تاجری پسرش را برای آموختن ((راز خوشبختی)) به نزد خردمند ترین انسان فرستاد. پسر جوان بعد از چهل روز به قصری زیبا با فراز قله کوهی رسید که خانه مرد خردمند بود. اما به جای این که با فردی زاهد و مقدس روبرو شود، وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می خورد، رفت و آمد و موسیقی لطیف و انواع خوراکی ها و... پس از دو ساعت معطلی که نوبت ملاقات جوان با خردمند شد و جوان از علت آمدنش گفت، خردمند به او گفت فعلا وقت ندارد که راز خوشبختی را برایش فاش کند.پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر کند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد. مرد خردمند اضافه کرد: معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم. آن وقت یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد. مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالی که چشم از قاشق برنمی داشت. دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت. مرد خردمند از او پرسید: آیا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید؟ آیا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است، دیدید؟ آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید؟ و... مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است. تنها ذکر و فکر او این بوده که قطرات روغن را حفظ کند. خردمند به او گفت: خوب پس برگرد و شگفتی های دنیای مرا بشناس. مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت در حالی که همچنان قاشق رابه دست داشت. او باغها، ظرافت گلها، وسایل و آثار هنری و... را دید و تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد. خردمند پرسید:پس آن دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم، کجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است. آن وقت خردمند به او گفت: تنها نصیحتی که به تو می کنم این است: راز خوشبختی این است که همه شگفتی های جهان را بنگری بدون این که هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی!
سلام. جناب اس آ اچ بله آخر کتاب همین طور تموم میشه با فکر به اینکه باید به طاریفا برود و یک دهم این گنج رو به پیرزن کولی بدهد و پیش فاطمه بره. آخرش می گه که باد شرق عطری آشنا رو به همراه خودش آورده بود که او خوب میشناختش . لبخندزد. این اولین باری بو که برایش بوسه می فرستاد. گفت: -دارم میآیم.فاطمه. دارم می آیم.
آخر داستان اينطور تموم ميشه که : در مصر به تپه ای میرسه که در خواب دیده بود ، ولی گنجی پيدا نميکنه ، شخصی (مصری) بهش ميگه که تو خواب دیده که در اسپانيا توی يه خرابه ( همون محل سکونت خودش ) گنجی پيدا میکنم ... پسره هم ميفهمه که گنج اصلی در خونه خودش بوده و برميگرده اونجا و گنج رو پيدا ميکنه.
اصل داستان به اينه. شايد نسخه ای که دست شماست نداره این رو ؟؟؟؟؟؟؟
خوب همون ديگه اخرش گنجو پيدا ميكنه! شايد من بد منظورمو رسوندم بله برميگرده اونجا و گنج رو اونجا پيدا ميكنه
روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ز کـجا آمده ام امدنم بهر چه بود / به کجا میبری اخر ننمایی وطنم www.etreyaas.blogfa.com
خب فعلا بدون اينکه هيچ نظری بدم اين حکايت از مثنوی رو اينجا مياريم :
=========================== مثنوی معنوی ، دفتر ششم( صفحه 1082 در چاپ کامل ) :
حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ میطلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیدهایم کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهی این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانهی خود نمیباید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود
بود یک میراثی مال و عقار جمله را خورد و بماند او عور و زار
مال میراثی ندارد خود وفا چون بناکام از گذشته شد جدا
او نداند قدر هم کاسان بیافت کو بکد و رنج و کسبش کم شتاف ......
الهه جان از اينكه به جمع بچه هاي تالار پيوستي خوشحاليم اميد كه خيلي زود فعال شي
روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ز کـجا آمده ام امدنم بهر چه بود / به کجا میبری اخر ننمایی وطنم www.etreyaas.blogfa.com
ساچمه را گفتند " مودب شدی جانم! ادب از که آموختی ؟ " گفت : از یون منفی ( میتونیم من او رو نقد کنیم بعدها. تا بهت بگم که یکی از بهترین رمان های فارسی هست. در ضمن شما چن تا رمان خوندی؟ اصلا من او رو میتونی تلفظ کنی؟ ) کل کل ممنوع. نمیخوام این تاپیک منحرف بشه
اصلاحیه ساچمه را گفتند مودب شدی خانم (زورم اومد بگم جانم) ادب از که آموختی؟ گفت: مگه فضولی مردیکه زاغارت -قوزمیخ- جلبک - کِرم -شاسکول -زاغول - چپلتوک درضمن من یه رمان بیشتر نخوندم اونم وقتی اول دوم راهنمایی بودم یه رمان علمی تخیلی بود از رمان هم خوشم نمیاد وقت تلف کردنه
دارم ميخونمش... كتابه رو دوست دارم... فقط حيف كه ترجمه است و طبيعتا مترجم خيلي جاها نتونسته به طور كامل اون حسي رو كه نويسنده و داستان داشته منتقل كنه... كاش اصلش فارسي بود.
.::و الفتنة اشد من القتل::. فتنه از قتل هم بدتر است!(بقره/191)
دیشب کتاب به دستم رسید صبح که میخواستم برم مدرسه گفتم بزار با اتوبوس برم که بتونم تو راه کتاب بخونم (تازه خواب هم مونده بودم به جای ساعت 7 ...ساعت 8 ربع کم بیدار شدم )بعد به همین دلیا مسیر ربع ساعته با تاکسی رو با چهل و پنج دقیقه با اتوبوس رفتم ........بعد نیم ساعت دیر رسیدم اخه اصلن طاقت نداشتم تا ساعت دو ظهر حس کنجکاوی ام رو کنترل کنم
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ***ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که به هر نگه تو ***صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
من كه خودم و هر كسي اين كتاب رو خونده انرژي گرفته . نكات خيلي خيلي خوبي داخلشه تكليف آدم رو با تصميم هايي كه ميخوات بگيره روشن ميكنه
اما به صرف اينكه اين كتاب برگردان يه قسمت از كتاب مولوي خودمونه نميشه گفت به درد نخوره .
يادمه موقعي كه كتاب رو خونده بودم توي وبلاگم نوشتم كه دوست دارم به همه ي دوستام كتاب " كيماگر " رو معرفي كنم .
اما آقا سيد توي كامنتشون نوشته بودند كه همه ي چيز هايي رو كه نوشتي هستم الا كيمياگر .
خب شايد به خاطر اينه كه ميبينه خيلي بهتر از اين نكات ناب تر و شيواتر و كوتاه ترش، توي نهج الابلاغه و روايات و آيات ما نهفته و ما بهش توجهي نداريم . نميدونم
كتاب كيمياگر رو من توي سفر به نمايشگاه كتاب تهران دو سال پيش خوندم .
به خاطر همين به " پائلو كوئيليو " خيلي علاقه مند شده بودم و توي نمايشگاه دنبال بقيه كتاب هاش ميگشتم .
موقعي كه رسيدم به غرفه انتشاراتي كه كتاب هاش رو توزيع ميكرد داشت شاخم در ميومد !!! آخه ملت چنان صفي كشيده بودن كه نگو و نپرس !
به خودم ميگفتم چرا ما ايراني ها و مسلمون ها با اينهمه قدمت و فرهنگ و دين ائمه و قرآن يه داستان نتونستيم بنويسيم كه اينجوري خريدار داشته باشه ؟!!!!!!!!!
من به امثال " امير خاني "ها ميگم به جاي اينكه نبوغ و خلاقيت رو در " حتا " نوشتن " حتي " جستجو كنند يه مقدار مفهوم و معني رو بيشتر كنند .
تموم شد... خيلي عالي بود. هيچوقت تصور نميكردم از يه كتاب رمان بشه اينقدر چيز ياد گرفت...
وقتي شروع كردم به خوندنش فكر كردم هر جا يه جملهي قشنگ ديدم بيام بنويسم... اعتراف ميكنم كه اگر ميخواستم اين كار رو انجام بدم بايد همهي كتاب رو مينوشتم!
فعلا همين!
.::و الفتنة اشد من القتل::. فتنه از قتل هم بدتر است!(بقره/191)
quote:Originally posted by etresib من به امثال " امير خاني "ها ميگم به جاي اينكه نبوغ و خلاقيت رو در " حتا " نوشتن " حتي " جستجو كنند يه مقدار مفهوم و معني رو بيشتر كنند .
سلام. بی صبرانه منتظرم نقدی که دارم مینویسم تموم بشه تا بتونم جواب این حرفت رو بدم. یوها ها
کیمیاگر یه کتاب سنگین هست ادم هر یه صفحه شو که میبخونه یه دنیا در به روش باز میشه مثلا اگه تو من او هر ده صفحه ای یه جمله میگفت که کف میکردی این کتاب پر از جمله های کف بر هست........جدی جدی ادم انرژی میگیره
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ***ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که به هر نگه تو ***صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
البته اینو هم بگم یه جایی خوندم این آقا در زمان کودکی چند بار مورد ازار و اذیت جنسی قرار گرفته این کتاب آخریش رو هم اول اورد ایران منتشر کرد که کپی رایت رعایت بشه خیلی حیفه تفاله های مثنوی مولوی اینقدر طرفدار داشته باشه حتما میدونید جدیدا میگن مولوی ترک بوده!!!!!!!!!! براش بزرگداشت هم میگیرن اونجا (ترکیه)
البته اینو هم بگم یه جایی خوندم این آقا در زمان کودکی چند بار مورد ازار و اذیت جنسی قرار گرفته این کتاب آخریش رو هم اول اورد ایران منتشر کرد که کپی رایت رعایت بشه خیلی حیفه تفاله های مثنوی مولوی اینقدر طرفدار داشته باشه حتما میدونید جدیدا میگن مولوی ترک بوده!!!!!!!!!! براش بزرگداشت هم میگیرن اونجا (ترکیه)
خب چه اشکالی داره دونفر شبیه هم فکر کنند ؟جرم هست ؟ بعدشم به فرض هم که از تفکرات مولوی باشه بازم مشکلی نداره ........داره ؟ در ضمن حالا اینکه مورد ازار و اذیت جنسی قرار گرفته چه تاثیری میتونه داشته باشه در تایید اینکه کتاب خوبیه یا بد ؟
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ***ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که به هر نگه تو ***صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
هوالعزيز سلام. ببخشید دیر شد. نظرات من در مورد کیمیاگر
الف ) از لحاظ فنی و تکنيکی :
1. مشکل اصلی داستان ( پیدا کردن گنج ) خیلی زود مطرح میشه و در سرتاسر داستان به اون پرداخته میشه. بقیه ی داستان مثل حلقه های زنجیر به هم متصل هستن تا اون مشکل حل بشه. پس داستان از این نظر خیلی خوبه. مثل اسماعیل نیست که اصلا معلوم نبود ما در داستان دنبال چی میگردیم.
2. ياد بگیریم : سیر داستان خطی است. یعنی حوادث پشت سر هم اتفاق می افتند و داستان جلو میرود . ( به جز دو جا که سیر خطی نیست و بازگشت به گذشته است . هر دو تاش هم در اوایل داستان هست. یکی به خاطر آوردن دیدار با دختر بازرگان در شهر طاریفا و دیگری هم وقتی با پدرش در مورد سفر صحبت میکنه. )
3. زاویه دید : دانای کل هست ولی خیلی هنرمندانه توی جاهای مختلف زوایا فرق میکنه. اما واقعا هنرمندانه است چون اصلا حس نمیشه. باز هم برعکس اسماعیل که بعضی جاها اصلا زمان هم فرق میکنه.
4. شروع داستان خیلی عالیه. اول داستان نرگس. اما در واقع معرفی کیمیاگر : "کیمیاگر کتابی را که از یکی از مسافران ... " . بعد معرفی سانتیاگو. میدونیم که این شخصیت اصلی داستان میشه. و بعد صحبت درباره سفر. یعنی عناصر اصلی داستان رو همین ابتدای کار به ما معرفی میکنه. در ادامه هیچ چیز جدایی از اینها اتفاق نمی افته. دقت کنیم که این نکته خیلی خوبه که خواننده با پدیده های داستان زود آشنا بشه.
5. قضیه خوابی که سانتیاگو دیده تا قبل از اینکه در خونه پیرزن فال بین مطرح بشه چند بار قبلش عنوان میشه ولی به خود خواب پرداخته نمیشه. این یعنی تشنه کردن خواننده. وقتی میخونیم میگیم : " ینی چه خوابیه؟ " . بعد میرسه و خواب رو تعریف میکنه. در واقع ما رو آماده میکنه تا یه چیز مهم رو بگه . که همون خواب هست. اگه این کارو نمیکرد شاید خواب اینقدر مهم نمیشد. میگفتیم حالا چرا رفت پی یه خواب ؟.
6. خیلی کم از اسم استفاده میشه. با اینها روبرو میشیم : یک پادشاه ، یک تاجر ، یک کیمیاگر ، یکی انگلیسی و ... شاید یه دلیل مهمش اینه که میخواد برای خوانندگان سراسر جهان قابل فهم باشه. حالا اینو توی قسمت محتوایی بیشتر توضیح میدم.
7. یه نکته خیلی مهم : ببینیم نویسنده در برخی از قسمت های رمان ، چندین ماه داستان رو رد میکنه. اما واقعا به جا این کار رو میکنه. مثلا وقتی که کار و کاسبی فروشگاه بلورفروشی رونق پیدا میکنه میگه : و به این ترتیب شش ماه دیگر نیز گذشت. خب توی این شش ماه ما میدونیم که دقیقا روال به همون منوالی هست که توضیح داده شده برامون. یعنی همه چیز مرتب و در حال پیشرفت. در واقع نویسنده شش ماه تکراری رو گذروند. پس به داستان اصلا صدمه ای نمیزنه اتفاقا خیلی هم خوبه . اگه اینکارو نمیکرد آزاردهنده بود. اما باز توی اسماعیل در نظر بگیرید : اونجا که گفت چند ماه دیگه هم گذشت و اسماعیل کاملا شد بچه مذهبی ! ما انتظار داشتیم بدونیم اااا چیجوری؟ مگه چه اتفاقی افتاد. در واقع چند ماه مهم و حیاتی رو از ما گرفت. یا آخر داستان کیمیاگر : سانتیاگو به اسپانیا برگشت. ولی برگشتش در داستان نیومده. چون نیازی نبوده که توضیح داده بشه. اصلا داستان گفته شده و این فقط یک پایان هست.
8. و اما مهمترین نکته که مقدمه ای بشه برای بررسی محتوایی : پائلو کوئلیو داستان نویس حرفه ای هست. شاید یه درصد بالایی از جملات کتاب رو قبلا شنیدیم. شاید اصل داستان رو قبلا شنیدیم. اما داستان نوشتن کار هر کسی نیست. و این برگ برنده ی هنر هست. این قدرت اعجاز رمانه. کاری که پائلو کوئلیو بلد بوده انجام بده. وقتی ما داستان رو میخونیم کاملا با داستان همراه میشیم. ما با یک جوان چوپان عاشق سفر همراه میشیم. همونطور که اون دنبال افسانه شخصی خودش هست ما هم تو ذهنمون افسانه شخصی خودمون رو دنبال میکنیم. این کاریه که کوئلیو موفق شده انجام بده. داستان نوشته.
خب اون بخش فنی برای بچه هایی که میخوان داستان بنویسن خوب بود
دوستانی که میخوان توی بحث در مورد کتاب کیمیاگر شرکت کنن خواهش میکنم این متن زیر رو کاملا بخونن. چون ممکنه یه جاش ناقص بشه. بسی شرمنده که زیاده . آخه حرفا تو گلو میمونه
--------------
ب ) از لحاظ محتوایی :
1. استفاده از نماد ها . این کتاب کاملا نمادینه . یعنی استفاده از زبان عام جهانی . بعضی از رمان ها به درد یک برهه از تاریخ و یک منطقه جغرافیایی میخورند. اما بعضی ها نه. به درد همیشه و مردم همه جا میخورند. کیمیاگر از این نوعه. چون از نمادها استفاده کرده. اون نکته ای که گفتم از اسم خیلی کم استفاده شده هم شاید یکی از دلیلاش همینه. کتاب در سال 1988 نوشته شده. یعنی حدود بیست سال پیش. اما همچنان داره تجدید چاپ میشه. چون ربطی به ظرف زمان و مکان نداره.
در کتاب داریم : « در جهان زبانی هست که همگان می فهمند ... ». نویسنده سعی کرده از این زبان استفاده کنه.
2. این نکته خیلی مهمه : کیمیاگر پر است از جمله های پر مغز. این جمله ها قطعا همش از خود نویسنده نیست. کوئلیو یک آش درست کرده. پر از مواد غذایی لذیذ. هر تیکه ایش رو از یه جا گرفته و یه آش خیلی خوشمزه تحویل داده.
خیلی از جملات شبیه احادیث و آیات ما هست. خیلی از جمله ها برگرفته از بزرگان دیگه. هم داستان نرگس و ... رو آورده هم داستان حضرت یوسف (ع) . اعتقادات مختلفی رو آورده. اون فصلی که میگه " مهم زمان حال هست و ما باید ببینیم الان باید چه کاری رو انجام بدیم " خیلی شبیه داستان لئوتولستوی هست و ...
در اینکه اصل داستان هم از حکایت مولوی گرفته شده هیچ تردیدی نیست. اما همونطور که گفتم هنر کوئلیو این بوده که همه ی اینها رو در قبال یک داستان تحویل ما داده. بدون این کتاب قطعا خیلی ها نمیدونستن که مولوی اصلا همچین داستانی داره. هنر نویسنده اینه که آش پخته. پر از جملات نغز و عمیق. به این هم دقت داشته باشیم که به نظر نمیرسه اصلا کتاب با بغض نوشته شده باشه. مثلا این حس نمیشه که نویسنده خواسته باشه مسلمونا رو خراب کنه مثلا. تنها نکته ای که هست اینه که نویسنده وقتی در مورد داستانهایی که میاره منبع رو معرفی میکنه انتظار میرفت که در مورد اصل داستان هم اسم مولوی رو بیاره. این نظر من نیست ، نظر دکتر آرش حجازی هست که مترجم کتابه. حالا :
3. گابریل گارسیا مارکز در آمریکای جنوبی خیلی مشهور بوده و هست. چرا میگن مشهوره ؟ چون راننده تریلی ها و قهوه چی ها قصه هاش رو بلدن! خودش در مورد دلیل شهرتش میگه : - من قصه های مادربزرگم را نقل میکنم! خب : پائلو کوئلیو قصه های مادر بزرگ های ما و بقیه جاها رو با هم تعریف کرده. معلومه که اینهمه فروش میکنه و اینهمه محبوب میشه. نه ؟ !
4. آیا کوئلیو مقصره یا ما ؟ یک نویسنده غیر ایرانی اومده یک داستان اصیل ما رو گرفته. ادویه جات بهش اضافه کرده. و دوباره به خورد ما داده . این اصلا اشکال نداره. کار فوق االعاده خوبی هست. و جای افسوس داره که چرا نویسنده های ما این کار رو انجام نمیدن. دلیل اینکه چرا نویسنده های ما این کار رو انجام نمیدن خیلی بحث مفصلیه. اما شاید مهمترین دلیلش عدم احساس مسئولیت هست. اگر من و شما قلم خوبی داریم وظیفه داریم که بنویسیم. بریم یاد بگیریم و بنویسیم. اگه ما خودمون رو ننویسیم بقیه ما رو می نویسن. اما نه اونطوری که ما می خواهیم. اونطوری که بقیه میخوان ! اینکه آقا به شدت منتظر یه رمان خوب هستن بخاطر همینه. این یه هنر فوق العاده قوی هست. میشه یه کتاب نوشت که انقلاب ما رو جهانی کرد. انقلاب های بزرگ جهان با همین رمان ها جهانی شدن. در حالیکه یک صدم انقلاب ما هم نبودن. ما با اینهمه فرهنگ قوی هنوز ضعیفیم.
اما این وسط نباید بی انصاف هم بود. مرحوم دکتر سید حسن حسینی یه بحثی داشتن تو این مایه ها : بررسی جلوه های تصویری متون کهن. اومده بودن حالت فیلمنامه کار کرده بودن. داستان های قدیمی رو. اونهایی که قابلیت تبدیل به داستان کوتاه داشتن توی مجله ادبیات داستانی چاپ میشد. اتفاقا یادمه یک داستان کوتاه از نظامی بود اگه اشتباه نکنم آورده بودن. و بعد گفتن که یک فیلم کوتاه اسپانیایی دقیقا بر اساس این داستان ساخته شده ! اما قبول کنیم که یک دست صدا نداره و قبول کنیم که این نیاز احساس شده و الحمدلله نویسنده های ما دنبال این قضیه هستن.
و اماتر جواب دوست خوبم عطرسیب : ( تو پرانتز : من وکیل آقای امیرخانی نیستم. خیلی از جاها هم به ایشون نقد دارم. اما خیلی هم قبولش دارم به خیلی از دلایل )
اما جواب شما : اول : آقای امیرخانی هیچ وقت "حتی" رو "حتا" ننوشتن. ويژگی خاص رسم الخط ایشون جدا نویسی هست. ( مثلا رهبر رو مینویسن : ره بر ). این هم دلیلی خیلی قشنگی داره : 1. خواننده روی کلمه فکر میکنه. به معنی اصلیش واقعا پی میبره. 2. زبان برای ادامه حیات نیاز به کلمه جدید داره. توجه به بن کلمات باعث تولید کلمات جدید میشه. ( دومی دلیل خود آقای امیرخانیه . مثال عملی هم میزنن که الان یادم نیست. )
دوم : نظر آقای امیرخانی اینه : چگونه نوشتن رو هر نویسنده بالاخره یاد میگیره. اما چه نوشتن خیلی مهمه. اتفاقا یکی از معدود افرادی که ریشه ای مطلب مینویسن آقای امیرخانیه. ایشون توی هر رمانش میدونه دنبال چی میگرده. مثلا در من او عشق اصیل مد نظرش بوده. دو سه سال هم زندگی خودش رو گذاشته روش. و در « بی وتن » هویت ایرانی ! نظر امیرخانی اینه که جوان امروز هویت ایرانی خودش رو گم کرده. لذا داره کار میکنه با یک رمان این مسئله رو جواب بده. چندین سال هم داره روش کار میکنه. امیدوارم به زودی بیرون بیاد.
سوم : ما با یک رضا امیرخانی نمیتونیم همه ی اون چه وظیفه مون هست انجام بدیم. مگه یه نویسنده در طول عمرش چند تا رمان قوی میتونه بنویسه ؟ الحمدلله روز به روز این نوع نویسنده ها بیشتر و قویتر کار میکنن. دیگه لازم نیست اسم ببرم . ( برای دلخوشی نئو هم که شده اسم سید مهدی شجاعی رو میارم که خیلی قوی کار میکنن )
چهارم : من نمیدونم چرا این جور بحث ها پیش میاد سریع برمیگردید نوک حمله رو طرف امثال امیرخانی میچرخونید ؟ این بدبختا که دارن با تمام وجود کار میکنن. اتفاقا علمدار این تفکر که ما باید خودمون فرهنگ خودمون رو بنویسم همینا هستن. بریم ببینیم چه نویسنده های بزرگی دارن چیا مینویسن. تفکر امثال امیرخانی خیلی تفکر روشنیه. بقیه هنوز نمی دونن باید چیکار کنن. بقیه هستن که هنوز گم شدن تو جهالت ها. بقیه هنوز تو عشق جایزه ادبی نوبل دارن میسوزن ! و یه عده ای سنگشون رو به سینه میزنن که چرا نوبل رو از فلانی گرفتید. چون بر ضد انقلاب شعر گفته بود ؟!!!!!
نتیجه شماره 4 : پائلیو کوئلیو کار خیلی خوبی هم کرده. ما خودمون ضعف داریم. باید بجنبیم. یه حرکتای خیلی خوبی شروع شده انشالله ادامه داشته باشه و به نتیجه برسه.
5. این هم یک نکته ی سلیقه ای : دو نوع متن داریم. یکی مثل کیمیاگر که آش هست. یکی هم هست که یک کتاب نوشته تا فقط یک جمله رو تفسیر کنه. اینکه کدوم بهتره نمیشه گفت. دقیقا بستگی به کتاب و سلیقه خواننده داره. اما من دومی رو می پسندم. مثلا توی داستان سیستان چقدر قشنگ جمله ی « مومن در هیچ چهارچوبی نمی گنجد » باز شده. البته اگه بخواد اینجوری باشه برای فرهنگ اسلامی ایرانی ما باید چندین و چند هزار رمان نوشته بشه
Edited by - s-a-h on چهارشنبه 11 مهر 1386 13:52:44
- به نظر من پائلو کوئلیو یک آدم خوب خارجیه ! که خواسته بگه بابا مردم بجنبید. تلاش کنید. شما میتونید به جاهای خوب برسید. قوی باشید . خوب باشید و از خواب بیدار شید. - برای اینکه حرفاش رو بزنه از گلچین معارف خیلی ها استفاده کرده. آش پخته. با هنرمندی . به چه لذیذی ! - وقتی ما هم میخوریم می بینیم ا چقدر مزه اش آشناست. انگار قبلا خوردیم همچین چیزایی رو . ولی یادمون رفته. حالا دوباره مزه اش یادمون اومده. - دستش درد نکنه. اماااا :
کیمیاگر اصلا یک کتاب متعالی نیست. خیلی ضعف داره. چقدر دردناکه که ماها این کتاب رو میخونیم و میگیم آووو چقدر نکته داشت. نکته داره اما غنی نیست. متعالی نیست. صد تا ضعف داره. هیچ دقت کردیم که چقدر با ظرافت بحث جبر و اختیار و قضا وقدر مطرح میشه؟ در حالیکه خود نویسنده قطعا توجیه نیست نسبت به این بحث. نمیخوام بگم با غرض بوده. اصلا با غرض نیست. ولی نویسنده نمیدونسته. قاطی کرده. ببینید یه جا چی میگه : " آینده به دست الله نوشته شده است ... " ! بعد میگه تو میتونی آینده ای که الله نوشته رو تغییر بدی ! خب این با معارف ما جور در نمیاد. اصلا بحث قضا و قدر خیلی ظریفه. میگه که " حرام اون چیزی نیست که وارد دهان میشه. حرام اونه که خارج میشه " و خیلی جاهای دیگه. ماها چون میدونیم چه خبره وقتی کتاب رو میخونیم لذت میبریم. چرا ؟ چون نکات بدش رو فاکتور میگیریم.
همه ی نکاتی که ما از این کتاب یاد میگیریم مگه چقدره؟ این کتاب شاید برای مردم عام جهان خیلی خوب باشه. اما نه برای ما که معرفت شیعه رو داریم. بچه ها حقیقت یه چیز دیگه است. نه اون چیزی که توی این کتاب معرفی میشه. این کتاب یک هزارم حقیقت رو گفته تازه اون هم غلط و قلوط.
نویسنده اصلا خودش آدم متعالی نیست. آدم بدون خدا به هیچ جا نمیرسه. آدم بدون اهل بیت ع به هیچ کدوم از افسانه های شخصیش نمیرسه. آدم بدون ذکر خدا نمیتونه باد بشه !. حقیقت اینه. خدا گفته در عالم بنگرید. خدا گفته سفر کنید. همون خدا چیز های دیگه ای هم گفته. اینا در کنار هم آدم را به درجات بالا میرسونه. نه این کتاب. نه این روشی که کوئلیو نشون داده. این روش خیلی ضعف داره. خیلی ناقصه.
ختم کلام : چون اینقدر کتاب خوب ننوشتیم ( کتابی که بشه امروز به خورد مردم داد ) ، مجبوریم به "کیماگر" بگیم کتاب عالی
من هیچ وقت کیمیاگر رو به کسی که هیچی از معارف شیعه نمیدونه توصیه نمی کنم. چون راه رو گم میکنه !
Edited by - s-a-h on چهارشنبه 11 مهر 1386 14:27:49
به غير از قسمت اول دو قسمت رو كامل خوندم . خيلي خيلي ممنونم كه با حوصله جواب دادين .
خب جاي بحث خيلي هست . مخصوصاً توي اون بحث اميرخاني كه فعلاً جاي بحثش نيست . منم اگه وقت شد مفصل بهش ميپردازم .
اما كيمياگر :
خب ، دقيقاً بعد از خوندن اين كتاب خودم هم به اين نتيجه رسيدم كه شما رسيديد " من هیچ وقت کیمیاگر رو به کسی که هیچی از معارف شیعه نمیدونه توصیه نمی کنم. چون راه رو گم میکنه ! "
راستش رو بخواي هر شيعه اي اين كتاب رو ميخونه ميفهمه كه كتاب خوبيه اما نميدونه چرا داره به مزاغش خوش مياد ! شما خيلي خوب توضيح دادين .
يه جورايي منم ته ذهنم يه چيزي توي مايه آش دوباره طبخ شده جمع شده بود اما نميدونستم دارم از كجا ميخورم !
كاش سواد ديني بيشتري داشتيم تا ميتونستيم بهتر نقدر كنيم اين كتاب رو ...
quote:Originally posted by YAS22 فقط يه سوال: در مورد قضا و قدر و اين كه يه جا گفته " آینده به دست الله نوشته شده است ... " ! بعد میگه تو میتونی آینده ای که الله نوشته رو تغییر بدی! چرا با معارف ما جور در نمياد؟!
هوالعزيز سلام تا اونجایی که من میدونم اینکه :" آینده به دست الله نوشته ... " میشه جبر . آینده رو خدا ننوشته . ما خودمون با افعال خودمون آینده خودمون رو می نویسیم. پس میتونیم تغییرش هم بدیم. و خداوند علم داره به افعال ما در مکان و زمان آینده. اما از طرفی بحث قضا و قدر هم پیش میاد که : 1) دايره عالم هستى همهاش قضا و قدر (علت و معلول) است. 2) اراده و مشيت الهى از طريق علل و اسباب است، پس در افعال اختيارى از آن جهت كه با اراده و قدرت خداوند ما آنها را انجام مىدهيم درست است كه به خدا نسبت مىدهيم ولى از آن جهت كه ما با اراده و اختيار خود انجام مىدهيم اين افعال به خود ما هم نسبت داده مىشود. کتب و منابع مختلفی هم هست حتما خودتون بهتر از من میدونید. برداشت من اینه که نویسنده این بحث رو درست متوجه نبوده.
من فكر نميكنم اون چيزي كه توي اين كتاب اومده، با چيزي كه شما گفتيد تناقضي داشته باشه. در بيان متفاوته...
quote:در افعال اختيارى از آن جهت كه با اراده و قدرت خداوند ما آنها را انجام مىدهيم درست است كه به خدا نسبت مىدهيم (به دست الله نوشته شده) ولى از آن جهت كه ما با اراده و اختيار خود انجام مىدهيم اين افعال به خود ما هم نسبت داده مىشود(ميتوني آيندهت روتغيير بدي).
مثل اين عبارات قرآني: يضل من يشاء و يهدي من يشاء كه همه چيز رو مطابق خواست خدا ميدونه و اين آيه:
ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بأنفسهم كه تغييرات دنيا رو در گرو تغييرات خود انسان ميدونه.
در اين دو آيه هم در ابتدا تناقض به نظر ميرسه؛ اما توجيهش همونيه كه شما نوشتيد.
.::و الفتنة اشد من القتل::. فتنه از قتل هم بدتر است!(بقره/191)
چن روز پیش داشت یه روایت از قضاوت امام علی از رادیو پخش میشد! همون که 2 تا خانوم سر یه بچه دعوا میکردن و هرکدوم مدعی بودن بچه مال اونه بعد میرن پیش امام علی ایشون میگن بچه رو از وسط نصف کنین!! بعد یکی از خانوما میگه نه من دروغ گفتم این بچه من نیست!(برای اینکه بچه رو نکشن) بعد امام علی میگن این مادر واقعیه این بچه است
این داستا رو من وقتی بچه بودم از تلوزیون دیدم کارتون ای کی یوستان (همون پسر کچل باهوشه)
!!!!!!!!!!!!!!!
من آفتـاب انورم----خوش پرده هارا بر درم من نوبهارم آمدم----تا خارهــــــا را بر کنم