برنامه آينده
کاروان زیارتی مشهدمقدس
29 تیرماه الی 5 مردادماه98

باحضور :
حجت الاسلام انجوی نژاد

مداحان :
حاج احمد واعظی
حاج مهدی اکبری
حاج امیر کرمانشاهی
کربلایی وحید شکری


رهپويان




یکشنبه 18 دی 1390 نسخه چاپی
متن سخنرانی | اثرات کنترل «1»

یا لطیف
سخـﻦرانی حجـﺔ الاسلام سید محمد انجوی نژاد
 17 / 03 / 21387 - شب شهادت حضرت زهرا (س)
موضوع: اثرات کنترل «قسمت اول»


مقدمه

مقدمـﻪای که عرض مـﻰکنم عنوان بحث را مشخص مـﻰکند.

    1. یک عده اعتقاد دارند که خداوند تبارک و تعالی ما را در کرﻩی زمین قرار داد و یک سری از لذﺕها، یک سری از خوﺏها و خوبـﻰها و یک سری از مسایل شادﻯبخش را در کرﻩی زمین برای ما قرار داد و بعد گفت که اصل این را من در آخرت گذاشتـﻪام، اگر کسی به سمت این لذﺕها، به سمت این خوبـﻰها و به سمت این شادمانـﻰها نرود، من قول مـﻰدهم که در آخرت جبران کنم و اسم ایـﻦها را گناه گذاشت، که در زبان عربی به آن ذنب مـﻰگویند.

ذنب یعنی دُم، چرا به گناه دم مـﻰگویند؟ به این دلیل که مـﻰگویند گناه دنباله دارد: هذا مقام من تداولته ایدی الذنوب. امام سجاد – علیه السلام – در مناجات تائبین مـﻰفرمایند ایـﻦجا جاﻯگاه کسی است که گناهان دست رشتـﻪاش کردﻩاند، همین بازی که بچـﻪها مـﻰکنند که توپ نباید زمین بیافتد. مـﻰفرمایند گناه نمـﻰگذارد كه انسان به زمین تقوا برسد یعنی اگر انسان به سمت یک گناه برود، و بعد بخواهد ترک کند، گناه اولی او را به دست یک گناه دیگر مـﻰدهد. بحث ما گناه نیست. این نظریه را باز کرديم که مـﻰگویند گناه یک چیز لذﺕبخش است و خدا فرموده این محرمات را مرتکب نشو، تا من روز قیامت جبران کنم. پس ایـﻦطور که ایـﻦها مـﻰگویند یعنی ما در دنیا جلوی برخی از شهواﺕمان را مـﻰگیریم، بعضی از چیزها را نمـﻰخوریم، مثلاً مـﻰگویند مشروبات الکلی نخور تا در قیامت یک مشروب الکلی به تو بدهیم که درصدش خیلی بالاتر است، دنبال شهوات نرو، شهواتی که در قیامت برای تو جور مـﻰکنيم خیلی خیلی مرتـﺐتر است. این یک نظریه است، یعنی در حقیقت ذنب یا گناه را یک چیز شیرین و لذﺕبخش مـﻰدانند که ما به خاطر ایـﻦکه به شیرینـﻰها و لذﺕبخشـﻰهای آخرت برسیم، خودمان را کنترل مـﻰکنیم.

    2. نظریـﻪی دوم مـﻰگوید که اصلاً چنین بحثی نیست. بحث بر سر این است که بعضی چیزها در دنیا ظاهرش شیرین است، اما نه برای آخرت، که برای دنیای ما هم مضر است. ایـﻦجا است که کلمـﻪی تقوا مطرح مـﻰشود. تقوا یک کلمـﻪی اعم است و خیلی بالا است و زیرمجموعه دارد. تقوای ستیز داریم، تقوای پرهیز داریم، که این بحـﺚها را قبلاً شنیدﻩاید. یکی از زیرمجموعـﻪهای تقوا به معنای کنترل است، کنترل نفس از منهیات، يعني چیزهایی که خدا نهی کرده است. پس بحث ما اثرات کنترل است. اثرات زيادي بر کنترل مترتب است که ما در حد بضاعت و وقت صحبت مـﻰکنم.

اول باید کلمـﻪی ترس را معنا کنیم، شما به این قسمت از دعا دقت بفرمایید: بسم الله الرحمن الرحیم یا من لا یرجی الا فضله و لا یخاف الا عدله. ای کسی که هیـﭻکس در عالم هیچ امیدی ندارد مگر به فضل تو و هیـﭻکس در عالم هیچ ترسی ندارد مگر از عدل تو. آدم چـﻪطور مـﻰتواند از خدا بترسد؟ این سؤال خیلی مهمی است، ما از پدر و مادرمان نمـﻰترسیم، هر چـﻪقدر هم جنایـﺖکار باشیم مـﻰگوییم اگر کار ما دست پدر و مادرمان بیافتد مسئله حل است. مگر مـﻰشود که از خالق این مهر و محبت ترسید؟ در یکی از تکـﻪهای تاریخی در کتب عرفانی آمده که عابدی در حال عبادت بود، خدا دید که این عابد حال خیلی خوبی پیدا کرده، به او الهام کرد که بندﻩی من آیا مـﻰخواهی پردﻩی اعمالت را کنار بزنم تا هیـﭻکس دیگر به تو نگاه هم نکند. این عابد خداشناس هم سرش را بالا کرد و گفت مـﻰخواهی من هم به مردم بگویم که تو چـﻪقدر محبت داری و مهربانی تا هیـﭻکس تو را عبادت نکند. خدا فرمود نه تو و نه من اين كار را نميكنيم.

آدﻡهای مریض هستند که شکنجه مـﻰدهند، آدﻡهای عادی کوچـﻚترین شکنجـﻪای که ببینند دلشان رحم مـﻰآید، اصلاً طاقت ندارند، چـﻪگونه ممکن است از مرکز مهربانـﻰها شکنجه بدهند آن هم امثال شما را؟ ممکن نیست. ما از چه باید بترسیم؟ بله، یک سری از آیات قرآن هست که به عدﻩای مـﻰگوید شما باید بترسید. مشرکینی که آیات قرآن را مسخره مـﻰکنید! بترسید.

البته من همین بحث را که آماده مـﻰکردم یک بحث جدید هم درآوردم که ان شاء الله اگر مناسبتی بود به آن هم بپردازیم، تحت عنوان چگونه بترسیم؟ یا کمی بترسیم!

عدل یعنی یک چیزی که اتفاق مـﻰافتد. مثلاً من مـﻰگویم اگر خودم را از این بالا با سر پایین بیندازم، چون خدا کریم و ارحم الراحمین است دردم نمـﻰگیرد. عدل مـﻰگوید سرت که به زمین خورد دردت مـﻰگیرد، همین مخی هم که نداری تکان مـﻰخورد، بی زحمت همان بالا بنشین! عدل این است. ولی وقتی سراغ افعال خداوند مـﻰآییم و عدالت را در خدا مـﻰبینیم مـﻰگوییم از عدل تو مـﻰترسیم اما باز همین جا ائمـﻪی معصومین – علیهم السلام – یک مفر قرار دادﻩاند و فرمودﻩاند الهی عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک، یعنی ما از عدل هم فرار مـﻰکنیم و به دنبال فضل هستیم.

در ادامه ی همین دعا آمده که جللت ان یخاف منک الا العدل. معصوم – علیه السلام – مـﻰفرماید تو منزهی از ایـﻦکه کسی از تو بترسد، مگر از خودش و عمل خودش.

تو خودت خودت را از بالای منبر به پایین پرت کردی بنابراین اگر سرت درد گرفت ربطی به خدا ندارد، اعمال خودت است. در آیات قرآن هم داریم که مـﻰفرماید این جهنمی که ما برای شما به تصویر مـﻰکشیم، هیزمش از اعمال خودتان تهیه مـﻰشود. پس این ترسی که داریم ترس از عمـﻞکرد خودمان هست و عدالتی که ممکن است جاری شود.

کنترل
 نظريـﻪی اول

کنترل بیش از ایـﻦکه یک عمل باشد یک ملکه است. عمل یعنی ایـﻦکه ما یک کاری مـﻰخواهیم بکنیم ولی انجام نمـﻰدهیم، ملکه یعنی قدرت انجام این کار از ما گرفته مـﻰشود، در زیرمجموعـﻪی تقوا هیـﭻکدام از علمای اخلاق در هیچ کتابی و در هیچ ترجمـﻪی عربی کلمـﻪی تقوا را به معنای پرهیزکاری ترجمه نکردﻩاند. این ترجمه را ما ایرانـﻰها در آوردﻩایم، در کتاﺏهای مدارس هم داریم، هیچ جای ادبیات عرب تقوا به معنای پرهیزکاری نیست. پرهیزکاری یعنی خود را دور نگـﻪداشتن. تقوا یعنی یک ملکه، ملکه یعنی یک حالت قلبی درونی که باعث مـﻰشود من و شما میل و رغبت به گناه نداشته باشیم. کنترل زیرمجموعـﻪی تقوا است. پس کنترل یک ملکه است، نه یک عمـﻞکرد یعنی باید دنبال یک حالت درونی بگردیم که میل به گناه و میل به ذنب که دنباله دارد از بین برود، اگر پایت را در دامنـﻪی گناه بگذاری دنباله دارد و ادامه پیدا مـﻰکند. یک عده مـﻰگویند کنترل یعنی فرار. (این نقل قوﻝهایی که مـﻰگویم در کتب اخلاقی هست، و یک نقل سومی هم عرض مـﻰکنم که خودم به آن قائل هستم که شاید این خیلی بـﻪتر باشد.) آدم به سمت جایی مـﻰرود که گناه است و به گناه راغب مـﻰشود و میل پیدا مـﻰکند، هـﻢرنگ جماعت مـﻰشود، کنترل یعنی فرار، یعنی اصلاً خودت را از جامعـﻪی گناه دور کن.

یک زمانی خدمـﺖتان عرض کردم اوایل که جنگ تمام شده بود، سال شصت و هشت يا شصت و نه، یکی از رفقا را دیدم که خیلی با ابهت و هیکـﻞمند بود، صد و سی، چهل کیلو وزن، قد بلند و رشید که عراقـﻰها هم از او مـﻰترسیدند. ریش بسیار بلندی گذاشته بود و با آن هیبت از دور که مـﻰآمد آدم بین ایـﻦکه او آدم است یا یک موجود فراانسانی شک مـﻰکرد. گفتم این چه قیافـﻪای هست که درست کردﻩای؟ گفت ایـﻦجور خوب است، نه ما کسی را مـﻰبینیم و نه کسی ما را نگاه مـﻰکند. این یعنی فرار. یعنی انسان به جایی برسد و اعمالی از خودش بروز بدهد، مثل انزوا و یا تابلو شدن، که باعث مـﻰشود از گناه فرار کند. حتی بعضی اوقات من در بعضی متون اخلاقی این فرار را مـﻰبینم. مثلاً مـﻰگویند موعظه خیلی خوب است، نه الزاماً به معنای منبر رفتن حتا صحبت با يك دوست، و مـﻰگویند یکی از اثرات موعظه این است که وقتی به دوستت گفتی این کار را نکن، خودت جلوی رفیقت این کار را نمـﻰکنی، این فرار است. اگر بگوییم وقتی که رفیقت را از کاری منع کردی بر روح خودت تأثیر دارد و باعث مـﻰشود که ملکه در تو تقویت بشود قبول است، و الا اگر جلوی چند نفر بگویی این کار را نکن و جلوی چند نفر دیگر انجام بدهی نه.

این هم فرار است، ضمن ایـﻦکه این فرار هم کار زشتی نیست، به هر حال یکی از راﻩهای مبارزه با نفس است. یک عده مـﻰگویند کنترل یعنی فرار. مثلاً مـﻰگویند خواهران طوری حجاب داشته باشند که این حجاب آﻥها را کنترل کند. قرار شد ملکه ما را کنترل کند نه حجاب. حجاب تا حدی کنترل مـﻰکند. اگر انسان بخواهد حجاب داشته باشد برای ایـﻦکه کنترل شود هنری نکرده است، یک تکه پارچه او را متقی کرده است، باید خودش این ملکه را داشته باشد.


    نظریـﻪی دوم

این نظریه مـﻰگوید در کنترل فقط خود انسان مهم است، یعنی یک ملکه است که اگر انسان به بدترین مکاﻥها هم برود، هیچ تأثیری نباید بر او بگذارد. به یک جریان از گلستان سعدی دقت کنید که قشنگ است:

بدیدم عابدی در کوهساری
قناعت کرده از دنیا به غاری
ورا گفتم به شهر اندر نیایی؟
که باری بند از دل برگشایی

طرف در غاری نشسته بود، به او گفتم به شهر نمـﻰآیی که یک باری از دلی برداری؟ وظیفـﻪهای انسانـﻰات را انجام دهی؟ روابط اجتماعی داشته باشی؟ جواب داد:

بگفت آنجا پریرویان نغزند
چو گل بسیار شد، پیلان بلغزند

هم مـﻰشود گِل خواند و هم گُل، که ظاهراً گِل صحیـﺢتر است.

اگر گُل بخوانیم یعنی وقتی زیبایی زیاد شد پیلان، یعنی بزرگان عبادت هم مـﻰلغزند. و اگر گِل بخوانیم یعنی وقتی زمین لغزنده شد فیل هم زمین مـﻰخورد، ما که در عبادت عددی نیستیم.

به این مـﻰگویند تقوای پرهیز یا کنترل فرار.

    نظریـﻪی سوم

بحث کنترل یک بحث ذوجنبه است، یعنی هر دوتا را باید داشته باشد، یک جاهایی انسان یقیناً مـﻰلغزد. مثلاً در روایت داریم که اگر در محیطی در بسته یک مرد و زن نامحرم باشند و کسی نتواند وارد این محیط بشود، بودن در آن مکان حرام است، یا باید در را باز کنند یا باید فرار کنند.

از مقدس اردبیلی – علیه الرحمه – پرسيدند:

- شما دروغ مـﻰگویید؟
- ابداً (ملکه شده)
- غیبت مـﻰکنید؟
- ابداً (ملکه)
- دزدی مـﻰکنید؟
- ابداً

اینها همه ملکه شده، در نهایت گفتند
- اگر با یک زن نامحرم در جایی تنها باشید خودتان را حفظ مـﻰکنید؟
- پناه بر خدا! فرار مـﻰکنم.

در حقیقت این کنترل تلفیقی از هر دوتا است. براي بعضي مكاﻥها روایت داریم که باید فرار کرد. ميگويد مال حرام را الان مـﻰخورم بعداً به صاحبش برمـﻰگردانم، ولو ایـﻦکه بعداً برگرداند (که اگر برگرداند و رضایت صاحبش را هم جلب کند، این مال حرام اثری برایش ندارد، عذاب هم ندارد، صد تومان دزدیده و مـﻰخورد و بعد به صاحبش مـﻰگوید راضی باشید این پول را من برگرداندم) به محض ایـﻦکه وارد مال حرام شد دیگر قدرت فرار از مال حرام از او گرفته مـﻰشود. از ده تا یک تومانی شروع مـﻰشود و بعد صد تومان و بعد صد هزار تومان و بعد هم مـﻰشود یک میلیون و دیگر نمـﻰتواند بدهد، دو میلیون و سه میلیون و ادامه پیدا مـﻰکند تا اسفل السافلین. از بعضی از گناهان باید فرار کرد یعنی اصلاً یک ریال مال حرام نباید وارد زندگی ما شود، حتي یک ریال! کوچـﻚترین چیزی ولو یک ثانیه.

قضیـﻪی شیخ انصاری را که شنیدﻩاید:

یک نفر تعریف مـﻰکند که شیطان را در خواب دیدم، گفتم
- ایـﻦها که به دیوار آویزان کردﻩای چیست؟
- این طناﺏها و ریسماﻥهایی است که با آﻥها بندﻩهای خدا را مـﻰکِشم و از مسیر خدا خارج مـﻰکنم.
- مال من کدام است؟
- برو آن صندلی را بیاور تا بگویم.

رفتم و صندلی را آوردم، شیطان گفت

- تو نخ نمـﻰخواهی، من به تو مـﻰگویم صندلی را بیاور و تو مـﻰگویی چشم! این سیم که مـﻰبینی پاره شده انداخته بودم دور شیخ انصاری و داشتم مـﻰکشیدم، چند قدم با من آمد و سیم را پاره کرد و برگشت.

از خواب بیدار شدم و رفتم خدمت شیخ انصاری – علیه الرحمـﺔ - گفتم چنین خوابی دیدم تعبیرش چیست؟ ایشان گریه کردند و گفتند «بله، مهمان به خانـﻪمان آمد و من مبلغی از پول مردم دستم بود، گفتم ماست مـﻰخرم تا نان و ماست جلوی مهمان بگذارم، صبح آن مبلغ را از مزد خودم سر جایش مـﻰگذارم، چند قدم از خانه بیرون رفتم و یک لحظه با خودم گفتم اگر امشب مُردی چه؟ و برگشتم»

این یعنی بعضی جاها را اصلاً نباید وارد شد، چون بعضی جاها فرار مـﻰخواهد، اما برخی جاها نه، ملکه لازم دارد، چون بعضی وقـﺖها بر انسان واجب است که به سمت برخی افراد برود.

یک دهه راجع به معاشرت صحبت کردیم که با چه کسی رفیق باشیم و کتابش هم الان چاپ شده به اسم هم نفس، آخر به این نتیجه رسیدیم که اگر با یک عدﻩای از افراد رفیق نشویم، چه کسی باید نجاﺕشان دهد؟ در ایـﻦجا ملکه لازم است، یعنی بعضی وقـﺖها لازم است که انسان به سمت بعضی جاها برود.

الان همین جایی که من نشستـﻪام مرکز ریا است، یعنی اگر تمام این حسینیه را بگردید هیچ جا بیشتر از ایـﻦجا مساعدت برای ریا ندارد، نهایتِ کمک را مـﻰکند. چه کسی مـﻰخواهد بیشتر از من ریا کند؟ حالا ما باید از این ریا فرار کنیم و بگوییم اینجا مرکز ریا است؟ آدم برود بقالی و سیگار فروشی و هر کار دیگری بکند خطرش از این بالا کمتر است. ایـﻦجا اگر تقوای پرهیز باشد یا کنترل فرار، انسان باید رها کند، کما ایـﻦکه بسياري رها مـﻰکنند. اما باید چـﻪکار کنیم؟ باید دنبال ملکه باشیم.

آقا امیرالمؤمنین – علیه السلام – در خطبـﻪی صد و دوازده نهج البلاغه مـﻰفرمایند إِنَّ تَقْوَى اللَّهِ حَمَتْ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ مَحَارِمَهُ وَ أَلْزَمَتْ قُلُوبَهُمْ مَخَافَتَه.

این کنترل یک کنترلی است که از اولیای خدا حمایت مـﻰکند، برای جلوگیری از ارتکاب حرام و قلـﺐها، دل آﻥها و عقل آﻥها را مجبور مـﻰکند به نوعی از ترس. این ترس، ترس از عمل است.

مرحوم آقای بهاء الدینی – عليه الرحمـﺔ - مـﻰفرمودند که در نوجوانی که طلبه بودیم، با یکی از اتوبوﺱهای قدیمی برای زیارت مشهد مـﻰرفتیم، در مسیر پیرمردی دیدیم که در کنار جاده حرکت مـﻰکرد، ماشین را نگه داشتیم تا او را به مقصد برسانیم. گفت مـﻰخواهم به مشهد بروم. سوارش کردیم و راه افتادیم. جایی پیاده شدیم و بچه ها داشتند غذا مـﻰخوردند، این پیرمرد نگاهی به سفرﻩی ما کرد و برگشت. دستمالش را باز کرد، یک مقدار نان خشک داشت که با آب تر کرد و شروع به خوردن کرد. (آقای بهاء الدینی از همان نوجوانی قابلیت تشخیص داشتند) من رفتم نزدیک او، صدایم زد و گفت بیا از این غذا بخور. گفتم خب شما هم تشریف بیارید پیش ما غذا بخورید. دست مرا گرفت و برد بالای آن سفره و گفت نگاه کن. دیدم در بشقاﺏهای بچـﻪها نجاست دیدم! نان در نجاست مـﻰزدند و مـﻰخوردند. بعد من را به کناری برد و گفت این اثر مال حرام است.

به این مـﻰگویند ملکـﻪی کنترل. امام علی – علیه السلام – مـﻰفرمایند بعضی از جاها از تو حمایت مـﻰکند، جلویت را مـﻰگیرد. این ملکه یکی از قسمـﺖهای نفس ما است که اگر در اختیار خدا قرار بگیرد حمایت مـﻰکند. گاهی اوقات حرفی مـﻰخواهی بزنی، که صد در صد غلط است، این کنترل از بیان این حرف جلوگیری مـﻰکند که «یادم رفت مـﻰخواستم فلان حرف را بزنم». عین همین را در تفسیر و شرح دعای روز عرفه داریم که امام صادق – علیه السلام - مـﻰفرمایند بعد از ظهر عرفه هر کس در عرفات هر حاجتی از خدا بخواهد خدا مـﻰدهد. فرداي عرفه یکی مـﻰگوید دیروز فلان حاجت را از خدا مـﻰخواستم و خدا نداد. این همان ملکه است، این لازم نبود گفته شود. جلوی سخن را مـﻰگیرد. کسانی که ملکـﻪی کنترﻝشان فعال است، باعث مـﻰشود که خیلی کم اشتباه حرف مـﻰزنند، اگر یک جایی قرار است حرفی زده شود که مشکوک است، اصلاً حرف نمـﻰزنند، جلوﻯشان را مـﻰگیرد.

انسان عادی باید روی نفسش پا بگذارد، زحمت بکشد تا بتواند زبانش را کنترل کند، اما ملکـﻪی کنترل که فعال مـﻰشود، دیگر زحمتی ندارد، برای گفتنش باید زحمت بکشد. یعنی وقتی مـﻰخواهد چیزی بگوید که اشتباه است، برایش زحمت دارد و باید خیلی مبارزه کند با نفس الهیـﻪاش تا بتواند این مطلب را بگوید.

خطبـﻪی شانزده نهج البلاغه در مورد همین کنترل مـﻰفرمایند حَجَزَتْهُ التَّقْوَى عَنْ تَقَحُّمِ الشُّبُهَات. این کنترل باعث مـﻰشود که شما در شبهات فرو نروید، مخصوصاً در این زمانه، در زمانـﻪای که در میان صدها هزار حرف باطل باید بگردیم و یک حرف حق پیدا کنیم. بالاخره یک نفر باید راست بگوید، یکی باید درست باشد. مـﻰبینید که چه خبر است، ایـﻦقدر مقام و پول و دنیاپرستی چشم مردم را پر کرده که روابط شخصی و اجتماعی و سیاسـﻰمان، پر از شبهات است. یعنی انسان دیگر نمـﻰتواند به این راحتی حرفی را قبول کند، ادعای محبـﺖها و رفاقـﺖها و تمام ادعاها پر از شبهات است. اصلاً آدم گیر مـﻰکند که حرﻑهایی که در بیست و چهار ساعت گذشته زده، چند درصد برای خودش شبهه دارد؟ و بل الانسان علی نفسه بصیره همین است، یعنی بعضی وقـﺖها انساﻥها اگر خودشان دقت کنند مـﻰفهمند چه خبر است.

در این دوران پر از شبهات اگر این ملکـﻪی کنترل فعال نباشد ما در شبهات گیر میکنیم. خیلی اوقات انسان فکر مـﻰکند که درست عمل مـﻰکند در حالـﻰکه گناه مـﻰکند و بعد از ده سال متوجه مـﻰشود. خیلی اوقات اطلاعات انسان آﻥقدر ضعیف است که پنجاه، شصت سال با این اطلاعات ضعیف زندگی مـﻰکند و موقع مردن مـﻰفهمد که خدا را عبادت نمـﻰکرده است.

یکی از اساتید مـﻰفرمودند داشتیم در مورد برادر و خواهر رضاعی و ایـﻦکه اگر کسی با شرایط خاصی شیر خانمی را بخورد در یک سنین خاص، بعد از مدتی با بچـﻪهای آن خانم، برادر و خواهر مـﻰشوند. پس از منبر یک پیرمرد هفتاد ساله آمد و گفت من این اتفاق برایم افتاده و بعد هم نمـﻰدانستم خواهر رضاعی من است و الان صد و چند نوه و نتیجه دارم. همه حرام اندر حرام! دیگر کاری نمـﻰشود کرد.

زمانه خیلی پیچیده شده اگر این ملکه را فعال نکنیم نمـﻰتوانیم از پس این زمانه بر بیاییم.

امیرالمؤمنین – علیه السلام – در این بخش از کلمـﻪی تقحم استفاده کردﻩاند، که جالب است. مـﻰفرمایند شبهات این زمانه مثل مرداب است وقتی قدم در آن مـﻰگذاریم آرام آرام پاها را پایین مـﻰکشد، به طوری که این مرداب از سر ما رد مـﻰشود و خودمان هم خبر نداریم. مثل غوطه زدن و پریدن در آب نیست که یک دفعه در آب بپریم. زمانی که آب سرد است مـﻰگویند یک دفعه در آب بپرید، همه چیز درست مـﻰشود. زمانی که برای شنا و غواصی آموزش مـﻰدادند مـﻰگفتند اگر بخواهید آرام آرام بپرید خیلی اذیت مـﻰشوید، غواﺹها معمولاً از کنار آب که مـﻰخواهند بروند معمولاً آرام آرام و عقب عقب باید بروند، آب یواش یواش بالا مـﻰآمد تا به سرمای آب عادت کنند. ولی در قایق راحت بودیم از پشت مـﻰپریدیم توی آب.

یک سؤال هم مـﻰپرسند که چرا غواﺹها از پشت مـﻰپرند؟ که خب معلوم است چون اگر از جلو بپرند مـﻰافتند توی قایق!

تقحم یعنی آرام آرام آرام آرام انسان را پایین مـﻰکشد، یک وقت آب از سرش گذشته و خودش هم خبر ندارد. اگر ملکـﻪی کنترل فعال نباشد خود انسان هم خبر ندارد.

یک آدم باصفایی در مشهد بود که مـﻰگفت هفتـﻪی پیش فهمیدم تمام نمازهایم اشتباه بوده، به این دلیل که نیتم مشکل داشته و ... و فکر مـﻰکرد که چـﻪطور شصت سال نمازش را قضا کند.

باز خدا دوستش داشته که بیدارش کرده، ایـﻦکه مـﻰفرمایند بسیاری از قاریان قرآن از محل قرائت قرآن به جهنم مـﻰروند، بسیاری از نمازخوانان ازطریق نماز به جهنم مـﻰروند، بسیاری از وعاظ از وعـﻆشان به جهنم مـﻰروند و .... ایـﻦها را برای گنـﻪکاران نمـﻰگویند. برای ایـﻦکه اگر کنترل نباشد گاهی اوقات خود ما فرو مـﻰرویم و خبر نداریم، علمای اخلاق به این مـﻰگویند جهل مرکب، که خبر هم ندارد.

کنترل حقیقی و مورد اطمینانی که مـﻰخواهم خدمـﺖتان عرض کنم یک سپر و یک حصن است. این سپر در حقیقت یک دزدگیر است. به موقع خود دزد را راه نمـﻰدهد و به موقع هم آژیر مـﻰزند و اگر دزد داخل نفْس ما آمد، در را به رویش مـﻰبندد و هلاکش مـﻰکند، اگر خدا بخواهد و توفیق داشته باشیم مـﻰخواهیم یک سیستم ایمنی را معرفی کنیم.

    1- کنترل و آزادی

آیا این کنترل با آزادی ما منافات ندارد؟ اسلام نظرش این است که ما یک ملکـﻪی کنترل داشته باشیم که آزادی ما سلب شود؟ جلوی آزادﻯای که دوست داریم هر کاری مـﻰخواهیم بکنیم، را بگیریم و اسمش را بگذاریم ملکـﻪی کنترل؟

اولاً تعریف خود آزادی به این سادگی نیست، آزادی به این معنا نیست که هر کس هر کار خواست بکند. آزادی محدوده دارد. برای آزادی هم محدوده تعریف کردﻩایم. کنترل، محدودﻩی آزادی را مشخص مـﻰکند، یعنی مـﻰگوید که تا چه حد مـﻰتوانیم از این جهان تمتع داشته باشیم و بهره ببریم، و بیشتر از این را اجازه نمـﻰدهد.

ثانیاً کنترل یک آزادی حقیقی را به ما معرفی مـﻰکند. انسانی که قوﻩی ملکـﻪی کنترل ندارد و نمـﻰتواند جلوی شکمش را بگیرد و دائم مشغول خوردن است، در حقیقت آزاد نشده که بگوید آزاد هستم که هر چـﻪقدر دوست دارم بخورم، از تحت ولایت و حکومت ملکـﻪی الهیـﻪی کنترل خودش را آزاد کرده و در اختیار شکمش قرار داده، این آزاد است؟ آزادی به این معنا نیست که ما از فرمان خدا و ملکـﻪی کنترل خودمان را رها کنیم و برویم در اختیار شکم و چشم و شهواﺕمان. کنترل، آزادی محدود و حقیقي را به ما معرفی مـﻰکند.

دومین مطلب، فرض مـﻰکنيم كه شما در بهرﻩوری از دنیا کنترل نداشته باشید، اگر ده تا ماشین داشته باشید و ده تا خانه و زبانم لال سیصد تا هم زن داشته باشید، آزاد هستید؟ یا ایـﻦکه نه ده تا ماشین و ده تا خانه که هر کدام صد تا اتاق داشته باشد، جمعاً هزار اتاق در هر کدام سیصد تا زن، در کل سیصد هزار تا زن گرفتاری برای خودت درست کردﻩای! مخ انسان تاب برمـﻰدارد، این به معنای آزادی است؟ میزان نعمت و امکانات بیشتر ما و تعداد بیشتر حساﺏهای بانکی و شهوات ما آزادی است یا گریپاژ مغز؟

حتی در تعداد رفقا هم مـﻰگویند رفقا را زیاد کنید منتها با شرط و شروط خودش که در سه جا به دادتان برسند، نه رفیقی که آنقدر به او دﻝبسته و وابسته باشید که زندگـﻰتان را مختل کند. مگر چند تا زندگی دارید که در پانصد جا مختل شود؟

دوستت سرش درد مـﻰگیرد، تو هم سرت درد مـﻰگیرد، خب آدم برای یک رفیق سرش درد بگیرد، نمـﻰشود که برای دو تا و چهار تا همزمان سر درد گرفت! مـﻰگویند در ارتباطاﺕتان هم خودتان را کنترل کنید. مگر چـﻪقدر جان دارید و چـﻪقدر عمر دارید؟ اگر قرار باشد این جان و عمرتان را ایـﻦقدر بی کنترل و بدون محدودیت باز کنید چه خواهد شد؟

میزان بیـﺶتر امکانات و ارتباطات در حقیقت دردسرهای ما است. قرار نیست ژله بخریم و در یخچال بگذاریم و بگوییم کاری به آن نداریم. ارتباطات برای ما مسئولیت آفرین است، ارتباطات و این نعمات خدا مسئولیت آفرین است. کسی که صد تا ماشین دارد صد تا را که روی هم نمـﻰگذارد که سوار شود، نود تا را به دیگران مـﻰدهد، و باز هم مسئولیت دارد. وقتی یکی از ایـﻦها تصادف مـﻰکند، سر درد مـﻰگیرد. میزان زیاد امکانات مشغولیـﺖهای انسان را بیـﺶتر مـﻰکند. چرا اسمش را آزادی گذاشتـﻪایم؟

مـﻰگوید «دوست دارم به همه چیز برسم» به چه چیزی مـﻰخواهی برسی؟ الان شهردار بشوی آزاد مـﻰشوی؟ استاندار بشوی آزاد مـﻰشوی؟ رئیس جمهور بشوی آزاد مـﻰشوی؟ به جنگ ستارگان بروی و ستارﻩها را بگیری آزاد مـﻰشوی؟ مشغولیـﺖها را بیـﺶتر مـﻰکنی، خودت را از آزادی نفْس محروم مـﻰکنی و تبدیل مـﻰکنی به اسیر اطرافت. ملکـﻪی کنترل آزادی حقیقی را برای ما مـﻰآورد. وقتی در روایات آمده که در تمام مسایل خودتان را کنترل کنید و مراقب باشید به این معنا نیست که محدود مـﻰشوی و بدبخت و برده و بنده هستی. منظور این چیزها نیست، منظور این است که تو یک جسم داری، یک فکر داری و یک محدودﻩای برای این فکر، جسم و قوای جسمی تو هست. یا باید آدم بوقی باشی که مسئولیت نداشته باشی، مثل ناصرالدین شاه قاجار که هر زمان کم مـﻰآورد یک تکه از مملکت را مـﻰفروخت و هزار و هفتصد و خوردﻩای هم زن داشت. یا اگر مـﻰخواهی عقلت کار کند باید خودت را کنترل کنی، این کنترل آزادت مـﻰکند.

مردم به بیابان مـﻰروند که آزاد باشند، دردسری دورشان نباشد و تا جایی که چشم کار مـﻰکند را ببینند و امنیت را احساس کنند. با بدبختی از کوه بالا مـﻰرود تا یک جایی نزدیک قله بنشیند و به اطرافش تسلط داشته باشد و کسی اذیتش نکند. مردم امروز که به کوه و بیابان و دشت مـﻰروند دنبال آرامش مـﻰگردند از بس که دور و برشان شلوغ است.

حضرت خانم صدیقـﻪی کبری – سلام الله علیها – دلیل خلقت، با دو کاسـﻪی گلی به خانـﻪی شوهر رفت. این آزاد است یا محدود؟ خدا محدودش کرده که، نعوذ بالله، به این بنده در دنیا سرویس ندهند؟

دختر امروز همه چیزش مرتب است و مـﻰخواهد به خانـﻪی شوهر برود، استرس دارد که اسباب و ظرف و ظروفش نشکند. من نمـﻰگویم در خانه دو کاسـﻪی گلی داشته باشید، مـﻰگویم امکاناﺕمان محدود باشد. ما آزاد نیستیم، خیلی از مستأجران آزادتر از صاحـﺐخانـﻪها هستند. مـﻰگوید دوست دارم در خانـﻪی خودم پایم را دراز کنم. در خانـﻪی خودش لوله مـﻰترکد، کولر خراب مـﻰشود، دزد مـﻰآید، همـﻪی ایـﻦها مشکل خودش است. هر چـﻪقدر انسان از دنیا کـﻢتر تملک داشته باشد آزادتر است، و فکرش راحـﺖتر است.

زیاد جلو نرویم که مـﻰگویند فلانی افراطی است. یک بار مجلـﻪای مـﻰخواسته کانون را تعریف کند نوشته بود سخـﻦران طوری صحبت مـﻰکند که مستمعین هر شب تا صبح در دارالرحمه هستند و در قبر مـﻰخوابند! گفتیم از جلسـﻪی ما سوسوﻝتر و بی خداتر سراغ نداشتيد!

یک مثال از بحث کنترل فرار جا افتاده، بعضی اوقات ممکن است انسان کارهایی مرتکب شود که دیگر راه فرار نداشته باشد.

ایرج میرزا شاعری است که همه جور شعری دارد و خیلی حیفم مـﻰآید که این قدرت و توانی که برخی از مردم در هنرمندی دارند هدر مـﻰدهند و جفنگ مـﻰگویند. ولی دو سه شعر دارد که خیلی قشنگ است، یکی شعر مادر است که:

داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ

و یکی هم شعر جوان و شیطان. شیطان سراغ جوانی آمد و گفت:

- چهار راه بیشتر نداری یا، نعوذ بالله، با محارم خود کار زشت انجام مـﻰدهی یا پدرت را مـﻰکشی، یا یک پیاله شراب مـﻰخوری، یا تو را مـﻰکشم.

- کشته شدن که هیچ، محارم هم که نعوذ بالله، پدر را هم که نمـﻰشود کشت، همین شراب را مـﻰخوریم و راحت مـﻰشویم.

شراب را خورد و مست کرد، هم سراغ محارمش رفت و هم پدرش را کشت. شعر قشنگی است.

بعضی از جاها کنترل به انسان دستور فرار مـﻰدهد و باید مراقب باشیم. گاهی اوقات برادران و خواهران سؤال مـﻰکنند که ما مثلاً سال هزار و سیصد و بیست و یک قمری یک کاری کردﻩایم که صد و پنجاه سال گذشته که هنوز گیر آن کار هستیم! مـﻰگوییم بعضی وقتها آدم موقع رانندگی یک لحظه چشمش را مـﻰبندد، و یک عمر فلج مـﻰشود. بعضی جاها باید خیلی دقت کنیم، مخصوصاً جواﻥترهایی که قدرت جوانی و شجاعت جوانی دارند مـﻰگویند جوانی و شجاعت است دیگر، یک بار مـﻰرویم اتفاقی نمـﻰافتد که. اغلب کسانی که به مواد مخدر معتاد هستند، نمـﻰخواستند معتاد شوند، گفتند یک پک مـﻰزنیم ببینیم هپروت که مـﻰگویند چیست! مثل معتادی که مـﻰگفت «میگن تریاک اعتیاد میاره، ما چل ساله داریم روزی دو وعده مـﻰکشیم و هنوزم معتاد نشدیم». از بعضی چیزها اصلاً نمـﻰشود در رفت و مراقبت از این قضایا خیلی مهم است.

عتق من کل ملکه نجاﺓ من کل هلکه، نجات از تمام هلاکـﺖها این است که انسان خودش را از تمام قیودات دنیا آزاد کند و خودش را مقید، محصور، محدود، برده و بندﻩی ملکـﻪی الهیـﻪی نفس خودش بکند. اصلاً عتق یعنی آزادی، آزادی این است که انسان خودش را از قیودات دنیا آزاد کند.

برای اثر بعدی کنترل هم روایت دیگری داریم که دواء داء قلوبکم و شفاء مرض اجسادکم صلاح فساد صدورکم و طهور دنس انفسکم. کسانی که این ملکه را دارند:

الف) دواء کل داء، خیلی از بیمارﻯهاي ماحصل این است که ما کنترل بر نفـﺲمان نداریم. ان شاء الله امام زمان – عجل الله تعالی فی فرجه الشریف – که ظهور کردند براﻯمان توضیح مـﻰدهند که چـﻪقدر از این عدم کنترﻝها بیمارﻯهایی را باعث شده که اصلاً این بیمارﻯها با مسایل مادی حاصل نمـﻰشد، در روایت داریم که وقتی گناهان جدید اختراع مـﻰکنید ما هم مریضـﻰها و مرﺽهای جدید مـﻰآوریم. حالا بروید درمان ایدز را پیدا کنید. ایدز از کرﻩی مریخ آمده؟ بروید و درمانش را پیدا کنید. تمام دردها همین است، حتي دردهای روحی، بسیاری از امراض روحی جای تعالیم عالیـﻪی اسلامـﻰ در کتاﺏهای رواﻥشناسی و معالجـﻪی امراض روحانی ما بسیار بسیار خالی است.

دو شب پیش بنده خدایی تماس گرفت که داغان هستم، دو تا اگزاسپام خوردﻩام و باز هم سردرد گرفتم و بلند شدم، دارم کتابی مطالعه مـﻰکنم که چـﻪگونه بر غـﻢهای خود مسلط باشیم، سرت را که روی بالش مـﻰگذاری، بالشت زرد باشد، پاهایت را بالاتر بگذار که خون به مغزت برسد و دو دور بچرخ و با نور مهتابی سبز و .... گفتم تسبیحت را بردار و شروع کن، صد تا انا انزلناه پشت سر هم بخوان. نمـﻰخواهد به معنایش دقت کنی که مقصود از لیلـﻪی قدر مادر ما صدیقـﻪی کبری – سلام الله علیها – است. عرفانی نمـﻰخواهد، همیـﻦطور عادی. باور کنید آرام شد. جای این مسایل دینی و روایات ما در رواﻥشناسی خالی است، این حرﻑها را کجا باید بزنیم؟ به همه هم گفتـﻪایم. گرچه الان کارهایی در حال انجام است، ایـﻦها کار نیست باید اساسی کار کنند.

آقا امیرالمؤمنین – علیه السلام - مـﻰفرمایند دواء کل داء یعنی هر دردی دارید دست همین کنترل است. یکی از اساتید مـﻰفرمودند در برنامه مشاورﻩی رادیویی بودیم، یک رواﻥشناس هم حضور داشت. یک نفر زنگ زد و شروع کرد به آه و ناله، رواﻥشناس برنامه توضیح مـﻰداد که خواهر من به نظر من ایـﻦطور نیست و او هم هـﻢچنان ادامه مـﻰداد. گفتم اجازه هست من هم یک کلمه صحبت کنم؟ آقا امیرالمؤمنین – علیه السلام – فرمودند اگر دلتان گرفته استغفار کنید، چند بار بگویید استغفرالله ربی و اتوب الیه. بعداً زنگ زده بود و گفته بود من آرام شدم، و در همان جلسه رواﻥشناس برنامه نگاهی با تمسخر به من انداخت که استغفار!؟ علی – علیه السلام – مـﻰگوید.

شب شهادت صدیقـﻪی کبری – سلام الله علیها – بچه مسلمان ایـﻦجا نشسته. آﻥها سر جای خود، بنده اصلاً زیر آب این مسایل را نمـﻰزنم، خودمان حدود هجده نوزده واحد دانشگاهی پاس کردیم صد کتاب دیگر هم خواندﻩایم ولی بحثمان این است که جای ایـﻦها در این علم خالی است.

ب) شفاء مرض اجسادکم، کنترل باعث مـﻰشود که مریضـﻰهای جسمی شما شفا پیدا کند، فرمودند مـﻰخواهی روز مریض نشوی؟ بین الطلوعین نخواب. اصل خواب مال بین الطلوعین است، چه حرﻑهایی مـﻰزنید! نگفتیم عمل کنید، گفتیم یاد بگیرید شاید فردا زمانـﻪای شد که بچـﻪات، نوﻩات، نتیجـﻪات نیازی به این حرﻑها داشت و بگویید پدر جان! مادر جان! من این حرﻑها را بلد هستم و یادش بدهید.

ج) صلاح فساد صدورکم، دلهاﻯتان سیاه شده، حسادت، کینه، بخل، طمع، تمام مریضـﻰهای قلبی در سینه هاﻯتان زیاد شده، این کنترل کاری مـﻰکند که سینـﻪی شما سالم بشود. مال همین است.

چرا ایـﻦقدر از حسادت اذیت مـﻰشوم؟ معلوم است که یک جایی گناه مـﻰکنی.

چرا نمـﻰتوانم این کینه را از دلم بیرون کنم؟ یک جایی گناه مـﻰکنی.

د) طهور دنس انفسکم، باعث سلامتی و طهارت نفـﺱهای شما مـﻰشود، نفس زکیه مـﻰشود، نفس مطمئنه مـﻰشود. بعد نگویید چه شد که مثلاً فلان جا ما انتخاب نشدیم، مال همین است.

کانال تلگرام رهپویان
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات