برنامه آينده
شنبه های پاک

سخنران :
حجت الاسلام انجوی نژاد
موضوع سخنرانی :
بیداری اجتماعی - قسمت پنجم


زمان : شنبه، 23 آذر ماه
مکان : بلوار پاسداران، خیابان شهید آقایی، حسینیه سید الشهداء
ساعت 19
رهپويان



دوشنبه 19 دی 1390 نسخه چاپی
متن سخنرانی | بن بست اخلاقی

یا لطیف
سخنرانی حجةالاسلام سید محمد انجوی نژاد
موضوع: بن بست اخلاقي
زمان :  1384/2/16


بحثي رو كه براي امشب در نظر گرفتيم بحث بن بست اخلاقي هست ، دليل انتخاب اين بحث هم اين هست كه كم كم به پايان ماه عزاداري و محرم و صفر نزديك مي شيم و لازمه كه در اين روزهاي باقي مونده ، يك باري رو ببنديم تا انشاءالله همگي حسيني باشيم و زينبي بمانيم و انشاءالله حسيني هم برويم .

” اللهم اجعل محياي محيا محمدٍ و آل محمد و مماتي ممات محمدٍ و آل محمد ” خُب اخلاق يه مقوله اي هست كه با قلب سروكار داره ، ممكنه شما يه ورزشكار خوبي باشيد اما قلبتون از نظر مسائل عاطفي و رواني خيلي رديف نباشه .

ممكنه عالم خوبي باشيد و بسيار خوب درس بديد ، استاد دانشگاه باشيد ، يا ممكنه پزشك خوبي باشيد ، اما قلب در اين مسير زياد مثمر ثمر نيست .

 ممكنه يه پزشك بسيار خبيث داشته باشيم ولي خوب هم پزشكي كنه .

 ممكنه يه عالم بسيار استاد و ماهر در امر تدريس داشته باشيم اما قلب خبيثي داشته باشه .

 اما به اخلاق كه مي رسيم ارتباط مستقيمي با قلب داره ، و لذا چون قلب انسان بسيار ظريف و قابل انعطاف هست بايد خواهرها و برادرها خيلي بيشتر  مراقبت هاي خاص براي اين قلب داشته باشند . قلب مراقبتهاي ويژه مي خواد ، بايد مراقب باشيد . دو تا حالت براي قلب منظوره يه وقت پشت كردن قلب هست كه اين طبيعيه ، بعضي وقتها قلب پشت مي كنه ، ده روز يا يك ماه عبادت صرف ، و محض بدون هيچ تفريحي از يك طرف قلبت رو اذيت مي كنه ،

 يعني مثلاً بعضي وقتها يه كسي كه پا مي شه يك ماه مكه مي ره ، بهترين عبادت رو انجام مي ده بعد برمي گرده ، قلبش هوس تفريح مي كنه ، اين كاملاً مشخصه ، بهش خوش هم گذشته ، اما دوست داره بشينه پاي تلويزيون فيلم سينمايي نگاه كنه . دوست داره . اگر مراقبتهاي مادي و معنوي از قلبت نداشته باشي و هر وقت پشت كرد بهت درمانش نكني ، يواش يواش به دلزدگي دچار مي شي .

مثل خيلي ها كه 30 سال ، 40 سال دين دارند اما هيچ طراوتي ندارند . خودش هم وقتي باهاش صحبت مي كني ، مي گه : آقا ! من مجبورم ديندار باشم . مجبورم ! چكار كنم ؟ آقا بهشته ، جهنمه ، چكار كنم ؟ خيلي كه مي خواد به خودش طراوت بده ، چشمهاش رو مي بنده ، ياد نعمتهاي بهشتي مي افته . مي گه :حالا مي ريم اون جا عسله ، كاخه ، حوريه ، صفا مي كنيم ديگه ، بگذره .

 در صورتي كه ارتباط ما با خداوند تو اين دوره و زمونه نبايد مثل يه زندوني كه تو زندان دوران محكوميتش رو مي گذرونه باشه ، نه ، تو همين زندان بايد ارتباط عاشقانه ، عارفانه ، خالصانه و ارتباط  شاد و پر از شوق با خدا داشته باشي .

لازمه اش اين هست كه مراقب قلبت باشي . برادرها و خواهرها در زندگي شون بين عبادت ها حتماً تفريحات هم منظور كنند . خيلي خودت رو مقدس نگير ، وگرنه مي بري . همين نماز واجب رو هم بعدش ديگه نمي خوني .

پس ممكنه قلب به آدم پشت كنه ، مي گن اين جا چكار كن ؟ اين جا  اگر ديدي واقعاً شوق عبادت نداري ، بي زحمت يه مدتي مستحباتت رو كم كن ! ( يه مدت ، نه اينكه 40 سال ، نه ، يه 4 ـ 5 روزي ، يه دو هفته اي ) فقط مستحباتي كه شوق داري انجام بده ، تا يواش يواش قلبت به حالت اول برگرده .

اگر بنده و شما كاروان بذاريم ، دو ماه بريم كنار حرم امام رضا (ع) ، به اندازه اين 4 ، 5 روز از نظر معنوي و مذهبي به درد ما نمي خوره ، چون خسته مي شيد . دوست داريد شب بريد خونه ، مادرتون رو ببينيد ، خانواده رو ببينيد ، بچه ها رو ببينيد ، تلويزيون نگاه كنيد ، نمي تونيد اينجوري 2 ماه بكشيد . و اين طبيعي هست . نگاه نكنيد به اخلاق برخي اولياء خداوند ، اونها فرق با ما دارند . آقا تو به اولياء الله چكار داري ؟! بذار به اون درجه برسي بعد هر شب هر كاري دوست داري بكن . هر شب هرچقدر دوست داري مجلس برو ، يا به اونهايي كه پير شدند نگاه نكنيد ، اونها ذاتشون با شما جوونها فرق داره . ميل دلشون ديگه فرق كرده .

بيايم سراغ بن بستي كه دلايل غير طبيعي داره : قسمت اول طبيعي بود ، وقتي كه قلب پشت كرده بايد با تفريح و لذتهاي مادي و با حكمت ، اين قلب رو برگردوند . اما اگر دلايل غير طبيعي داشت . بحث اصلي امشب همين هست .

بن بست اخلاقي يعني :
دلايل غير طبيعي كه باعث مي شه قلب پشت كنه و انسان از معنويات دلزده و خسته بشه . اينها شامل :

1 ـ عدم شناخت و بي ريشگي :  الان خيلي خوب براي خدا گريه مي كنيد . چرا ؟ چون اون نوايي كه در جلسه هست ، اين نوحه و موزيك متن ، گريه مردم ، دلهاي شما رو تكون مي ده ، خيلي خوب هم گريه مي كنيد ، اما چرا بعد از جلسه ، بعد از اين كه اين گرية قشنگ رو كردي ، نمي ري خداي خودت رو بهتر بشناسي ؟ خوب بشناسي ؟

چرا ؟ چون دفعه دوم اشكت كمتر مي شه ، دفعه سوم كمتر ، تا خشك مي شه . دفعه پنجم ، ششم مي شيني نگاه مي كني ، دفعه هفتم هم خسته مي شي ، مي گي : بيام چكار ؟ به اونهايي كه شصت هفتاد ساله اشك و طراوت دارند ، (  اشك به معني طراوت هست ، يعني ارتباط قلبي ، ارتباطي كه شوق برانگيز هست ) به اونهايي كه اين ارتباط رو با خداوند دارند نگاه كنيد ، ببينيد كه چقدر زيبا كار كرده كه 90 سال اينقدر با خدا راحته . شناخت خداوند ! اينكه فرمودند اصول دين تقليدي نيست ، بايد بري ياد بگيري يكي از دلايلش همينه . شناخت خداوند .

2 ـ نااميدي از رحمت خداوند :  آقا ! ما همه مي گيم خدا مهربونه ، اما واقعاً هيچ كدوم از ما در عمل اين اعتقاد رو نداريم . مهمترين و بارزترين عملي كه ما انجام مي ديم كه عدم اعتماد و اطمينان ما رو به رحمانيت خداوند نشون مي ده اين هست كه بعضي وقتها غُر مي زنيم ، مي گيم : اِه ! خدا چرا اينجوري كرد ؟

 مگه تو نمي گي : خدا مهربونه ؟ اگه مهربونه ، هر كاري كرده از روي مهرش بوده چرا غُر مي زني ؟

اوني كه ” اِن قُلت ” مي ياره در اعمال و رفتار خداوند اين اعتقاد به مهربوني خدا نداره . اگه اعتقاد داشت اينطوري نمي شد .

 اوني كه با مصلحت نمي تونه بسازه ، اعتقادي به مهربوني خداوند نداره .

تمام صفتهاي خداوند از مهر خداوند نشأت مي گيره . مصلحتش ، غفاريتش ، غضبش ، قهرش ، اينها همه از مهر نشأت گرفته . و منشأ همه اينها مهر است . انساني كه مهرشناس هست ، هيچ وقت ناراحت نمي شه .

به باباهه مي گي : آقا ! چرا بچه ات اين قدر بد باهات برخوردمي كنه ؟ مي گه : من رو دوست داره ، به اعمال ظاهريش نگاه نكن ،

 به يارو مي گي : چرا به فلاني كه داره فحشت مي ده هيچي نمي گي ؟ مي گه : شما نمي دونيد اين فحش ريشه اش محبته ، من رو دوست داره . به فحش ظاهريش نگاه نكن . خيلي به من علاقه داره ، داره از اين راه خودش رو نشون مي ده .

 نسبت به خلايق اين طور هست كه اگه يه كسي دوستمون داشته باشه و باما مهربون باشه ، تمام اعمالش رو توجيه مي كنيم ، مي گيم اين از مهرش بود ، اما چون اعتقاد به مهربوني خدا نداريم ، لذا رو همة مسائل گير مي ديم . مثلاً مي گيم :

 چرا من خلق شدم ؟ خدايا چرا اين شكلي خلق شدم ؟ چرا اين جا خلق شدم ؟ چرا اين جوريم ؟ چرا اون جوري نيستم ؟ چرا مي ميرم ؟ چرا قدم كوتاه هست ؟ چرا قدم بلنده ؟ اين چه دماغيه ؟ اين چه لب و دهنيه ؟ چرا خِنگم ؟ چرا باهوشم ؟ به همه چيز خدا ايراد داريم بعد هم مي گيم خدا مهربونه .

چطوري خدا باورش مي شه كه تو اين اعتقاد رو داري ؟ چون به مهر خداوند اعتقاد راسخ نداريم در اخلاق به بن بست مي رسيم . چون آدمي كه با مهربان سر و كار نداره نااميد مي شه . و اين نااميدي يعني بن بست ! آدمي كه به زور داره زندان رو تحمل مي كنه ، نااميد مي شه و اين بن بست هست .

 مي گي : چي شد آقا ؟ مي گه : چه فايده خدا كه جواب ما رو نمي ده . نمي دونه كه حتي جواب دادن ها و جواب ندادن هاي خدا بر پاية مهر خداوند استوار هست .

اون اولياي خدايي كه وقتي خدا جواب اونها رو نمي ده شكر مي كنند ، چقدر زيبا هستند ؟! وقتي هم جواب مي ده شكر مي كنند . جواب نمي ده مي گه : ممنونم ! چقدر تو مهربوني ؟! حتماً برام خوب نبوده . خيلي ممنونم كه كارم رو به من وانگذاشتي ، نگفتي با عقل خودت هرچي دوست داري انتخاب كن . يه سيستم ايمني بالاي سر من ، گذاشتي ، يه سري چيزها رو به من نمي دي ، چقدر تو خوبي كه بعضي چيزها رو نمي دي .

 به خدا قسم چندين بار براي خود من پيش اومده ، كه گير دادم به خدا كه فلان چيز رو بده ، نداده ، و بعد خودم ديدم عجب ! خوب شد اين رو به من نداد . و الا بدبخت مي شدم .

از شما هم زياد شنيدم : مي گه : رفتيم خواستگاري ، به ما ندادند ، بعد ايراد مي گيره از خدا كه : اين چه خداييه ؟! 2 ماه بعد زنگ زده ، مي گه :‌ اُه ، اُه ، اُه ! الحمدلله . كه ندادند . چي شد ؟ نمي دوني چه مادر فولاد زرهي بود ! خواستگار بعدي كه جواب مثبت گرفته الان داره كنار خيابون گدايي مي كنه !

اينه ؟! چرا همون اول به خدا اعتماد پيدا نكردي ؟ از اين موردها زياد داشتيم . همون اول بگو ، الان ديگه الحمدلله يِ تو فايده نداره . خدا دوست داره چشمهات رو ببندي ، بگي خدا مهربونه ، الحمدلله هرچي برسونه خوبه .

بعضي براي خودشون يه توجيهاتي مي كنند ، مي گه : آقا من براي دينم دارم مي گم ، مي گم : براي چي براي دينت ؟ مي گه :‌براي اينكه اين مسئله رو اگه خدا به من نده ، دينم خراب مي شه ! اِه ! براي خدا گرو كشي مي كني ؟! دين رو گرو ميكنه ؟ چشمهات رو ببند ، خبري نيست .

3 ـ سومين دليل بن بست اخلاقي : توقعات زياد ؟  قبول داريم و درك مي كنيم كه جوان پرتوقع هست ، چهار سال يه جوان رو تيمار كن ، بعد يك جمله بگو ،‌ بهش برمي خوره . پشت مي كنه و مي ره . جوان اين طوريه . بزرگترها درك كنيد ! خودتون هم جوون بوديد همين طوري بوديد . اما  تويِ جوان وقتي در مقابل خداوند قرار گرفتي ، توقعاتت رو در حد عقلت ميزان كن . ( توقعات مادي و معنوي )

دوازده سال نه نماز خونده بود ، نه روزه ، هيچي ! حالا دو ماه و نيم هست توبه كرده ، توقع داره تمام مشكلاتش حل بشه . بابا حداقل بذار دوازده به دوازده بشه . اين طوري لازم نيست ولي عقل خودمون مي گه . وگرنه  رفتن به سمت گناه ده سال طول مي كشه ، برگشتنش يك دقيقه است . قبول دارم ، اما معرفت هم خوب چيزيه !

تو كه تازه اومدي ، يا الله ! رسيدن به خير ! تو فكر مي كني الان من كه دارم برات منبر مي رم مستجاب الدعوه هستم ، همه حاجتهام روا شده ؟ عمراً ! مگه اين طوريه ؟ بابا امام (ره) مستجاب الدعوه بود ؟ رهبرت مستجاب الدعوه هست ؟ حاجتهاش همه روا شده ؟ به همه چيز رسيده ؟ امام معصومت به همه چيز رسيده ؟ اميرالمؤمنين (ع) اون روزي كه بعد از رحلت پيامبر (ص) در خونه خدا نشست گفت : خدايا ! يه كاري كن ما به خلافت برسيم ، كمك مون كن ! و بعد بيست وسه سال صبر كرد به همه چيز رسيد ؟ يا نه ، در خونه اش رو آتيش زدند ، همسرش رو كشتن ، جواب سلامش رو ندادند ، علي (ع) پدرش دراومد . ” اِنَّ اَمْرُ الناسِ . . . . . . . ”‌ كه امام زمان (عج) مي فرمايد .

عزيز من ! ديندار بودن به معناي راحت بودن نيست . خيلي خُب بذار يه مدتي بگذره . مي دونيم كه تو علي (ع) نيستي ، تو امام نيستي ، تو رهبر نيستي ، طاقتت كمه ، اما دو ماه هم ديگه بي انصافيه .  يه كمي صبر كن ، عزيز من !

تو اومدي مي گي آقا من ايمان آوردم ، قبول شدم ، خيلي خوب يكي يكي امتحان داري مي دي . امتحان اولت رو باريك الله قبول شدي . امتحان دوم هم قبول شدي . خيلي خُب حالا رسيدي به امتحان صبر ، اينم قبول شو ، زود ، ناپلئوني ، ده بگير ولي قبول شو ، نمي خواد علي (ع) بشي ، نمي خواد امام (ره)‌ بشي .

2 ـ توقعات معنوي . توقعات معنوي جوان هم بالاست . جوان اگر ده شب پشت سر هم نماز شب بخونه شب يازدهم امام زمان (عج) رو نبينه عصباني مي شه . شاكي مي شه . آقا چي شد ما ده شبه داريم نماز شب مي خونيم ؟ برنامة شما چه جوريه ؟ توقعات معنوي هم بالاست .

اين مثال رو يكي دوبار براتون زدم . يه وقتي سيدبحرالعلوم اومد رو صندلي تدريس نشست ، صبح ها كلاس داشت همه ديدن خندان ، شاد ، اصلاً كلاس رو نمي تونه بچرخونه ، همين جوري داره مي گه ، مي خنده ، گفتن : آقا چيه ؟ امروز شاديد ؟ رو فُرميد ، قضيه چيه ؟ سيد بحرالعلوم گفته بود : سي سال است دارم كار مي كنم به اخلاص برسم امروز صبح درست شد . ( سي سال ! )

مي گه : ” آقا ! من وقتي در كُنه اعمالم فكر مي كنم ، مي بينم كه در بعضي جاهاش رگه هايي از ناخالصيست ! ”‌ مگه چند سالته ؟ مي گه : شانزده سال !

باريك الله تو ده درصد هم اخلاص داشته باشي عاليه . فردا اون رو بكن يازده درصد ، پس فردا دوازده درصد ، خيلي خوبه ، باريك الله! همين قدر كه مي فهمي كار چيه اخلاص چيه ، خيلي خوبه . همين قدر كافيه ،‌ چرا به خودت سخت مي گيري ؟ چرا توقع معنويت از خودت بالاست ؟

 يه وقتي يه بنده خدايي مي گفتش كه آقا صبح ها براي نماز صبح بيدار نمي شم ( بعد از مثلاً 4 ، 5 سال در درگاه خدا بودن ) گفتم چرا بيدار نمي شي ؟ حتماً ساعتت خرابه ، گفت :‌ نه ، ساعت كه نمي گذارم ، گفتم : چرا ؟ گفت : نه ديگه ، بعد از 4 ، 5 سال عبادت ، ساعت هم بگذارم ؟ خودم بايد بيدار بشم ، ملائكه بايد بيدارم كنند ! گفتم : خُب بخواب تا بيدارت كنند ، ساعت بگذار ! چرا توقعات معنوي تون اينقدر بالاست . قدم به قدم .

 همه شعر رو بلديد ، تو  معنويات هم به كار ببريد :

رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود
رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود

ده روز به كوب مي ياد ! صبحها زيارت عاشورا ، شبها نماز شب ، قبل از خواب سورة واقعه ، نمازها اول وقت نماز صبح اين جوري ، ده روز هم رها مي شه ، مي گه : آخي ! امام زمان رو نديديم . بعد دوباره شروع مي كنه ، نمي خواد  آروم برو ، آروم آروم برو ، مي رسي انشاءالله .

 چهارمين دليلي كه انسان به بن بست اخلاقي مي رسد محيط است . محيط جامعه ما ، بذاريد ما خيلي خصوصي تر بگيم محيط شيراز ما ،

 جلسه اي كه بعد از كاروان برگشتيم گفتم : وقتي از مشهد با اون حالت معنوي وارد شيراز شديم خوف همة‌وجودم رو گرفت ، كه من الان وارد شدم اين قدر سرد و گرم شدم و اين قدر محيط فكري و ذهني من عوض شد . يه دفعه از اوج معنويات اومديم تو يه جايي كه ماديات هست ، ( معنويات هم هست ) ديدم كه اين طوريه . همه فكرهاي مادي دارن و صحبتها همه ماديه ، يه دفعه احساس كردم كه من كه لرزيدم ، جوون ما طفلكي چه جوري تاب بياره ؟ چه جوري خودش رو كنترل كنه ؟ آخه مگر تو مشهد چي شده ؟ مگر چقدر تأثيرات روش گذاشته شده كه اين تاب بياره ؟ اين يكي از دلايله .

 محيط داره روي ما فشار مي ياره . درسته ، به شما هم گفتم ، همه داريد كار مي كنيد ، داريم يواش يواش تعدادمون رو بيشتر مي كنيم تا  يه روزي انشاءالله به لطف امام زمان (عج) و خداوند همة محيط ها رو بگيريم .  شهرمون مدينة فاضله بشه . داريم اين كار ور مي كنيم . ولي الان چه كار كنيم ؟ با اين همه جمعيت هنوز كم هستيم . خيلي خيلي كم . آقا گم هستيم ، راحتتون كنم ديگه ، گُم ! چه كار كنيم ؟ محيط رو چكار كنيم ؟ چه فشارهايي هست ؟ تمسخرها ، فشارهاي شهواني بعد زمينه هاي گناهي كه فراوون هست . و دارن اين كار رو مي كنند و زمينه گناه دارن مي سازند ، خيلي زياد !

بكوب دارن كار مي كنند . حب دنيا هست ، مردمي كه فقط و فقط دارن دنيا رو مي بينند . اونقدر رو اين دنياشون دارند تبليغ مي كنند ، اي كاش ما مي رفتيم نمازهاي قشنگمون رو تو فاميل هامون تبليغ مي كرديم . ( نه مال خودمون رو ، يه نماز قشنگ رو مي رفتيم تبليغ مي كرديم ) خاله جونمون مبل استيل خريده ، چقدر تبليغ مي كنه ؟ كاش ما هم براي نمازهامون مايه مي گذاشتيم ،حداقل به اندازه اون تبليغ مي كرديم .

 كاش اونقدري كه اون يكي از سرويس چيني اش مي گه ، خواهرهاي ما ، برادرهاي ما از جلسات مي نشستند مي گفتند كه آقا اين جا هم يه خبرهاي هست ، بي لذت هم نيست .

 كاش اونقدري كه نگران بالا رفتن قيمت بنزين بوديم يه درصدي هم فكر مي كرديم كه نمازخونه هامون هم خيلي خلوته .

كاش اونقدري كه رستورانهاي بين راه رو چك مي كرديم كه غذاش سالم باشه . بغل دستش نمازخونه كثيفِ پر از سوسك و مارمولك و رتيل و عقرب و خارپشت ، رو هم چك مي كرديم .

امام حسين (ع) مي فرمايد : ” مردم بندة دنيا هستند . دين لغلغه زبانشونه ” اين روي تو فشار مي ياره . حرفي براي گفتن نداري ، ده نفر نشستن همه چيز دارن مي گن ، غير اون چيزهايي كه تو برات ارزشه . اين فشار كمرت رو خورد مي كنه . دارم از الان مي گم ديگه . و به بن بست اخلاقي مي رسوندت . باز مي ياي اين جا دلگرم مي شي . جمعيت هست ، با هم صفامي كنيد .

 يكي از خاطراتِ زيبا اين بود كه مي گفت : اولين باري كه اومدم كانون ، از سر شهيد آقايي تا حسينيه گريه كردم ، براي اينكه ديدم اين همه جمعيت دارن با هم يه جايي مي رن ، باورم نمي شد . مگه چي مي دن ؟! شام مي دن ؟!

همين جوري كه اين محيط روي تو تأثير مي گذاره اون محيط هم تأثير مي گذاره . وقتي بشيني ببيني هرچي دارن مي گن از دنياست ، حق هم نداري اخم كني . حق هم نداري قهر كني . چي كار كني خُب ؟! خانواده اته ، زندگيته ، دانشگاهته ، محل كارته ، چي كار كني ؟ چاره اي نداري ، مجبوري . اين تو رو به بن بست مي رسونه . حالا مي گم چكار كنيد . ” دنيا رو مهم مي بينند ” . صبح تا شب مي شينند از همه چيز مي گن ، يكي شون نمي ياد بگه : آخر دنيا چي مي شه ؟ مرگ ؟ تو جمع پيرمردهاي شصت ،‌ هفتاد ساله مي شيني ، 40 روز بغل دستشون چله بگير ، از همه چيز مي گن غير از اين كه بگه : بابا ! من هفتاد سالم هست. دارم مي رم ، با اجازه تون ! ( عموم رو دارم مي گم )

هيچي ، اين جا آدم كم مي ياره . مجبوره همرنگ بشه ، بگه : آره فلان چيز هم اينجوريه .

مثل من يه زماني بچه بودم سيزده ، چهارده سالم بود ، تو يه جمعي نشسته بودم همين جوري حرف مي زدند ، من هم ديگه از حرفهاي اينها اعصابم خورد شده بود ، دائم از من هم تأييد مي گرفتند ، مي گفتند : درسته ؟ مي گفتم : بله ، بله ، درسته . اصلاً حواسم هم نبود ، يه وقت يكي گفت بله ؟ گفتم : بله ، گفت : بله ؟! گفتم : نه نه نه نه !! گفت : نه ؟ گفتم : خُب چي بگم ؟ گفت : مرد حسابي ! حواست كجاست ؟ گفتم : همه جا غير از اين تعريفهايي كه شما داريد مي كنيد . آدم چي كار كنه ؟

انساني كه ارزش خودش رو بشناسه ، هيچ جا كم نمي ياره . گفتم : پروفسور حسابي كه با هفتاد ، هشتاد سال سن ، ( خدا رحمتش كنه ) وقتي مي رفت تو يه پاركي ، 300 ، 400 تا پيرمرد ديگه ، هم سن خودش رو كه مي ديد دارن حرف مي زنن ، تخمك مي خورن و مي گن و مي خندند ، به حالشون حسرت نمي خورد ، كه خوش به حالشون ! من هم كم دارم ، برم بشينم كنار اينها وقتم رو تلف كنم . پروفسور حسابي با غرور و افتخار مي گفت : من پروفسور حسابي ام ! الحمدلله تو اين صدتايي كه داخل اين پارك هستند ، من يكي تكم ! اگه ارزشت برات جا بيفته ، اين ارزش تو رو تو همه جمعها تك مي كنه . اين خيلي مهمه . يعني جواب اين بحث بن بست اخلاقي ، ارزش مؤمن هست . بايد ارزشِ تو برات جا بيفته  . چقدر من دارم تأكيد مي كنم اين پيرهن مشكيت رو كه بعد ازمحرم و صفر در مي ياري ، مراقب باش ! تابستونه ، بيكاري ها ، اگه فكري به حال خودت نكني تو اين بيكاري ها گم مي شي ،

شعر رو دقت كنيد : براي انسان داره مي گه :

تو پاك همچو نسيمي ، بلند همچو چكادي تو موج تند زماني ، تو شور حنجره سوزي
تو سركشيده زخاكي ، تو چون چمن به طراوت تو چون فرشته به پاكي ، تو رود پرتب و تابي

تمام خلايق رو خداوند در ما جمع كرده ، اگر انسان بخروشد از بزرگترين و خروشان ترين رودهاي عالم بيشتر مي تونه خرابي ها رو ويران كنه ، بناهايي رو كه برپاية گناه و شهوت نهاده شده رو ويران كنه . چه در خودش ، چه در بقيه . اگر انساني بخواهد استواري خودش رو نشون بده اندازة سلسله جبالهاي جهان قدرت داره . اگر انسان بخواد نورانيت خودش رو نشون بده ، اندازه تمام خورشيدهاي عالم نورانيت داره و اگر انساني بخواد طراوت خودش رو نشون بده ، اندازه تمام بارانهاي عالم مي تونه پاك كنه و پاك باشه .

5 ـ پنجمين دليل به بن بست رسيدن : درك نكردن معناي توبه .

مي گه : آقا من امروز از فلان گناه توبه كردم ، نه ، بگو : از فلان گناه دست كشيدم !
توبه يعني اينكه يك دفعه بياي بگي ديگه هيچي از اين ور نمي خوام ، هرچي مي خوام از راست مي خوام .

هيچي ديگه از گناه نمي خوام ، همه گناهها رو گنار گذاشتم . و بعد كه كنار گذاشتي معناي بعدش هم درك نكردي .

 هنوز تو اين فكره ، مي گه : ” هنوز اثرات گناهان قبلي مونده ، ما ديگه آدم نمي شيم ! شما كه سابقه ما رو نمي دونيد . ” اصلاً به سابقه ات كار نداره ،

پيغمبر اكرم (ص) فرمودند : ” توبه مثل يه در هست ، كه باز مي كني ، وارد يه خونه اي مي شي و در رو پشت سرت مي بندي ، محيط زندگي تو از اين به بعد اين خونه هست ، ديگه اصلاً كاري به بيرون نداري . اون عقب هرچي بودي ، بودي . انگار گناهي نكردي . ”

طرف توبه كرده اما هنوز اون كثافت هايي كه از قبل انجام داده ، تو ذهنش هست و اينها براش دست و پاگيره . لذا نااميده . يك مؤمن توبه كرده و نااميده . مي گه : حالا قبلي ها رو چكار كنم ؟ نه ، هر وقت دوباره گناه كردي ياد قبلت بيفت . چون ممكنه برگردي ، اگه الان پاكي ، هيچ غصه نخور ، پاكي ديگه . راحت بشين ! خدا خودش گفته : تقصير ما چيه ؟ ، گفته بعد از توبه كردن اينقدر پررو بشيد ، گويا اصلاً گناه نكرديد . چي مي خواي بندة من ؟ حرف بزن .

بذاريد يه قضيه رو براتون نقل كنم : قضيه مال مجتمع قضايي ارشادِ تهران هست . ( تابستون 81 ) قاضي بخش منكرات و مبارزه با فحشاء ، مجتمع نقل مي كنه : تو دفترم نشسته بودم به من گفتند كه يه آقاي جووني 35 ساله كارت داره ، اصرار داره شما رو ببينه . گفتم چي كار داره ؟ نوبت داره ؟ نه آقا اصرار داره خيلي هم ملتهبه ، اگه مي شه ببينيدش . گفتم : بگيد بياد تو ، مي گفت : داخل شد ، ديدم يه جوون 35 ساله ، قيافه اش هم اصلاً به بچه مؤمن ها نمي خوره ، گفت : يه نگاهي به دور و بر كرد ، چشمهاش هم ملتهب و مضطرب بود ، گفت : اجازه هست ؟ من خصوصي با شما كار دارم . گفتم : بفرمائيد ، گفت : آقا ! من يه رفيقي دارم ، هفته ديگه مثلاً سه شنبه شب ، يه ويلايي تو شمال داره . همه رو اونجا دعوت كرده ، بساط مشروب خوري ، قمار ، اختلاط زن و مرد ، مواد مخدر و همه چيز رو هم جور كرده ، اومدم اينجا كه قضيه رو لو بدم ، هفته ديگه اينطوريه . گفت : ازش پرسيدم : با طرف مشكلي داري ؟ گفت : نه ، رفيقمه ، گفتم : رفيقته ؟ خُب چرا داري لوِش مي دي ؟ گفت : اين رو كه گفتم شونه هاش لرزيد ، ديدم از چشمهاش داره اشك مي ياد ، گفت : يه پدري داشتم خيلي مؤمن بود ، هفت سال پيش به رحمت خدا رفت و مرد ، از وقتي اون رفت من همين جوري ول شدم ، ثروتي دست من اومد ، ( مثل اينكه احتمالاً تربيت اين پدر ، تربيت با فشار بوده ، اون بابايي كه با لگد بچه اش رو براي نماز بيدار مي كنه ، اگه بابا نبود ، اين فشار يه دفعه ول شد ، بچه نماز ظهرش رو هم نمي خونه . اينطوريه ديگه ) مي گفت تا ساية پدرم رفت كنار من هم ول شدم ، پول رو انداختم تو قاچاق مواد مخدر و قاچاق مشروبات الكلي ، خيلي هم برام سودآور بود ، مي گفت : تا ديشب بابام رو تو خواب ديدم ، ديدم كه يه قيافه مضطربي داره ، با نگراني به من نگاه كرد ( از رو مي خونم كه چي گفته ؟ اسم پسرش رضا بوده ) گفت : رضا ! پسرم ، براي بعد از مرگ خودت چه كرده اي ؟ نمي دوني كه اينجا چه سختي هايي در انتظارته . خودت رو آماده كن ! ( ببينيد ! همين يه جمله ، وقتي كه دل آماده است ،

ياد جمله حضرت امام (ره) افتادم ، لحظات قبل از مرگشون ، شايد چند دقيقه قبل از رحلتشون ، چشمهاشون رو باز كردند ، گفتند كه تمام قوم و خويشها رو بگيد بيان ، هر كه تو بيمارستان هست بياد ، مرحوم حاج احمد آقا ، همسرشون ، نوه ها ، بچه ها ، همه اومدن ، همه فكر مي كردند كه تو اين لحظات امام (ره) مي خواد يه وصيت خيلي مهمي بكنه ، جانشيني تعيين كنه ، آبروي كسي رو ببره ، بعضي وقتها ما چون خيلي بچه ايم ، رفتارهاي اولياء و بزرگان هم با عقل خودمون تطبيق مي كنيم ، مي گيم : مثلاً چرا امام (ره) آخرين لحظات اين حرفها رو نزد ؟ بعد امام (ره) تو آخرين لحظات اتفاقاً بالاترين حرف رو زد . چي فرمود ؟ فرمود : احمد جان ، حاج خانم ، بچه ها ! من تو راه رفتنم ، كار سخته ها !

اعضاي دفتر تعريف مي كردند ، مي گفتند : بعداز اينكه حاج احمد آقا اين جمله رو شنيده بود ، چهل روز رفت در روستاهاي اطراف قم بيتوته كرد ! چهل روز رفت خودش رو زنداني كرد ، مي گه : بابام اين رو داره مي گه ،‌امام ! ) ببينيد با يه خواب خداوند چقدر قشنگ ملت رو راه مي ندازه . مي گفت اين قضيه رو كه شنيدم ، بيدار شدم تا صبح گريه كردم . صبح اول وقت هم گفتم : ب بسم الله توبه ، بعد هم بريم هرچي مشكل داريم لو بديم ، يكيش اين بود . قاضي مي گفت : اينها رو گفت و موقع نماز شد ، همين جوري كه اذون مي گفتن اين داشت گريه مي كرد ، گفت : 7 ، 8 ساله نماز نخوندم ، بريم نماز بخونيم ببينيم چه مزه اي داره ؟ دلمون براي خدا تنگ شده . چقدر زود خدا آدم رو دلتنگ مي كنه .

گذشت ، ايشون رفتند ، نشستيم با قضات مشورت كرديم ، چكار كنيم ، چكار نكنيم ؟ گفتيم وظيفه اسلامي ما اين هست كه دوست اين بنده خدا رو خبر كنيم نگذاريم گناه كنه . نه كه بذاريم گناه كنند ، تو تله بيفتن و بعد بگيريمشون . وظيفه اسلامي ما اين هست . مي گفت : تماس گرفتيم ، احضارش كرديم ، اومد . حدود 45 سالش بود ، اين هم شغلش قاچاق مشروبات و فساد و اينها بود ، گفتيم : آقاي فلاني ! ( خوب دقت كنيد چه خدايي ما داريم ؟ ) ما مي دونيم سه شنبه هفته ديگه پارتي داريد ، كار هم نداشته باش كه از كجا مي دونيم . دو راه داري : يه راه اينكه بري پارتي رو بگيري ، به هر حال هرجاي ديگه اي هم بگيري ماتو رومي شناسيم ، مي يايم ومي گيريمت . و يه راه ديگه هم اينكه اين كار رو نكني ، يه عده مردم آبروشون مي ره ، شلاق داره ، تشكيلات داره ، حبس داره ، مي گفت : ترسونديمش ، 45 ساله هست ، تو اين وادي ، ديگه مار خورده ، براي خودش افعي شده ، ديگه نصيحت بردارنيست . مي گفت : اين رو كه گفتيم ، اين مرد انگار اصلاً حواسش به اين چيزهايي كه ما مي گفتيم نبود ، گفت : از صبح فكر مي كردم چكارم داريد ؟! چون من خلاف زياد كردم ، اما الان كه اومديد اين رو گفتيد دلم ريخت ، آبروي من رو مي خوايد حفظ كنيد ؟! شما كه نيستيد ، خدا كه هست . چرا نيومديد ما رو بگيريد ؟ مي گفت : سرش رو انداخت پائين ، ديديم اين هم گريه كرد . بعد سرش رو بلند كرد ، گفت :‌ خدايا ! چرا من ؟! مي خواي من رو از رو ببري ؟ مي خواي به همه بگي ما چقدر مهربونيم ؟! از رو رفتيم ، به همين راحتي ! مي گفت يه آهي كشيد ، گفت : حاضرم ! چكار بايد بكنم ؟ گفتيم : براي چي ؟ بگو چكار نبايد بكنم ؟ گفت :‌ نه ، من آدم شدم ، توبه كردم ، چكار بايد بكنم ؟ اينقدر هم پول دارم ، اينقدر حلاله ، اينقدر حرومه و . . .

ايشون چندين زوج رو تو تهران از نظر مالي بهشون رسيدگي كرد ، ازدواجهايي راه انداخت . الان هم جزء خيرهاي تهران هست .

توبه رو باور كنيم . ده سالگي ، بيست سالگي ، چهل سالگي ، شصت سالگي نداره . هر وقت اومدي ، اومدي !
 هر وقت اومدي راهت مي دن ، تازه راهت كه مي دن هيچي ، سرويس هم بهت مي دن .

” ان الله يحب التوابين ” خدا دوستت هم داره ، خدا رو چه ديدي ( اين طوري كه نيست ) شايد امشب يكي براي اولين بار از منجلاب فساد اومده ، تا حالا يك ركعت نماز هم نخونده . امشب هم توبه مي كنه ، انشاءالله كربلاش رو هم مي گيره .



کانال تلگرام رهپویان
 طلبه: بسیار متشکرم از متن سخنرانی بسیار آموزنده اجرکم عندالله
سه‌شنبه 25 آذر 1393
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات