برنامه آينده
شنبه های پاک


سخنران :
حجت الاسلام انجوی نژاد

موضوع سخنرانی :
جنگ روانی

مداح :
کربلایی سید امیر حسینی


 شنبه 4  آبان  ماه ، همراه با نماز مغرب و عشاء
بلوار پاسداران، خیابان شهید آقایی، حسینیه سیدالشهداء

رهپويان




یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 نسخه چاپی
متن سخنرانی | وصال یار «5»

یا لطیف
سخنرانی حجةالاسلام سید محمد انجوی‌نژاد
موضوع : وصال یار «5»


در شب پنجم و در نيمه دهه اول ماه مبارك محرم هستيم ،  پنجمين قسمت بحث وصال يار رو انشاءالله خدمتتون خواهيم داشت . بحث ديشب راجع به گروه سوم يعني گروه عاشقان و عارفان و مشتاقان و واصلان بود كه چند تا از خصوصياتشون رو گفتيم ، مثل برزخ دنيايي و روايت آقا امام جعفر صادق (ع) را باز كرديم ، گفتيم ارثي كه  اينها از خداوند بردند محبت هست و از اهل فايده شدند ، وقتي از اهل فايده شدند به حكمت سخن گفتند ، به تيزبيني و فتانت رسيدند ، و حكمت و علم و صدق رو از راه پيامبر (ص) پيدا كردند . و در آلاء پيامبر (ص) به نعمت خداوند توكل كردند كه اين بهترين عبادت است .
اما ادامه بحث ، مي فرمايند : اين گروه نه تنها محبتشون براي خداست كه شهواتشون هم براي خداست ! به هر حال يه سري تمنيات نفساني انسانها دارند كه اينها رو هم مي تونند به يه شكلهايي براي خدا قرار بدهند . يعني حتي تمنيات اينها هم براي خداست .
شرط اينكه شهوت براي خدا باشه : ( شهوت به معناي عام يعني هرچي حب دنيايي ما داريم براي خدا باشه ) يعني مي شه اين ها رو هم براي خدا قرار داد به شرطي كه : 1 ـ اگر احياناً يه وقتي شهوت و خدا با هم تلاقي پيدا كرد سريع كنار گذاشته بشه . يعني شهوت براي اوقات فراغت باشه ، و اين تمنيات دنيايي براي اوقات فراغت باشه ، نه مال اوقاتي كه كار واجب تري داري . كارهاي الهي داري ، وظايف انساني داري ، فقط مال فراغت باشه . اين شرط اول . 2 ـ اينقدر قوي باشي كه اگر يه وقتي قرار شد به خاطر اين شهوت ، به خاطر اين تمنّي ( عنايت كنيد شهوت رو به معناي عام مي گم يعني همه مادي پرستي ها ) انسانيت خواست زير سؤال بره سريع جلوش رو بگيري ، منظور گناه هست ؟ نه ، گناه كه اصلاً ، هيچ دليلي نداره كه آدم گناه كنه ، اون اصلاً نمي شه ، ” انسانيت ” زير سؤال بره ، يعني اينكه چون تو به اون درجه اي رسيدي كه روح الهي در تو خودش رو نشون داده ، خيلي مقدسي . خيلي مهمي ، انسانيت تو شرافت داره ، اگر اين ماديات و عالم و آدم رو هم حساب كني ، اگر قراره يك درجه عزت تو رو پائين بياره ، بايد سريع بذاريش كنار . يك درجه هم نمي ارزه . اگر قرار باشه تو به خاطر رسيدن به اين تمنيات مادي ، يك درجه فقط يك درجه ، خودت رو ذليل كني خودت رو پست كني ، (‌حالا خودموني بخوام بگم ) رو بندازي ، ( رو انداختن ممنوع ) سريع كنار بكش ، ديگه رو انداختن ممنوع !  وقتي به درجه وصال رسيدي ، ديگه جلو هيچ كس رو نمي ندازي . مگر پيش خداوند و اهل بيت (س)‌ ، خودت رو كوچيك كردن ، ممنوع ! تمنيات اين طوري داشتن ممنوع ! بالكل ممنوع . اصلاً ديگه صحبتش رو نكن . حتي تو فكر و تخيلت هم خطور نكنه كه يه وقتي تو به خاطر تمام دنيا ، يك درجه بخواي از انسانيتِ خودت كوتاه بياي . نمي خوام آقا ! عالم و آدم رو نمي خوام ، من مي خوام اين روح الهي در من باشه . اين خفيف نشه . اين روح نزد من امانته . خداوند از خودش يه چيزي در من به وديعه گذاشته ، من مي خوام اين رو حفظش كنم . هيچي ديگه نمي خوام . هر كسي هرچي مي خواد بگه ، مگه نمي گيد همه دنيا رو بهت مي دم ؟ مگه نمي گيد آقا تو يه كم كوتاه بيا ، يارو باهات راه مي ياد ؟ ديگه تا آخر عمرت همه چيزت رديفه ؟ نمي خوام .
بعضي وقتها تو  عوام ديديد ؟ مثلاً مي گه : بابا رفتيم خواستگاري ، باباهه هرچي خواست بارمون كرد ، مي گن : بابا كوتاه بيا ! پولداره ، بذار خرت از پل بگذره ، كارهات رديفه ! مي گه : نه كوتاه نمي يام ، چرا با من اينجور برخورد كرد ؟ مگه من چيكار كردم ؟ اگه حقم بود يه بحثي ، اما حق ندارم خودم رو خفيف كنم . براي اينكه در آينده مي خواد فلان و فلان بشه ، حق نداري . از انسانيت نمي توني كم بذاري ، چرا ؟ براي اينكه وقتي به درجه وصال رسيدي از انسانيت نيست ، از خدائيت داري مايه مي ذاري . خداوند چون بالاست . چون مركز تكبر خداونده ،‌ چون معدن كبر هست . براي اينكه همه كبر نزد خداوند است دوست داره وقتي كه به اين درجه رسيدي تكبر لازم رو داشته باشي . ( خوب دقت كنيد تكبر لازم ) تكبر لازم يعني چي ؟ يعني به خاطر هيچ چيزي كوتاه نياي ، شرافت انسانيت رو زير پا نگذاري ، لذا اينها نه تنها محبت شون براي خداست بلكه شهوتشون هم براي خداست . از شهوت دارند استفاده مي كنند . از مال و بنون دارند استفاده مي كنند . اينها زنيت حيات دنياست ديگه ، اينها براي اوقات فراغتشون هست .
اما اگر يه وقتي ديدي با خدا تلاقي پيدا كرد ، بايد بگي نه ، ديگه من اهلش نيستم ،جلسه قبل گفتيم كه علما و حكما و صديقان  هر كدوم براي رسيدن به خدا راه دارند ، علما با تحصيل علم دنبال خدا مي گردند ،‌ حكما با سكوت و فكر دنبال خدا مي گردند ، صديقان با عبادت و زهد . گفتيم اين سه تا راه خطرناك هست ، راه آسفالت و راه شوسه هست ، شايد تصادف كني ، شايد كشته بشي ، شايد اصلاً برنگردي ، شايد ماشينت خراب بشه ، اين راه زياد جواب نمي ده . راهي كه عاشقان و عارفان و واصلان پيدا كردند يه راه ميانبر هست ، راه ميانبري كه مي گه : آقا ! دنبال علم مي رم ، براي اينكه وظيفمه  ، دنبال حكمت مي رم چون وظيفمه ، عبادت رو انجام مي دم چون وظيفمه ، اما فكر نمي كنم اين سه تا با هم بتونه من رو به وصال برسونه . بحث وصال يه چيز ديگه است ، نگاه مي كنم بينم چي كار كنم يه راه ميانبري پيدا كنم از اين راه سريع ، يواشكي بريم . خيلي سريعتر هم برسيم . هيچ مشكل خاصي هم پيش نياد  .
اين راهي رو كه تقريباً همه بلديم ، اما شايد تو بحث وصال اين رو تا حالا گوش نكرديم ، يعني همه مي دونيم اين راه چيه ؟ همه عالم و آدم مي دونند . و اين رو دسته كم گرفتيم . اين راه خيلي راه مهمي هست ، چيه ؟ پيغمبر اكرم (ص) مي فرمايند : ” هر كسي علي (ع)‌ و حسين (ع) را دوست بدارد زودتر به مقصد مي رسد . ”
پيغمبر (ص) داره راه ميانبري رو به ما نشون مي ده كه زودتر به مقصد برسيم . راهي رو كه بوسيله اون موالياني رو انتخاب كنيم كه سريع ما رو به مقصد برسونند . اين عشق ما رو زودتر به مقصد مي رسونه . لذا مي بيني بهترين تحول ها توي ماه حسين (ع) اتفاق مي افته ، بهترين تحول ها و انقلابهاي روحي وحشتناكي كه هيچ كس باورش نمي شه ، مي بيني در ايام عاشورا ، محرم و صفر اتفاق مي افته . يارو تا ديروز ، اينجوري بود ، اون جوري بود ، يه چيزي مي گيد اصلاً هيچ كس باورش نمي شه . اصلاً مگه ممكنه ؟! يه دفعه مي بينيد : بله ، راحت اومد و خيلي راحت هم از اون افكارش برگشت ، مي گه : بابا ! ديگه نمي خوام اون جور باشم . تموم شد و رفت .
تا ديروز دو ساعت نصيحتت مي كرديم ، چهار ساعت فلان مي كرديم ، الان كه كسي باهات حرف نزد ، يه پيرهن مشكي پوشيدي ، مثلاً رفتي دو تا سينه زدي ، چي شد ؟ چه اتفاقي افتاد ؟! مي گه : نمي دونم چي شد ، فقط ديگه نمي خوام اون آدم قبلي باشم .
اين اثري هست كه شايد اگر من توي مقاله بنويسم و تو روزنامه اي بزنم ، اصلاً جواب نمي ده ، ولي شماها خوب مي فهميد . مطلب رو خوب مي گيريد . براي اينكه هم من و هم شماها ، همه رو امام حسين (ع) آورده اينجا نشونده . خُب ما مي دونيم ديگه هيچ كدوم از شما با حرف اينجا نيومديد  ، اول حسين (ع) رو شناختيد ، بعد اومديد نشستيد اينجا معارف رو ياد مي گيريد . من خودم هم اينطوري هستم . شما هم اينطور هستيد . اول حسين (ع) رو شناختيم ، بعد خدا رو شناختيم ، چكار كنيم ؟ اينجوري هستيم ديگه . يعني اين عشقي كه نسبت به اين ذوات مقدسه داريم ( حالا امام حسين (ع) به عنوان نمونه هستند ) راه ميانبر هست ، نزديك شدن به اين ذوات مقدسه راه ميانبر است .
اين روايت ( هر كسي علي (ع)‌ و حسين (ع) را دوست بدارد زودتر به مقصد مي رسد . ) رو شيعه و سني نقل مي كنند . خيلي راه هاي ديگه و خيلي مسائل ديگه هست كه شايد جواب بده ، اما اون راهها : اولاً سخته ، ثانياً ميانبر نيست ، خيلي طولانيه ، ثالثاً : احتمال خطر داره . تصادف داره ، كشته شدن داره ، رفتن داره برنگشتن داره ، خسته شدن داره ، آدم مي ره و مي ياد .
يكي از محاسني كه آقا اباعبدالله الحسين (ع) و بقيه ذوات مقدسه (صلوات الله عليهم اجمعين ) دارند اينه كه خستگي ندارند ، انسان خسته نمي شه . باور كنيد اگر بيايند مثلاً به شما بگويند : ” سالي ده روز قرآن بخونيد . ” بعد از چهار ، پنج سال ديگه هيچ كس چنين كاري نمي كنه . الان در ماه محرم ، مردمِ ما تقريباً روزي چهار ، پنج ساعت رو براي امام حسين (ع) مايه مي گذارند ، حالا تازه اگر جلساتشون مثل ما مختصر و مفيد و دو ساعته باشه ، مثلاً مثل بقيه جاها 8 ساعت و 9 ساعت و 10 ساعت معمولاً مردم مايه مي گذارند . خسته هم نمي شوند . اين راه خستگي نداره . يه حرارتي ايجاد شده كه اين حرارت هيچ وقت سرد نمي شه . اگه بابات از دنيا بره اشك چشمت بعد از دو سال خشك مي شه ، اما اسم اباعبدالله (ع) كه مي ياد نمي دونم چه اثري داره ، يه محبت الهيه ، محبت الهي ! فطرتهاي ما رو يه جوري خلق كرده و يه محبت هم توي دل ما قرار داده كه ما هرچند وقت يك بار هر زمان كه خيلي وضعمون خراب مي شه مي يايم اينجوري ، راه مي يفتيم .
هيچ وقت يادم نمي ره : اول دبيرستان كه بودم ، يه همكلاسي داشتم ام الفسادي بود ! اصلاً ديگه همه رقم فساد در وجودش بود . اون زمان هم مثل الان نبود ، هيكلها يه كم درشتر بود ، سن و سالها بيشتر مي زد . خُب ما هم مذهبي بودم . (تو مدرسه مسؤول انجمن اسلامي بودم ) مي خواستم جبهه برم ، براي جنگ تبليغات مي كردم . از اين بساطها داشتيم . با اين همكلاسي زياد هم سلام و عليك نداشتم ، اين تو كلاس پشت سرما مي نشست ، هميشه هم مي گفت آقا جاي ما رو عوض كن ، من اينجا تو زندونم ، نمي تونست هيچ كاري بكنه ، تا مي خواست يه كاري بكنه من اذيتش مي كردم ، بعد يه روز اومد به من گفت : ( ايام محرم هم بود )‌ شما شبها براي عزاداري  حرم مي ريد ؟ گفتم : نه ! گفت : چرا نمي ريد ؟ گفتم : يه هيأتهايي هستند حرم مي رن ولي ما همين جا عزاداري مي كنيم ، منبر هست و سينه زني و اين چيزها . احساس كردم مي خواد دعوتش كنم ، گفتم : خُب تو هم مي ياي ؟ گفت : آره ! خلاصه اون شب اومد و متحول شد . يه سالي هم كاملاً خوب بود ، سال دوم ، سوم كه بچه ها جبهه مي رفتند ، اومد سراغ من . گفت : مي شه كارمون جور شه ما هم جبهه بريم ؟ ( اين هرچي داشت از امام حسين (ع) داشت ) . گفتم : بله . اسمش رو نوشتيم بعد هم اومد براي آموزشي ، مادرش اومد تو پادگان فحش و فحش كاري و سر و صدا ، بچه اش رو از پادگان آموزشي بيرون كشيد ، برد خونه . از بالا تا پائين مملكت رو فحش داد ! گفتيم : بابا بيا بچه ات رو بگير برو ، سروصدا راه ننداز ! يكي دو ماه گذشت ، طرف خيلي دلش شكست . يه روز من رو ديد ، گفت : ” دلم مي خواست مثل حسين (ع) بشم اما نشد ! كاش مي شد مثل رقيه (س ) بشم ! مثل زينب (س) ! ”
 هيچ وقت اين جمله يادم نمي ره ، اگه مي تونستم اسمش روبگم مي گفتم ، ولي نمي شه . چون اصلاً فاميل مذهبي نداره مي ترسم بعد تو مشهد سروصدا بشه . شايد يه هفته از اين جمله نگذشته بود ، ديديم پيداش نيست ، بعد كه سراغ گرفتيم ، گفتند فردا تشييع جنازه اشه . شب داخل اتاقش كه تو زير زمين بوده خوابيده ، بخاريش آتيش مي گيره بعد هم پتوش و كل اتاقش . جزغاله شده بود ! فردا تو تشييع جنازه كه مادرش رو ديدم تو سر خودش مي زد ، مي گفت : كاش گذاشته بودم بياد جبهه !!
اين پسر اولش ام الفسادي بود ، يه چيزي مي گم يه چيزي مي شنويد ! يه آدمِ وحشتناكي بود ، يه يا حسين (ع) تو دلش اثر مي ذاره ، بعد از يك سال مستجاب الدعوه مي شه ! مي گه : ” حالا كه نمي تونم بيام جبهه ، نمي تونم حسين (ع) باشم ، مي خوام زينب (س)‌باشم ، مي خوام رقيه (س) باشم ! بعدش آتيش مي گيره ! جزغاله مي شه ! خدا رحمتش كنه ، انشاءالله  .
آقا اين راه ميانبرِ وصال يار هست . شما كه نشستيد و مي خوايد معرفت نفس گوش كنيد ! بذاريد وسط بحث كه رسيديم براتون يه راه كاملاً ميانبر باز كنيم . تموم حرفهايي كه من زدم از اول تا حالا و بعدش مي خوام بزنم درست ، اما تا حسين (ع) رو نداشته باشي هيچ كدومش به درد نمي خوره . جواب نمي ده  ، تا دلت به دل امام رضا (ع)‌ گره نخورده باشه ، هيچ كدومش جواب نمي ده و اگر گره خورده باشه همه چيز حل مي شه . اگر اين ارتباط قلبي برقرارشده باشه ، همه چيز حل مي شه :‌
گفتم به كام وصلت خواهم رسيد روزي            گفتا كه نيك بنگر شايد رسيده باشي
خيلي از ماها همين الان هم بهش رسيديم ،‌ قدر نمي دونيم . اگر ازمون بگيرن ، بگن : آقا ! ده روز براي اباعبدالله الحسين (ع) سينه نزن ، گريه نكن ، راحت !  ديگه نمي تونيم زندگي كنيم . مي ميريم . 
آقاي دكتر مي فرمود : شبي كه حج تمتع تموم شد ، يه مسئله اي پيش اومد . كاروان ما كه مي خواست برگرده ، بايد يه روز بيشتر مي موند ،  يه روز ! پروازها اينطوري شده ، مي گفت :  ما شديداً ناراحت بوديم كه چرا يه روز بيشتر تو مكه ومدينه مي مونيم ! دلم لك زده بود برگردم ايران ! براي خانواده ، برادر ، غذا و شهر ناراحت نبودم ، براي اينكه يه ماه بود من راحت نتونسته بودم سينه بزنم ، گريه كنم  !
بعضي وقتها ما قدرِ اين عشقي كه در دل مون نهاده شده رو نمي دونيم . اين وصال الان اتفاق افتاده . ببينيد ! آدم به اينجا مي رسه كه مدينه مي ره ، اما آرزو مي كنه برگرده شيراز ! كه چي ؟ كه سينه بزنه . اين چيه ؟ مراقب باشيم ، ازمون نگيرند .
اين رو وسط بحث ، شب پنجم بايد بهتون مي گفتم . نيمه راه ! مراقب باشيم ، خيلي از شما الان به درجاتي از وصال رسيديد ، ديگه هم نمي خواد بقيه اش رو گوش كنيد ، همين درجه رو قدر بدونيد كافيه . بقيه اش ديگه اضافاتِ كلام هست .
راجع به درد واصلان : برزخ اينها توي دنياست ، اون كساني كه دست و پا مي زنند تا به خدا برسند ، دست و پازدن دارن ، دست و پازدني كه باعث مي شه اينها راحت بشوند ، خيلي از ماها فكر مي كنيم اگر مشكلات رو از سرمون بردارند راحت مي شيم ، غافل از اينكه بعضي وقتها راحتي ما در اين است كه مشكلات رو خودمون برداريم . اگر بيان براي تو فلان مشكل رو بردارند ، اصلاً قدر اون راحتي رو نمي دوني . وقتي خودت براي برداشتن مشكلات عرق مي ريزي اون وقت قدر مي دوني .
حتماً شنيديد كه مي گن : مستحب است در هنگام سربريدن گوسفند بگذاريد دست و پا بزنه تا راحت بشه ، استاد بزرگواري مي گفت : اين دست و پا زدن گوسفند ، لذت بخش ترين لحظة زندگيشه ، چرا ؟ چون از يه عالم حيواني ، به يك عالم بالاتر مي ره . همه فكر مي كنند اين گوسفند كه الان داره دست و پا مي زنه ، ناراحته . مي گه : نه ، اين داره از شادي مي رقصه ! حيوانات رو كه مي خواي سر ببري ، اين بِسْمِلي كه مرغ مي زنه يا اين دست و پايي كه گوسفند مي زنه رقصه شاديه . دقيقاً همانطوري كه شهدا هنگام شهادتشون مي رقصند . رقص شاديه ! بعد اين رو تشبيه مي كردند به دنيا ، دقيقاً مي گفتند : خيلي از دست و پا زدن هاي دنيا هم شادي بخش هست ، براي اينكه راحت مي شيد ، بالاترين راحتي رسيدن به خداست . بيشترين دست و پا را هم اونجا مي زنه . ميت ، محتضر ، شهيد و عارفي كه ميخواد از دنيا بره و حتي حيواني كه ميخواد از دنيا بره و به عالم بالاتر بره ، ( آخه حيوانات هم عالم بالاتر دارند ، گوسفند مي ره توي يك عالم بهتر زندگي مي كنه ، به محض اينكه شريان حياتش قطع مي شه ، چشمش به اون عالم باز مي شه ) تا اون اضافه روحي كه در بدنش داره شروع به رقصيدن مي كنه . اين آخرين رقص حيوانات در عالم خاكي و كره زمين ، هست ، عشق مي كنه . لذا انسانهايي هم كه به مراتب بالا مي خواهند برسند بعد از مرگ به محض اينكه اولين لحظة مرگ اتفاق مي افته ، اولين نشئة عالم بعد رو مي بينه شروع مي كنه به رقصيدن !
يه نويسنده مسيحي مي نويسه : ” رقص برخاك بهترين عبادتي بود كه براي امام حسين (ع) ديدم . ”  رقص و شعف حسين (ع) بر خاك كربلا ! اين درجه ، درجه بالايي است ، اينها در دنيا از حل مشكلات به دست خودشون لذت مي برند و اين لذت رو همين طوري جلو مي برند ، جلو مي برند تا به لحظة مرگ برسند . در لحظة مرگ هم بالاترين لذت رو مي برند و به وصال مي رسند . اينها نَفْس را مانند حيوان رام مي كنند . ما يه نظريه داريم مي گه : نفس حيوان است ، بايد مراقبش باشي ! مي گه : آقا ! نفس سركشه . نظريه دوم اين رو مي گه : نفس سركش است ، حيوان است ، اما رام شدني است .
يكي از عرفا مي فرمود :‌ من وقتي بچه بودم يه چند تا گوسفند و گاو دست من مي دادند كه اينها رو براي چَرا ببرم ، وقتي مي بردم تو مسير چرا از بغل مزرعه هاي مردم رد مي شديم . مي گفت : يه مدتي اولش دائم مراقب اينها بودم : كه بابا !  از وسط اينها نريد ! از كنار تمام چيزهايي كه دوست داريد و بهش ميل داريد بگذريد ، سرتون رو بيندازيد پائين بگذريد ، تا به چراگاه برسيد و اون چيزهايي كه من بهتون مي گم بخوريد ! مي گفت : اول خيلي پدر من در اومد ، اينقدر زحمت كشيدم تا تونستم اينها رو از اين وسط رد كنم ، يه روز ، دو روز ، سه روز ، چهار روز ، يه هفته ، بعد از اين ، ديگه خودشون ياد گرفتند . تا راه مي يوفتاديم ، سرشون رو مي نداختند پائين،  از وسط اينها رد مي شدند ، مي رفتند اون چراگاهي كه بهشون گفتم ، چرا مي كردند . كاري به اين دور و ور نداشتند .
بعضي از ما الان كه مي خوايم حيوان نفس رو رام كنيم ، از عاقبتش مي ترسيم ، چرا ؟ مي گيم : اين خيلي سركشه ، طرف مي ياد مي گه : من دهه محرم به زور جلسه  اين نفس رو نگه داشتم ، بعدش چي آقا ؟ بعدش هم باهاتون مشهد مي يام ،  هفت روز هم توي مشهد نگهش مي دارم ، اين 17 روز ، 18 روز . نمي تونم آقا !! اين نكته رو مي خوام به اون شخص يادآوري كنم : عزيز من ! مي توني ، اولش سخته ، بعد اين حيوان ياد مي گيره ، جاهايي كه لازمه سرش رو مي ندازه پائين ، جاهايي كه لازمه سرش رو بالا مي ياره . به خدا اولش سخته ، البته اين رو كه دارم به شما مي گم زيره به كرمان بردنه ، براي اينكه شما ماشاءالله همه تون عارف بالله هستيد ! ولي به عنوان يه تجربه دارم مي گم ، ترك گناه والله فقط اولش سخته . بعدش چنان عادي مي شه كه طرف باورش نمي شه . اينقدر عادي شده تعجب مي كنه كه چرا اصلاً ميل نداره به سمت گناه بره . مي گه : نكنه من رو چيز خورم كردن ؟ نه ! چيزخورت نكردن بهت گفتم : چرا باورت نشد ؟
اين مثال رو شايد يه وقت براتون گفتم : يه بنده خدا مي گفت : آقا ! مگه مي شه آدم نگاهش رو پاك نگه داره ؟ حالا دو ، سه روز هم من با خودم مبارزه كردم ، خُب بعدش مي تركم كه ؟ گفتم : خُب حالا با خودت مبارزه كن . بعد از يه مدتي زنگ زد وگفت : آقا راحت شدم ! خيلي راحت ، كاري كه نداشت ، من فكر ميكردم خيلي سخته ، گفتم : خُب بله ، ديگه تو توي يه عالمي زندگي مي كني كه فكر مي كني اگه اين عالم رو ازت بگيرند بيچاره مي شي . امتحان كن . بيچاره نمي شي . امتحان كن ، ده روز ، بيست روز باش ، صبركن سختي اون بگذره ، بعد مي بيني راحت شدي .
اينها ( واصلان ) از نفس سركش سواري گرفتند ، دائم زدنش ، هشدار بهش دادند ، نگهش داشتند ، بعد چپ و راستش رو كنترل كردند . مدتها از بغل تمنيات و شهوات ردش كردند ، ولي بعد از مدتي اين خودش ديگه ياد مي گيره و ديگه لازم نيست بهش فشار بياري . ديگه اصلاً بهش فشار نمي ياد . ديگه اصلاً توي مخيله اش خطور نمي كنه كه بخواد سرپيچي كنه .
 نكتة خيلي مهم : ديديد اونهايي كه توي خونه هاشون مرغ دارند وقتي كه مي خوان جوجه داشته باشند تخم مرغ رو زير مرغ مي گذارند تا جوجه بشه ، روزهاي آخر كه جوجه مي خواد در بياد ، تخم مرغ شروع مي كنه به حركت كردن ، جوجه از داخل ضربه مي زنه ، اين پوسته رو بشكنه ، مرغ هم از بيرون كمكش مي كنه . تا يه كم شكست جوجه همون شكستگي رو باز مي كنه سرش رو بيرون مي ياره  ، خيلي هم خوشحاله ، فكر مي كنه خودش پوسته رو شكسته ، معمولاً اينطوريه ،  اينهايي كه در مسير وصال هستند ، دقيقاً مثل اون تخم مرغ از زير پوسته مي زنند كه بيرون بيان  ، سر باز كنند و خدا رو ببينند ، ولي مي دونند كه تا از اون ور كششي نباشه ، آنچه كه به جايي نرسد فرياد عاشق بيچاره است !
از طرف معشوق بايد كششي باشه . تا اون پوستة تخم مرغ رو نشكنه ما سر در نمي ياريم . لذا اينها وقتي هم كه خدا را مي بينند به معنايي كه جلسة دوم براتون گفتم وقتي حتي خدا را مي بينند يادشون مي مونه كه خدا رو كه دارن مي بينند به لطف و مرحمت خودِ خداست . خدا پوسته رو شكسته . يه دفعه به جايي نمي رسند كه بگن : آقا وسط اين همه جمعيت بيرون زديم  . به يه جايي رسيديم ، نه ، خدا لقاي تو رو تشخيص داد ، پوستة تو رو شكست ، سرت روبيرون آوردي . خودت به تنهايي به جايي نرسيدي ، خيلي از كساني كه مي يان به اين درجه مي رسند به دليل اينكه فكر مي كنند خودشون رسيدند دوباره بر سرشون پرده مي اندازند .
براتون گفتم : اون بزرگواري كه هميشه توي اين مقام بود يه چند سالي روي چشمش پرده انداختند ، گفتند : حالا نمي خواد اينطوري باشي ! باز دوباره پرده رو برداشتند .

ذكر در مقام وصال : ذكر اينها با  ذكر بقية مردم فرق داره . اين ها ذكرشون سه درجه هست :
1 ـ درجه اول : آيه شريفه قرآن مي فرمايد‌ : ” ولا تُطِعْ مَنْ اَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا ” در اين آيه درجه اول ذكر مشخص شده . يعني چي ؟ يعني اگر من و شما خيلي راحت با همه مي گيم و مي خنديم ، راحت مي يايم ساعت هاي متمادي صحبت مي كنيم ، وقت براي هم مي ذاريم هيچ گناهي نداره . (من گفتم داريم توي مقام وصال صحبت مي كنيم . ) اگر بخواهند استفاده دو طرفه كنند ، اگر بخواهند اوقات فراغت شون رو بگذرانند ، اگر بخواهند مهرورزي و عشق ورزي كنند هيچ اشكالي نداره . مي فرمايند : به هر حال يكي از معاني ذكر همين نجوا و مهرورزي هست . كساني كه قلوبشان از مهر خدا خالي نباشد نمي تواند با دشمن هاي خدا بگو و بخند داشته باشه و خوش باشه و صفا كنه . اگر با اونها رابطه هم داره ، مي خواهد تقيه كند ، مي خواهد دستشون را در دست خدا بگذارد . دلش براي همه مي سوزه مثل دكتري مي مونه كه وقتي مريض مي ياد در خونه يا مطبش ، از او نمي پرسه تو دينت چيه ؟ خدا رو دوست داري يا نه ؟ اگه با اونها ارتباط داره ارتباطش ارتباط دكتر با بيمار هست نه ارتباط محب با رفيق . ( نمي تونه دوست داشته باشه . )
يه وقتي توي بحث ازدواج گفتم بعضي وقتها اول ازدواج دو تا جوون گول مي خورند .‌ گول قيافة همديگه رو مي خورند ، دل مي بازند ، فكر مي كنند كه عاشق همديگه هستند ، از دين همديگه سؤال نمي كنند . يكي دو سال كه گذشت قيافه ها عادي شد ، زنه از شوهرش حالش به هم مي خوره ، چون شوهر اصلاً با خدا ارتباط نداره ، يا برعكس ، مرد از زنش حالش به هم مي خوره ، چون اون زن تنها چيزي رو كه نمي شناسه خداست . تازه مي فهمه كه ما براي دوست داشتن هامون يه فيلتري داريم ، به همين راحتي بهمون اجاه نمي دهند . اون روزهاي اول كه فكر مي كردي عاشقي ، اون شهوت بود . تموم شد ، حالا كه نوبت به عشق مي رسه مي بينه كم داره ، كو عشق ؟ عشق كجا بود ؟ نمي تونم دوستش داشته باشم ، اين خدا رو دوست نداره . هموني كه روز اول براش مي مرد ، تا تلفن زنگ مي زد مي خواست باهاش صحبت كنه قلبش دو هزار بار در ثانيه مي زد ، حالا طوري شده كه ( عين جمله اش اين هست ) سر سفره كه مي شينه مي خواد غذا بخوره ( بعد از يك سال ) مي گه مي خوام بالا بيارم ! براي چي ؟ چون اين بي نمازه ، حالم داره ازش به هم مي خوره . خُب حقته !
نمي تونه با اينها مُحب باشه ، مي تونه رفت و آمد داشته باشه ، سلام و عليك كنه ، امامان ما حتي به گناه كاران مي خنديدند ، احوال پرسي مي كردند ، اما هدفش عشق ورزي نيست . اون عشقش به يه سمت هايي مي ره كه يه نون خدايي داشته باشه ، بوي خدا داشته باشه . مي بينه عاشق يه پيرمرد چهل ساله مي شه ، دلش هم براش تنگ مي شه ، صداش رو كه مي شنوه قلبش شروع به زدن مي كنه !
خُب بابا ! تو حالا پونزده سالته ، عاشق پيرمرد 90 ساله شدي چه كار ؟ مي گه : نمي دونم اين بوي خدا مي ده ، مرجع من هست ، ولي من هست ، رهبرم هست ، عشقم هست . يعني اصلاً اين رو نمي بينه . اينكه يه تيكه گوشت و پوست و استخونه ،  داره خدا رو مي بينه . اين يه جور وصاله .
در برخي از بزرگان كه دقت كنيم مي بينيم از نظر قيافه نمره بالايي ندارند ، اما وقتي آدم نگاه مي كنه جذب مي شه ، اصلاً نمي تونه چشم برداره . چرا ؟ چون اينها نور خدا دارند . ممكنه يه نفر آفريقايي باشه نور خدا هم داشته باشه ، نور خدا يه چيز خاصيه ، البته اين رو تك تك شماها احساس مي كنيد .  ممكنه كه در برخورد اول اين رو احساس نكنيد ولي در برخورد دوم احساس مي كنيد ، مثال مي زنم يادتون مي ياد : مثلاً تو همين جلسه يه كسي رو مي بينيد خيلي باحال و باصفا ، قيافش هم بد نيست ، جذابه از نظر معنوي بعد از 6 ماه اين رو نمي بينيد ، اين 6 ماه مي ره هر غلطي دوست داره مي كنه ، گنهكار حرفه اي هم مي شه . بعد از 6 ماه كه مي بينيدش ، احساس مي كنيد كه اون حالت ديگه نيست ، همه شما تشخيص مي ديد . بدترين آدمهاي اين دوره و زمونه هم تشخيص مي دهند ، اگر واقعاً مسلمون باشه تشخيص مي ده . باباهه خودش اصلاً اهل هيچي نيست ، اما بچه نماز خوني داره كه اگر نماز رو ترك كنه ، از اين وادي ها بيرون بره  ،‌ بابايي كه خودش اصلاً  هيچي سرش نمي شه ، به بچه مي گه : قيافت شده عين لجن !
اين رو جدي مي گم ، من در طول زندگي زياد ديدم مثلاً كسي كه قبلاً بچه باحالي بود الان وقتي مي بينمش ، حالم مي خواد به هم بخوره ، تركيبش هم هيچ فرقي نكرده ، نه تصادف كرده ، نه صورتش ، نه دماغش عوض شده ، نه لب و دهنش ، همش مثل قبل هست . ولي اثرات گناه ملموس هست ، اين بدبخت خودش رو تو آينه ببينه مي فهمه .

2 ـ درجة دوم ذكر : مي گه : ” فذكرالله ”
دومين درجة ذكر : آيه 200 / سورة بقرة ” فذكُروا الله كَذِكرُكُمْ ءَاباءَكُم أوْ أشَدَّ ذِكْرا ” ذكر اينها با ذكر مردم عادي فرق داره ، مي گه : اگر مي خوايد عادي باشيد جزء گروه اول يا دوم باشيد ، جزء گروه زاهدان يا مردم عادي باشيد ،  پدرهاتون چگونه با خدا ارتباط برقرار مي كنند ؟ اونجوري با خدا ارتباط برقرار كنيد . يعني همة ذكرهاتون واحدي و ترمي نشه ، ساعتي نشه ، اون كسي كه مثلاً ده روز محرم اهل ذكر خداست ، اون ده واحد ذكر گرفته . اين كه ذاكر نيست ، اون كسي كه شب هاي قدر اهل خداست ، اون فقط سه واحد ذكر گرفته . مي گه : ذاكر باشيد . تازه به اينجا كه رسيد ما هنوز قبول نكرديم اين مال آدمهاي عادي هست . فوق فوقش مال عباد هست مي گه :  واصلان چه جوري هستند ؟ ” وَ أشدَّ ذِكْرا ” اين شدت در ذكر يعني اينكه يه فرقي هست بين ذكري كه مردم عادي مي گن و ذكري كه واصلين و آنهايي كه به وصال يار مي رسند مي گن .
. اين ذكر را مي خوايم بگيم  : (آيه 269 سورة بقره ) مي فرمايد : ” وَ ما يَذَّكر ألآ اُولُوالالباب ” مي گه :  اين ذكر را هيچ كس نمي تونه بگه به غير از ” اُولُوالالباب ” (صاحبان فكر ) . يعني ذكري كه از فكر بلند مي شه . نه ذكري كه فقط زبان بگه . ”  أشَّدُ ذِكرا ” يكي از معانيش اين هست كه ذكر بايد فكري باشد ممكنه اصلاً زبانش حركت نكند اما در حال ذكر باشه . اتفاقاً اين يك ذكر همه چيز رو به انسان مي ده .
مي گفت : خدمت مرحوم قاضي  رفتيم . مي خواستم سه سؤال بپرسم ، 1 ـ بگم آقا مي خوام از نجف برگردم خراسان ( چون از اهالي خراسان بود ) نظرتون چي هست ؟ 2 ـ آقا من توي اتاقم كه نشستم مطالعه مي كنم تو طاقچه روبرويي قرآن يا مفاتيح هست ، اگه خسته بشم پاهام رو دراز كنم اشكالي نداره ؟ 3 ـ بعضي وقتها مي رم توي حرم اميرالمؤمنين (ع) مي بينم هيچي نمي گيد فقط نگاه مي كنيد اين يعني چي ؟
مي گه : رفتم درِ حجرة آقاي قاضي ، ( تو حوزه ) تا در زدم گفت : فلاني ! بيا تو .  من كه هنوز نگفتم چه كسي هستم ؟ همون طور كه توي بهت بودم رفتم داخل نشستم گفتم حال شماخوبه ؟ گفت : خيلي ممنون ، مي خواي بري خراسان ؟ گفتم : با اجازه تون ! گفت : نه ، به صلاحت نيست . توي اتاق هم وقتي مي شيني پاهات رو به سمت قرآن يا مفاتيح دراز نكن ، بغل دستت يا بالاي سرت بزار . همين طور كه توي بهت بودم ، با خودم گفتم : اينها رو از كجا فهميد ؟! گفتم : بذار بپرسم . تا خواستم سؤال كنم فرمودند : از همون سكوت هاي توي حرم اميرالمؤمنين (ع) فهميدم ! از همون سكوت . فضولي نكن ! نشستم دارم ذكرم رو مي گم . حتماً كه نبايد لبم حركت كنه .
اينها يعني : ” اَولُوالالباب ” اينها ذكرشون اونقدر قوي هست كه داره حقايق رو براشون باز مي كنه . اين معناي اَشَدّ ذِكر هست ، كه اميرالمؤمنين (ع) كاملاً باز مي كنه . اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايد :
” اَن تجعل اَوقاتي من اللَّيل وَ النَّهار بِذكْرِكَ معمورهً و بِخِدمتكَ مَوْصولَه وَ اَعمالي عِندكَ مَقبولَه حَتّي تَكونَ اعمالي وَ اَورادي كُلُّها وِردًا واحداً ” همه تون بلديد ، متن دعاي كميل هست . و انشاءالله اين يه تيكه رو جلسه بعد باز مي كنم تا معناي ذكر در ميان عاشقان و واصلان كاملاً باز بشه .



کانال تلگرام رهپویان
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات