برنامه آينده
شنبه های پاک


سخنران :
حجت الاسلام انجوی نژاد

موضوع سخنرانی :
جنگ روانی

مداح :
کربلایی سید امیر حسینی


 شنبه 4  آبان  ماه ، همراه با نماز مغرب و عشاء
بلوار پاسداران، خیابان شهید آقایی، حسینیه سیدالشهداء

رهپويان




سه‌شنبه 20 دی 1390 نسخه چاپی
خلاصه سخنرانی | حال و مقام

یا لطیف
سخنراني حجت الاسلام سید محمد انجوي نژاد
زمان : 5 خرداد ماه 1387
موضوع : حال ؛ مقام و حفظ آن

 
قسمت اول: حال و مقام

عدد چهل یکی از اعداد مقدس در نظام ارزشی اسلام و شیعه است. برخي مسايل ارزشی است و برای ما حالی را باعث مـﻰشود، یعنی یک تحول روحی را موجب مـﻰشود. تحول به حال برمـﻰگردد، یعنی از حالی به حال دیگر شدن. این مسایل اگر به چهل نرسد و استقامت چهل روزه روی آن نباشد همان حال باقی مانده و از بین مـﻰرود. برای پیـﺶرفت اخلاقی آﻥچه علمای اخلاق خیلی زیاد روی آن تأکید مـﻰکنند چله گرفتن است. مثلاً مـﻰگویند
- مـﻰخواهی فلان مسأله برای تو از حال خارج شود؟
- یعنی چه؟
- یعنی اینکه همـﻪی ما برای رسیدن به اخلاقیات و ارزشها دو مقام داریم، اول ایجاد حال و دوم تبدیل حال به مقام.

ایجاد حال یعنی قلب و دل تو در اثر واقعـﻪای متحول شود، تنور دل داغ شود و بعد بر این داغ شدن تصمیماتی گرفته شود که به این تصمیمات مـﻰگویند تصمیمات احساسی، چون منشأاش احساس است. اگر روی این تصمیمات چهل روز استقامت بشود و به مقام تبديل مـﻰشوند یعنی صفت انسان مـﻰشوند. لذا در بالاترین سلوک تاریخ، یعنی به خدا رسیدن خانم زینب – سلام الله علیها – ما اربعین را داریم، چله. چهل روز صبر زینب –سلام الله عليها - از کربلا تا کربلا، یا هرجای دیگر.

دیشب شب چهـﻞام دوستاﻥمان بود. در حقیقت خداوند چهل روز پیش به جمع ما، به شهر ما، به کشور ما، و به جهان فضلی کرد، نه فقط به کرﻩی زمین كه به تمام جهان. این فضل خداوند یک حال و داغی را برای من و تو آورد که این حال و داغی باعث شد ما تصمیماتی بگیریم. چهل روز بر این تصمیمات مقاومت کردیم. چه اتفاقی افتاد؟ به مقام تبدیل شد.

ممکن است بسیاری از افراد بگويند که ما حال روز اول را نداریم. چگونه باید این حال را حفظ کرد؟

حفظ کردن حال، محال است. اصلاً صلاح زندگی من و شما حفظ این حال نیست. اولین جوابی که مـﻰدهیم نقض سؤال است، چه کسی گفته باید حال را حفظ کرد؟ هیچکس اعتقاد ندارد که حال باید حفظ شود، حتی اصحاب کربلا مثل خانم زینب، حضرت رقیه، حضرت خانم رباب، حضرت خانم لیلا، حضرت خانم ام البنین – سلام الله علیهم – حضرت آقا امام سجاد و حضرت آقا امام باقر – علیهما السلام. در دین نمـﻰخواهیم حال را حفظ کنیم، در دین دنبال مقام هستیم چون حال یک داغی در دل است که این داغی زندگی انسان را کنسل مـﻰکند. بنده و شما و خیلی از برادران و خواهران شايد از 24 فروردین، که برای ما یک روز تلخ شد و در تقویم خواهیم نوشت، تا 26 فروردین نخوابیدیم. حال حرف زدن هم نداشتیم. مگر این حال خوب بوده؟

امروز مدیر کل بنیاد شهید مـﻰفرمودند که خیلی از بچه هایتان مشکل روحی پیدا کرده اند.

شما زمان جنگ را تصور کنید: صبح چهار شهید، ظهر چهار شهید، شب چهار شهید فردا ظهر ده شهید و فردا شب سیصد شهید، همه هم جزء رفقا. یک روز، دو روز، یک ماه، دو ماه، یک سال، دو سال، هشت سال، ده سال. عده ای تحمل کردند، چون حال را حفظ نمـﻰکردند. حال چیزی است که باید باعث درس بشود. عده ای تصمیم گرفتیم، یـﻚشنبه، دوشنبه، سـﻪ شنبه، تشییع جنازه، مراسم هفتم، گـﻞزار شهدا، در خانه نشستیم، در مدرسه، در محل کار، جای خالـﻰشان را دیدیم. ان شاء الله حسینیه باز شود جای خالی ایـﻦها را نگه مـﻰداریم که هر هفته ببینیم و هر هفته زیارت کنیم. هیچ دسـﺖکمی از مزار شهدای شلمچه ندارد.

حال ایجاد مـﻰشود. اما آيا بنای خدا این است که تو در این حال بمانی و زندگـﻰات کنسل شود؟ بنا چیست؟ بنا گرفتن یک تصمیم است.
حال من سؤال شما را درست مطرح مـﻰکنم!

من تصمیماتی گرفتم که مـﻦبعد بیـﺶتر وظایف انتظارم را انجام دهم، بیـﺶتر زباﻥام را كنترل کنم، بیـﺶتر چشـﻢام را کنترل کنم، قلـﺐام را از کینه و نفاق خالی کنم. قدر بغل دستـﻲام را بدانم، رفاقـﺖها را قوﻯتر کنم، صمیمیـﺖها را بیـﺶتر کنم، مسایل غیرخدایی را از رفاقـﺖهایم کنار بگذارم، درس خواندﻥام را برای خدا انجام دهم، از توانایـﻲهای جسمی که دارم حسن استفاده را بکنم، دردهای کوچک و بچـﻪگانـﻪام را فراموش کنم، جاﻥبازان حادثه و خانوادﻩهای شهدا را در پشت زمینـﻪی ذهنـﻰام حک کنم، تصمیماﺕام را راحـﺖتر بگیرم و قشنـﮓتر زندگی کنم، حجاﺏام را بـﻪتر کنم، نسبت به جامعـﻪی خودم حساس باشم، سعی کنم با منکرات درست مبارزه كنم، راﻩاش را یاد بگیرم، سعی کنم سیم اتصاﻝام را به اهل بیت – علیهم السلام – و خدا قطع نکنم، در شهرمان و در جامعـﻪام، در محلـﻪام و در خانوادﻩام سعی کنم الگوی مادی و معنوی باشم. این تصمیمات را گرفتیم و امضا زدیم. چه شده که در مصمم بودن من و تو برای رسیدن به این تصمیمات کمی خلل ایجاد شده است؟

این شد یک سؤال درست و حسابی! این سؤال را مـﻰشود جواب داد.

قسمت دوم: چـﻪكار کنیم؟


راه حلی را که خدمت شما عرض مـﻰکنم راه حلی است که معصومین – عليهم السلام - براي حفظ مقاﻡهایی که در اثر حاﻝها ایجاد شده است مـﻰفرمایند.

1. شکر خدا: هر روزی که دیدی در تصمیـﻢات و مقاﻡات خللی وارد نشده، صبح و ظهر و شب خدا را شكر کن، الحمدلله. وقتی الحمدلله مـﻰگویی یعنی خدایا نصف قصه با من است و باقی آن با تو. حال در من ایجاد شده، تصمیم را من گرفتـﻪام و حفظ تصمیم با تو است.

طلبـﻪی جوانی مـﻰگفت از اول ماه رمضان (حال) تصمیم گرفتم برای کنترل چشـﻢام چله بگیرم (تبدیل به مقام). ماه رمضان بـﻪترین فرصت است، سی روز که به برکت رمضان مـﻰگذرانیم و ده روز هم از بعد از ماه.

چله را کامل گرفتم (اما فکر مـﻰکرد خودش چله گرفته)، از در ‌‍‍‍‌‍‌‍‌[خانه يا حجره] بیرون آمدم و وارد خیابان شدم، با این تفکر که به مقام رسیدﻩام. خانمی را كه از سمت دیگر بلوار شصت متری رد مـﻰشد ديدم که اصلاً سن و ساﻝاش مشخص نبود. گویا تمام خلقت قدرت خودش را جمع کرد و سر مرا به سمت آن زن چرخاند، به او خیره شدم و نمـﻰتوانستم رو برگردانم. همیـﻦطور که قارد به برگرداندن سرم نبودم مینـﻲبوسی آمد و دقیقاً بین من و او حایل شد. یک لحظه احساس کردم این مینـﻲبوس از آسمان آمد که: ما باید مقام تو را حفظ کنیم، تو نمـﻰتوانی.

پس اول از همه شکر است. نماز قشنگی که مـﻰخوانی بلافاصله شکر کن. هر وقت حال خوبی داشتی الحمدلله بگو. گـﻝزار رفتی و شهدا را زیارت کردی الحمدلله بگو. به محض ايـﻦکه مـﻰگویی الحمدلله یعنی تو این مقام را برای من ایجاد کردﻩای. این مطلب در تمام زندگـﻲات جاری و ساری است.

2. مراقبت از خود: مراقب خودت باش. نود درصد از برادران و خواهران جوان هستند و یک درصد بالایی نوجوان. سرتان را بالا بگیرید و بگویید ما مال حسینیـﻪای هستیم که شهید داده، چون شهادت افتخار ما است. بقیه باید ببینند که وقتی ما شهید مـﻰدهیم سرمان را بالا مـﻰگیریم و افتخار مـﻰکنیم. اما فکر نکنید بالاتر از بقیه هستید که کل حاﻝتان خراب مـﻰشود. فکر نکنید مهـﻢتر از بقیه هستید که همـﻪی زندگی معنوی و عبادﻱات کنسل مـﻰشود. نه بالاتر و نه مهـﻢتر. شهادت افتخار جامعـﻪی ماست. شیراز هم باید سربلند باشد که شهید داده، این درست اما این را در نظر بگیرید که این پرچم و شعار و تظاهرات است. باید خودتان را از بقیه پاییـﻦتر بگیرید. افتادﻩتر باشید. شهادت بايد تواضع بیاورد.

اگر نوجوانی بود که جنبه و ظرفیـﺖاش را نداشت لازم نیست با او برخورد کنید ولی محترمانه و دوستانه به او تذکر بدهید که خبری نیست، اتفاقی نیفتاده، مردم خیلی بالاتر از ایـﻦها را داشتند و هیچ نمـﻰگفتند. مجاهدﺕها مـﻰکردند و چیزی نمـﻰگفتند. صداﻱاش را در نمـﻰآوردند. شهید اندرزگو قبل از انقلاب چـﻪها که نکرد! شهید نواب صفوی چه کارهایی کرد و چقدر گـﻢنام تیرباران شد! خدا خيلي به ما عزت داده است. این عزت باعث غرور من و تو نشود. توفیق فقط مال خدا است. ما چه کارﻩایم؟ نعوذ بالله یک روز فکر نکنی که یک عده شهید و جاﻥباز شدند که تو مهم شوی! اگر این احساس به تو دست داد از خودت بدت بیاید. مردﻩشور ایـﻦجور مهم شدن را ببرند! خود را پاییـﻦتر بگیر. شهادت چیزی نیست که پا روی دوﺵاش بگذاریم و بالا برویم. شهادت چیزی است که پا روی شانـﻪی ما مـﻰگذارد و ما را پایین مـﻰآورد. برخوردهاﻱتان با بچـﻪها و جواﻥهای دیگر متواضعانـﻪتر و بامحبـﺖتر باشد. از کسی طلب نداریم. خدا فضلی کرده و عدﻩای از ما را به بهشت برده، الان به همه بدﻩکار هستیم. خیلی مراقبت کنید.

اگر هر فضلی يا هر حالی باعث شود که من و شما باد کنیم حال به مقام تبدیل نشده و خراب مـﻰشود و خیلی هم خراب مـﻰشود. وضعیت معنوي كساني را ببینید که سال 68 داد زدند که جنگیدیم و فلان کردیم و هیـﭻکس ما را تحویل نمـﻰگیرد، حـﻖمان است و .... امام با من و شما تعارف ندارد.

3. ایجاد سیستم معرفتی برای تعالی درجـﻪی مقام فعلی: یعنی خيلي سریع و بدون معطلي برای خودت یک برنامـﻪریزی دینی کن، سریع یادداشت کن که این مشکلات را در روح و جسم و رفتارم دارم و این محاسن را هم دارم، چـﻪکار کنم که این مشکلات برطرف شود و چـﻪكار کنم که این حسـﻦها تقویت شود؟

دفتر داشته باش و شروع کن روی خودت کار کردن تا بالا بروی. وگرنه مقام اگر بماند مثل درس است. زمانی که انسان ده ساله است مدرك پنجم دبستان خیلی ارزﺵمند است اما اگر همیـﻦطور رها شود و انسان سی ساله شود بـﻲسواد محسوب مـﻰشود. در سی سالگي باید دکترا هم گرفته باشد. مقامات معنوی همین است. اگر به این مقام راضی شوی و نخواهی بالاتر بروی دو سال دیگر دو سال از بقیه عقـﺐتر هستی. سن که بالا مـﻰرود باید مقامات معنوی انسان هم بالاتر برود و ما همين امید را داریم.

ما ان شاء الله همیشه یاد شهداﻰمان هستیم، اما امشب آخرین جلسـﻪای است که رسماً در یاد این بچـﻪها هستیم. هرکس بگوید جای بچـﻪها بین ما خالی است اشتباه کرده، هرکس فکر کند که این شهدا نسبت به این جمع حساس نیستند و به مکانی که شهید شدند سر نمـﻰزنند، به یاد رفقاﻰشان نیستند، خواهران شهیده یاد خواهراﻥشان نیستند اشتباه کرده، جای آﻥها بین ما خالی نیست، خیلی پرتر شده. حضرت آقای بهاءالدینی – رحمة الله عليه - مـﻰفرمودند ارواح مؤمنین و مؤمنات دستشان خیلی بازتر از قبل است. همـﻪی ما این تجربیات را داشتـﻪایم.

سـﻪشنبه شبی بود که من خیلی اذیت بودم. منزل چند نفر از جاﻥبازان سر زدیم. دو سه تا از خانوادﻩها مـﻰگفتند چه شد؟ هر کسی برای خودش حرفی مـﻰزند! نه ایـﻦکه گله کنند خیلی عادی. مـﻰدیدیم ایـﻦها مشکلاتی دارند که کسی درمان نمـﻰکند. مـﻰدیدیم که کسی به شهدای ما محل نمـﻰگذارد. خیلی روی من فشار آمد. ساعت از دوازده گذشته بود مستقیم رفتم دارالرحمه. سر قبر این شهدا نشستم و گفتم که اگر شما پای منبر ما بودید دو تا پیشنهاد برای شما دارم! آيا به گردن شما حق دارم یا نه؟ یا بايد امشب همین جا بالای قبر شما سکته کنم و بمیرم، یا بايد فردا قضیه را برای مملکت روشن کنید! خدا شاهد است! گفتم من به این کار ندارم که باید صبر داشته باشیم و ... من به این چیزها کاری ندارم، یا باید امشب بمیرم یا بايد فردا قضیه را روشن کنید!

و وقتی که قضیه روشن شد همه توی فکرهای دیگری بودند که اعلام شد و گرفتند و فلان، ولي چشم من به این چهارده سنگ قبر مشکـﻲای بود که در ذهـﻦام نقش بسته بودند. قدرت دارند. دﻝتان خوش است که شما دعا کردید؟ البته دعا مؤثر است، ولی یک اشاره از بالا کردند تمام سیستم خلقت دست به دست هم داد تا خوﻥشان خودش را نشان بدهد. ایـﻦها قدرت دارند. چند جلسه قبل گفتم دسـﺖکم نگیر. رفیـﻖات بودند، کنارت گریه کردﻩاند، در سـﻰدﻯهای قبلی صدای گریـﻪی ایـﻦها هم هست. کنارت سینه زدﻩاند. با هم جلوی گنبد امام رضا – علیه السلام – دست در دست هم آمین گفتـﻪايد. بنده بـﻰمعرفت هستم، ایـﻦها که بـﻰمعرفت نیستند. متوسل بشوید به ایـﻦها. دسـﺖشان باز است. دﻝمان هم براﻯشان تنگ است! چـﻪکار مـﻰتوانیم بکنیم؟

خدمت بعضی از دوستان مـﻰگفتم که هم من و هم خیلی از آقایانی که مثلاً فرمانده لشکر بودند و سردار مملکت هستند و ده پانزده سال هست که مـﻰجنگند و کسانی که بحرانهای عجیب و غریب رو گذرانده اند، در اين قضيه درگير بودند. یک نفر از تهران آمده بود که مـﻰگفت من در بیست و چهار بحران مسئول ستاد مقابله با بحران بودﻩام: سه هزار کشته در فلان بمـﺐباران، تظاهرات و بگیر و ببند و .... ایشان در حالـﻰکه اشک در چشماﻥشان بود مـﻰگفتند من بعد از این همه بحران، نمـﻰدانم ایـﻦها کی هستند!

تمام هیکـﻞام لرزید. ما و بزرﮒترهای ما این همه شهید دیدیم، نمـﻰدانم این چهارده شهید چه بر سر جگر ما آوردند. و چـﻪقدر عجیب بود! به نظر من این مظلومیت بیست و پنج روزﻩ ایـﻦها را جاودانـﻪتر کرد. یک وجه تمایزی با بقیـﻪی شهدا هم به ایـﻦها دادند که مـﻰگفتند شما مردید، مـﻰگفتند جان باختـﻪاید، جاﻥتان را باختـﻪاید، جاﻥتان هدر رفت، این هم رحمت بود. خیلی زودتر از آﻥچه که فکر کنیم من و تو هم رفتـﻪایم. آﻥجا مـﻰفهمیم که این رفقا چـﻪقدر به دردمان مـﻰخوردند. ایـﻦها معرفت دارند، یادشان مـﻰآید که هر هفته بالای سرشان گریه مـﻰکردیم، اسـﻢشان که مـﻰآمد کنترل خودمان را از دست مـﻰدادیم. ارتباﻁتان را با این بچـﻪها قطع نکنید.

من پیـﺶنهاد مـﻰکنم که پوسترهای شهدا را پشت شیشـﻪهای مغازﻩها و ماشیـﻦها بزنید که ایـﻦها بمانند و حداقل تا یک سال دیگر همـﻪی شهر با ایـﻦها انسی برقرار کنند، این سفره باز شده و حیف است که تنها بخوریم.


کانال تلگرام رهپویان
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات