ای دست ها سایه ی زنجیر را از سرزمین سبز من بردارید واز کشتگاه ملتم خوشه ها را درو کنید من از آن هنگام که طوفان های ملخ وزیدند وخاک وطنم را گسستن نان را در آغوش نگرفته ام نانی که از گندم وطنم باشد وهم وطنانم را از آن هنگام که توشه ام را در ساق آهویی بستن آهویی که تمام شنزار را پیمود و به نزدم آمد آنان تیر و کمان و نیزه هایم را به زور گرفتند و اگرچه دست هاشان گلهای خونم را چید اما همچنان می بالم که ریشه هایم تیشه را در خاک وطن به ستیز می خوانند وخاک سبزم آواز می دهد ای دست ها توده های ملخ را از سرزمین سبز من بزداید که خوشه هایم از آن منند موسی بیدج
صدای گامها در دهلیز مرگ همهمه، فریاد وای بر تو،آخ. بگریز... از این در بشتاب، داخل شو، به این سرداب دویدنها، کشمکش، در دخمه های مرگ کشته ها: هفتاد اسرا: نود بیش از نود مجروح سکوت، سکوت ای کالسکه های باد ایست. آنجا کیست؟ پاسخ می دهم: برادرت "سمیع" و صدا طنین می اندازد و صدا همچنان طنین می اندازد و صدا، همچنان ...
٭٭٭ صدای گامها در دهلیز مرگ در شب فرو رفت چهره اش نیروی خورشید برای رهایی بود و ناگهان شب نفس کشید وقتی گلوله بر سینه اش نشست. به مادرش مگویید گلوله بر سینه اش نشست به برادرانش مگویید گلوله بر سینه اش نشست. به مادرش به برادرانش مگویید با غم او تنهایم بگذارید با جنازه اش تنهایم بگذارید. جنازه ای تو یا کوهی؟ در سینه اش گلوله ها خوار شدند آه ای رایت رهایی پلی هستی که به پیروزی ام می رسانی.
٭٭٭ چهره اش را باد در آغوش کشید بر خاک افتاده بود خون آلود... خون آلود... بر ساق پایش نیشی و چنگالی نشسته بود "تو که هستی سبزه روی زیبا؟" باد گفت. خاموشی چهره اش پاسخ گفت: تاریخ مقتول توأم
یافتاح سلام به قاتلی دیگر اگر جنین را سی روز مهلت داده بودی، احتمالهای دیگری بود: شاید اشغال به پایان میرسید و آن شیرخواره زمان محاصره را به یاد نمیآورد، آنگاه چون کودکی سالم بزرگ میشد و به جوانی میرسید و با یکی از دخترانت در یک کلاس، درس تاریخ باستان آسیا را میخواند شاید هم به تور عشق یکدیگر میافتادند، شاید صاحب دختری میشدند [که یهودی زاده میشد]، پس ببین چه کردهای؟ حالا دخترت بیوه شده و نوهات یتیم ببین بر سر خانواده در به درت چه آوردهای و چگونه با یک تیر، سه کبوتر زدهای.
یافتاح سلام در محاصره اگر باران نیستی، محبوب من! درخت باش، سرشار از باروری.... درخت باش! و اگر درخت نیستی، محبوب من! سنگ باش، سرشار از رطوبت.... سنگ باش! و اگر سنگ نیستی، محبوب من! ماه باش، در رؤیای عروست.... ماه باش! [چنین میگفت زنی در تشییع جنازه فرزندش.]
*** صلح آه دو عاشق است که تن میشویند با نور ماه
صلح پوزش طرف نیرومند است از آنکه ضعیفتر است در سلاح و نیرومندتر است در افق.
صلح اعتراف آشکار به حقیقت است: با خیل کشتگان چه کردید؟ شاعر در شعرهای دیگر، از دوستی میگوید و عشق: «یا او، یا من!» جنگ چنین میشود آغاز. اما با دیداری نامنتظر، به سر میرسد: «من و او!» و نیز از قدرت و معجزه عشق میگوید: بیست سطر درباره عشق سرودم و به خیالم رسید که این دیوار محاصره بیست متر عقب نشسته است.
یافتاح سلام جملهای موسیقایی (ترجمه موسی اسوار) شاعری اکنون سرودی مینویسد به جای من بر روی بیدبن دوردست باد پس چرا گل سرخ در دیوار برگهایی تازه بر تن میکند؟
پسری اکنون کبوتری به پرواز درآورد به جای ما سوی بالا، سوی سقف ابر پس چرا این برف را جنگل گرد لبخند چون اشک میریزد؟
پرندهای اکنون نامهای با خود میبرد به جای ما به آبی سرزمین غزال پس چرا صیاد به صحنه پای مینهد تا تیرهای خود را پرتاب کند؟
مردی اکنون ماه را میشوید به جای ما و بر بلور رود راه میرود پس چرا رنگ بر زمین میافتد و چرا ما چون درختان برهنه تن میشویم؟
عاشقی اکنون به سان سیل معشوق را با خود میبرد به جای من سوی گل چشمههای پرژرفا پس چرا سرو در اینجا ایستاده است و دربانی باغ میکند؟
شهسواری اکنون اسب خود را نگه میدارد به جای من و در سایه سندیان میآساید پس چرا مردگان به سوی ما از دیواری و گنجهای بیرون میشوند؟