش شدنى نيست:
«يريدون ليطفئوا نور الله بافواهم والله متم نوره.»
و با ظهور مهدى، اين نور كاملا گسترده مىشود و فروغش همه جا را فرا مىگيرد، هر چند كافران و مشركان را خوش نيايد. و منتظران، هر صبح و شام در گاه و بىگاه دست دعا و نيايش را بلند كردهاند و فرياد مىزنند:
«عجل على ظهورك يا صاحب الزمان»
و بايد بسيار «دعاى فرج» كنند تا صاحبشان از راه رسد، تا ابراهيم با تبر بتشكنش و موسى با عصاى معجزه آسايش و عيسى با دم روح اللهيش و محمد با قرآنش و على با ذوالفقارش برسند كه او وارث تمام پيامبران و امامان و تمام تقوا پيشگان و مجاهدان و صديقان و شهيدان است.
و چقدر تاكيد بر انتظار فرج شده است كه رسول خدا فرمود:
«انتظار الفرج عبادة. افضل اعمال امتي انتظار فرج الله عزوجل (5)؛ نتظار فرج، عبادت است. برترين و بهترين اعمال امتم، انتظار فرج از سوى خداى - عزوجل – است.»
و اين منتظران ظهورش - شيعيان حقيقى - برترين انسانها هستند و از پيروان و اصحاب ساير امامان نيز شايد برتر باشند، چرا كه نديده به امامشان ايمان آوردهاند. اينها را رسول خدا صلي الله عليه و آله برادران خود مىداند و وقتى به ياد برادرانش مىافتد و اظهار علاقه به آنان مىكند، يكى از اصحاب عرضه مىدارد: مگر ما برادرانت نيستيم، اى رسول خدا؟
حضرت مىفرمايد: «نه! شما اصحاب من هستيد، ولى برادرانم كسانى هستند كه در آخر الزمان مىآيند و به من ايمان مىآورند، در حالى كه مرا نديدهاند ... همانا آنان چراغهاى هدايت در تاريكى هستند كه خداوند آنها را از فتنههاى ظلمانى مىرهاند.» (6)
خوشا به حالتان اى صابران در دوران غييبت؛
خوشا به حالتان اى پايداران در محبت و عشق به حضرت حجت؛
خوشا به حالتان اى منتظران واقعى فرج؛
و خوشا به حالتان اى پيروان صديق و مخلص امام زمان.
هم چنان پا برجا بمانيد و استقامت ورزيد و مواظب باشيد كه كژىهاى فريب دهنده، شما را كج و راست نكند و در احياى امر الهى، پيشتاز و پيشگام باشيد و به انتظار يارى رساندن به «مضطر» واقعى همواره «امن يجيب» بخوانيد تا خداوند دعايتان را مستجاب گرداند و پراكندگىهايتان را مبدل به وحدت سازد و «سوء» را از شما برطرف نمايد.
در پايان، فرا رسيدن اين دو عيد بزرگ را به امت «پاسدار اسلام»، به ويژه مقام معظم رهبرى، تبريك و تهنيت گفته، از خداى بزرگ مسالت داريم ما را در راه احقاق حق، پايدار گرداند و ما را جزء منتظران واقعى آن حضرت قرار دهد.
آيا نامهاى پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را ميدانيد؟ (1)
يكى از آثار ارزشمند فارسى در زمينه زندگى پيامبر اكرم و پيامبران الهى "حيوة القلوب" علامه محمدباقر مجلسى است.
اين كتاب بارها توسط ناشران مختلف چاپ شده است. بخش زندگى نبى اكرم صلي الله عليه و آله از كتاب حيوةالقلوب در سال 1376 ش. در دو جلد بزرگ، هر يک حاوى هشتصد صفحه وزيرى، به همت انتشارات سرور قم منتشر شده است.
شايسته ديديم، فصل نخست كتاب علامه را به کاربران محترم تقديم داريم و دل را با حيوة القلوب او زندگى بخشيم.
ابن بابويه به سند معتبر از جابر انصارى روايت كرده است كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود كه: من شبيهترين مردم به حضرت آدم عليه السلام، و حضرت ابراهيم عليه السلام شبيهترين مردم به من در خلقت و خلق بود؛ و حق تعالى مرا از بالاى عرش عظمت و جلالت خود به ده نام ناميد و صفت مرا بيان كرد و به زبان هر پيغمبرى بشارت مرا به قوم ايشان داده است، و در تورات و انجيل نام مرا بسيار ياد كرده است و كلام خود را به من تعليم داد و مرا به آسمان بالا برد، و نام مرا از نام بزرگوار خود اشتقاق نمود.
مرا "محمد" ناميدند زيرا كه در زمين ستايش شدهام؛ و "احمد" ناميدند براى آن كه مرا در آسمان ستايش مىكنند؛ و "ابوالقاسم" ناميدند براى آن كه حق تعالى در قيامت، بهشت و جهنم را به سبب من قسمت مىنمايد، پس هر كه كافر شده و به من ايمان نياورده است از گذشتگان و آيندگان به جهنم مىفرستد و هر كه به من ايمان آورد و پيغمبرى مرا اقرار نمايد، داخل بهشت مىشود؛ و مرا "داعى" خوانده است براى آن كه مردم را دعوت مىكنم به دين پروردگار خود؛ و مرا "نذير" خوانده است براى آن كه هر كس مرا نافرمانى كند او را از آتش مىترسانم؛ و "بشير" ناميده است براى آن كه مطيعان خود را به بهشت بشارت مىدهم.
يك نام خداوند "محمود" است و مرا "محمد" نام نهاد، و مرا در بهترين قرنها و در ميان نيكوترين امتها ظاهر گردانيد و در تورات مرا "احيد" ناميد زيرا كه به توحيد و يگانه پرستى خدا جسدهاى امت من بر آتش جهنم حرام گرديده است، و در انجيل مرا "احمد" ناميد زيرا كه من در آسمان محمودم و امت من حمد كنندگانند، و در زبور مرا "ماحى" ناميد زيرا كه به سبب من عبادت بتها را از زمين محو مىنمايد، و در قرآن مرا "محمد" ناميد زيرا كه در قيامت همه امتها مرا ستايش خواهند كرد به سبب آن كه به غير از من كسى در قيامت شفاعت نخواهد كرد مگر به اذن من. و مرا در قيامت "حاشر" خواهند ناميد زيرا كه زمان امت من به حشر متصل است، و مرا "موقف" ناميد زيرا كه من مردم را نزد خدا به حساب وامىدارم، و مرا "عاقب" ناميد زيرا كه من بعد از پيغمبران آمدم و بعد از من پيغمبرى نيست، و منم رسول رحمت و رسول توبه و رسول ملاحم (يعنى جنگها) و منم "مقفى" كه از قفاى انبياء مبعوث شدم، و منم "قثم" يعنى كامل جامع كمالات.
و منت گذاشت بر من پروردگار من و گفت: اى محمد! من هر پيغمبرى را به زبان امت او فرستادم و بر اهل تو يك زبان فرستادم و تو را بر هر سرخ و سياهى مبعوث گردانيدم و تو را يارى دادم به ترسى كه از تو در دل دشمنان تو افكندم و هيچ پيغمبر ديگر را چنين نكردم، و غنيمت كافران را بر تو حلال گردانيدم و براى احدى پيش از تو حلال نكرده بودم بلكه مىبايست غنيمتهايي كه از كافران ميگرفتند، ميسوزاندند. و به تو و امت تو عطا كردم گنجى از گنجهاى عرش خود را كه آن سوره فاتحة الكتاب و آيات آخر سوره بقره است، و براى تو و امت تو جميع زمين را محل سجده و نماز گردانيدم بر خلاف امتهاى گذشته كه مىبايست نماز را در معبدهاى خود به جا آورند، و خاك زمين را براى تو پاك كننده گردانيدم، و الله اكبر را به تو و امت تو دادم، و ياد تو را به ياد خود مقرون كردم كه هر گاه امت تو مرا به وحدانيت ياد كنند، تو را به پيغمبرى ياد كنند، پس طوبى براى تو باد اى محمد و براى امت تو.(1)
شفقت حضرت رسول صلي الله عليه و آله نسبت به جميع امت خود مانند شفقت پدران است بر فرزندان، و على عليه السلام بهترين امت آن حضرت است، و همچنين شفقت على عليه السلام بعد از آن حضرت براى امت مانند شفقت آن حضرت بود زيرا كه او وصى و جانشين و امام و پيشواى امت بعد از آن حضرت بود؛ پس به اين سبب فرمود: من و على هر دو پدر اين امتيم.
و در حديث معتبر ديگر روايت كرده است كه گروهى از يهود به خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله آمدند و سوال كردند كه: به چه سبب تو را محمد و احمد و ابوالقاسم و بشير و نذير و داعى ناميدهاند؟
فرمود كه: مرا "محمد" ناميدند زيرا كه در زمين ستايش شدهام؛ و "احمد" ناميدند براى آن كه مرا در آسمان ستايش مىكنند؛ و "ابوالقاسم" ناميدند براى آن كه حق تعالى در قيامت، بهشت و جهنم را به سبب من قسمت مىنمايد، پس هر كه كافر شده و به من ايمان نياورده است از گذشتگان و آيندگان به جهنم مىفرستد و هر كه به من ايمان آورد و پيغمبرى مرا اقرار نمايد، داخل بهشت مىشود؛ و مرا "داعى" خوانده است براى آن كه مردم را دعوت مىكنم به دين پروردگار خود؛ و مرا "نذير" خوانده است براى آن كه هر كس مرا نافرمانى كند او را از آتش مىترسانم؛ و "بشير" ناميده است براى آن كه مطيعان خود را به بهشت بشارت مىدهم.(2)
و در حديث موثق روايت كرده است كه حسن بن فضال از حضرت امام رضا عليه السلام پرسيد كه به چه سبب حضرت رسالت پناه صلي الله عليه و آله را ابوالقاسم كنيه دادهاند؟
فرمود: زيرا فرزند او قاسم نام داشت.
حسن گفت: عرض كردم: آيا مرا قابل مى دانيد که بيشتر از اين بدانم؟
فرمود: بله، مگر نمىدانى كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود: من و على پدر اين امتيم؟
گفتم: بله.
فرمود: مگر نمىدانى كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله پدر جميع امت است؟
گفتم: بله.
فرمود كه: مگر نمىدانى كه على قسمت كننده بهشت و دوزخ است؟
گفتم: بله.
فرمود: پس پيغمبر، پدر قسمت كننده بهشت و دوزخ است و به اين سبب، حق تعالى او را به "ابوالقاسم" كنيه داده است.
گفتم: پدر بودن ايشان چه معنى دارد؟
فرمود: يعنى شفقت حضرت رسول صلي الله عليه و آله نسبت به جميع امت خود مانند شفقت پدران است بر فرزندان، و على عليه السلام بهترين امت آن حضرت است، و همچنين شفقت على عليه السلام بعد از آن حضرت براى امت مانند شفقت آن حضرت بود زيرا كه او وصى و جانشين و امام و پيشواى امت بعد از آن حضرت بود؛ پس به اين سبب فرمود: من و على هر دو پدر اين امتيم. و حضرت رسول صلي الله عليه و آله روزى بر منبر فرمود: هر كه قرضى و عيالى بگذارد بر من است که ادا و مراقبت کنم و هر كه مالى بگذارد و وارثى داشته باشد، مال او از وارث اوست. پس به اين سبب آن حضرت اولى بود نسبت به امت خود از جانهاى ايشان و همچنين اميرالمومنين بعد از آن حضرت اولى بود به امت از جانهاى ايشان.(3)
و در حديث موثق ديگر روايت كرده است از امام محمد باقرعليه السلام كه: حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را ده نام بود، پنج نام در قرآن هست و پنج نام در قرآن نيست، اما آنها كه در قرآن است: محمد و احمد و عبدالله و يس و نون؛ و اما آنها كه در قرآن نيست: فاتح و خاتم و كافى و مقفى و حاشر.(4)
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه حق تعالى آن حضرت را "مزّمل" ناميده است زيرا كه وقتى وحى بر آن جناب نازل شد، خود را به جامهاى پيچيده بود(5)؛ و خطاب "مدّثر" به اعتبار رجعت آن حضرت است پيش از قيامت، يعنى: اى كسى كه خود را به كفن پيچيدهاى! زنده شو و برخيز و بار ديگر مردم را از عذاب پروردگار خود بترسان. (6)
و در روايات معتبر بسيار وارد شده است كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود كه: حق تعالى من و اميرالمومنين را از يك نور خلق كرد و از براى ما دو نام از نامهاى خود اشتقاق كرد، پس خداوند صاحب عرش، "محمود" است و من "محمد"، و حق تعالى "على اعلا" است و اميرالمومنين "على" است.(7)
و ابن بابويه به سند صحيح از امام محمد باقرعليه السلام روايت كرده است كه: نام حضرت رسول صلي الله عليه و آله در صحف ابراهيم "ماحى" است و در تورات "حاد"، و در انجيل "احمد"، و در قرآن "محمد".
پس پرسيدند كه: تاويل "ماحى" چيست؟
فرمود: يعنى محو كننده بتها و قمارها و صورتها و هر معبود باطلى؛ و اما "حاد" يعنى دشمنى كننده با هر كه دشمن خدا و دين خدا باشد، خواه خويش باشد و خواه بيگانه؛ و اما "احمد" براى آن گفتند كه حق تعالى ثناى نيكو گفته است براى او به سبب آنچه پسنديده است از افعال شايسته او؛ و تاويل "محمد" آن است كه خدا و فرشتگان و جميع پيغمبران و رسولان و همه امتهاى ايشان ستايش مىكنند او را و درود مىفرستند بر او و نامش بر عرش که نوشته است: "محمد رسول الله".(8) و صفار روايت كرده است به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام كه: حضرت رسول صلي الله عليه و آله را ده نام است در قرآن: محمد و احمد و عبدالله و طه و يس و نون و مزمل و مدثر و رسول و ذكر؛ چنانکه فرموده است كه "و ما محمد الا رسول"(9) و "و مبشرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد"(10) و "لما قام عبدالله يدعوه كادوا يكونون عليه لبدا"(11) و "طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى"(12) "و يس والقرآن الحكيم"(13) و" ن والقلم و ما يسطرون"(14) و " يا ايها المزمل"(15) و " يا ايها المدثر"(16) و "انا انزلنا اليكم ذكرا رسولا".
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه "ذكر" از نامهاى آن حضرت است و مائيم "اهل ذكر" كه حق تعالى در قرآن امر كرده است كه: "هر چه ندانيد از اهل ذكر سوال كنيد." (17)
و بعضى از علما از قرآن مجيد چهارصد نام براى آن حضرت بيرون آوردهاند، و مشهور آن است كه نام آن حضرت در تورات "مودمود" است و در انجيل "طاب طاب" و در زبور "فارقليط" و بعضى گفتهاند در انجيل "فارقليط"؛ و اما اسما و القاب كه اكثر علما از قرآن استخراج كردهاند ـ به غير از آنچه سابق مذكور شد ـ به اين شرح هستند: "شاهد" و "شهيد" و "مبشر" و "بشير" و "نذير" و "داعى" و "سراج منير" و "رحمة للعالمين" و "رسول الله" و "خاتم النبيين" و "نبى" و "امى" و "نور" و "نعمت" و "رووف" و "رحيم" و "منذر" و "مذكر" و "شمس" و "نجم" و "حم" و "سما" و "تين". (18)
آيا نامهاى پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را ميدانيد؟ (2)
در كتاب سليم بن قيس مسطور است كه: چون حضرت اميرالمومنين عليه السلام از جنگ صفين برمىگشت، به دير راهبى رسيد كه از نسل حواريون عيسى عليه السلام و از علماى نصارا بود، پس از دير خارج شد و در حالي که چند كتاب در دست داشت، گفت: جد من بهترين حواريان عيسى بوده است و اين كتابها به خط اوست كه عيسى گفته و او نوشته است، و در اين كتابها مذكور است كه پيغمبرى از عرب از فرزندان ابراهيم خليل عليهالسلام از شهر مكه مبعوث خواهد شد و او را چند نام خواهد بود: محمد و عبدالله و يس و فتاح و خاتم و حاشر و عاقب و ماحى و قائد و نبى الله و صفى الله و حبيب الله. و هر گاه نام خدا ذكر شود بايد كه نام او نيز ذكر شود، و او محبوبترين خلق نزد خدا است. و حق تعالى خلق نكرده است احدى را، نه ملك مقرب و نه پيغمبر مرسل از آدم تا آخر پيغمبران كه بهتر و محبوبتر از او نزد خدا باشد. و حق تعالى در قيامت او را بر عرش خود خواهد نشانيد و او را شفيع خواهد گردانيد، و براى هر كه شفاعت نمايد قبول خواهد كرد. و به نام او جارى شده است قلم بر لوح كه: محمد رسول الله. (19)
در احاديث معتبر بسيار از امام محمدباقر و امام جعفر صادق عليهماالسلام منقول است كه: حضرت رسول صلي الله عليه و آله چون نماز مىگزارد، بر انگشتان پاهاى خود مىايستاد تا آن كه پاهاى مباركش ورم مىكرد؛ پس حق تعالى فرستاد كه: "طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى"؛ اى محمد! ما قرآن را بر تو نفرستاديم كه خود را به تعب و سختي افكنى.
و در احاديث معتبر بسيار از امام محمدباقر و امام جعفر صادق عليهماالسلام منقول است كه: حضرت رسول صلي الله عليه و آله چون نماز مىگزارد، بر انگشتان پاهاى خود مىايستاد تا آن كه پاهاى مباركش ورم مىكرد؛ پس حق تعالى فرستاد كه: "طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى"(20)؛ اى محمد! ما قرآن را بر تو نفرستاديم كه خود را به تعب و سختي افكنى. و "طه" به لغت طى به معنى "محمد" است. (21)
و در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه: "طه" يعنى اى طلب كننده حق و هدايت كننده به سوى حق! "يس" يعنى اى سامع و شنونده وحى من!(22) و در حديث ديگر: يعنى اى سيد!(23)
و اخبار بسيار از طريق خاصه و عامه منقول است: "يس" نام محمد صلي الله عليه و آله است و "آل يس" اهل بيت آن حضرتند كه حق تعالى در قرآن بر ايشان سلام فرستاده و فرموده است كه: "سلام على آل يس"(24) و بر غير پيغمبران در قرآن سلام نفرستاده است مگر بر ايشان(25)، و در قرائت اهل بيت (عليهم السلام) چنين است.
و در روايت ديگر وارد شده است كه: "يس" را نام مكنيد كه نام آن حضرت است و رخصت ندادهاند كه بر ديگرى اين نام را بنهند. (26)
و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفرعليه السلام منقول است در تفسير"حم والكتاب المبين"(27) فرمود: در كتابى كه خدا بر هود عليه السلام فرستاده بود "حم" نام محمد صلي الله عليه و آله است، و"كتاب مبين"، اميرالمومنين علي عليه السلام است. (28)
و در روايات معتبر وارد شده است در تفسير قول حق تعالى "والنجم اذا هوى" كه حق تعالى قسم ياد فرمود به پيغمبر در هنگامى كه به معراج رفت يا از دنيا رفت و مراد از "نجم" آن حضرت است كه نجم فلك هدايت است. (29)
و اخبار بسيار از طريق خاصه و عامه منقول است: "يس" نام محمد صلي الله عليه و آله است و "آل يس" اهل بيت آن حضرتند كه حق تعالى در قرآن بر ايشان سلام فرستاده و فرموده است كه: "سلام على آل يس" و بر غير پيغمبران در قرآن سلام نفرستاده است مگر بر ايشان، و در قرائت اهل بيت عليهم السلام چنين است.
و همچنين احاديث وارد شده است در تفسير قول حق تعالى " و علامات و بالنجم هم يهتدون"(30) كه "علامات"، ائمه عليهم السلام هستند كه نشانههاى راه هدايتند؛ و "نجم"، حضرت رسول صلي الله عليه و آله است كه ايشان به او هدايت يافتهاند. (31) و اخبار بسيار وارد شده است در تفسير" والشمس و ضحيها"(32) كه مراد از "شمس"، خورشيد فلك رسالت است؛ و مراد از "قمر"، ماه اوج امامت است يعنى اميرالمومنين عليه السلام كه تالى آن است؛ و مراد از "نهار"، ائمه اطهارند كه جهان به نور هدايت ايشان روشن است. (33)
و در تفسير "والتين" وارد شده است كه مراد از "تين"، سيدالمرسلين صلي الله عليه و آله است كه بهترين ميوههاى شجره نبوت است؛ و "زيتون"، اميرالمومنين عليه السلام است كه علم او روشنى بخش هر ظلمت است؛ و "طور سينين"، حسن و حسين عليهماالسلام هستند كه كوه وقار و تمكيناند: و"بلد امين"، ائمه مومنانند كه شهرستان علم يزدانند. (34)
و از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه به راس الجالوت فرمود: "در انجيل نوشته است كه فارقليط بعد از عيسى خواهد آمد و تكليفهاى سنگين را بر شما آسان خواهد كرد و شهادت به حقيقت من خواهد داد چنان که من شهادت به حقيقت او دادم و او تاويل هر علم را براى شما خواهد آورد." راس الجالوت گفت: بلى چنين است. (35)
و از طريق عامه از انس بن مالك روايت كردهاند كه: روزى حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود كه: اى گروه مردم! هر كه آفتاب را نيابد، دست از ماه برندارد. و هر كه ماه را نيابد، زهره را غنيمت شمارد. و هر كه زهره را نيابد، در فرقدان چنگ زند. پس فرمود كه: من شمس هستم، و على قمر، و فاطمه زهره است، و حسن و حسين فرقدانند. (36)
فيلسوف سياستمدار و انقلابي آلماني الاصل در قرن 19 با درك عميق از شخصيت پيامبر عظيم الشأن اسلام چنين اظهار مي دارد:
«محمد مردي بود كه... از ميان مردمي بت پرست با اراده آهنين برخاست و آنان را به يگانه پرستي دعوت كرد و در دلهاي ايشان جاوداني روح و روان را بكاشت بنابر اين او را نه تنها بايد در رديف مردان بزرگ و برجسته تاريخ شمرد بلكه سزاوار است كه به پيامبري او اعتراف كنيم و از دل و جان بگوييم كه او پيامبر خدا بوده است.»
(كتاب محمد عند علماء الغرب، ص101)
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
مهاتما گاندي
در كتاب اسلام شناسي غرب صفحه 36 مي گويد:
حيات شخص پيامبر اسلام بنوبه خود نشانه و سرمشق بارزي براي رد فلسفه عنف و اجبار در امر مذهب مي باشد.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
جواهر لعل نهرو
در كتاب نگاهي به تاريخ جهان مي گويد:
«مذهبي كه پيامبر اسلام تبليغ مي كرد بواسطه سادگي و راستي و درستي آن و دارا بودن طعم دموكراسي و برابري، مورد استقبال توده هاي كشورهاي مجاور شد.»
آبی تر از آنيم كه بی رنگ بمیریم .... از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
«حضرت محمد بي گمان مردي بسيار بزرگ بود. وي جهانگشايي توانا، قانونگذاري خردمند، سلطاني دادگر و پيامبري پرهيزگار بود. او بزرگترين نقشي را كه ممكن بود در مقابل چشمان مردم عادي ايفا كند در روي زمين ايفا كرد.»
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
پيرسيمون لاپلاس
منجم، رياضيدان بسيار معروف فرانسوي قرن 18 و 19ميلادي مي باشد كه نظريات او تحولات بزرگي در نجوم ايجاد كرده يكي از محققين غربي است كه در مورد دين مبين اسلام چنين اظهارنظر نموده است.
«گرچه ما به اديان آسماني عقيده نداريم ولي آئين حضرت محمد(ص) و تعاليم او دو نمونه اجتماعي براي زندگي بشريت است بنابراين اعتراف مي كنيم كه ظهور دين او و احكام خردمندانه اش بزرگ و با ارزش مي باشد و به همين جهت از پذيرش تعاليم حضرت محمد بي نياز نيستيم.»
(مجله مكتب اسلام ارديبهشت 52 صفحه69)
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
پروفسور ارنست هگل
يكي از بزرگترين و پرنفوذترين فلاسفه قرن19 و آلماني الاصل در كتاب زندگاني محمد نوشته توماس كارلايل صفحه 48 مي گويد:
«اسلاميت طرح خيلي جديد و در عين حال، طرح غيرمخدوش و بسيار عالي توحيد مي باشد.»
آبی تر از آنيم كه بی رنگ بمیریم .... از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
افكار بلند او در زمينه مذهب - علم- اقتصاد - خانواده و هنر اثر عميقي بر روي مخاطبين خود داشته است. امواج خروشان افكار او در جوامع غربي منجر به روشنگري افكار عمومي مردم مي گرديد. او در رابطه با شخصيت والاي پيامبر بزرگ اسلام چنين مي گويد:
«من هميشه نسبت به دين محمد(ص) بواسطه خاصيت زنده بودن شگفت آورش نهايت احترام را داشته ام به نظر من اسلام تنها ديني است كه داراي آنچنان خاصيتي است كه مي تواند تغييرات گوناگون را بخود جذب كند و خود را با اشكال و صور هر عصر منطبق سازد.
من درباره دين حضرت محمد(ص) چنين پيش بيني كرده ام كه كيش او براي فرداي اروپا قابل قبول خواهد بود. همانطوري كه در اروپاي امروز هم پذيرش آن آغاز شده است.
من معتقدم كه اگر مردي مانند پيامبر اسلام فرمانروايي مطلق جهان عصر جديد را احراز كند طوري در حل مسائل و مشكلات جهان توفيق خواهد يافت كه صلح و سعادتي را كه بشر بشدت احتياج دارد براي او تأمين خواهد كرد.»
خداوند در حق رسول مكرمش محمد بن عبد الله(ص) مىفرمايد: "انك لعلى خلق عظيم . براستى كه بر خلق عظيمى هستى" (سوره قلم آيه 4) بنده ناتوانى چه مىتواند در حق پيامبرى كه سراپا فضيلت و رحمت و منبع خير و نيكى و بزرگوارى است بگويد؟ آنچه مىگويم قطرهاى است از دريا.
خوى پيامبر (ص) و رفتار آن بزرگوار و كردار آن حضرت، سرمشق مسلمين و بلكه نمونه عالى همه انسانها است و در حقيقت تجسم اسلام. پيغمبر (ص) به همه مسلمانان با چشم برادرى و با نهايت مهر و محبت رفتار مىكرد. آن چنان ساده و بى پيرايه لباس مىپوشيد و بر روى زمين مىنشست و در حلقه ياران قرار مىگرفت كه اگر ناشناسى وارد مىشد، نمىدانست پيغمبر (ص) كدام است. در عين سادگى، به نظافت لباس و بدن خيلى اهميت مىداد. وضوى پيامبر (ص) هميشه با مسواك كردن دندانها همراه بود.
از استعمال عطر دريغ نمىفرمود. هميشه با پير و جوان مؤدب بود. هميشه در سلام كردن پيشدستى مىكرد. تبسم نمكينى هميشه بر لبانش بود، ولى از بلند خنديدن پرهيز داشت. به عيادت بيماران و تشيع جنازه مسلمانان زياد مىرفت. مهمان نواز بود. يتيمان و درماندگان را مورد لطف خاص قرار مىداد.
دست مهر بر سر يتيمان مىكشيد. از خوابيدن روى بستر نرم پرهيز داشت و مىفرمود: "من در دنيا همچون سوارى هستم كه ساعتى زير سايه درختى استراحت كند و سپس كوچ كند".
با همه مهر و نرمى كه با زيردستان داشت در برابر دشمنان و منافقان بسيار شدت عمل نشان مىداد. در جنگها هرگز هراسى به دل راه نمىداد و از همه مسلمانان در جنگ به دشمن نزديكتر بود. از دشمنان سرسخت مانند كفار قريش در فتح مكه عفو فرمود و آنها هم مجذوب اخلاق پيامبر (ص) شدند و دسته دسته به اسلام روى آوردند. از زر و زيور دنيا دورى مىكرد. اموال عمومى را هرچه زودتر بين مردم تقسيم مىكرد و با آن كه فرمانروا و پيامبر خدا بود، هرگز سهمى بيش از ديگران براى خود برنمىداشت. براستى آن وجود مقدس مظهر و نمونه و سرمشق براى همگان بود.
روزهايى بس شيرين و بهيادماندنى و تاريخ ساز پيامبر را نمىتوان با الفاظ و سخنان ناقص انسانهاى ناقصتوصيف و تعريف كرد. او هرگز در اين واژهها نمىگنجد و فراتر از آن است. انسانكاملى كه تمام افلاك و موجودات را خدا به خاطر او آفريد واگر او نبود، هيچ چيز نبود. «لولاك لما خلقت الافلاك» و الاانسانى كه تا قاب قوسين او ادنى بالا رفت و به جايى رسيد كهجبرئيل آن ملك مقرب و واسطه وحى الهى به آنجا هرگز نرسد وبا صراحتبه او عرض كرد: اگر يك مو بالاتر روم به نور تجلىبسوزد پرم. ولى رسول الله رفت و به جايى رفت كه نه در خرد آيدو نه بر ورق نگاشته شود و نه حتى در وهم وخيال! اوست كسى كهخدايش دربارهاش فرمود: «و انك لعلى خلق عظيم» پس مابه جاىاينكه حرفى بزنيم كه نه آغازش و نه انجامش ما را به جايىمىرساند چرا كه جز آفريدهاش و برادرش كسى او را نخواهد شناخت«يا على ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنى الا الله وانت و ما عرفك الا الله و انا» پس روا است كه لب فرو بنديم وسخن كمتر گوئيم.
بيائيم در اين سخن ربانى كه پيامبر را داراى منشى سترگ واخلاقى عظيم معرفى مىكند بيانديشيم و از زبان روايت نمى از ايناقيانوس پرفيض برگيريم، شايد برخى عزيزان به كار بندند و ازرسول الله الگوى زندگى بگيرند كه قرآن فرمود: «و لكم فى رسولالله اسوه حسنه» .
...
سر هـاي روي نـيـزه گويد كـه سرفــرازند ... آنـان كـه روي ني هم در قــامت نـمــازند عمـري در انـتـظـــار يـك اذن يـــــار بـودند ... پيش خمـار چشمش تا جـان و تن ببازند ... رسم انتظار ...
جملههايى كوتاه در منش و روش زندگى حضرت بيان مىشود كه همبركت است و پر مايه بركتى است و هم برنامه به زيستى وخداپسندانه:
1-آن قدر حضرت متواضع و فروتن بود كه متن روايت او را«خاضع الطرف» مىنامد يعنى به زمين نگاه مىكرد و سر را كمتربالا مىبرد، اين چنين با وقار و متين... با ادب و فروتن. چناندر برابر خالقش خاضع و خاشع بود كه بيشتر سرفرود مىآورد و كمترسر را بلند مىكرد چه پيوسته خدا را حاضر و ناظر مىديد و لحظهاىبلكه كمتر از لحظهاى هم از ياد و ذكر خدا غافل نبود.
2- يكى ديگر از نشانههاى بارز تواضع و خوى نيكويش اين بود كهبه هر كه مىرسيد، پيشقدم در سلام كردن بر او بود، سلام كه خودتحيت اسلامى است و پيامبر آن را به ما ياد داده، خود نيز بيش ازهمه و پيش از همه به آن عمل مىكرد و قبل از آنكه ديگرى بر اوسلام كند، او خود سلام مىكرد. هرگز پيامبر ملاحظه نمىكرد كه آنفرد بزرگ استيا كوچك، دانشمند استيا بىسواد، ثروتمند استيافقير. آرى حضرت آنقدر عظمت داشت كه بر همه افراد بدون ملاحظههاىايسمى، شغلى، خطى، مسئوليتى، مالى و... سلام مىكرد و او بااينكه بزرگترين از هر نظر بود بر كوچكترين انسانها از هرنظر سلام مىكرد و بيشتربراى اينكه ما را به اين سنتحسنهتشويق كند مىفرمود: سلام را نود و نه حسنه است و جوابش يك حسنه.
3- پيامبر هرگز بدون جهتسخن نمىگفت، و اگر سخنى مىگفتبيشترجنبه موعظه و پند داشت، يا مطلبى را مىآموخت و يا به معروف وخيرى امر مىكرد و يا از شر و منكرى مردم را باز مىداشت، تمامسخنانش سودمند و يك كلمه، نه بلكه يك حرف، پوچ و بىارزش نبود،زيرا خوب مىدانست كه: «و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد»وانگهى پيامبر اسوه است و الگو و اوست انسان كامل. پيامبر كسىاست كه نخستين آفريده پروردگار، نور مباركش است: «اول ما خلقالله نورى» پس، از اين نور كامل چيزى تراوش نمىكند جز نور، وهرچه مىگويد گفته خدا است «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحىيوحى» .
سر هـاي روي نـيـزه گويد كـه سرفــرازند ... آنـان كـه روي ني هم در قــامت نـمــازند عمـري در انـتـظـــار يـك اذن يـــــار بـودند ... پيش خمـار چشمش تا جـان و تن ببازند ... رسم انتظار ...
4- و پيامبر هرگز از ذكر خدا غافل نمىشد. در روايت است: «ولايجلس و لايقوم الا على ذكر» او نمىنشست و برنمىخاست جز با ذكرو ياد خدا. پيامبر در هر آن قرين و همنشين ذكر خدا بود چه برزبان آورد و چه در دل گويد. او خود ذكر خدا را كفاره مجلسمىدانست و اعلام مىداشت كه اگر در مجلسى ياد خدا نباشد يا ذكرىاز اهل بيت كه آن نيز ياد خدا است، پس آن مجلس بر اهلش وزر ووبال است و نحس است و شوم. و اگر حضرت مىخنديد از تبسم تجاوزنمىكرد «جل ضحكه التبسم» زيرا قهقهه و خنده با صدا با شئونانسان مودب منافات دارد چه رسد به انسان كامل و چه رسد به اشرفمخلوقات.
5- يكى ديگر از موارد تواضع و فروتنى حضرت اين بود كه هر وقتوارد مجلس مىشد، هر جا كه جاى خالى بود مىنشست، مانند ماخودخواهان يا نادانان نبود كه دنبال صدر مجلس هستيم، و خيالمىكنيم كه بايد بالا و بالاتر نشست. اصلا آن جا كه انسان والامىنشيند والا است نه آنكه انسان والا بايد در جاى والا نشيند.
عزيزانم! قطعا اين از تواضع است كه انسان در جايى كه خالىاستبنشيند و هرگز منتظر نباشد كه ديگران در برابرش قد علمكنند و برخيزند تا آن جناب را در صدر مجلس بنشانند. اين حالتبدون ترديد برخاسته از هواى نفس است و تكبر كه بايد زدوده شودو گاهى بلكه بيشتر به خاطر عقدههاى درونى و محروميتهاى ديرينهاست كه شخص مىخواهد از اين راه خودى را نشان دهد!!
6- پيامبر آرام و آهسته سخن مىگفت و هيچ گاه فرياد نمىزد وصدا را بلند نمىكرد. و مجلس آن حضرت نيز از چنان آرامشىبرخوردار بود كه عين ادب و تواضع است و كسى در مجلس پيامبربلند سخن نمىگفت «و اغضض من صوتك» و دستور هم همين بود كهكسى صدايش را بالاتر از صداى رسول الله نكند «لاترفعوا اصواتكمفوق صوت النبى» و چون خود حضرت آهسته و آرام سخن مىگفت لذامجلسش بسيار آرام و باوقار بود كه حتى صداى به هم زدن بالپرنده به گوش مىرسيد.
سر هـاي روي نـيـزه گويد كـه سرفــرازند ... آنـان كـه روي ني هم در قــامت نـمــازند عمـري در انـتـظـــار يـك اذن يـــــار بـودند ... پيش خمـار چشمش تا جـان و تن ببازند ... رسم انتظار ...
7- «لايقطع على احد كلامه» هرگز سخن كسى را قطع نمىكرد و تاشخصى مشغول سخن گفتن بود، به او خوب گوش مىداد و پس از تمامشدن سخنش آرام پاسخش را مىگفت. و چنان اصحابش را تربيت كردهبود كه هرگاه لب مباركش به سخن وا مىشد، تمام حاضران ساكتمىشده و سراپا گوش مىشدند «كان على رووسهم الطير» و هرگاهسخن حضرت تمام مىشد بدون آنكه سخنانشان با هم تزاحم كند، با هريك به نوبتحرف مىزد.
8- نكته ديگرى كه بسيار جالب و ارزنده است و بايد مدنظر قرارگيرد اين است كه حضرت در هنگام سخن گفتن، به افراد يكسان نگاهمىكرد «و كان يساوى فى النظر والاستماع للناس» و بايدسخنگويان محترم اين مطلب را دقت كنند كه يكسان و مساوى درحال حرف زدن به اين طرف و آن طرف نگاه كنند زيرا اين نكتهظريف اخلاقى است كه در نگريستن به افراد(هنگام صحبت كردن)انسانفرق بين اين و آن نگذارد و همه را به يك ديد بنگرد كهاميدواريم در موارد ديگر نيز اين تساوى و يكساننگرى حفظشود.راستى چه زيبا است تربيت رسول الله! بنابراين، هر كهبخواهد بيشتر به پيامبر نزديك گردد، بايد رفتار و اخلاقش را باآن حضرت نزديكتر كند.
9- «و كان يجالس الفقراء و يواكل المساكين» او نه تنها بامالداران و دارايان مجالست مىكرد بلكه با فقرا و مستمندان نيزهمنشين بود. بلكه قطعا حضرت از نشستن با فقرا بيشتر لذت مىبردو اگر با ثروتمندان مىنشستبه خاطر هدايت كردن آنان بود نه چيزديگر.
سر هـاي روي نـيـزه گويد كـه سرفــرازند ... آنـان كـه روي ني هم در قــامت نـمــازند عمـري در انـتـظـــار يـك اذن يـــــار بـودند ... پيش خمـار چشمش تا جـان و تن ببازند ... رسم انتظار ...
10- هرگاه پيامبر مىخواستبه مجلس وارد شود و با مردمبرخورد كند، خود را طبق موازين اسلامى آرايش مىداد يعنى درآينه مىنگريست و موهاى خود را شانه مىزد و چنين در روايت آمدهاست «و كان ينظر فى المرآه و يتمشط» و نه تنها حضرت لباستميز و مرتب مىپوشيد و محاسن مبارك را شانه مىزد بلكه پيوستهبوى خوش عطر از حضرت از مسافتى دور استشمام مىشد. بگذريمكه خود حضرت خوشبو بود و بوى خوشش دوست و دشمن را جذب مىكرد،كه همواره از عطر نيز استفاده مىنمود. راوى مىگويد: قبل ازآنكه حضرت به مسجد وارد شود، ما خبردار مىشديم زيرا بوى عطرشاز مسافتى به مشاممان مىخورد و متوجه ورود حضرت مىشديم. خودحضرت نيز مىفرمايد: «ان الله يحب من عبده اذا خرج الى اخوانهان يتهيا لهم و يتجمل» خداوند دوست دارد كه بندهاش هرگاهمىخواهد با برادرانش ملاقات كند، خود را آماده كند و براى آنهاآرايش نمايد.
اسلام دستور آراستن داده است نه مانند برخى ساده لوحان كه باموهاى ژوليده و لباس نامرتب مىآيند و خيال مىكنند اين از زهداست. نه! اين از زهد اسلامى كاملا به دور است. زهد اين است كه بهدنيا و ملذاتش دل نبنديم نه اينكه صوفى منشانه زندگى كنيم وژوليده سيما در ميان مردم حاضر شويم!
11- پيامبر اگر سواره بود هرگز نمىپذيرفت كه شخصى همراه وهمگام او پياده راه رود. از او مىخواست كه بر مركبش در كنارشسوار شود و اگر قبول نمىكرد يا امكان نداشت، به او مىفرمود:
از من جلوتر برو تا من در پس تو آيم و به تو برسم. اين چه عظمتو بزرگوارى است انسانها را سرگردان مىكندو به حيرت وامىدارد.
12- اگر سه روز مىگذشت و دوستش يا برادر دينىاش را نمىديد ازاو سؤال مىكرد، پس اگر به مسافرت رفته بود برايش دعا مىكردواگر در شهر بود حتما از احوالش تفقد مىنمود و به زيارتش مىرفتواگر بيمار بود به عيادتش مىشتافت.
سر هـاي روي نـيـزه گويد كـه سرفــرازند ... آنـان كـه روي ني هم در قــامت نـمــازند عمـري در انـتـظـــار يـك اذن يـــــار بـودند ... پيش خمـار چشمش تا جـان و تن ببازند ... رسم انتظار ...
13- پيامبر آنقدر مهمان نواز بود و مهمانش را احترام و تقديرمىكرد كه هرگاه كسى بر او وارد مىشد، حضرت متكا و مسند خود رابه او مىداد و اگر نمىپذيرفت آنقدر اصرار مىكرد تا قبول كند.
14- حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين ازديدارش هراس نكنند و ديدارش آنان را نرنجاند، گاهى شوخى مىكردو لطيفهاى در حد ميزان شرعى مىگفت كه هيبتش حاضران را بهوحشت نياندازد و جرات سخن گفتن را از آنان سلب نكند. بويژهاگر مىيافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين استبا او شوخىمىكرد تا غمش را بزدايد. و اصلا پيامبر آن گونه با افراد سخنمىگفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود. در روايتآمده است: «و كان يخاطب جلساءه بما يناسب» و به اندازه عقل ودركشان با آنان سخن مىگفت و مىفرمود: «ما پيامبران ماموريتداريم كه با مردم به اندازه عقولشان سخن بگوئيم» .
15- مىفرمود: «اكرم اخلاق النبيين و الصديقين البشاشه اذاتراووا و المصافحه اذا تلاقوا» برترين اخلاق پيامبران ورادمردان خوشروئى است هنگامى كه به هم مىرسند و مصافحه و دستدادن به يكديگر است هنگامى كه با هم ملاقات مىكنند و لذا هر وقتپيامبر مسلمانى را مىديد فورا با او مصافحه مىكرد وبه او دستمىداد و بر اين امر بسيار تاكيد مىنمود. در روايت است كههرگاه دو مؤمن به هم مىرسند و مصافحه كنند گناهانشان مىريزدمانند برگ درختان(در فصل خزان).
اين بود چند جمله كوتاه ولى پرفايده از سيره و منشپيامبر كه براى استفاده عموم عرض شد تا شايد در اين هفته وحدتبه كار گيريم و با هم پيوند صلح وصفا بنديم و دلها را از رشك وحسد و زيغ و رين پاك كنيم و گذشتهها را به خاطر خدا ناديدهبگيريم و از لغزشهاى برادرانمان بگذريم(كه خود نيز بسيار لغزشداريم)و وحدت را نه در سخن و گفتار كه در عمل و كردار اجراكنيم و قلبها را از كينه و عداوت دور سازيم و با هم چنانكه خداو رسولش خواهد برادروار زندگى كنيم و اگر از ديگرى انتقادداريم تلاش كنيم كه انتقادمان سازنده و برادرانه باشد نه كينهتوزانه و انتقامگرانه. باشد كه روح رسول الله و روح فرزندشروحالله از ما خشنود گردد و كشورمان رنگ صفا و محبتبه خودگيرد و راه نفوذ دشمنان قطع شود و دوستان، دشمنى را كنارگذارند و ولى حميم گردند و عهد اخوت و برادرى را دوباره تجديدكنيم والسلام.
---------------------- ماهنامه پاسدار اسلام شماره 222
سر هـاي روي نـيـزه گويد كـه سرفــرازند ... آنـان كـه روي ني هم در قــامت نـمــازند عمـري در انـتـظـــار يـك اذن يـــــار بـودند ... پيش خمـار چشمش تا جـان و تن ببازند ... رسم انتظار ...
بسم الله الرحمن الرحيم دلم که هواتونو مي کنه دلم مي خواد چشمامو ببندم و فقط تجسم کنم شما رو ... اون جوري که واقعا بوديد ... اونجوري که... حسين کوچکتون شما رو مي ديد ... حسيني که از شماست و شما از او ... دوست دارم غرق شما شم ... با همون عباراتي که تو کتاب «مُحَمَّد پيامبري براي هميشه» خوندم ... «دائِمُ الفِکر» بود ؛هميشه در فکر بود،هرگز از فکر کردن خسته نمي شد،«مُتَواصِلُ الاَحزان» بود ؛يعني همواره در غم شيرين باوقاري فرو رفته بود و معلوم مي شد که غم متصلي است و بخش اعظم اين غم ،در دل پيغمبر است حال آنکه معمولا بر لبش ، لبخند جاري بوداما غم سنگين و ريشه داري در دل با او بود .«وَ لَيسَت لَهُ راحَه» هرگز پيامبر را بي غم و بي دغدغه نمي ديدم ، هميشه دغدغه چيزي داشت . «طَويلُ السَّکت» بود ، اهل سکوت هاي طولاني ،«لايَتَکَلَّم في غَيرِ حاجَه» ،جز در وقتي که لازم و مفيد بود ،سخن نگفت.بناي او بر سکوت بود ... «لَم يَقُم لِغَضَبِهِ شَيءٌ حَتَّي يَنتَصِرَ لَهُ» وقتي خشم مي کرد مي ايستاد تا به هر قيمتي حقيقت را به کرسي بنشاند... پيامبر هرگز قاه قاه نخنديد اما همواره تبسم بر لب داشت ظاهر و باطنش يکي بود و در خلوت و جلوت ،يک شخصيت داشت ... همواره بخش مهمي از وقتش را به طور ثابت به مردم و امت براي حل مشکلات آنها اختصاص مي داد ،«فَمِنهُم ذُوالحاجَه وَ مِنهُم ذُوالحاجَتَين وَ مِنهُم ذُوالحَوائِج» ؛برخي يک مشکل و برخي دوتا و ديگري هزار مشکل ،پيامبر براي همه صبور بود ............................................................................................پيامبر دوست داشتني من براي اتمام مکارم اخلاق آمد ... و حسين نازنينش چه دلنشين به تصوير مي کشد ... چه خوب مي داند که امروز روزي عده اي تشنه و عطشناک يک لحظه ديدار محبوبند ... عطشناک ديدار پدر ... «وَ صارَ لَهُم اَبا» و براي همه آنها پدر بود ...
پدر...دست به سر بچه هاتون نمي کشيد؟
اللهم ارزقنا زیارت ابوا هذه الامة فی الدنیا و الآخرة
saeid ارسال شده در: سه شنبه 20 فروردين 1387 : 22:23:13 ................................................................................
يكي به من بگه كه بهترين آفريده ي روي زمين و آسمان ها چه كسي هست؟ . . . اگر اشتباه نكنم حضرت محمد(ص) هست. . . . خوب حالا يكي به من بگه كه درجه پيامبر(ص) و امام حسين (ع) در نزد خدا چگونه هست؟ . . . قطعا هيچ آفريننده اي وجود ندارد تا از نظر مقام و محبوبيت در نزد خدا با پيامبر برابري كند. . . . خوب حالا يكي به من بگه كه چرا ما هميشه و همه جا از امام حسين (ع) مي شنويم ولي در مورد پيامبر نه. چرا اينقدر كم در مورد زندگي پيامبر (ص) صحبت مي شود ؟ نمي خوام عيب بگيرم كه چرا زياد در مورد عاشورا و امام حسين (ع) صحبت مي شود فقط ميخواهم بگم چرا اينقدر كم نسبت به زندگي و هدف پيامبر (ص) صحبت مي شود. فكر مي كنم بهتر بگم اصلا يادمون رفته كه پيامبر داراي چه منزلتي هستند. مگر نه اينكه خداوند مي فرماييد :اگر حضرت محمد(ص) نبودند ، اين جهان را خلق نمي كردند!!! مگر اين نيست كه اگر كسي پيامبر را به خاتميت و پيامبري قبول نداشته باشد مسلمان نيست!!! مگر ما روايات و احاديث در مورد شان و منزلت پيامبر كم داريم؟!!! مگر پيامبر اينقدر مهريان نيستند كه تا زماني كه همه ي شيعيان را به بهشت نفرستند خودشان به بهشت قدم نمي گذارند!!! پس چرا ما اينقدر كم در مورد زندگاني پيامبر و هدف ايشان صحبت مي كنيم؟ يا زهرا
admin ارسال شده در: سه شنبه 20 فروردين 1387 : 22:55:51 --------------------------------------------------------------------------------
یافتاح سلام اینکه چرا ما دنبالش نیستیم مسلما مشکل خودمونیم تا وقتی که مشکلی پیش نیاد سراغ خدا و اهل بیت نمیریم در صورتیکه هدف خلقت زندگی ما و همه چی در شناخت و معرفتی خلاصه میشه که مارو به حقیقت کمال برسونه و این راهشه که برا رسیدن به اون اهمال میکنیم و اینکه چرا عده ای از اهل بیت بیشتر بهشون توجه میشه علتهاش متفاوته مثل تاریخ که درمورد عده از اهل بیت اطلاعات بیشتری میده یا سکوت بیشتری داره به خاطر فضای خفقان اون زمان ولی اهل بیت کلهم نور واحد هستند و در حقیقت یک انسان کامل توجه به یکی توجه به همشونه با اینکه نباید ما خودمون رو از شناخت بقیه اهل بیت غافل کنیم
یکی از راه های شناخت پیامبر خود قران و خطابهاییست که به ایشون شده و اونچه که از زبان اهل بیت و خود پیامبر درمورد خودشون بیان شده برای شناخت باید خودمون پیش قدم بشیم منتظر بقیه نمیشه بود البته در تالار یه مطالعه سیره نبوی الان هست از کتابهای شهید مطهری که راحت دانلود میشه http://www.motahari.org/asaar/books.htm
همراه ارسال شده در: سه شنبه 20 فروردين 1387 : 22:59:49 -------------------------------------------------------------------------------- سلام . خب خودتون تو حرفاتون فرمودین یه جورایی مشکل از ماست که در معرفت پیامبر و شناخت ایشون کم گذاشتیم . خیلی بالاتر از اینها هم در خصوص رسول گرامی اسلام وجود داره ولی خب کاهلی پیروان ربطی به درجه و عظمت امام و رهبر نداره ؛ متاسفانه ما پیامبر رو نشناختسم که اینقدر راحت بهشون توهین میشه و به خودشون اجازه میدن هر اهانتی خواستن بکنن . یه بار یکی از روحانیون حرف جالبی میزد که می گفت این اهانتا که صورت میگیره برا اینه که ما شناخت و غیرت لازم به پیامبر اسلام رو نداریم و گرنه چرا اونها به شخصیت امام حسین ( علیه السلام ) توهین نمی کنن چون می دونن چه نقشی در زندگی شیعیان دارن و چه غیرتی نسبت بهشون وجود داره حداقل محبتی. چقدر بده که ما اینقدر کم از اقا رسول الله می دونیم . خدا کنه عارف به حق پیامبر و اهل بیت بشیم.
حلال جمیع مشکلات است حسین..........شوینده لوح سیئات است حسین ای شیعه تو را چه غم ز طوفان بلا..........جاییکه سفینة النجاة است حسین
ماجرای بعثت حضرت پیامبر، با نقلهای متفاوتی روایت شده است. چه سخنی رساتر و شیرینتر از بیان امام هادی علیهالسلام که میفرماید: «هنگامی که محمد صلیاللهعلیهوآله تجارت شام را ترک گفت، هر روز به کوه حرا میرفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مینگریست و از آنچه میدید، به یاد عظمت خدای آفریننده میافتاد و آنگاه با روشنی خاصی به عبادت خداوند مشغول میشد. چون به چهل سالگی رسید، خداوند، دل او را بهترین، روشنترین و خاضعترین دلها یافت. در آن لحظهها، جبرئیل به سوی او آمد و بازوی او را گرفت و تکان داد و گفت: بخوان. گفت: چه بخوانم؟ جبرئیل گفت: ای محمد! بخوان به نام پروردگارت که آفرید. پس جبرئیل، رسالت خود را به انجام رسانید و به آسمانها بالا رفت و محمد نیز از کوه فرود آمد. در این هنگام، خداوند، کوهها، صخرهها و سنگلاخها را به سخن آورد، به گونهای که به هر کدام میرسید، ادای احترام میکردند و میگفتند: السلام علیک یا حبیبَ اللّه، السلام علیک یا ولیَّ اللّه، السلام علیک یا رسولَ اللّه».
یامهدی!
اگر تو نیایی سیلی ظالمان همیشه بر گونه مظلومان می خورد و صدای ظالم همه جا به گوش می رسد ...
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه
«پروردگار بزرگ، به پایان همه کارها دانا بود و بر دگرگونیهای روزگاردر محیط بینا و به سرنوشت هر چیزی آشنا. محمد صلیاللهعلیهوآله را برانگیخت تا کار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند. پیغمبر که درود خدا بر او باد، دید که هر فرقهای دینی گزیده و هرگروه در روشنایی شعلهای خزیده و هر دسته به بتی نماز برده و همگان یاد خدایی را که میشناسند از خاطر ستردهاند. پس خدای بزرگ تاریکیها را به نور محمد روشن ساخت و دلها را از تیرگی کفر بپرداخت و پردههایی را که بر دیدهها افتاده بود، به یکسو انداخت.»
یامهدی!
اگر تو نیایی سیلی ظالمان همیشه بر گونه مظلومان می خورد و صدای ظالم همه جا به گوش می رسد ...
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه
خداوند، پیامبر اسلام را هشدار دهنده جهانیان مبعوث فرمود تا امین وحی الهی باشد. آنگاه که شما ملت عرب، بدترین دین را داشتید و در بدترین خانه زندگی میکردید و میان غارها، سنگهای خشن و مارهای سمّی خطرناک و فاقد شنوایی، به سر میبردید. آبهای آلوده مینوشیدید و غذاهای گلوآزار میخوردید. خون یکدیگر را میریختید و پیوند خویشاوندی را میبریدید. بتها میان شما پرستش میشد و مفاسد و گناهان شما را فرا گرفته بود.
خدا، پیامبر اسلام را زمانی فرستاد که مردم در فتنهها گرفتار شده، رشتههای دین پاره شده و ستونهای ایمان و یقین ناپایدار بود. ... راه رهایی دشوار مینمود و پناهگاهی وجود نداشت. چراغ هدایت، بینور شده و کوردلی همگان را فرا گرفته بود. خدای رحمان معصیت میشد و شیطان یاری میگردید.
ملتها در خواب عمیقی فرو خفته بودند. فتنه و فساد، جهان را فرا گرفته بود. اعمال زشت رواج یافته بود. آتش جنگ همهجا زبانه میکشید و دنیا، بینور و پر از مکر و فریب گشته بود.
هوا و هوس بر مردم چیره شده بود. ... نادانیهای جاهلیت، پست و خوارشان کرده بود و در امور زندگی سرگردان بودند و بلای جهل و نادانی دامنگیرشان بود.
خداوند، حضرت محمد را به حق برانگیخت تا بندگان خود را از پرستش دروغین بتها رهایی بخشد و به پرستش خود راهنمایی کند و آنان را از پیروی شیطان نجات دهد و به اطاعت خود کشاند.
پس خداوند، رسولان خود را در میان مردم برانگیخت و پیامبرانش را پیاپی به سوی آنها فرستاد تا از مردم ادای عهد و پیمان فطرتی را که با پروردگارشان بسته بودند، بخواهند و نعمت فراموش شده او را به ایشان یادآوری کنند و با تبلیغ دلایل روشن، وظیفه رسالت را انجام دهند و نیروی عقلهای مردم را که زیر غبار کفر و شرک و گمراهی پنهان شده بود، برانگیزانند و به کار اندازند و آیات بزرگ الهی را به ایشان بنمایانند.
خدای سبحان برای وفای به وعده خود و کامل گردانیدن دوران نبوت، حضرت محمد را مبعوث کرد؛ پیامبری که از همه پیامبران، پیمان پذیرش نبوت او را گرفته بود. نشانههای او شهرت داشت. و تولدش بر همه مبارک بود.
توحید، اصلیترین و مهمترین پیام بعثت است. فراگیری این اصل چنان گسترده است که اسلام به نام دین توحید شناخته میشود. در قرآن کریم، اصل توحید، ساختار کلی همه آیات است و نخستین پیام همه پیامبران پیشین نیز اصل توحید بوده است: «پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم، مگر آنکه به وی وحی کردیم که معبودی جز من نیست، پس تنها مرا پرستش کنید».(انبیاء: 25)
از سوی دیگر، توحید فقط راهحلی برای بحرانهای دوران جاهلیت نبوده است. توحید، شعار محض نیست. توحید؛ یعنی نفرت و دوری و نفی همه طاغوتها. توحید؛ یعنی تکیه نکردن به هیچ قدرتی جز قدرت و عظمت الله. با این مفهوم، انسان قرن 21، بیش از هر زمان دیگر به این اصل حیاتی نیاز دارد. بشر امروز، با طاغوتها و بتهای درونی و بیرونی خود، از هر گونه پیشرفت و سعادت واقعی بازمانده است. توحید؛ یعنی نپذیرفتن هیچگونه بیعدالتی. با این وصف، از شخصیترین رفتار انسان تا قانونگذاری برای حکومت جهانی، جایگاه اجرای اصل توحید است. بدون توحید و مبارزه با قدرتهای بیگانه، تمدن امروز نه تنها ارزشی ندارد، بلکه سرعت سقوط انسان را چند برابر خواهد کرد.
یامهدی!
اگر تو نیایی سیلی ظالمان همیشه بر گونه مظلومان می خورد و صدای ظالم همه جا به گوش می رسد ...
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه