برنامه آينده
ماه مبارک رمضان

سخنران :
حجت الاسلام انجوی نژاد

موضوع سخنرانی :
شب های جمعه : شرح نامه به مالک
شب های قدر : خدا نزدیک است!؟

شب های قدر :
با نوای دکتر کریم عبدالملکی

شب های جمعه و شب 27 ماه مبارک، ساعت23:30، حرم مطهر شاهچراغ(ع)

شب های قدر، ساعت 22، باغ جنت

رهپويان




سه‌شنبه 9 فروردین 1390 نسخه چاپی
مشهد 90 | ديدار با خانواده شهيد عباديان
با من که تماس گرفتند سفارش می کردند که الان تبلیغات وظیفه شماست.

باسمه تعالی
قرار بود امروز عصر برویم منزل شهید عبادیان تا از نزدیک با همسرشون صحبت کنیم ساعت 5 بود که به منزل شهید رسیدیم  ... کوچه به نام خود شهید عبادیان بود ... از در که وارد شدیم بعد از خوشامد گویی و پذیرایی ما از ایشون خواستیم که خودشون برای ما صحبت کنند ...
***

ایشان اومده بودن مشهد برای خواستگاری. من کلاس 12 بودم. بعد از طی مراحلی که با هم صحبت کردیم خلاصه بگم  ... ازدواج کردیم.
پسر اولم حميد سال 54 بدنیا آمد. تظاهرات انقلاب بین 12 تا 22 سال 57 بود میرفتیم تظاهرات. در همان مواقع بود که احمدرضا پسر دومم هم به دنیا آمد. اوضاع خیلی خراب بود جنگ هم شروع شده بود.
شهریور سال 1360 ایشان گفتند که می خواهند بروند جبهه. اون موقع ما هنوز سردشت بودیم که خیلی اوضاع خراب بود .با من که تماس گرفتند سفارش می کردند که الان تبلیغات وظیفه شماست. در اون زمان در اسلام آباد و غرب تشکیل تیپ محمدرسول ا.. را دادند و ایشون مسئول شدند. همان موقع یادم میاد که بچه ها خیلی بی تابی می کردند و من باید تنهایی از بچه ها مراقبت می کردم.
سال 61 با برادرم راهی دزفول شدم و بعد 5 ،6 ماهی حاجی رو دیدم. و ایشون زودی هم برگشتند. در آن مکانی برای زندگی انتخاب کرده بودیم چند روز بعد چند خانواده دیگر هم به ما اضافه شدند با خانواده های دیگر آشنا شدیم که هم اکنون دخترشان خانم ربانی عروس ما هستند.یکی از همان خانواده هایی که در کنار ما بودند خانم همت بود.
تا سال 63 اسلام آباد بودیم که فاطمه به دنیا آمد تا سال 64 مادرم خیلی اصرار داشتند که من به پیش مادرم بروم اما ایشون معتقد بودن که یک روز هم پیش هم باشیم غنیمت است. برای مادرم خیلی سخت بود همان جا شروع به زندگی کردن کرده بودم و حاضر نبودم برگردم. عملیات کربلای 4 خیلی شهید دادیم عملیات سختی بود حاجی مجروح شده بود ولی به من می گفتند که سرما خورده تعجب کردم ... چون حاجی بخاطر یک سرما خوردگی ... بعد که رفتم دیدم ترکش خورده بود به سختی می توانستند تکان بخورند. بعد رفتند دوکوهه قرار بود بیان پیشمون خیلی دلمون شور می زد بعد که آمد 4 نفر زیر بغلشون رو گرفته بودند تصادف کرده بودند خیلی خدا رحمشان کرده بود بعد که گفتم خدا رحمتان کرده گفتم قسمت نبود بروم ...
منطقه زندگی می کردیم همان اطراف منطقه خانه های مسکونی گذاشته بودند و ما توی یکی از آنها زندگی می کردیم مادر حاجی رو هم برده بودیم پیش خودمون. یک شب که رفته بودند وضو بگیرند مادرشان متوجه شدند که تصادف کرده اند خیلی ناراحت شدند همان موقع بود که فاطمه و حمید و احمد هر سه آبله مرغان گرفته بودند.گشتم تا  دکتر پیدا کردم خیلی تعجب کرده بود که ما در منطقه زندگی می کنیم  ... حاجی تمام بدنشون ترکش خورده بود ولی با این حال بچه ها رو به من سپردند و دوباره برگشتند هفته بعدش وفات حضرت فاطمه (س) بود یکی از دوستاشون به نام حاج رمضان عصر همان روز شهید شدند و بعد ما شنیدیم که ایشون گفته بودند که جنازه من و اونرو با هم بر می گردونید  ...
سال 64 حاجی مجروح شدند خیلی ها می اومدند عیادتشون و همچنین نگران بچه ها بودند حاجی با ناراحتی از در بیرون رفتند خانم حاج همت بهشون گفتند که نگران بچه ها نباشید خیالتون راحت باشد ما هستیم.
ایشون از خصوصیات اخلاقی حاجی  : اعتماد به نفس ، توکل و تلاش به ما یادآوری کردند ...آخرین باری بود که حاجی رو می دیدم ... یک روز پدر شوهرم آمد دنبالمون اصرار داشت که به تهران برویم ولی من میلی نداشتم برای رفتن به تهرانن. به من گفتند که برادر شوهرم شهید شده و می خواهیم کسی نفهمد و به این بهانه به تهران رفتم همه با هم هماهنگ کرده بودند مکان آرومی را برای ما نگه داشته بودند بعد که رفتم اونجا دیدم هیچ چیز طبیعی نیست دل شوره داشتم تا اینکه کم کم به من گفتند که حاجی شهید شده خیلی ناراحت شدم دیگه هیچ چیز دست خودم نبود فقط مادر حاجی دیگه نمی دونست. تصمیم گرفتم خودم برم بهش بگم با اعتماد به نفس کامل به مادر حاجی گفتم و بعد شیون هر دومون بلند شد. خیلی شلوغ شده بود همه دوستان حاجی آمده بودند جالب اینجاست که با حاج رمضان در یک روز تشبیح جنازه بود و جالب تر اینکه به خانم اون هم گفته بودند که حاجی ما شهید شده و اونا به این دلیل اومده بودند به تهران و  الان فقط به این فکر می کنم که چطور می توانم وظیفه ام را انجام دهم.
فکر نکنید که فقط حاجی عبادیان و غیره به جبهه رفتند ما هم الان جبهه ای داریم و رسالتی .... هر کس در جای خودش.
الان یک نوه دارم از پسرم که خیلی به او وابسته ام و با وجود او بعد از خدا و ائمه خیلی از ناراحتی ها را فراموش می کنم.
 شما را به خدا می سپارم و انشاءالله که همگی عاقبت به خیر شویم ...

در ساعت 6:54 دقیقه منزل شهید عبادیان را ترک کردیم ...

کانال تلگرام رهپویان
 سید محمد: سلام:شهداء منو ببخشید.بابا ایواللا.توپ بود
دوشنبه 14 فروردین 1391
 حمید محمودی: سلام من دوست اقا حمید واحمد اقا در شهرک طالقانی بودم خیلی دلم برایشان تنگ شده هر وقت مشهد می ایم مزار حاج اقا عبادان را هم زیارت میکنم
جمعه 30 دی 1390
 محمد هادی: شهیدان حق بزرگی گردن ما دارند از اینکه بچه های کانون هوای خانواده های شهدا را دارند ممنونم خدا قوتتون بده
عکس شهدا را بیشتر استفاده کنید
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
 جامانده: سلام میگم ممکنه عکساشو تهیه کنیم؟ اخه خودم هم هستم تو عکسا ممنون
جمعه 2 اردیبهشت 1390

  پاسخ :  سلام. متاسفانه تصویر قابل انتشاری از این دیدار موجود نمی باشد.
 فاطمه خدا: مطالب جالبی دارید.شمارو لینک کردم.به وبلاگ منم سر بزنید.fatemeh-e-khoda.blogfa.com قلمتان در راه اهل بیت مستدام باد
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390
 ....: اگه یه چند تا عکس هم ضمیمه بود عالی می شد
چهارشنبه 17 فروردین 1390
 مریم: اقا ما هم اسممون دراومد رفتیم. خیلی باحال بود.
ولی هنوزم نمیدونم. این همه ادم که دلشون میخواست برن نرفتن. اون وقت اسم من که . . .
دوشنبه 15 فروردین 1390
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات