.:: تالار گفتمان کانون فرهنگی رهپویان وصال ::. - دكتر علي شريعتي

Username:
Password:
Save Password
Forgot your Password?

 همه تالارها
 تالارعمومي
 مناسبتها و شخصیت ها
 دكتر علي شريعتي
 موضوع جديد  ارسال پاسخ
 چاپ موضوع
نويسنده Previous Topic موضوع  Next Topic  

mohammad423
Starting Member

Iran
4 Posts

ارسال شده در:  يکشنبه 19 مرداد 1382 :  17:51:47  Show Profile  Reply with Quote
مي خواستم نظرتون رو راجع به شريعتي و نقش او در انقلاب بدونم.
متشكر

عطشان
Average Member

651 Posts

ارسال شده در:  سه شنبه 21 مرداد 1382 :  23:14:22  Show Profile  Reply with Quote
به نام خدا
سلام عليكم
دكتر شريعتي چون موج خروشاني بود كه هر گز ارام نگرفت جزدرلحظه مرگ
التماس دعا
Go to Top of Page

mohammad423
Starting Member

Iran
4 Posts

ارسال شده در:  يکشنبه 26 مرداد 1382 :  11:20:08  Show Profile  Reply with Quote
به نظر شما ايا مي شود شريعتي را به عنوان ايديولوگ انقلاب پذيرفت.
ضمنا چرا بعضي از روحانيون اين قدر به او مي تازند و حتي او را تكفير مي كنند
Go to Top of Page

عطشان
Average Member

651 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 27 مرداد 1382 :  05:54:58  Show Profile  Reply with Quote
به نام خدا
سلام عليكم
ايديولوگ يعني چي؟؟؟؟

التماس دعا
Go to Top of Page

salek
Starting Member

Iran
2 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 24 آذر 1382 :  20:03:35  Show Profile  Reply with Quote
با سلام به همه دوستان
بايد گفت که ما هر کدام بايد يک شريعتي باشيم
ما اکنون نياز به شناخت داريم انطور که شريعتي ميگفت
شريعتي چراغ و فانوسي براي ما نه بيشتر
بياييم راه او را بدون تعصب ادامه بدهيم
Go to Top of Page

farjaam
Starting Member

Iran
1 Posts

ارسال شده در:  يکشنبه 12 بهمن 1382 :  20:46:20  Show Profile  Reply with Quote
سلام . آقا یه عدّه از علما که از مراجع تقلید هستند ، آنهم از مورد تاییدان نظام ،_ که ما اگه معتقد به تشیع باشیم ، معتقدیم که فهم و درک دینی آنها و تفقّه و بصیرت آنها در دین ، بسیار بیشتر از ماست _ همون زمان اعلام کرده بودن که کتابهای شریعتی جزو کتب ضالّه هستند . دیگه خود دانیــد . // التماس دعا ... به امید ظهور و شوق حضور ...
Go to Top of Page

amshiva
Starting Member

USA
6 Posts

ارسال شده در:  جمعه 10 ارديبهشت 1383 :  13:47:09  Show Profile  Send amshiva a Yahoo! Message  Reply with Quote
از نظر مطلع شدن مي پرسم كدوم مرجع گفتن که کتابهای شریعتی جزو کتب ضالّه هستند . يادم هست كه تو خاطرات شهيد چمران خوندم كه تو يكي از عملياتها كه براي مدت زيادي در محاصره بودن با خوندن كتاب كوير شريعتي روحيه شون رو حفظ كردن. همچنين استاد مطهري هميشه با احترام ار ايشون باد مي كردن و براي شهادت شون پيام تسليت دادن.

التماس دعا
Go to Top of Page

amshiva
Starting Member

USA
6 Posts

ارسال شده در:  جمعه 10 ارديبهشت 1383 :  14:07:08  Show Profile  Send amshiva a Yahoo! Message  Reply with Quote
او همچون ستاره ای است تابان که از درخت گسترده شاخه و برگ خجسته زيتون سوخت مي گيرد . ريشه ای دارد نه شرقی و نه غربی که روغنش پيوسته بر می افروزد و روشن می سازد اگر چه هيچ آتشی بدان نرسد .
دکتر شريعتی درخت مبارک زيتون و شمعی بود برافروخته که در زير پا گذاشتن شهر های عشق شرق و غرب در خم هيچ کوچه نماند و در پرتو هدايت قرآن پا بر سر شرق و غرب گذاشته از همگان گذشت و سرانجام پربار و بی امان و درنگ نشناس محفل جوانان سرگردان در ميان راه ها و کوره راه های بن بست را روشن ساخت و آن چنان که از ويژگی های درخت خجسته زيتون است با فرهنگ اصيل اسلامی و با معارف انقلابی اهل بيت جان های گرسنه را سير و روان های تشنه را سيراب کرد و تيرگی ها را بزدود و خود شمع وار سوخت و ذوب گرديد ...
پيام آيت الله طالقانی به مناسبت سالروز درگذشت دکتر شريعتی
Go to Top of Page

صبورا
Senior Member

1404 Posts

ارسال شده در:  سه شنبه 26 ارديبهشت 1385 :  19:08:53  Show Profile  Reply with Quote
تاپیک: دکتر علی شریعتی


oruge

Starting Member



Iran
36 Posts
ارسال شده در: يکشنبه 1 تير 1382 : 10:35:23
--------------------------------------------------------------------------------

« شهيد دكتر مصطفي چمران » به هنگام خاكسپاري « دكتر علي شريعتي » با چشماني اشك آلود گفت: « اي علي! شايد تعجب كني، اگر بگويم كه همين هفته گذشته كه به محور جنگ « بنت جبل » رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي مقدم « تل مسعود » در ميان جنگندگان « امل » گذراندم، فقط يك كتاب با خود بردم و آن « كوير » تو بود. كويري كه يك عالم معني و غنا داشت و مرا به آسمان ها مي برد و به ازليت و ابديت متصل مي كرد ...
... اي علي! ياد تو، نام تو، گفته هاي تو، افكار تو همه براي من نوعي نماز است كه مرا به خدا نزديك و نزديك تر مي كند. تو اي علي! در همه نمازهاي مخلصانه ما حضور داري و ما را در همه پرواز ها به آسمان ها همراهي مي كني، بر همه مجاهدين كه در راه حق به افتخار شهادت نائل مي شوند، تو شاهد و شهيدي ... »

« چهره هاي درخشان-دكتر علي شريعتي-ص 75 »

امام خميني (قدس الله النفسه الزكيه):
« شهيد چمران جنگجوئي پرهيزكار و معلمي معتمد بود كه كشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت. »

آيت الله العظمي امام علي خامنه اي (روحي فداه):
« دكتر شريعتي يك چهره پر سوز پيگير براي حاكميت اسلام بود و كوشش مي كرد تا اسلام را به عنوان يك تفكر زندگي ساز و يك نظام اجتماعي و يك ايدئولوژي رهگشاي زندگي مطرح كند. »

درود بر رزمندگان اسلام
سلام بر شهيدان


qaz
Junior Member



Iran
200 Posts
ارسال شده در: دوشنبه 2 تير 1382 : 14:45:42
--------------------------------------------------------------------------------

با تشکر از عروج
از تمامی کسانی که در رابطه با دکتر شریعتی اطلاعاتی دارند تقاضا می کنم ما را هم روشن کنند
با تشکر..


Go to Top of Page

صبورا
Senior Member

1404 Posts

ارسال شده در:  چهارشنبه 10 خرداد 1385 :  17:53:37  Show Profile  Reply with Quote



elhamsokoot

Starting Member



Iran
7 Posts
ارسال شده در: شنبه 26 آذر 1384 : 14:41:30
--------------------------------------------------------------------------------

سلام دوستان عزيز
من تازه به اين گروه پيوستم
و از اين بابت خوشحالم
اگه ميشه در مورد نوشته ها وكتابهاي دكتر شريعتي بحث كنيم
و كتابهاشو به همديگه معرفي كنيمو نوشته هاي تاثير گذارش رو

((روح خدادر جانم ،امانت اوبر پشتم، قلمش بر دستم،حكمت نامها برلوح دلم ،كائنات در برابرم به ركوع ،ملائك در پيش پايم به سجود.....هبوط در كوير))
اين نوشته به من ارج داد
با اين گفته راهمو پيدا كردم .

الهام

...................................................................

salvia

مسئول بخش



9 Posts
ارسال شده در: يکشنبه 27 آذر 1384 : 17:31:04
--------------------------------------------------------------------------------

يا رئوف
الهام جان سلام
خوش اومدی
اگر می خوای در مورد دکتر شریعتی بحث کنی یا چیز بدونی می تونی به اینجا مراجعه کنی
دمی با شریعتی http://www.rahpouyan.com/forum/topic.asp?TOPIC_ID=2308





الهی چنان کن سر انجام کار .... تو خوشنود باشی و ما رستگار
Go to Top of Page

fatemeh_k14
Average Member

Denmark
929 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 29 خرداد 1385 :  16:51:52  Show Profile  Visit fatemeh_k14's Homepage  Send fatemeh_k14 a Yahoo! Message  Reply with Quote
به مناسبت بيست و نهمين سالگرد درگذشت دکتر شريعتي



دکتر علی شریعتی در دوم آذر ماه سال هزار و سیصد و دوازده در روستای کاهک از توابع سبزوار به دنیا آمد . پدرش محمد تقی شریعتی از محققان و نویسندگان دینی معاصر و مادرش زهرا امینی است .
دوران دبستان را در مزینان گذراند و برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد و در سال 1329 وارد دانشسرای مقدماتی مشهد شد. در سال 1331 دانشسرای مقدماتی را به پایان رساند و اقدام به تاسیس انجمن اسلامی دانش آموزان نمود.

در سال 1332 به عضویت نهضت مقاومت ملی در آمد و در سال 1333 موفق به اخذ دیپلم کامل ادبی شد و در همان سال اولین کتاب خود را که ترجمه ای از یک کتاب بود به چاپ رساند.
دکتر علی شریعتی در سال 1334 وارد دانشکده ادبیات مشهد شد و در همان سال اقدام به انتشار یکی از انقلابی ترین کتابهای خود یعنی ابوذر غفاری نمود .
در سال 1336 به همراه عده ای از اعضای نهضت مقاومت ملی در مشهد دستگیر شد و در سال 1337 از دانشکده ادبیات با رتبه اول فارق التحصیل شد و با یکی از همکلاسیان خود به نام پوران شریعت رضوی ازدواج کرد .
دکتر علی شریعتی در سال 1338 با بورسیه دولتی برای ادامه تحصیلات عازم فرانسه شد و در آنجا هم دست از مبارزه بر نداشت و به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و به همین دلیل مدتی را در زندان فرانسه به سر برد و در همانجا بود که با افکار نوین افرادی چون سارتر و فانون و ... آشنا شد .
در سال 1341 بود که به همکاری با جبهه ملی و نهضت آزادی و نشریه ایران آزاد پرداخت و به همین دلیل پس از پایان تحصیلات و اخذ مدرک دکتری در رشته تاریخ و مراجعت به ایران در مرز دستگیر شد ولی پس از مدتی آزاد شد و به همکاری با اداره فرهنگ پرداخت و پس از آن به عنوان کارشناس بررسی کتب درسی منسوب شد .
اوج فعالیتهای دکتر در سال 1345 هنگامی که به عنوان استادیار رشته تاریخ دانشکده مشهد برگزیده شد ، شروع شد و در سال 47 بود که به سخنرانیهای آتشین خود در حسینیه ارشاد پرداخت و به همین علت در سال 52 به مدت 18 ماه در زندان انفرادی شهربانی بود. که پس از آن از سخنرانی منع و خانه نشین شد و مجبور به ترک ایران شد که متاسفانه این سفر دیگر بازگشتی نداشت .
دکتر علی شریعتی در سحرگاه 29 خرداد 1356 در سوت همپتون انگلیس جان به جان آفرین تسلیم می کند و دوستان و آشنایان با افکارش را در غمی بزرگ فرو می برد.
آرامگاه دكتر علي شريعتي در كشور سوريه شهر دمشق در زينبيه در كنار مقبره آن بانوی گرامی و دخت امام علی علیه السلام حضرت زینب كبري قرار دارد.




همچو خورشید تا به کی تنها ... همچو مهتاب تا به کی شبگرد
ای همایون همای پرده نشین ... جان زهرا به آشیان برگرد


Go to Top of Page

n/a
deleted

4146 Posts

ارسال شده در:  جمعه 2 تير 1385 :  05:15:16  Show Profile  Reply with Quote
علــــــی، فدا بود


گفتگو با حيدر رحيم‌ پور ازغدي درباره دکتر علی شريعتي



اشاره:

«نويسنده منتقد»، استاد «حيدر رحيم‌پور» همان‌قدر كه كوبنده مي‌نويسد شنيدني هم خاطره مي‌گويد. ساعتي، در منزل پذيراي ما بود، تا خاطرات دوستي عزيز را بازگويد. سؤالهاي ما هم‌سطح بيان شيواي استاد نبود و حذف شد.



**************************************

اولين آشنايي من با علي روز انتخابات وكلاي مشهد سال 1328 بود. من اعلاميه كوچكي داده بودم كه مؤتلفة اسلامي فقط به دو شاگرد مكتب اسلام، شيخ محمود حلبي و استاد محمدتقي شريعتي رأي مي‌دهند؛ ولي او به جاي شيخ محمود براي «ثابت» رئيس كارخانه قند فعاليت مي‌كرد. من كه از بازرسان بودم، به استاد شريعتي گزارش دادم و استاد به‌وسيلة من به علي پيام داد كه يا تو به خانه برو يا من مي‌روم.

او 15 ساله و عضو انجمنهاي اسلامي دبيرستانها و رفيق مرحوم دكتر سامي بود و من 17 ساله و كوچك‌ترين عضو هيئت مؤسس مؤتلفه اسلامي بودم. بعد از اين جريان با هم قهر كرديم و قهر بوديم.


**************************************

نهضت مقاومت ملي سال 33، بعد از كودتاي 28 مرداد كه همه گروههاي سياسي شكست‌خورده و منفعل شده بودند؛ نهضت مقاومت ملي تأسيس شد و مرا شيخ محمدتقي جعفري و آيت‌ا... حاج سيد جوادي و آيت‌ا... شبستري به جمعيت دعوت كردند، ولي مطمئن هستم پشت پرده اين دعوت يا استاد شريعتي يا احمد‌زاده و يا بازرگان بودند.

من و علي، دوباره روبه‌رو شديم، هنوز به خاطر ماجراي انتخابات، نيمه قهر بوديم؛ خوش و بش كرديم، او 21 ساله و من 23 ساله بودم ولي هر دو پير سياسي شناخته مي‌شديم.

بعد از يكي دو جلسه حسابي رفيق شديم. مدتي بعد هر دو اتفاق كرديم كه اين نهضت چيزي بارش نيست؛ كه به آن دل ببنديم. علي از آن به بعد بيشتر به دانشجويان پرداخت و با مهندس بازرگان كه مشغول تأسيس انجمن اسلامي دانشجويان بود همكاري بيشتري داشت. تا اينكه در دستگيري گروهي اعضاي نهضت، علي هم دستگير شد.

**************************************

علي بورسيه فرانسه قبول شده بود، استاد شريعتي خيلي نگران بود، مدتي بعد با خوشحالي به من گفت، علي عجيب رو به كتب دين آورده و از من خواسته تعداد زيادي كتاب برايش بفرستم.

**************************************

كانون نشر حقايق ديني بيشتر اوقات بسته يا نيمه تعطيل بود. رفقاي كانون و استاد شريعتي و ديگران، به طور پراكنده هم را مي‌ديديم. شب قرار شد رفقا بيايند خانه ما و وقتي هم مي‌آمدند، سور الزامي و اجباري بود. من عصر آن روز مغازه يكي از رفقا بودم، علي با كسي كه آنجا بود، تلفني صحبت مي‌كرد.
گوشي را گرفتم، گفتم: علي رفقا امشب خانه ما هستند، تو هم بيا،
گفت: امشب نمي‌توانم، يك دختر و پسر دانشجو، عقد كرده‌اند، خيلي هم فقيرند، مي‌خواهم امشب ببرمشان و يك چلوكباب بدهم و راهي‌شان كنم به حجله، ولي هر جور باشد سر شب خودم را مي‌رسانم.

استاد شريعتي، قدسي، اميرپور و سررشته‌دار آمده بودند، بعد از نماز علي آمد، بقيه گفتند: اين از كجا فهميده؟ گفتم: اين سوري است، خودش مي‌فهمد.


**************************************

كتاب تشيع علوي ـ تشيع صفوي تازه درآمده بود؛ شروع كردم به انتقاد از علي؛ ـ استاد شريعتي سرش را پايين انداخته بود و گوش مي‌داد، دوست داشت از علي انتقاد كنيم ـ گفتم: علي تو چقدر «مجلسي» را مي‌شناسي كه اين چرتها را مي‌نويسي، گفت: ا‍‌َووووو به مرجع تقليدشان اهانت شده، علي شريعتي پيش مجلسي كي باشد؟ گفتم: خوب كه چي؟ گفت: ولي مجلسي پيش امام من كي باشد؟ گفتم: چرا؟ گفت: «اين روايت را مجلسي نقل مي‌كند:

يك كسي مي‌نويسد، خليفه در مدينه روبه‌روي عربي ايستاد و گفت: جان تو در دست من است يا خدا؟ گفت: تو خر كي هستي؟ دست خداست‌‌ ـ بقيه‌اش را هم خودش درست مي‌كرد ـ خليفه شمشيرش را كشيد و طرف را كشت. بعد از آن با امام من روبه‌رو مي‌شود ـ حضرت باقر(ع) يا صادق(ع) ـ امام در جواب همين سؤال مي‌فرمايند: جان من دست خداست ولي اگر تو نكشي بهتر است، ما با هم قوم و خويش هستيم و... و انعامي هم مي‌گيرد.» بعد علي گفت: خوب اين‌طوري بايد با امام من صحبت كند؟

علي بلند شد و چون به من گفته بود كه مي‌رود، من آمادگي داشتم. دنبالش رفتم، در راهرو به علي گفتم: خدا شاهد است، اگر يك دوره رسائل و مكاسب خوانده بودي، ننگت مي‌كرد از اين حرفها بزني. گفت: پس معلوم شد، همه بدبختي تو همين رسائل و مكاسب بوده!!

دو نفري بلند خنديديم و اينهايي كه داخل اتاق بودند، مجاني خنديدند. گفتم: خوب چرا اين چرتها را مي‌نويسي؟ گفت: خدا كند ساواك هم به خريت تو باشد، گفتم: خوب كه چي؟ گفت: اگر احساس كنند كه من با روحانيت مخالف‌ام، مي‌توانم حرفهايم را بزنم، من به مجلسي چه كار دارم؟ من با اين وسيله مي‌خواهم شريعتمداري و ديگر آخوندهاي درباري را لنگ كنم. بايد به وسيله مجلسي يك مفري داشته باشم، اگر بگويم شريعتمداري كه صبح مي‌برند و پوستم را مي‌كنند.

گفتم: خوب تكليف اين چرت و پرتها چه مي‌شود؟ گفت: خوب تو بردار و درست كن، گفتم: بابات آن‌جاست برو بابات را مسخره كن، من كتابهاي تو را يكي يكي جمع كنم و پايش بنويسم، اين مطالب غلط است؟!
گفت: نه مستدرك بزن، گفتم: خوب مي‌اندازند دور، من هم مي‌شوم مثل بقيه كه مي‌نويسند. گفت: آقاجان، تو بنويس، پايش هم بنويس علي شريعتي، كه اگر دوستان پرسيدند بگويم درست است و اگر ساواك پرسيد، بگويم به من مربوط نيست، فلاني نوشته است!!!

علي رفت و من برگشتم به اتاق، استاد شريعتي گفت: «شما، اينجا با هم دعوا مي‌كنيد بعد مي‌رويد بيرون و شروع مي‌كنيد به خنديدن، من خيال كردم علي قهر كرد و رفت.» جريان را گفتم، استاد گريه كرد و گفت: ببين اين پسر چقدر خالصانه كار مي‌كند؟ من بارها توجه كرده‌ام، اشكالات عمده آقاي مطهري به علي هشت تاست، شما را هم ديدم كه چهار‌ ـ پنج اشكال به علي وارد كرده‌ايد. ولي به جان خودت و علي من شانزده اشكال دارم و همه را هم به علي گفته‌ام.

مي‌گويد: بابا، تو چرا اين‌طوري هستي؟ من اين همه كتاب نوشته‌ام، شانزده اشكال زياد است؟ خوب برو بگو علي اشتباه نوشته، علي غلط كرده اينها را نوشته، اصلاً سواد نداشته. آن‌قدر اين بچه پاك بود كه حتي به آقاي شيرازي، امام جمعه مشهد گفته بود، شما هر غلطي را كه در كتابهاي من مي‌بينيد بنويسيد، بعد من مي‌نويسم هر چه آقا گفته‌اند درست است.
مدتي بعد از آن با مطهري رفته بودند، خدمت محمدرضا حكيمي و به او وكالت داده بود كه همه كارهايش را اصلاح كند.
**************************************

جلسه پرسش و پاسخي در دانشگاه آزاد بود، يك عده از متحجرين و انجمن حجتيه‌ها آمده بودند. يك كافر در دنيا گير آورده بودند به نام علي شريعتي، گفتم: آقا جان اين‌طوري نمي‌شود. شما برويد اشتباهات علي شريعتي، انحرافش، اغلاطش را جمع كنيد و به من بدهيد، من هم مال فيض كاشاني، صاحب تفاسير صافي و مصفا و اصفا را جمع مي‌كنم تا ببينم كدام بيشتر است.

**************************************

عروسي يكي از فاميل كه با من و مطهري و شريعتي قوم و خويش بود، من و مطهري چند ساعتي با هم بوديم.

از او پرسيدم: چرا اين‌قدر با علي خشن برخورد مي‌كني؟

عين همان حرف را كه دكتر در مورد آخوندهاي درباري گفته بود، گفت: اصلاً بحث علي نيست، من كه دائم به خانه پدرش رفت و آمد دارم، با خودش هم كه رفيق‌ايم،

بحث من اين است كه شاخه‌اي در حال درست شدن است ـ مجاهدين خلق را مي‌گفت‌‌ ـ كه خود را به علي مي‌چسبانند، علي هم چيزي نمي‌گويد، من مجبورم با علي اين‌طور برخورد كنم؛ كه آنها افشا شوند.


يعني مطهري، شريعتي را فداي خط مكتبي خود مي‌كرد. علي هم خود را فدا مي‌كرد تا ارتجاع را بشكند.

علي آدم نبود، فدا بود. فدايي نبود، فدا بود. فداي جامعه و اسلام و مردم.

**************************************

تازه از زندان آزاد شده بود و آمده بود مشهد. خيلي ملول بود، دليلش را پرسيدم، گفت: اينها مرا ول كرده‌اند كه ضايع كنند. نوشته‌هايي از من كه ابدا‌ً مورد نظرم نيست، توي روزنامه‌ ـ به خاطرم نيست كيهان يا اطلاعات آن زمان ـ چاپ مي‌كنند. نمي‌توانم اينها را در ايران جواب بدهم، خيلي ناراحت بود و ما فهميده بوديم كه تصميم به كوچ گرفته است. حتي اين قضيه را به استاد هم نگفته بود.

**************************************

سه روز قبل از سفر برنگشتن علي، باز رفقا گفته بودند به خانه ما مي‌‌آيند، در آن جلسه استاد شريعتي نيامدند و من بعدها فهميدم اين جلسه را علي برپا كرده است؛ البته نه آشكار بلكه پنهان و براي توديع با دوستان تقريبا‌ً دو ساعت به غروب بود، باغچه‌ها را آب مي‌دادم، ديدم كسي مي‌گويد: آي يا الله خودت را بپوشان مرد است. نگاه كردم ديدم علي است. علي قانونش اين بود كه مثلا‌ً وقتي مي‌گفت ساعت هشت، يازده مي‌آمد. حالا قرار است هفت بيايد، چهار آمده. گفتم واقعاً همان كه خودت مي‌داني هستي!!! گفت: «فكر كردم مي‌آيم اينجا، تا رفقا بيايند حاشيه‌‌هاي مفاتيح را نگاه مي‌كنم، تو كه اهل كتاب و مطالعه نيستي كه كتاب داشته باشي!!!»

آمد تو و ما تا رفقا آمدند، حدود يك ساعت و نيم با هم بوديم. در حال صحبت، هر دو سيگار مي‌كشيديم.

ـ البته من بيست سال است، ترك كرده‌ام‌ ـ يك قوطي وينستون وسط بود، من سه تا كشيده بودم، نگاه كردم ديدم از پاكت بيست‌تايي فقط يكي مانده، آمدم بردارم از دستم چنگ زد، گفتم پسر‌بخش، دختر‌بخش هم كه باشد، به من بيشتر رسيده بود؛ گفت اين صندوق بيت‌المال است، هر كس بايد به اندازه مصرفش بكشد.

**************************************

آن‌شب من خيلي بيشتر از آن چيزي كه براي شما لازم باشد، علي شريعتي‌شناس شدم. حرفهاي خيلي خوبي بين ما رد و بدل شد. گفتم: علي زندان چطور بود، استفاده كردي؟ با تمام وجود گفت: خيلي. بعد پرسيدم: علي نظرت راجع به كتابهايت چيست؟ گفت: من كه كتاب ننوشته‌ام؛ آن كوير كه يك رمان است. آن يكي جنگ با منافقين است، آنهاي ديگر هم همين‌طور ـ هيچ كدام از كتابهايش را امضا نكرد ـ اما اگر خدا ياري كند و يك فراغتي به دست بيايد، بعد معني كتاب را مي‌فهمي، كه خدا را شاهد مي‌گيرم اگر علي موفق شده بود فرار كند و او را نكشته بودند، كتابهايي نوشته بود كه اسلام را تكان مي‌داد.

از خاطرات زندان گفت: ‍‍«اين شش ماه آخر عصر به عصر، روي برنامه خاصي شلاقم مي‌زدند و مي‌گفتند راضي شدي يا نه؟ از من مي‌خواستند كه بيا به جاي خانم پارسا وزارت علوم و فرهنگ را قبول كن. مي‌گفتم: من خانواده خودم را نمي‌توانم جمع كنم، شما برويد بي‌نظمي مرا در جامعه ببينيد ـ راست هم مي‌گفت، بد بي‌نظمي بود‌‌ ـ من فهميده بودم كه ساواك از مخالفت من با روحانيت دل كنده است. باز‌جويم مي‌گفت: همه مخالفتهاي تو بازي سياسي است، آنها مي‌خواستند با انتخاب من به وزارت مرا خنثي و دانشگاه و روشنفكران انقلابي را يكجا ببلعد. من مي‌دانستم كه اگر قبول مي‌كردم و حاضر مي‌شدم با شاه ببندم نخست‌وزيرم مي‌كرد.

و اگر با آمريكا مي‌بستم، رئيس جمهور مي‌شدم و اگر هيچ‌كدام از اين كارها را نمي‌كردم مرا مثل پاپ، يك قديس روشنفكري مي‌كرد. آن‌موقع ديگر علي شريعتي نبودم و بعد از آن دانشگاه ضربه‌اي مي‌خورد كه پنجاه سال حركت نمي‌كرد.
اين بود كه مجبور بودم تحمل كنم و دائم طفره مي‌رفتم.
اواخر هم مي‌گفتند: پدر‌سوخته، ما كاملا‌ً مي‌دانيم؛ تو شاخه دانشگاهي خميني هستي، منتها با اين جور كارها ما را فريب دادي.»


بعد گفتم علي راجع به مجلسي چيزي مي‌گويم كه داشته باشي، بحث اشاعره و معتزله را طرح كردم و صحبتهاي زيادي كرديم، يكدفعه دست به سرش زد و گفت: خاك بر سرم، كاش اين مطلب را زودتر فهميده بودم. گفت: خيلي فهميدم؛ واقعا‌ً در اين عالمها نبود كه به جهلش تعصب داشته باشد.آن شب گذشت و من بعدها فهميدم كه نقشه‌اش اين بوده كه به خارج برود.

**************************************

چند شب بعد حدود ساعت نه و نيم شب، با دوستان بوديم، اميرپور گفت: الآن هواپيماي دكتر نشست، گفتم: علي رفت؟ گفت: بله با شناسنامه جعلي رفت.

گفتم: علي رفت كه كشته شود. مدتي بعد اميرپور از خانه‌اش تماس گرفت كه بيا اينجا، رفتم ديدم گريه مي‌كند، گفت: ديشب علي در لندن فوت كرده است، گفتم: نه فوت نكرده، علي را كشتند. كم‌كم رفقا خبردار شدند و با آنها كه خارج بودند تماس گرفتيم. بلافاصله استاد شريعتي را برديم خانه دامادش كه مصون بماند.
به استاد گفتيم علي تصادف كرده و ما مي‌خواهيم از اينجا با تلفن مرتب در تماس باشيم.


**************************************

شاه مي‌خواست جنازه را به ايران بياورد و علي را خودي جلوه دهد ولي ما مي‌خواستيم كه از ايران برود. تا روزي كه خبر دادند جنازه را به سوريه حركت داده‌اند. آقاي خامنه‌اي گفتند: اگر مي‌شد، در روزنامه‌اي تسليتي بگوييم خيلي خوب بود. من قبول كردم، رفتم دفتر روزنامه خراسان مسئول آگهيها حاجي بازاري‌اي بود كه غير از پول چيزي نمي‌فهميد. برادرم چهار راه شهدا ساختماني مي‌ساخت كه از آنجا ـ‌ دفتر روزنامه خراسان خيابان خسروي بود ـ ديده مي‌شد.

گفتم: آقا جان من يك دوستي دارم كه فوت كرده، مي‌خواهم يك اعلاميه قشنگ توي صفحه اول چاپ كني، هر چه هم پول بخواهي مي‌دهم، ببين آن ساختمان مال من‌است، نگاهي به ساختمان كرد، ديد خوب شكاري هستم. بالاخره تسليتي معمولي نوشتم كه از نظر مفهومي بد نبود و از نظر ادبيات متوسط بود. نوشته را تأييد كرد. من هم آن موقع كه آگهي پنج تا ده تومان بود، صد تومن دادم و گفتم: در يك صفحه خوب چاپ كنيد. جواني آنجا ايستاده بود، گفتم: همين حالا بدهيد، خودم به چاپخانه بدهم، جوان را صدا كرد، گفت با ايشان برو، چاپخانه را نشان بده.

در راه جوان مرا با اسم صدا كرد و گفت: دكتر شريعتي مرد؟ گفتم: بله، نشست به گريه كردن، گفتم: تو با ما هستي؟ گفت: بله، گفتم: مي‌تواني كاري بكني؟ گفت: بگو چه كار كنم. گفتم: من آگهي را همين‌جا عوض مي‌كنم. تو فقط آنجا بگو آقا گفته‌‌اند اين را چاپ كنيد. قبول كرد. متن اعلاميه را عوض كردم:

«استاد محمدتقي شريعتي، سوگند به خدا بر اوجي كه گرفته‌اي غبطه مي‌خورم. شهادت فرزند تاريخ دكتر علي شريعتي را به پيشگاه پدر و مرشد او تبريك و تسليت مي‌گويم.

«حيدر رحيم‌پور»

رفتيم چاپخانه و من ده تومان هم به چاپخانه‌دار دادم و گفتم يك جاي خوب چاپ كنيد.

فردا صبح كه روزنامه پخش شد، همة دستگاه ديوانه شده بودند. من فرار كردم و به خانه استاد رفتم، مي‌دانستم آنجا شلوغ است و نمي‌توانند دستگيرم كنند.

**************************************

با رفقا رفتيم خانه داماد استاد شريعتي، آقاي خامنه‌اي روضه حضرت علي‌اكبر را خواندند، رفقا زار زار گريه مي‌كردند. بعد فرمودند آگهي روزنامه را به استاد بدهيم، استاد روزنامه را كه ديدند، رو به آقاي خامنه‌اي كردند و گفتند: «آقا، كشتند علي را»؛ آقا گفتند: «بله، اين افتخار نصيب شما شد و ايشان ماندگار شدند.»



Go to Top of Page

n/a
deleted

4146 Posts

ارسال شده در:  جمعه 2 تير 1385 :  05:18:50  Show Profile  Reply with Quote
سنخ شناسي منتقدين دکتر شريعتي

http://adlroom.com/modules.php?name=News&file=article&sid=3099
Go to Top of Page

mohammad
Senior Member

1558 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 7 اسفند 1385 :  23:22:40  Show Profile  Reply with Quote
افتتاح موزه‌ دكتر شريعتي بدون حضور خانواده‌اش




در مراسمي با حضور مهدي چمران، صادق طباطبايي، سيدمحمود دعايي و ميناچي خانه موزه‌ دكتر علي شريعتي گشايش يافت.

به گزارش ايسنا، در ابتداي اين مراسم، محمدمهدي عسگرپور ـ معاون هنري سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران ـ با اشاره به برخي اظهار نظرها، گفت: در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه متاسفانه زمينه‌ي ايجاد سوء تفاهم در آن زياد است. گشايش اين موزه، هيچ ربطي به دادگاه جزايري و انرژي هسته‌يي ندارد و صرفا امري فرهنگي است.

وي با تشكر از شهردارهاي قبلي تهران، تصريح كرد: شهر تهران فقط پل و برج ميلاد و ... نيست، بلكه گنجينه‌اي هنري نيز است. شهرداري مكان‌هاي ديگري را هم مانند خانه موزه‌ استاد شهيد مطهري و موزه‌ مرحوم نواب صفوي در دست احداث دارد.

او ادامه داد: از جمله اهداف تاسيس اين موزه، ايجاد مركزي براي تضارب آرا و افكار در زمينه‌هاي مربوط به حوزه‌هاي نظري و جامعه‌شناسي است. اينجا فقط موزه نيست، بلكه مكاني براي رفت و آمد متفكران نيز است.

در ادامه‌ اين مراسم، جلال رفيع كه كتاب «نماز تسليم انساني عصيان‌گر» نوشته‌ او با نام دكتر شريعتي در دوران پيش از انقلاب اسلامي منتشر شده است، با يادآوري خاطراتي از دوران قبل از انقلاب، اظهار داشت: از دكتر شريعتي هيچ خاطره‌اي ندارم. در عين حال، سر تا پا خاطره‌ام. هرجا رسيدم، دست كم به‌جاي دكتر شريعتي كمي كتك خوردم؛ در هر كجا در زندان نام دكتر شريعتي را مي‌بردم، دست كم يك سيلي مي‌خوردم. من دانشجو بودم و شيفته‌ دكتر شريعتي؛ از همان نسلي هستم كه عمر و هستي خود را به پاي دكتر شريعتي گذاشت.

وي با اشاره به اين‌كه همه‌ انديشه‌ها و نوشته‌هايم از دكتر شريعتي است، بيان كرد: اگر سخني درباره‌ نوشته‌هايم بتوان گفت، اين است كه انعكاسي از انديشه‌هاي دكتر شريعتي در نسل ماست. در واقع، شريعتي كشته‌ حقيقت و نقد و نقادي بود.

محمدعلي نجفي ـ يكي از شاگردان شريعتي، معمار و كارگردان مجموعه‌ سربداران ـ از ديگر سخنرانان اين مراسم بود.

او درباره‌ اوضاع هنري قبل از انقلاب، گفت: هنر در زمان ما در بند دو گروه بود؛ يك گروه ماركسيستي و ديگر گروه لاييك؛ اما گروه‌هاي مذهبي در حسرت داشتن فضاي هنري و ادبيات هنري بودند. در چنين معضلي بود كه ستاره‌اي درخشيد كه همه به او «دكتر» مي‌گفتند.

نجفي با اشاره به تاثيرپذيري خود از دكتر شريعتي، اضافه كرد: فيلم‌هاي متعددي ساختم؛ ولي هركسي مي‌خواهد، من را معرفي كند، مي‌گويد نجفي سربداران. سربداران تركيبي بود، از چيزي كه من از شريعتي آموخته بودم.

پس از اين سخنراني، سيدمحمود دعايي ـ مدير مسؤول روزنامه‌ اطلاعات و از مبارزان پيش از انقلاب ـ سخن گفت.

وي درباره‌ نظر امام (ره) نسبت به دكتر شريعتي، اظهار داشت: من شاهد و خودم هم واسطه بودم كه حضرت امام (ره) تمام آثار دكتر شريعتي را مطالعه كردند. افراد زيادي از جمله تحريك‌شدگان ازسوي ساواك بودند كه مي‌خواستند، نظر امام (ره) را درباره‌ آثار دكتر برگردانند. روزي امام (ره) گفتند، فردي آمده تا به من درباره‌ي كتاب «حجاب» مطهري و «اسلام‌شناسي» شريعتي هشدار دهد كه من گفتم، مطهري را مي‌شناسم و مي‌دانم كه اين‌طور نيست، درباره‌ي اثر شريعتي نيز آنجايي كه تشخيص مي‌دهيد، نكته‌ي انحرافي دارد به من بگوييد؛ ولي وقتي گفت، ديدم كه اين‌طور نيست.

او با يادآوري جريان‌هاي بعد از شهادت دكتر شريعتي، ادامه داد: زماني كه امام (ره) از شهادت او باخبر شدند، من براي تسليت خدمت ايشان رفتم. آن زمان مانند صدر اسلام تلخ و سخت بود. مثلا يك گروه رسما ادعا كرد كه ماركسيست شده است و اين بسيار سخت و حزن‌انگيز بود. خبر غمناك ديگر، خبر شهادت دكتر بود و ما پناه‌مان امام (ره) بود. ايشان تاسف خود را به دلايل مختلف اظهار مي‌داشت، از جمله اين‌كه مي‌گفتند، متاسفم از اين‌كه عده‌اي با دكتر بد رفتار كردند و نگذاشتند، با خيال راحت به ادامه‌ي خدمت‌اش بپردازد.

در ادامه‌ مراسم، صادق طباطبايي ـ استاد دانشگاه ـ با ترسيم اوضاع آن دوران، گفت: ما در فضايي زندگي مي‌كرديم كه از لحاظ ايدئولوژيك در فقر بوديم. ماركسيست‌ها ايدئولوژي مائو را در دست داشتند كه جوانان را تحت تاثير قرار مي‌داد؛ اما در مقابل اين‌ها دست ما خالي بود و ايدئولوژي‌اي نداشتيم تا اين‌كه دكتر شريعتي به ايران برگشت و آن تحول بزرگ را در سخنراني‌هايش در حسينيه ارشاد ايجاد كرد.

وي درباره‌ تاثيرگذاري آثار دكتر شريعتي، بيان كرد: يكي از انديشمندان آلماني به من گفت، اگر 10 نفر به حج بروند و آن شوند كه كتاب حج دكتر شريعتي گفته است، مي‌توانند دنيا را دگرگون كنند.

طباطبايي در پايان سخنان خود، مرثيه‌اي را كه شهيد چمران در مراسم خاكسپاري دكتر شريعتي خواند بود، قرائت كرد.

مهدي چمران ـ رييس شوراي اسلامي شهر تهران ـ نيز با تشكر از همه‌ي كساني كه در آماده‌سازي اين موزه شركت داشتند، گفت: اميدوارم، روح معنوي دكتر شريعتي هميشه در اينجا حضور داشته باشد و جوانان ما را براي تكامل و رفتن به‌سوي بي‌نهايت و ابديت راهنمايي كند.

در پايان اين مراسم كه اجراي آن‌را سهيل محمودي برعهده داشت، خانه‌ موزه‌ دكتر علي شريعتي بدون حضور اعضاي خانواده‌ي او به‌صورت رسمي گشايش يافت؛ يكي از مسؤولان اين موزه درباره‌ حضور نداشتن پوران شريعت رضوي ـ همسر شريعتي ـ گفت كه او به‌دليل اعتراض به تغييرات ايجادشده در اين خانه و چندبار تاخير در گشايش موزه در مراسم حاضر نشده است.


eltemase 2a
Go to Top of Page

mohammad
Senior Member

1558 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 7 اسفند 1385 :  23:23:55  Show Profile  Reply with Quote





eltemase 2a
Go to Top of Page

mohammad
Senior Member

1558 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 7 اسفند 1385 :  23:24:11  Show Profile  Reply with Quote


eltemase 2a
Go to Top of Page

mohammad
Senior Member

1558 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 7 اسفند 1385 :  23:24:41  Show Profile  Reply with Quote


eltemase 2a
Go to Top of Page

mohammad
Senior Member

1558 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 7 اسفند 1385 :  23:24:57  Show Profile  Reply with Quote


eltemase 2a
Go to Top of Page

mohammad
Senior Member

1558 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 7 اسفند 1385 :  23:25:14  Show Profile  Reply with Quote


eltemase 2a
Go to Top of Page

mohammad
Senior Member

1558 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 7 اسفند 1385 :  23:25:33  Show Profile  Reply with Quote


eltemase 2a
Go to Top of Page

mohammad
Senior Member

1558 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 7 اسفند 1385 :  23:26:02  Show Profile  Reply with Quote


eltemase 2a
Go to Top of Page

mohammad
Senior Member

1558 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 7 اسفند 1385 :  23:26:18  Show Profile  Reply with Quote


eltemase 2a
Go to Top of Page

mohammad
Senior Member

1558 Posts

ارسال شده در:  شنبه 19 اسفند 1385 :  01:53:03  Show Profile  Reply with Quote
خاطره ای از دکترشریعتی در دوران زندان

عطارپور ( مسئول تحقیق درباره احزاب و گروه های مسلمان در ساواک ) گاهی می آمد در سلول پیش من و با من صحبت می کرد . در طول این مدت نتوانسته بود چیزی از من در بیاورد . یک روز من دیدم رئیس زندان ( زندی پور ) سرزده آمد سلول من . وقتی نان یا چیزی می دادند همینطوری می دادند و سفره ای نبود ، یکی از دوستان تکه ای نایلون به من داده بود که من از آن بعنوان سفره استفاده می کردم ، وقتی زندی پور آمد ، سفره افتاده بود ، من به سرعت آنرا برداشتم و زیر پتو قایم کردم تا مبادا برود گزارش بدهد و این را هم از من بگیرند .
زندی پور آمد و خیلی دوستانه پیش من نشست و سر صحبت را باز کرد و از من پرسید : دکتر بالاخره نگفتید شما را برای چه گرفته اند ؟
من فهمیدم چی می خواهد . گفتم : من قبلا گفته ام زندی پور گفت : نه! مامورین که می گویند نگفته ای گفتم : خوب حالا به شما می گویم با هیجان پرسید که برای چه شما را گرفته اند ؟
گفتم : برای قتل گفت : عجب ، برای قتل گفتم : بله گفت : قتل کی ؟
گفتم : قابیل
گفت : عجب حسابی تعجب کرد که چرا به این سرعت من دارم اعتراف می کنم . پرسید با چی ؟
گفتم : با اسلحه .
گفت : اسلحه ات چه مارکی داشت ؟
گفتم : بیک !فورا از نزد من رفت . دو روز بعد عطارپور ( عضو ساواک ) مرا خواست . رفتم دیدم می خندد . به من گفت : کارت به اینجا رسیده که رئیس ما را دست می اندازی ؟
گفتم : چرا ؟ جریان چی بوده ؟
گفت : تیمسار زندی پور آمد پیش ما و گفت : بی عرضه ها ! شما چرا نتوانستید از دکتر شریعتی اعتراف بگیرید ما گفتیم : نمی گوید . مساله اش سخنرانی و این حرف هاست تیمسار گفت : نخیر . من می روم و از او اعتراف می گیرمآمد پیش شما و سپس برگشت پیش ما و گفت : دیدید گفتم شما بی عرضه هستید ! من رفتم در عرض چند دقیقه دوستانه باهاش تا کردم و از او اعتراف گرفتم . می گوید من شخصی به نام قابیل را کشته ام و اسلحه ام هم بیک بوده . حسین زاده برای من تعریف کرد : ما نه جرات کردیم بگوئیم مسخره ات کرده و دستت انداخته و نه می توانسیم از خنده خودداری کنیم
Go to Top of Page

حبــه‌ی انگـور
Advanced Member

Iran
6167 Posts

ارسال شده در:  دوشنبه 10 فروردين 1388 :  12:07:41  Show Profile  Reply with Quote
سال شمار زندگی دکتر :

۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه
۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن یمین»
۱۳۲۵: ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد»
۱۳۲۷: عضویت در كانون نشر حقایق اسلامی
۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد
۱۳۳۱: اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خیابانی علیه حكومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگیری كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری ‌انجمن اسلامی دانش آموزان.
۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی
۱۳۳۳: گرفتن دیپلم كامل ادبی
۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبیات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر ‌غفاری
۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت
۱۳۳۷: فارق‌التحصیلی از دانشكده ادبیات با رتبه اول
۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی
۱۳۴۰: همكاری با كنفدراسیون‌ دانشجویان ‌ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران ‌آزاد
۱۳۴۲: اتمام تحصیلات ‌و ‌اخذ مدرك ‌دكترا در رشته تاریخ و گذراندن كلاس‌های جامعه‌شناسی
۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز
۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷: آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد
۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی
۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی
۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد
۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.

سال های كودكی و نوجوانی:

دكتر در كاهك متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی بود. سال های كودكی را در كاهك گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مكتب ‌دار ده كاهك).

دكتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابن‌یمین در مشهد، ثبت نام كرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضا‌خان و اشغال كشور توسط متفقین، استاد (پدر دكتر)، خانواده را بار دیگر به كاهك فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در مشهد به ابن‌یمین بر‌می‌گردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دلیل مشغولیت‌های استاد كم می‌شود. در این دوران تمام سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در كتاب خانه پدر بود. دكتر در ۱۶ سالگی سیكل اول دبیرستان (كلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد.

در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حكومتی بود. این بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی كه به تدریج از او روشنفكری مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت.

آغاز كار آموزی:

با گرفتن دیپلم از دانش سرای مقدماتی، دكتر در اداره‌ی فرهنگ استخدام شد. ضمن كار، در دبستان كاتب‌پور در كلاس های شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم كامل ادبی گرفت. در همان ایام در كنكور حقوق نیز شركت كرد. دكتر به تحصیل در رشته فیزیك هم ابراز علاقه می‌كرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دكتر در این مدت به نوشتن چهار جلد كتاب دوره ابتدایی پرداخت. این كتاب‌ها در سال ۳۵، توسط انتشارات و كتاب‌فروشی باستان مشهد منتشر و چند بار تجدید چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدایی آن زمان تدریس ‌شد. در سال ۳۴، با باز شدن دانشگاه علوم و ادبیات‌‌انسانی در مشهد، دكتر و چند نفر از دوستانشان ‌برای ثبت نام در این دانشگاه اقدام كردند. ولی به دلیل شاغل بودن و كمبود جا تقاضای آنان رد شد. دكتر و دوستانشان همچنان به شركت در این كلاس‌ها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شركت كنند. در این دوران دكتر به جز تدریس در دانشگاه طبع شعر نوی خود را می‌آزمود. هفته‌ ای یك بار نیز در رادیو برنامه ادبی داشت و گه‌گاه مقالاتی نیز در روزنامه خراسان چاپ می‌كرد. در این دوران فعالیت‌های او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولی شكل ایدئولوژیك به خود نگرفته بود.

ازدواج :

در تاریخ ۲۴ تیرماه سال ۴۷ با پوران شریعت رضوی، یكی از همكلاسی‌هایش ازداوج كرد.
دكتر در این دوران روزها تدریس می‌كرد و شب ها را روی پایان‌نامه‌اش كار می‌كرد. زیرا می‌بایست سریع‌تر آن را به دانشكده تحویل می‌داد. موضوع تز او، ترجمه كتاب «در نقد و ادب» نوشته مندور (نویسنده مصری) بود. به هر حال دكتر سر موقع رساله‌اش را تحویل داد و در موعد مقرر از آن دفاع كرد و مورد تایید اساتید دانشكده قرار گرفت. بعد از مدتی به او اطلاع داده شد بورس دولتی شامل حال او شده است. پس به دلیل شناخت نسبی با زبان فرانسه و توصیه اساتید به فرانسه برای ادامه تحصیل مهاجرت کرد.




دوران اروپا :

عطش دكتر به دانستن و ضرورت‌های تردید ناپذیری كه وی برای هر‌ یك از شاخه‌های علوم انسانی قائل بود، وی را در انتخاب رشته مردد می‌كرد. ورود به فرانسه نه تنها این عطش را كم نكرد، بلكه بر آن افزود. ولی قبل از هر كاری باید جایی برای سكونت می‌یافت و زبان را به طور كامل می‌آموخت. به این ترتیب بعد از جست و جوی بسیار توانست اتاقی اجاره كند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجیان (آلیس) ثبت نام كند. پس روزها در آلیس زبان می‌خواند و شب‌ها در اتاقش مطالعه می كرد و از دیدار با فارسی‌زبانان نیز خودداری می نمود. با این وجود تحصیل او در آلیس دیری نپایید. زیرا وی نمی‌توانست خود را در چارچوب خاصی مقید كند، پس با یك كتاب فرانسه و یك دیكشنری فرانسه به فارسی به كنج اتاقش پناه می‌برد. وی كتاب «نیایش» نوشته الكسیس كارل را ترجمه می‌كرد.

فرانسه در آن سال‌ها كشور پرآشوبی بود. بحران الجزائر از سال‌ها قبل آغاز شده بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفكران خواهان پایان بخشیدن به آن. این بحران به دیگر كشور‌ها نیز نفوذ كرده بود.

تحصیلات و اساتید :

دكتر در آغاز تحصیلات، یعنی سال ۳۸، در دانشگاه سربن، بخش ادبیات و علوم انسانی ثبت نام كرد. وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی به قصد تحصیل در رشته جامعه شناسی به فرانسه رفت. ولی در آنجا متوجه شد كه فقط در ادامه رشته قبلی‌اش می‌تواند دكتراییش بگیرد. پس بعد از مشورت با اساتید، موضوع رساله‌اش را كتاب‌ «تاریخ فضائل بلخ»، اثری مذهبی، نوشته صفی‌الدین قرار داد.

بعد از این ساعت‌ها روی رساله‌اش كار می‌كرد. دامنه مطالعاتش بسیار گسترده بود. در واقع مطالعاتش گسترده‌تر از سطح دكترایش بود. ولی كارهای تحقیقاتی رساله‌اش كار جنبی برایش محسوب می شد. درس‌ها و تحقیقات اصلی دكتر، بیشتر در دو مركز علمی انجام می شد. یكی در كلژدوفرانس در زمینه جامعه ‌شناسی و دیگر در مركز تتبعات عالی در زمینه جامعه شناسی مذهبی.

دكتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادی پیوست و در فعالیت‌های سازمان‌های دانشجویی ایران در اروپا شركت می‌كرد. در سال‌های ۴۰-۴۱ در كنگره‌ها حضور فعال داشت. دكتر در این دوران در روزنامه‌های ایران آزاد، اندیشه جبهه در امریكا و نامهء پارسی حضور فعال داشت. ولی به ‌تدریج با پیشه گرفتن سیاست صبر و انتظار از سوی رهبران جبهه، انتقادات دكتر از آنها شدت یافت و از آنان قطع امید كرد و از روزنامه استعفا داد. در سال ۴۱، دكتر با خواندن كتاب «دوزخیان روی زمین»، نوشته فرانس فانون با اندیشه های این‌نویسنده انقلابی آشنا شد و در چند سخنرانی برای دانشجویان از مقدمه آن كه به قلم ژان‌پل ‌سارتر بود، استفاده كرد.

دكتر در سال (۱۹۶۳) از رساله خود در دانشگاه دفاع كرد و با درجه دكترای تاریخ فارق‌التحصیل شد. از این به بعد با دانشجویان در چای خانه‌ دیدار می‌كرد و با آنان در مورد مسائل بحث و گفتگو می‌كرد. معمولا جلسات سیاسی هم در این محل‌ها برگزار می‌شد. سال ۴۳ بعد از اتمام تحصیلات و قطع شدن منبع مالی از سوی دولت، دكتر علی‌رغم خواسته درونی و پیشنهادات دوستان از راه زمینی به ایران برگشت. وی با دانستن اوضاع سیاسی – فرهنگی ایران بعد از سال ۴۰ که به كسی چون او – با آن سابقه سیاسی – امكان تدریس در دانشگاه‌ها را نخواهند داد و نیز علی‌رغم اصرار دوستان هم فكرش مبنی بر تمدید اقامت در فرانسه یا آمریكا، برای تداوم جریان مبارزه در خارج از كشور، تصمیم گرفت كه به ایران بازگردد. این بازگشت برای او، عمدتاً جهت كسب شناخت عینی از متن و اعماق جامعهء ایران و توده‌های مردم بود، همچنین استخراج و تصفیه منابع فرهنگی، جهت تجدید ساختمان مذهب.

از بازگشت تا دانشگاه :

دكترسال ۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حكم دستگیری از سوی ساواك بود و متعلق به ۲ سال پیش، ولی چون دكتر سال ۴۱ از ایران از طریق مرز‌های هوایی خارج و به فرانسه رفته بود، حكم معلق مانده بود. پس اینك لازم‌الاجرا بود. پس بعد از بازداشت به زندان غزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت. بعد از مدتی با درجه چهار آموزگاری دوباره به اداره فرهنگ بازگشت. تقاضایی هم برای دانشگاه تهران فرستاد. تا مدت ها تدریس كرد، تا بالاخره در سال ۴۴، بار دیگر، از طریق یك آگهی برای استادیاری رشته تاریخ در تهران درخواست داد. در سر راه تدریس او مشكلات و كارشكنی‌های بسیاری بود. ولی در آخر به دلیل نیاز مبرم دانشگاه به استاد تاریخ، استادیاری او مورد قبول واقع شد و او در دانشگاه مشهد شروع به كار كرد. سال‌های ۴۵-۴۸ سال‌های نسبتاً آرامی برای خانواده‌ی او بود. دكتر بود و كلاس‌های درسش و خانواده. تدریس در دانشكده‌ی ادبیات مشهد، نویسندگی و بقیه اوقات بودن با خانواده‌اش تمام كارهای او محسوب می‌شد.

دوران تدریس :

ازسال ۴۵، دكتر به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشكده مشهد، استخدام می‌شود. موضوعات اساسی تدریسش تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدن‌های غیر اسلامی بود. از همان آغاز، روش تدریسش، برخوردش با مقررات متداول دانشكده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگران متمایز می‌كرد. بر خلاف رسم عموم اساتید از گفتن جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز می‌كرد. دكتر، مطالب درسی خود را كه قبلاً در ذهنش آماده كرده بود، بیان می‌كرد و شاگردانش سخنان او را ضبط می‌كردند. این نوارها به وسیله دانشجویان پیاده می‌شد و پس از تصحیح، به عنوان جزوه پخش می‌شد. از جمله، كتاب اسلام‌شناسی‌ مشهد و كتاب تاریخ‌تمدن از همین جزوات هستند.

اغلب كلاس های او با بحث و گفتگو شروع می‌شد. پیش می‌آمد دانشجویان بعد از شنیدن پاسخ‌های او بی‌اختیار دست می‌زدند. با دانشجویان بسیار مانوس، صمیمی و دوست بود. اگر وقتی پیدا می‌كرد با آنها در تریا چای می‌خورد و بحث می‌كرد. این بحث‌ها بیشتر بین دكتر و مخالفین‌ اندیشه‌های او در می‌گرفت. كلاس‌های او مملو از جمعیت بود. دانشجویان دیگر رشته‌ها درس خود را تعطیل می‌كردند و به كلاس او می‌آمدند. جمعیت كلاس آن قدر زیاد بود كه صندلی‌ها كافی نبود و دانشجویان روی زمین و طاقچه‌های كلاس، می‌نشستند. در گردش‌های علمی و تفریحی دانشجویان شركت می‌كرد. او با شوخی‌هایشان، مشكلات روحیشان و عشق‌های پنهان میان دانشجویان آشنا بود. سال ۴۷، كتاب «كویر» را چاپ كرد. حساسیت، دقت و عشقی كه برای چاپ این كتاب به خرج داد، برای او، كه در امور دیگر بی‌توجه و بی‌نظم بود، نشانگر اهمیت این كتاب برای او بود. (كویر نوشته‌های تنهایی اوست).

در فاصله سال های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌كرد، از قبیل دانشگاه آریا‌مهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تكنیك‌تهران و دانشكده نفت آبادان. مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد كه مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع كنند و به كلاس‌های وی كه در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دكتر، با موافقت مسئولین دانشگاه، به بخش تحقیقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل اداری دكتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعی برای تحقیق به او داده شد، تا روی آن كار كند. به هر حال عمر كوتاه تدریس دانشگاهی دكتر، به این شكل به پایان می‌رسد.

حسینیه ارشاد :

این دوره از زندگی دكتر، بدون هیچ گفتگویی پربارترین و درعین حال پر دغدغه‌ترین دوران حیات اوست. او در این دوران، با سخنرانی‌ها و تدریس در دانشگاه، تحولی عظیم در جامعه به وجود آورد. این دوره از زندگی دكتر به دوران حسینیه ارشاد معروف است. حسینیه ارشاد در سال ۴۶، توسط عده‌‌ای از شخصیت‌های ملی و مذهبی، بنیان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامه‌ی آن عبارت بود از تحقیق، تبلیغ و تعلیم مبانی اسلام.

از بدو تاسیس حسینیه ارشاد در تهران، از شخصیت‌هایی چون آیت‌لله مطهری دعوت می‌شد تا با آنان همكاری كنند. بعد از مدتی از طریق استاد شریعتی (پدر دكتر) كه با ارشاد همكاری داشت، از دكتر دعوت شد تا با آنان همكاری داشته باشد. در سال‌های اول همكاری دكتر با ارشاد، به علت اشتغال در دانشكده ادبیات مشهد، ایراد سخنرانی‌های او مشروط به اجازه دانشكده بود، برای همین بیشتر سخنرانی‌ها در شب‌جمعه انجام می‌شد، تا دكتر بتواند روز شنبه سر كلاس درس حاضر باشد. پس از چندی همفكر نبودن دكتر و بعضی از مبلغین، باعث بروز اختلافات جدی میان مبلغین و مسئولین ارشاد شد. در اوائل سال ۴۸، این اختلافات علنی شد و از هیئت امنا خواسته شد كه دكتر دیگر در ارشاد سخنرانی نكند. اما بعد از تشكیل جلسات و و نشست‌هایی، دكتر باز هم در حسینیه سخنرانی كرد. هدف دكتر از همكاری با ارشاد، تلاش برای پیش برد اهداف اسلامی بود. سخنرانی‌های او، خود گواهی آشكار بر این نكته است. در سخنرانی‌ها، مدیریت سیاسی كشور به شیوه‌ای سمبلیك مورد تردید قرار می‌گرفت. در اواخر سال ۴۸، حسینیه ارشاد، كاروان حجی به مكه اعزام می‌كند تا در پوشش اعزام این كاروان به مكه، با دانشجویان مبارز مقیم در اروپا، ارتباط برقرار كنند.

دكتر با وجود ممنوع‌الخروج بودن، با تلاش‌های بسیار، با كاروان همراه می شود. تا سال ۵۰دكتر همراه با كاروان حسینیه، سه سفر به مكه رفت كه نتیجه آن مجموعه سخنرانی‌های میعاد با ابراهیم و مجموعه سخنرانی‌ها تحت عنوان حج در مكه بود، كه بعدها به عنوان كتابی مستقل منتشر شد. پس از بازگشت از آخرین سفر در راه برگشت به مصر رفت، كه این سفر ره‌آورد زیادی داشت، از جمله كتاب آری این چنین بود برادر.

در سال‌های ۴۹-۵۰، دكتر بسیار پر كار بود. او می‌كوشید، ارشاد را از یك موسسه مذهبی به یك دانشگاه تبدیل كند. از سال ۵۰، شب و روزش را وقف این كار می‌كند، در حالی كه در این ایام در وزارت علوم هم مشغول بود. به مرور زمان، حضور دكتر در ارشاد، باعث رفتن برخی از اعضا شد، كه باعث به وجود آمدن جوی یك‌دست‌تر و هم‌فكر‌تر شد. با رفتن این افراد، پیشنهاد‌های جدید دكتر، قابل اجرا شد. دانشجویان دختر و پسر، مذهبی و غیر مذهبی و از هر تیپی در كلاس‌های دكتر شركت می‌كردند. در ارشاد، كمیته‌یی مسئول ساماندهی جلسات و سخنرانی‌ها شد. به دكتر امكان داده شد كه به كمیته‌های نقاشی و تحقیقات نیز بپردازد. انتقادات پیرامون مقالات دكتر و استفاده از متون اهل تسنن در تدوین تاریخ ‌اسلام و همچنین حضور زنان در جلسات، گذاشتن جلسات درسی برای دانشجویان دختر و مبلمان سالن و از این قبیل مسائل بود. این انتقادات از سویی و تهدیدهای ساواك از سوی دیگر هر روز او را بی‌حوصله تر می‌كرد و رنجش می‌داد. دیگر حوصله معاشرت با كسی را نداشت. در این زمان به غیر از درگیری‌های فكری، درگیری‌های شغلی هم داشت. عملاً حكم تدریس او در دانشكده لغو شده بود و او كارمند وزارت علوم محسوب می‌شد. وزارت علوم هم، یك كار مشخص تحقیقاتی به او داده بود تا در خانه انجام دهد. از اواخر سال۵۰ تا۵۱، كار ارشاد سرعت غریبی پیدا كرده بود. دكتر در این دوران به فعال شدن بخش‌های هنری حساسیت خاصی نشان می‌داد. دانشجویان هنر دوست را تشویق می‌كرد تا نمایشنامه ابوذر را كه در دانشكده مشهد اجرا شده بود، بار دیگر اجرا كنند. بالاخره نمایش ابوذر در سال ۵۱، درست یكی دوماه قبل از تعطیلی حسینیه، در زیر زمین ارشاد برگزار شد. این نمایش باعث ترس ساواك شد، تا حدی كه در زمان اجرای نمایش بعد به نام «سربداران» در ارشاد، حسینیه برای همیشه بسته و تعطیل شد، درست در تاریخ ۱۹/۸/۵۱.

آخرین زندان :

از آبان ماه ۵۱ تا تیر ماه ۵۲، دكتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواك به دنبال او بود. از تعطیلی به بعد، متن سخنرانی‌های دكتر با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ماه ۵۲، دكتر در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه كرد. بعد از جمع‌آوری لوازم شخصیش و وداع با خانواده و چهار فرزندش دو روز بعد به شهربانی مراجعه كرد و خودش را معرفی كرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت. شكنجه‌های او بیشتر روانی بود تا جسمی. در اوائل ملاقات در اتاقی خصوصی انجام می‌شد و بیشتر مواقع فردی ناظر بر این ملاقات ها بود. دكتر اجازه استفاده از سیگار را داشت ولی كتاب نه!! بعد از مدتی هم حكم بازنشستگی از وزارت فرهنگ به دستش رسید. در تمام مدت ساواك سعی می‌كرد دكتر را جلوی دوربین بیاورد و با او مصاحبه كند. ولی موفق نشد. دكتر در این مدت بسیار صبور بود و از صلابت و سلامت جسم نیز بر‌خوردار. او با نیروی ایمان بالایی كه داشت، توانست روزهای سخت را در آن سلول تنگ و تاریك تحمل كند. در این مدت خیلی از چهره های جهانی خواستار آزادی دكتر از زندان شدند. به هر حال دكتر بعد از ۱۸ ماه انفرادی در شب عید سال۵۴، به خانه برگشت و عید را در كنار خانواده جشن گرفت. بعد از آزادی یك سره تحت كنترل و نظارت ساواك بود. در واقع در پایان سال ۵۳، كه آزادی دكتر در آن رخ داد، پایان مهم ترین فصل زندگی اجتماعی-سیاسی وی و آغاز فصلی نو در زندگی او بود. در تهران دكتر مكرر به سازمان امنیت احضار می‌شد، یا به در منزل اومی‌رفتند و با به هم زدن آرامش زندگیش قصد گرفتن همكاری از او را داشتند. با این همه، او به كار فكری خود ادامه می‌داد. به طور كلی، مطالبی برای نشریات دانشجویی خارج از كشور می‌نوشت. در همان دوران بود كه كتاب‌هایی برای كودكان نظیر كدو ‌تنبل، نوشت.

در دوران خانه‌نشینی (دو سال آخر زندگی) فرصت یافت تا بیشتر به فرزندانش برسد. در اواخر، بر شركت فرزندانش در جلسات تاكید می‌كرد. بر روی فراگیری زبان خارجی اصرار زیادی می‌ورزید. در سال۵۵، با هم فكری دوستانش قرار شد، فرزند بزرگش، احسان، را برای ادامه تحصیل به اروپا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش، خود نیز بر آن شد كه نزد او برود و در آنجا به فعالیت‌ها ادامه دهد. راه‌های زیادی برای خروج دكتر از مرزها وجود داشت. تدریس در دانشگاه الجزایر، خروج مخفی و گذرنامه با اسم مستعار و …

بعد از مدتی با كوشش فراوان، همسرش با ضمانت نامه توانست پاسپورت را بگیرد. در شناسنامه اسم دكتر، علی مزینانی بود، در حالی كه تمام مدارك موجود در ساواك به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی ثبت شده بود. چند روز بعد برای بلژیك بلیط گرفت. چون كشوری بود كه نیاز به ویزا نداشت. از خانواده خداحافظی كرد و قرار به ملاقت دوباره آنها در لندن شد. در روز حركت بسیار نگران بود. سر را به زیر می‌انداخت تا كسی او را نشناسد. اگر كسی او را می‌شناخت، مانع خروج او می‌شدند. و به هر ترتیبی بود از كشور خارج شد. دكتر نامه‌ای به احسان از بلژیك نوشت و برنامه سفرش را به او در اطلاع داد و خواست پیرامون اخذ ویزا ازامریكا تحقیق كند.

ساواك در تهران از طریق نامه‌یی كه دكتر برای پدرش فرستاده بود، متوجه خروج او از كشور شده بود و دنبال رد او بود. دكتر بعد از مدتی به لندن، نزد یكی از اقوام همسرش رفت و در خانه او اقامت كرد. بدین ترتیب كسی از اقامت دو‌هفته‌یی او در لندن با خبر نشد. پس از یك هفته، دكتر تصمیم گرفت با ماشینی كه خریده بود از طریق دریا به فرانسه برود. در فرانسه به دلیل جواب‌های گنگ و نامفهوم دكتر، که می خواست محل اقامتش لو نرود، اداره مهاجرت به او مشكوك می‌شود. ولی به دلیل اصرار‌های دكتر حرف او را مبنی بر اقامت در لندن در نزد یكی از اقوام قبول می‌كند. این خطر هم رد می‌شود. بعد از این ماجرا، دكتر در روز ۲۸ خرداد، متوجه می‌شود كه از خروج همسرش و فرزند كوچكش در ایران جلوگیری شده. بسیار خسته و ناباورانه به فرودگاه لندن می‌رود و دو فرزند دیگرش، سوسن و سارا را به خانه می‌آورد. دكتر در آن شب اعتراف می‌كند كه جلوگیری از خروج پوران و دخترش مونا می‌تواند او را به وطن بازگرداند، او می گوید كه فصلی نو در زندگیش آغاز شده است. در آن شب، دكتر به گفته دخترانش بسیار ناآرام بود و عصبی … شب را همه در خانه می‌گذرانند و فردا صبح زمانی كه نسرین، خواهر علی فكوهی، مهماندار دكتر، برای باز كردن در خانه به طبقه پایین می‌آید، با جسد به پشت افتاده دكتر در آستانه در اتاقش رو‌‌به‌رو می‌شود. بینی‌اش به نحوی غیر عادی سیاه شده بود و نبضش از كار افتاده بود. چند ساعت بعد، از سفارت با فكوهی تماس می‌گیرند و خواستار جسد می‌شوند، در حالی كه هنوز هیچ كس از مرگ دكتر با خبر نشده بود.

پس از انتقال جسد به پزشكی قانونی، بدون انجام كالبد شكافی و علت مرگ را ظاهراً انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب اعلام كردند. و بالاخره در كنار مزار حضرت زینب آرام گرفت!…

مجموعه آثار:

- با مخاطب‌های آشنا
- خود سازی انقلابی
- ابوذر
- ما و اقبال
- تحلیلی از مناسك حج
- شیعه
- نیایش
- تشیع علوی و تشیع صفوی
- تاریخ تمدن (جلد۱-۲)
- هبوط در كویر
- حسین وارث آدم
- چه باید كرد ؟
- زن
- مذهب، علیه مذهب
- جهان‌بینی و ایدئولوژی
- انسان
- انسان بی خود
- علی
- روش شناخت اسلام
- میعاد با ابراهیم
- اسلام شناسی
- ویژگی‌های قرون جدید
- هنر
- گفتگوهای تنهایی
- نامه‌ها
- آثار گوناگون (دو بخش)
- بازگشت به خویش، بازگشت به كدام خویش
- باز شناسی هویت ایرانی ـ اسلامی
- جهت گیری‌های طبقاتی در اسلام
- درس‌های حسینیه ارشاد (۳جلد)

سخن آخر :

ای نسل اسیر وطنم،

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم. والسلام




قصه ی لیلی و مجنون همه از یاد برفت،..
تا گشودند به نام شهـــــــدا دفتر عشق...
Go to Top of Page
  Previous Topic موضوع  Next Topic  
 موضوع جديد  ارسال پاسخ
 چاپ موضوع
Jump To:
.:: تالار گفتمان کانون فرهنگی رهپویان وصال ::. © کانون فرهنگی رهپویان وصال 2002-2010 Go To Top Of Page
این صفحه در 2.77 ثانيه بارگذاري شد