برنامه آينده
شنبه های پاک
جشن ولادت پیامبراکرم(ص) و امام جعفر صادق(ع)


سخنران :
حجت الاسلام انجوی نژاد
موضوع سخنرانی :
بیداری اجتماعی - قسمت سوم
مداح :
کربلایی عباس زحمتکشان و کربلایی حسن پورحسن و حجت الاسلام احمدی

زمان : شنبه، 25 آبان ماه
مکان : بلوار پاسداران، خیابان شهید آقایی، حسینیه سید الشهداء
رهپويان




یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 نسخه چاپی
متن سخنرانی | یوسف عاشورا «3»

یا لطیف
سخنرانی حجةالاسلام سید محمد انجوی‌نژاد

موضوع : یوسف عاشورا «3»


قبل از اينكه وارد بحث استقامت در انواع زيباشناسي عاشورا بشيم و بخوايم از نگاه زيبا شناسانه و عرفاني بهش نگاه كنيم ، نكته اي كه خود واقعه عاشورا براي ما يادآور مي شه ، جنگي است كه 72 نفر در مقابل ( در برخي روايات ) چندين هزار نيرو انجام شده . شما نگاه كنيد ببينيد كه در اين جنگ شب قبلش آقا اباعبدالله(ع) به همه اصحاب مي فرمايد : فردا همه كشته خواهيد شد . همه شهيد خواهيد شد . هيچگونه احتمالي براي پيروزي بر دشمن وجود نداره . چونكه اگر قرار بود امداد غيبي هم اتفاق بيفته ، اباعبدالله(ع) قضيه رو منتفي مي كردند ، گفتند فردا اين افرادي كه با من هستند همه كشته مي شن ، حتي در واقعه عاشورا نوجواناني داشتيم كه شهيد شدند ، كه فرداشب در خونه دو نفرشون هستيم . قاسم بن حسن المجتبي(ع) و عبدالله بن حسن المجتبي(ع) و آقا علي اصغر(ع) فرزند آقا امام حسين(ع) . ما
4 نوجوان ديگه هم داشتيم كه از اصحاب و بني هاشم به شهادت رسيدند . 
اما ببينيد با اينكه يقين دارند كه فردا در مقابل دشمن همه كشته مي شن ، قشنگ همين 60 ـ 70 نفر رو ، اباعبدالله(ع) سازماندهي كردند . ميمنه ( جناح راست ) ، ميسره ( جناح چپ ) ، جلوي لشكر ، پشت سر لشكر ، كماندارها ، نيزه دارها ، سوارها ، شمشير به دست ها ، دقيقاً گويا دارن يك لشكر چند هزار نفري رو تجهيز مي كنند ، همين تعداد كم رو قشنگ سازماندهي كردند و فردا چنان مقاومت كردند كه چشم دشمن باز موند ، اصلاً نتوست تحمل كنه . يكي از فرماندهان سپاه عمرسعد ، بعدها كه خيلي بهش گله مي كردند كه آقا شما چرا همچي كاري كردي ؟ چرا پسر فاطمه(ع) رو كشتي ؟ چرا اينقدر با قساوت حمله كردي ؟ جواب داده بود : شماها نمي دونيد اون روز چه خبر بود . اگر ما يك ذره كوتاه مي اومديم و نامردي نمي كرديم ، جنگ تن به تن انجام مي داديم ، يه دفعه سرلشكر نمي ريختيم ، اگه سنگ نمي زديم ، اگه تيرباران نمي كرديم ، تمام ما 30 هزار نفر رو كشته بودند . ببينيد چقدر دفاع با سازماندهي !
درس زيبايي كه براي ما داره چيه ؟ اينه كه اگر ما در مقابل دشمن قرار بگيريم ، اول از هر چيز به آيه شريفه قرآن تكيه كنيم كه ماها اگه كم هم باشيم ، حريف مي‌شيم . نه فقط در جنگ ، در اخلاق . اگه يك نفر ما واقعاً در مسيري كه داره استقامت كنه ، خانواده و دور و بر و مدرسه و محيط دانشگاه و محله و شهر و كشور و استان و جهان رو مي تونه حركت بده . در منطق عاشورا با يك گل بهار مي شه ، به شرط اينكه واقعاً گل باشه .
يك خميني (ره) مياد توي جهان ، جهان رو حركت ميده . يك گل‌ !‌ به شرط اينكه گل باشه . پس شرط استقامت ، اينه كه آدم برنامه ريزي داشته باشه . نه كه بگه ، ما كه فردا هم شهيديم ، حالا كه شهيديم چرا اينقدر ميمنه و ميسره و جلودار ، ديده بان ، كماندار و نيزه دار و اسب سوار اباعبدالله(ع) داره رديف مي كنه ؟
مي فرمايند : اگر ولو مطمئن باشي كه تو شكست مي خوري ، وظيفه تو سازماندهي است . وظيفه داريم مقاومت كنيم . 
در عملياتي كه عراقي ها مي خواستن خرمشهر رو بگيرند ، همين حدود تعداد ، يعني زير صد نفر ، چهار تا لشكر بعثي رو سه چهار شبانه روز پشت دروازه هاي خرمشهر نگه داشتند و اگر نبود خيانت بني صدر ملعون اصلاً نمي تونست خرمشهر رو بگيره .
با صد نفر مقاومت كردند ، سازماندهي كردند ، جنگ چريكي راه انداختند ، بن
بست هايي رو تهيه كردند ، حصر آبادان همين طور . اين همه حمله كرد ، يه تعداد خيلي كمي ، قريب به 300 ـ 400 نفر ، نگذاشتند يك دشمن با اون همه قدرت و نيروي هوايي و زميني و زرهي و اين همه امكانات وارد بشه .
بنابراين عاشورا براي ما اين درس زيبا رو داره . آقا جون ! اگه توي محيط كارت تنهايي ، اگر در دانشگاهت تنهايي ، اگر در كلاست تنهايي ، اگر در خانواده ات
تنهايي ، برنامه ريزي بكن : 1ـ گل شوي. 2ـ مطمئن باش با اين يك گل بهار مي شه . فقط تو برنامه ريزي كن . كارت رو انجام بده . يه بار برو جلو ، نشد ؟! با زبان ديگه برو جلو . نشد ؟! مشورت كن . نشد ؟! با راه هاي ديگه انتخاب كن . بالاخره آدم بايد يه جوري راهش رو جلو ببره . اگر اندازه همين 72 نفر در تمام سالهاي خلقت بود ، يعني سالي 72 نفر مثل ياران اباعبدالله(ع) داشتيم تا الان امام زمان ( عج ) اومده
بود ، جهان رو هم فتح كرده بوديم . چون در مسير خودشون استقامت داشتند .
نكته بعدي ، به ما اثبات كردند كه رنج ، بلا ، صبر ، سختي و چيزهايي كه براي ما مياد ، يكي از لذت هايي است كه باعث مي شه انسان احساس ابهت و عظمت كنه ، خدا رو احساس كنه . احساس كنه پشتش به جاي محكمي وصله . تجربه ها رو در مسير زندگيش ببينه . ببينه كه چگونه با يك مقاومت انسان مي تواند چه سدهايي رو بشكند و چه كوه هايي رو فرو بپاشه . محكم باشه . اتفاقاً رنج و بلا خيلي خوبه .
مي گه : آقا ! براي چي نميري سربازي ؟ مي گه : حالش رو ندارم .
باباش مي گه : برو سربازي مرد مي شي . رنجِ ديگه ، سختيِ ، هجرانِ ، فراقِ ، ناراحتيِ ، غذاش مشكل داره ، ساعت خوابش كمه ، فشار فيزيكي و جسمي رو تو مياد . بعد آدم لذت مي بره . از مرد شدن ، زنها لذت مي برن . قوي مي شه .
مي دونيد كه در آيات قرآن كريم ، رجال ، مردانگي رو معرفي مي كنه نه مرد را . يعني انسان به جايي برسه ، ( جلسات آينده بهش مي رسيم . احتمالاً شب پنجم كه در خونه خانم زينب (س) هستيم ) شيرزنان زيباي كربلا رو براتون معرفي مي كنيم و مي گيم چيكار كردن و چي شد كه اينجوري شدند ؟ و از زمان خودمون هم مثال مي ياريم .
رجال يعني كساني كه به دنيا بي تفاوتند . رجال يعني كساني كه مي توانند بر دنيا غلبه كنند ، رجال يعني كساني كه يك نفره مي توانند حرفي را بزنند كه هفت ميليارد نفر تا حالا نزدند ، شاه بايد برود . دهه فجره ديگه . يه نفره ! همه علماي دور و برش گفتند : آقا ! شاه بايد برود رو كوتاه بيا . بگو : بايد اصلاح شود . كجا برود ؟ مگه ميشه ؟ اين بابا هزار فاميله . تمام مملكت رو گرفتند ، ميگي : بايد برود . مگه ميشه ؟ 300 هزار نفر ، لشكر ارتش شاه بود . مجهز بود . تا بيخ دندان مسلح . امام (ره) فرمودند : اگر گلي مقاومت كند ،‌ بوي عطرش چنان فراگير مي شود كه جهانيان رو به حركت در مي آورد .
كارشناسِ شرق شناس  CIA ، در گزارش خودش مي نويسه : خميني (ره) در طول تاريخ ما كاري كرد كه همه جهانيان فهميدند فقط با زبان و با عمل مي شود در مقابل استعمار تاريخ دندان مسلح ايستاد و اين بزرگترين ضربه اي بود كه خميني به آمريكا و به استعمارگران زد . يك گل ! يك گل بهار مي شه .
تمام كساني كه به جايي رسيدن از همين استقامت رسيدن . و اتفاقاً استقامت در دوره جواني است كه اثر ميده . وقتي سن بالا مي ره ، شما سعه صدر پيدا مي كنيد ، تجربه روزگاره ، سينه تو باز مي شه ، در برابر ناملايمات قدرت تحملت بسيار بالا مي ره ، اونجا ديگه ظرفيت انسانيته . در جواني و نوجوانيست كه ظرفيت پائينه . بعد اگه شما صبر و استقامت كني ، براي بزرگساليت جواب ميده . حتي آدم هاي بد !
در خاطرات ناپلئون بناپارت اومده : اگر من الان ادعاي جهاني شدن مي كنم ، اگر ادعا دارم كه مي توانم بر يك جهان غلبه كنم ، اگر الان در قله شجاعتم ، اگر الان در قله مديريتم ، اگر الان رئيس يك منطقه بزرگي هستم و افراد زيادي جلوم دست به سينه مي ايستند ، مال رنجها ، ملامت ها ، مشقت ها ، توهين ها و گرسنگي هايي بود كه در جواني كشيدم . و هرچه دارم رو مديون رنجهاي دوران جوانيم هستم . صبر مي كنم .
خيلي از بزرگان تاريخ ، با دين و بي دينش ، مكتبي و غير مكتبي اش . اگر در جواني استقامت مي كردن ، مي توانستند در بزرگسالي بسيار از خود نام نيكي به جا بگذارند . حتي كسي كه دين نداشته باشه . اين اثر استقامته .
دست از طلب ندارم ‏، تا كام من برآيد       يا جان رسد به جانان ، يا جان ز تن برآيد
خب ، روح دين استقامته . معارف يه حدي داره . آقا خيلي ها هستند اگر باهاشون صحبت كني ، از معارف زياد چيزي كم نداره ، براي اين سن و سال كافيه . كافيه
آقا ! خداش رو مي شناسه ، مي دونه بايد براي چي نماز بخونه ، مي دونه كه گناه روش اثر داره ، مي دونه كه اثرات گناه چيه . زياد لازم نيست براش توضيح بدي . معارف ، انسان رو انسان نمي كنه . معارف آدم ساز نيست . اون چيزي كه آدم سازه ، استقامت در مقابل حمله شيطان بر معارف است . بي خيال شده . يواش يواش بي خيال شده . يه بار ، دوبار ، سه بار ، چهار بار مي خوره زمين . بعد مي گه ول كن بابا . نمي تونيم .
آقا چرا اينجوري شده ؟ آقا نمي دونيم . بابا ما يه كمي كار كرديم . تازه كتاب عرفاني هم خونديم . قيافه ام رو نگاه مي كردن ، فكر مي كردن حواريون حضرت عيسي(ع) هستيم . همين 4 سال پيش ها ! حالا چرا اينجوريه ؟ ديگه اينقدر زمين خورديم ، خسته شديم . گفتيم فكر نكنيم خدا اينقدر هم از ما تكليف بخواد . ما سخت گرفتيم !! براي چي اينقدر به خودمون سخت گرفتيم ؟ شبها پا مي شديم نمازشب
مي خونديم . مي گه با خودش ! 2 ساعت سينه مي زديم ، يادته ؟!! چرا ؟!!‌ خبري نيست ديگه . شايد هم خبري نباشه ، اما روح انساني تو خيلي قدرت بيشتري داشت، نمي خواي ازش استفاده كني ؟ فكر مي كني يه كم سن و سالت بالا رفت ، از 30 گذشتي ، از 35 گذشتي ، از 40 گذشتي ، خواهي توانست با اين روحيه خورد شده ، افسرده ، شكست خورده اي كه نتوانسته به شيطان ثابت كنه من آدمم ، بايد به من سجده مي كردي . غلط كردي سجده نكردي .
شيطون يه عده رو به خدا نشون ميده ، ميگه : ديدي ! گفتي ما به اينها سجده كنيم ؟ 2 روز استقامت نداره . اينقدر بي عرضه است . سرش رو بالا بگيره ، بگه : ديدي ، كوبيدمت زمين ! يكي از بزرگان مي گفت : عبادت استقامت نيست . استقامت اينه كه تو در مقابل رنج و بلا عابد باشي . ايشون حالا به طعنه مي گفت : مثلاً تا مي گن حي علي الصلوه ، همه مردم مي ريزن توي نمازخونه ها ! حالا اگه بريزندها . خوب ها ! اما اگه بگن حي علي الجهاد ، حي علي الزكاه . . . نگاه كن به جيب ما كاري نداشته باش . سجده برات مي ريم ، هر چي دلت بخواد . به جون و جيب ما كاري نداشته باش . تو جيم جماعت دنبال ما نگرد . هر چي مي خواي عبادت مي كنيم .
پـا فشـاري و استقـامت ميـخ             سزد ار عبرت بشر گردد
بر سرش هرچه بيشتر كوبي             پا فشاريش بيشتـر گردد
آدم اينه ! هر چي شيطون بيشتر اذيتش كنه ، هر چي نفس بيشتر فشار بياره ، مثل ميخ بيشتر روي زمين مي ره . قرص تر مي شه . ديگه نمي تونه تكونش بده . آخر هم به جايي مي رسه كه كاملاً هم سطح با زمين مي شه . هيچ ضربه اي ديگه براش كاري نيست . ضربه را زمين مي گيرد . چون محيط اطرافش رو آنقدر خوب ، با استقامت خودش مرتب كرده ، ضربه گير براي خودش درست كرده . ديگه آنقدر دور و برش خوبان هستند ، آماج بلاها ، طعنه ها و فشارها ديگه به اون نمي رسه . نيروهاي جديدي ميان توي كار .
خيلي وقتها بلايي كه بر شما مياد ، اتفاقاً يك حسنه . خداوند اين رو فرستاده ، به تو يه خوبي بده ، تو ناشكري مي كني ، بدي مي شه .
لار بوديم . از حضرت آيت الله عبدالحسين موسوي لاري نقل مي كردند ، مي گفتند : ايشون يه نيمه شبي از بيابون گذر مي كرد ، يك دفعه احساس كرد از دور يه درنده داره مياد ، اين ور رو نگاه كن ، اون ور رو نگاه كن ، هيچ جايي براي پناه نيست . يه كم جلوتر اومد ، ديد يه گرگي ، خيلي هم وحشتناك ، چشم ها داره مي درخشه ، آب هم از لب ودهنش ريخته . به ! لقمه چرب و نرم . آخوند !! بزنيم توي رگ صفا كنيم . آقاي آيت الله العظمي عبدالحسين موسوي لاري مي گه : با خودم گفتم كار تمومه . من كه حريف اين نمي شم . بابا داره از گشنگي مي ميره . خدايا آخرين لحظات عمرم رو در سجده بكار مي برم . سرش رو به خاك ميذاره . سبحان ربي الاعلي و بحمده . گرگه هم از دور با سرعت سمت اين خيز بر مي داره . دقيقاً مي پره روي كمرش . تا مي پره رو كمرش ليز مي خوره ، سُر مي خوره ، مي افته اون ور . نگاه مي كنه ، مي بينه يك متري آقاي موسوي لاري ، يك دره بود ، گرگه ميفته ته دره . ايشون نقل مي كرد ، مي گفت : من اگه دو قدم ديگه رفته بودم ، من افتاده بودم توي دره . گرگ آمد ، اين بلا از خدا آمد ، تا مرا ميخكوب كند . بياد منو به سجده ببره . بعد هم از روي من بپره ، ليز بخوره ، بيفته توي دره . من دره رو ببينم . خدا چرا با ما اينجوري كرد ؟ بابا تو خبر نداري . يه كم گرگ رو تحمل بكن ، اين كه بلا نبود . قرار بود توي يك دره خيلي بزرگي بيفتي ، خدا با يه بلاي كوچولو مسئله رو حل كرد ، رفت . خبر نداري قرار بود كجا بيفتي ؟!
اگر اصحاب اباعبدالله(ع) استقامت نمي كردند ، مي رفتند ، آيا فكر مي كني بهشون خوش مي گذشت ؟!! الان توي روايت مي بينيم ، نقل تاريخي امام حسين(ع) . اگر اين بلايي كه شايد چند دقيقه تحمل درد ضربات شمشير ، كه ما در روايت داريم ،  وقتي ضربه شمشير به شهيد مي خوره ، گويا دارن با يك پر نوازشش مي كنن . احساس درد از ضربات آخر عمر رو نمي كنه . براي همينه كه مي گن جانبازها خيلي كارشون سخت تره . چون درد مي كشن . مي گن : شهيد درد رو احساس
نمي كنه .
يكي از دوستان نقل مي كرد : زمان جنگ وقتي مي يومدم عقب ، مثلاً‌ مي رفتم خونه شهدا مي نشستم و شروع مي كرديم نحوه شهادت رو تعريف كردن . مي گفت : ما نوجوان بوديم ، 15 ـ 16 سالم بود . نشسته بوديم ، ما رو بردن يه ده اي . گفتند : آقا ! فلاني مال فلان ده بوده ، شهيد شده ، شما هم باهاش بودي ، لحظات شهادت رو ديدي ، بيا اونجا تعريف كن . خانواده اش استفاده كنن . گفت : ما رفتيم نشستيم . سرمون رو انداختيم پائين . حالا زنها نشستند ، مردها نشستند ، همه نشستند ، شروع كرديم تعريف كردن : بچه تون رفت ، اول يه تير خورد اينجاش . اينجوري خودش رو گرفت و افتاد ، بعد يه تير ديگه خورد اينجاش . بعد اينجوري تكون خورد و بعد روده اش زد بيرون ، كليه اش اومد بيرون . همين جوري كه مي گفت : آي !! يه عراقي اومد بالاي سرش ، با 2 تا لگد گذاشت توي شكمش . . . و بعد مي گفت : سرم پائين بود تعريف مي كردم . سرم رو آوردم بالا ، ديدم دور و برم با چماق وايسادن . يه فصل قشنگ زده بودنش كه مرتيكه چه وضع تعريف كردنه . ولي اصلاً شهيد دردي نمي كشه .
حالا اينها اين درد رو تحمل كنن ، فرض كنيم درد باشه ، تحمل نمي كردن و
مي رفتند ، اين 20 سال ، 30 سال ، 15 سال ،‌40 سال حالا بعدش عمر مي كنن ، مطمئنند در دره نيفتادند .
يك نفر ، يك نفر از كساني كه رفتند خوشبخت نشدند .
استقامت ! در زيارت ها چي مي خونيم ؟ « و بخدمتك موصوله » بودن با امام(ع) هنري نيست ، وصلِ به امام(ع) هنره . وصل يعني چي ؟ يعني اصلاً نتوني جدا بشي. بودن با امام(ع) هنري نيست . خيلي ها با امامند . ديشب ، پريشب بهتون گفتم ، سه هزار نفر با اباعبدالله(ع) به سمت كوفه اومدند .

4 روز جلسه رفتن هنر نيست و 4 سال از عمر رو با امام(ع)بودن هنر نيست .
4 سال با ياد امام زمان (عج) زندگي كردن هنر نيست . نه تنها هنر نيست ، پوئن منفي در پرونده توست . بعنوان فراري از خدمت امام(ع) .
يا علي(ع) گفتي ، تا آخر بايد يا علي(ع) باشي . نگفتي ، اي كاش نمي گفتي . بسياري از كساني كه هيچ وقت به اباعبدالله(ع) يا علي(ع) نگفتن ، اصلاً مجازات و عقوبتي ندارند . كساني كه يا علي(ع) گفتند ، طعم ولايت رو چشيدن ، شيريني ولايت پذيري در دهنشون مزه مزه شده و امام(ع) رو ترك كردند ، بي تفاوت شدند ، بي خيال شدند ، اي كاش از اول اين كار رو نمي كردند .  
« و بخدمتك موصوله » نگاه كنيد واقعه رو ! ظهر عاشورا ، ضحاك مشرقي ، از نوجواني با اباعبدالله(ع) بود ، ضحاك همبازي حسين(ع) بود . ظهر عاشورا شد ، تمام ياران امام(ع) شهيد شدند ، فقط ضحاك مشرقي مونده و علي اصغر(ع) . يه نگاهي به اباعبدالله(ع) كرد ، عرض كرد : پسر فاطمه(ع) ! ديگه هيچ كسي نمونده . آقا(ع) فرمودند : بله . گفت : خب ، اگه من هم بيام و بجنگم به دو دقيقه كشته
مي شم . فكر نمي كنم من بتونم شما رو نجات بدم . آقا(ع) فرمودند : نه ، تو
نمي توني جون منو نجات بدي . گفت : پس اگه اجازه بديد ما بريم . آقا(ع) فرمودند : برو . رفت ، 2 دقيقه مونده به شهادت رفت . نكنه ما اينطوري بشيم ؟! 
اگه در طول زندگيت نشون نداده باشي كه وصل به امامي ، ممكنه دو دقيقه به مرگ بري . امام(ع) برات برنامه ريزي كنه ها ! بگي : حالا كه اين جدا شد ، تا آخرين لحظه بذاريد فكر كنه با ماست . مياد ، يه وقتي ، محرمي ، عاشورايي ، چيزي
مي يادش ، مي گه : ما حسينيم ! مشكي مي پوشه ، توي خيابون ها ،‌ اين ور و اون ور ، زنجير مي زنه . ولي امام(ع) مي گه : چون اين اينجوري فكر مي كنه ، لحظات آخر براش يه امتحاني پيش بياريد ، اين در اين امتحان موفق نمي شه . مي بينيم ، يه عملي انجام ميده ، كه با اون عمل از امام(ع) و از خدا جدا مي شه . مي ميره .
اين ضحاك مشرقي چه كرده بود كه لحظه آخر اينجوري رفت ؟! بريد زندگيش رو نگاه كنيد . بعد از اين واقعه تماماً زندگي نكبت . بعد به ناشكري رسيد ، بعد توبه
كرد ، همين جوري ، هر كاري كرد ديگه نشد .
بالاخره بعد از سه جلسه وارد ديوان عمان ساماني بشيم . گنجينه الاسرار چي
مي گه ؟ مي گه : « با آشكار شدن حقيقت عشق در عيان ، مدعيان و طالبان نواي عاشقي ، نواي ساقي را بي پاسخ گذاشتند . »
امتحان ، وقتي كه استقامت مياد سنجيده مي شه . بقول شهيد چمران ، سره از ناسره و مرد از نامرد تميز داده مي شه . جدا مي شن ، غربال داده مي شن .
در جامعه اسلامي پيروان امام(ع) بسيار زيادند . در غربال استقامت وقتي كه اينها غربال مي شن ، كم مي شن . غربال بعدي سوراخ هاش ريزتره . كمتر مي شن ، مياد تا پائين . آخر آخر . ناب ناب ناب ، خالص خالص مي مونند . « نواي ساقي را بي پاسخ گذاشتند . »‌
بر هـواي او نفس هـر كس كشيد            يك قدم نا رفته پا را پس كشيد
باز ساقي بركشيد از دل خروش             گفت اي صافي دلان دُرد نوش
مـرد خواهـم همتـي عـالـي كنـد             ساغـر ما را ز مـي خالـي كنـد
هركه‌‌بيروني بُد ازمجلس‌گريخت             رشته الفت زهمراهان گسيخت
پسر فاطمه(ع) را رها كردند . براي چي ؟ كجا را گرفتند ؟ و ما امروز اگر امام حسين(ع) رو رها كنيم كجا رو مي گيريم ؟ اگه امام زمان (عج‌) رو رها كنيم كجا رو مي گيريم ؟ اگر ما ارتباطمون با اهل بيت(ع) رو براي 4 تا مناسبت بگذاريم ، كجا رو خواهيم گرفت ؟ ما اگر براي اهل بيت(ع) و امام زمان (عج) درس نخونيم ، براي اونها كار نكنيم ، براي اونها خدمت نكنيم ، براي اونها نفس نكشيم ، بخاطر اونها از غذامون كم نكنيم ، بخاطر اونها از خوابمون كم نكنيم ، احساس وظيفه نكنيم ، هر روزي كه مي گذره اگر شده يك بار كوچك از بارهاي روي دوش امام زمان (عج) رو بر نداريم ، كجا رو خواهيم گرفت ؟ كوچك ! خيلي كوچك ! كاري نداره .
حضرت سليمان(ع) نقل مي كنه ، مي فرمايد : 2 تا مورچه اومدن جاي حضرت سليمان(ع) . مورچه نره گفت : آقا ! ‌ما به حاج خانم علاقه داريم . ايشون جواب نميده . سليمان(ع) گفت : خانم جون چته ؟ آدم به اين خوبي ، خوشكلي ، خوش تيپي ، تحصيلات ، خانواده دار ؟ گفت : من يه شرط دارم . گفت : شرط چيه ؟ گفت : اين كوه بغل كاخ تو رو بايد برداره ، ببره اين ور . اگه برداشت من قبول مي كنم . سليمان(ع) خواست توضيح بده ، ديد مورچه نر راهش رو كشيد ، رفت . گفت : كجا مي ري ؟ گفت : مي رم بردارم ، ببرم . رفت شروع كرد ، يه دونه كوچولو ، اولي رو برداشت برد اون ور . دومي . . . يه 10 دقيقه گذشت ، مورچه ماده به سليمان(ع) گفت : بهش بگو برگرده . مي خواستم بدونم واقعاً عاشقه ؟
آقا ما رو چه به حل اين مشكلات . بابا مملكت خرابه ، شير تو شيره . چي چي داري مي گي ؟ تو دلت خوشه . شتر رو با بارش مي خورن . تو داري مي گي يه قرون ،‌ دو زار رو مواظب باش . خودكارت رو عوض كن . مي‌گم : آقا ! تو يه ذره رو بردار . ـ داداش ! اگه من توي اداره اين كار رو نكنم ، يه كسي ديگه اين كار رو مي كنه . اِه ! چه فرقي مي كنه من اين كار رو بكنم ، اين كار رو نكنم ؟ فرقش اينه قرآن كريم فرموده : « و من يعمل مثقال ذره خيرا يره . فمن يعمل مثقال ذره شراً يره » . تو كارت رو بكن . فردا هم بمير ، تموم شه بره . چي كار داري توي مملكت چه خبره ؟ خوبه توي امريكا زندگي نمي كني .
هر كه بيروني بُد از مجلس گريخت          رشته الفت ز همراهان گسيخت
در عبادت صبر داشته باشه ، استقامت داشته باشه ، منتظرِ بعد از دو سال عبادت كردن يه چيزي بهش بدن . خود عبادت رو چيز بدونه .
تا حالا شده بگي آقا ما ديگه ناهار نمي خوريم ؟ چرا نمي خوري ؟ ما اين همه ناهار خورديم ، كجا رو گرفتيم ؟ عزيز من ! ناهاري كه قرار است گوشت بشه ، پروتئين بشه به جسم تو ، كالريش برات تقويت داشته باشه ، اين ناهار واقعاً‌ براي روح تو از عبادت كمتر است ؟ عبادت خودش چيزيه . خودش في نفسه يه چيز مهمه .
اون كسي كه مي گه : ما اين همه عبادت كرديم ، كجا رو گرفتيم ؟ بگو همون جايي رو گرفتي كه اين همه ناهار خوردي . اينقدر ناهار خوردي كجا رو گرفتي ؟ خود ناهار موضوعيت داره . عبادت طريقيت نداره كه ما رو به جايي برسونه ، خودش موضوع كاره . كجا رو گرفتي ؟ خب ، يه چيزهايي رو توي دنيا نقد بهت ميدن ، يه چيزهايي هم نسيه ، مال آخرته .
نهارت رو خوردي ، نقد قوت گرفتي ، كالريش اينجا اومد . اين هم كالريش رفت براي قيامتت ديگه . ما كه نمي خوايم براي تو معاد رو ثابت كنيم . كمونيست ها هم به معاد اعتقاد دارند .
صبر داشته باشه . بر طاعت صبر داشته باشه . بر مقابل معصيت صبر داشته باشه. يه كم نمازها طولاني تر باشه سر و صداش در مياد . حاج آقا مگه مستحب نيست آدم نماز جماعت رو تند بخونه ؟ حالا مستحبه . اون وظيفه اش رو انجام نداده ، تو خوشحال باش .
يه روحاني رو سال 65 آورده بودن گردان ما ، بعد ايشون بين دو نماز بلند شد و سخنراني كرد . گفت : آقا من 35 ساله امام جماعتم . 35 ساله از ده بگير تا شهر ، تا مسجد ، تا حرم ، اين ور و اون ور نمازجماعت خوندم ، اولين باره اومدم جبهه و اولين باره توي نمازي شركت كردم كه بعد از نماز مأمومين اومدن گفتن : حاج آقا ! يه كمي طولاني تر بخون . اصلاً تعجب كرده بود . شايد براي شما زياد تعجب برانگيز نباشه ، براي اين كسي كه 35 ساله ميگه من اين جمله رو نشنيدم . حاج آقا !‌ يه كمي طولاني تر ، چه خبره . داريم با خدا حرف مي زنيم .
حضرت آيت الله العظمي مرعشي نجفي در قم ، در ركوع بود ، ركوع ركعت اول ، مردم در ركعت اول زياد مي گن يا الله يا الله . يا الله يا الله . ان الله مع الصابرين . ايشون مي گفت : سبحان ربي العظيم و بحمده . باز دوباره مي خواست بياد بالا ، باز يا الله ، يا الله . ان الله مع الصابرين . يه بنده خدايي اعصابش خورد شد ، بلند شد و گفت : كوفتُ‌ يا الله . بعد اينو گفت و نمازش بهم خورده ديگه . آقا هنوز ركوعه ، اومد ببنده دوباره ديد آقا داره مياد بالا ، گفت : يا الله ، يا الله ، ان الله مع الصابرين . ميگن : نماز اون روز بهم خورد . مي گن : آقاي مرعشي نجفي آنقدر خنده اش گرفت كه گفت آقا ببخشيد . دوباره شروع مي كنيم . اذان بگو آقا . يه دقيقه توي ركوع صبر نداره . چقدر ما اين تن و بدن را براي گناه اذيت كرديم ، ازش كار كشيديم ، از
قدم مون كار كشيديم ، از چشممون كار كشيديم ، از گوشمون كار كشيديم ، بي خوابي كشيديم ، براي اينكه گناه برامون لذت داره . وقتي عبادت لذت نداره ، همين مصيبت بر سر ما در مياد .
هر كسي را بود عذري تنگ و لنگ        اين چنين كس كي كند انقاب چنگ
كسي كه تا يه كم جاش تنگ مي شه ، يه كم لنگي در زندگي ايجاد مي شه ، براي ارتباطش با خدا عذر مي تراشه ، كي مي تونه آسمان ها رو بدست بياره ؟ اين ادعاها چيه داره مي كنه ؟
هر كه را انقاست از جان خواستار         دست از جان باز دارد مردوار
كسي كه آسمون مي خواد ، براي جسمش ، براي جانش ، ارزش چنداني قائل نيست .
چون نداري ذره اي را گُنج و تاب        چون تواني يافت گنج آفتاب
« گُنج » يعني مقاومت . تا اين امتحان و بلا را پشت سر نذاري ، آقا مؤمن شدي ، بهت بگن بارك الله . خب هنري نكردي . تا بارك الله داري ، بالا نرفتي . تشويق داري ، مزد رو دارن نقد بهت مي دن . بارك الله بچه ام ، بارك الله پسرم ، بارك الله دخترم . خيلي عاليه . مزد هم دارن بهت ميدن . مگه بده ؟! دنيا رو داري . امام حسين(ع) بهت آبرو داده . مؤمن هم شدي . همه مي گن بارك الله . مؤمن شدي تحت فشار قرار گرفتي ؟ اي اينو نگاه كن ، قيافه رو . مرد حسابي چه قيافه اي !‌! كجا بودي ؟ باز رفتي عوضت كردن ، مغزت رو عوض كردن ، ‌مغزت رو شستشو دادن . باز هم رفتي پهلوي آخوندها نشستي . بابا ! اينها همه دزدند . بابات دزده !! ما دزدي هم بكنيم ، از بانك ، خيلي مسلحانه ، با عزت . ديشب عرض كردم خدمتتون .
پيش چون تو كريمي دست خود كردم دراز     
ورنه پيش ناكسي اهل گدايي نيستم
انسان بايد قوي باشه .
چــون نـداري ذره اي را گنــج و تـاب          چـون توانـي يـافـت گنـج آفتـاب
زان چه آن خود هست بويي نيست اين          كار هر ناشسته رويي نيست اين
پدر سه تا شهيد ، شهيد سوم رو براش آوردن ، توي كردستان ، كومره نامرد ، سرش رو بيخ تا بيخ بريده بودن ، گذاشته بودن روي سينه اش . همين طوري هم توي تابوت بود . يعني سر رو قشنگ بيخ تا بيخ بريده ، بالاي سر تابوت خم شد ، رگهاي بريده پسر رو بوسيد . بعد بلند شد ، بقدري شديد گريه كرد . مردم گفتند الان سكته مي كنه ، ريختند دور و برش ، آقا شهيده ، افتخاره ، اشكال نداره ، خدا صبر ميده . ايشون گفت : من براي اين گريه نمي كنم . يه امانتي بود خدا برد . من دارم به اين فكر مي كنم ، ( ببينيد زيبايي عاشورا چه جوري پدر سه تا شهيد رو كمك مي كنه ) دارم به اين فكر مي كنم شما الان زير بغلهاي منو گرفتيد ، به اين فكر مي كنم كه من نديدم سرش رو از بدن جدا كردند ، دارم به اون امامي فكر مي كنم كه در روبروي خودش سر بچه اش رو از تنش جدا كردند ، در حالي كه دورش هلهله مي كردند ، كف مي زدند . در حاليكه به خودش سنگ مي زدند ، هُو اش
مي كردند . دارم براي اون گريه مي كنم .
بالاترين مصيبتهاي تاريخ رو حسين(ع) كشيد . ( شبهاي آخر به روايتش ميرسيم ) براي اينكه به من و شما بگه مي شه صبر كرد . عزيز من !‌ چقدر تو بي صبري ؟!
دين و سوسولي با هم قابليت جمع نداره . دين مرد مي خواد .
اين جمله اي كه براتون مي خونم مال شهيد مطهري (ره) است . ايشون مي فرمايند : بي دردي مساوي است با لَختي . اگر انساني دوست داشته باشه درد سراغش نياد ، اين انسان لخت مي شه ، كسل مي شه . لختي ، بي حسي ، دور و برش رو خوب نمي بينه .
مردم مي گن چشمهاش مي بينه ، اما اين چشمها درست نمي بينه . ظاهراً گوش هاش مي شنوه ، اما كلام حق در اين گوش وارد نمي شه .
بي شعوري ! چون كلام حق وارد نمي شه ، عقلي در كار نمي مونه . نمي تونه كار بكنه . بي ادراكي !
و احساس درد ، مساوي است با آگاهي ، بيداري ، شعور و ادراك . استقامت براي تو آگاهي مياره . بيدارت مي كنه . بعضي وقتها اينقدر زندگي روت فشار مي ياره كه با خودت مي گي بابا چه دنياي لجنيه . بريم يه نمازي بخونيم . حداقل براي اون ور كار كنيم . اين ور كه خراب شد و رفت . چي چيِ‌ اين . بهت درك ميده . بيدارت
مي كنه . بهت شعور و عقل ميده . بيشتر روي دور و برت فكر مي كني . بيشتر دنيا رو مي سازي .
خيلي از بي وفايي هايي كه آدم توي دنيا مي بينه ، باعث وفاداري انسان به آخرت و خدا مي شه . بسياري از كساني كه دل تو را مي شكنند ، پلي هستند از تو به سمت خدا . « المجاز قنطره الي الحقيقه » پل هستند . تو بايد اينو درك كني .
استقامت در مسير دلسوزي براي خلق و هدايت خلق . بدوني كه آقا تو نسبت به خلق مسئولي . اگر در اون گوشه شهر جوان هم سن تو ، نيازمنده كه تو هدايتش كني ، كلمه اي بگي ، با عملت اين رو بهتر نشون بدي ، تو مسئولي . آقا اباعبدالله(ع) با زيبايي استقامت براي هدايت خلق ، بر مبناي روايت نبوي در كربلا كولاك كرد . خودش و يارانش . براي استقامت نه فقط ما ، براي هدايت نه فقط ما و جهانيان ، حتي براي هدايت دشمن مقابلش .
وقتي كه آقا اميرالمؤمنين(ع) مي خواستند براي تبليغ به يمن برن ، خدا رو به اهالي يمن معرفي كنن ، رسول خدا فرمودند : علي جان ! اگر دست يك نفر را از دست شيطان خارج كني و در دست خدا بگذاري ، از هرآنچه آفتاب بر او مي تابد بيشتر چيزي گيرت اومده . آفتاب بر منظومه شمسي مي تابه . دست يك نفر را از رجس ، از شيطنت ها ، از نجاست ها جدا كني ، در دست خدا بگذاري ، از هرچه آفتاب بر او مي تابد بيشتر گيرت اومده . يا زمينه هدايتش رو فراهم كني .
اينها كساني هستند كه زيبايي استقامت در مقابل حتي دشمنان خود را به دليل دلسوزي براي هدايت نشون دادند .
مسلم بن عقيل قبل از ورود اباعبد الله(ع) به كوفه و كربلا رفت بالاي دارالاماره . گفتند : گردنش رو بزنيد پرتش كنيد پايين . قاتل اومد ، شمشير رو آورد بالا ، ضربه رو با شدت زد ، دستش لرزيد ، پاش لرزيد ، چي شد ، شمشير خورد كنار گردن تا پايين سينه مسلم رو مجروح كرد ، اما كشته نشد . مسلم بن عقيل همين جوري كه به خون ها نگاه مي كرد ، گفت : برادرم ! گفتند ضربه بزن ، زدي . برو ،‌ برو !‌ گفت : كجا برم ؟! اگه بزني گردن بره ، ديگه نمي توني از جهنم نجات پيدا كني . تا الان دست منه ، من مي گم حلال . عجيبه ها ! تا الان دست منه ، من مي گم حلال . من كشته بشم دست خداست . خدا قاتل رو نمي بخشه ها ! برو ! اينقدر شقي بود قبول نكرد . گردن زد !
در اين مكتب ، آقا اباعبدالله(ع) حاضر است از شمر بن ذوالجوشن مهلت بگيره ، براي هدايت شمر .
آخرين لحظات زندگي اباعبدالله(ع) است ، شمر فقط نشسته كه سر رو از گردن جدا كنه ، فقط براي اين نشسته . آقا(ع) فرمودند : هر كاري از صبح تا حالا كردي ، كردي . اگر الان پاشي بري ، من دعا مي كنم خدا هدايتت كنه . گفت : يكي ديگه مياد . فرمود : حالا به اون هم مي گيم . تو برو ! به اون هم مي گم . شايد اون هم رفت . پاشو شمر ! خيلي عجيبه ! شمر ، پاشو برو .
قبل از واقعه آقا اباعبدالله(ع) رفتن سراغ عمر سعد . فرمودند : عمر سعد ! تو
مي دوني ما بر حقيم . (‌ مي دونيد كه عمر سعد حافظ قرآن و مفسر قرآن بود . ) تو كه مي دوني ما بر حقيم . عرض كرد : بله يابن رسول الله . گفت : پس چته ؟ ( ماهايي كه بچه مسلمونيم ، طرف مقابلمون يدونه اشكال داره ، مي گيم بره گم شه ، آدم نيست ، نكبت . ببين ! امام(ع) تو اينه . بعد بعضي از ماها كي هستيم ؟ )
عمرسعد ! مشكلت چيه ؟ نه كه بگه من رو نكش ها ! اين نمي كشت ، يكي ديگه
مي كشت . اين قضيه حتمي بود . مي خواستن اگه بشه تعداد كساني كه مي خوان برن جهنم رو كم كنن . فقط همين !
فرمود : مشكلت چيه ؟ گفت : من يه خونه اي دارم توي كوفه ، اگه من با تو نجنگم ، ابن زياد خونه ام رو ازم مي گيره . آقا(ع) فرمودند : من در حجاز ، به تو خونه اي مي دم ، خيلي خيلي بهتر از خونه كوفه . گفت : آقا ! ما يه باغي هم اونجا داريم ، ابن زياد مصادره اش مي كنه . فرمود : من به تو باغي ميدم . بهترين باغ حجاز مال تو . گفت : آقا زن و بچه ام و اينها . فرمود : مي فرستم كه يواشكي ببرنشون به سمت مدينه . گفت : آقا ! نه ديگه . ما يه قولي داديم بايد انجام بديم . آقا(ع) فرمودند : تو را چه شده كه اينقدر مشتاق جهنمي ؟! چي شده ؟!
بعد آقا(ع) اينو فرمودند : خدايت بكشد . من حسين دارم بهت مي گم ، از گندم عراق چيزي نصيبت نمي شود ، الا اندك . پيش بيني غيب آقا امام حسين(ع) .
عمر سعد به هيچي نرسيدها ! هيچي ! يعني چي ؟ يعني تو از اين به بعد ( بعد از كشتن من ) از گندم زياد استفاده نمي كني . يه ماه استفاده مي كني كشته مي شي . اينقدر شقي ، طعنه زد به امام حسين(ع) . گفت : حالا آقا !‌ ما جو مي خوريم . جواب دلسوزي پسر فاطمه(ع) !‌
بعضي ها مي گن : آقا چرا اينها رو لعنت مي كنيد ؟ اينقدر امام حسين(ع) مياد جلو . كمكت مي كنه ، در مسير استقامت براي هدايت خلق دلسوزه .
برادرها و خواهرها در هدايت همكلاسي هاتون ، برادرهاتون ، خواهرهاتون ، پسر عموها و دختر عموهاتون ، همسايه هاتون ، هم محلي هاتون چقدر استقامت داريد ؟ چقدر دلتون مي سوزه ؟ چقدر اذيت مي شيد اگه شب تنها بياي ؟ چقدر اذيت
مي شي وقتي نماز اول وقت مي گه حي علي الصلوه تو ، توي خونه تنها بلند بشي ، برادرت بلند نشه ، خواهرت بلد نشه ؟ يوسف عاشورا داره بهت درس ميده . درس زيبا ! الله اكبر !
اين تيكه آخرش رو بخونم ،‌خيلي عجيبه . ملائكه تعجب كردن . اين تيكه اش رو خوب دقت كنيد ، مال خصايص الحسينِ(ع) مرحوم شوشتري (ره) هست .
« وقتي كه حضرت(ع) بر خاك گرم افتاده بود ، تمام اعضايش از صدمه تير دشمنان مجروح و پاره پاره . ( منظره رو مجسم كن ) . سرش شكافته ، پيشاني اش شكسته ، سينه اش سوراخ شده ، قلبش از نيزه سه پهلو چاك چاك ، تير در حلقومش نشسته ، تير ديگر زير گلويش را خسته ، تير ديگر پهلويش را شكافته ، زبان از تشنگي به كام چسبيده ، لبها از هم باز نمي شود ، جگرش از تشنگي تفتيده ، قلبش براي اصحاب كشته شده ، ياران و عيال و خانمان بي كسش افروخته . دستش از ضربت زراعه بن شريك قطع شده . يك نيزه به پهلويش جا گرفته ، سر و رويش از خون خضاب شده ، صداي ناله خيمه ها و زنان و كودكان از يك طرف و شماتت و كف زدن و هلهله دشمنان از سوي ديگر ، اما مي گويد : « صبر علي القضائك و لقد عجبت من صبرك الملائكه السموات » ملائك از اين صبر تعجب كردند . آقا ! اين ديگه كيه ؟! داره چيكار مي كنه ؟ به خدا سخته .  
مي گن : آقا چرا دزدي كردي ؟ مي گه : صداي گريه زن و بچه ام از گرسنگي من رو دزد كرد . مي گم : آقا چرا كم مي ياري ؟ مي گه : بچه ام دلش مي خواد . دخترمه ، پسرمه ، فلان چيز دلش مي خواست ، نداشتم ، مجبور شدم خلاف كنم . آقا چرا فلان كار رو كردي ؟ فشار شهوت . اين فشارها در مقابل فشارهايي كه اباعبدالله(ع) كشيد . . .
تا هم حرف مي زني ، مي گه : ما امام حسين(ع) نيستيم . ما هم نگفتيم تو امام حسين(ع) باش . مگه نمي خواي اينجوري بشي ؟ مي گيم : يه كم صبر كن . گفتيم : امام حسين(ع) باش ؟!! تو آدم باش .
چرا دختر و پسر مذهبي ما ، مؤمن ما ، يه كم جو مي گيرتش ، همه چيز رو فراموش
مي كنه ؟ پدر و مادرها ديگه جرأت نمي كنن جوون هاشون رو بفرستن يه شهر ديگه دانشگاه . چرا اينجوري شده ؟ براي اينكه اصلاً نمي دونند رقيه (س) كيه ؟
نمي دونند رقيه (س) كيه ؟!
هميشه برام سؤال بود كه مي گن موي رقيه (س) سفيد شده ، مي شه ؟! تنها و تنها دخترك سه ساله مو سفيد جهان . ببين ! چه بر سر يه دختر بچه سه ساله اومده ؟



کانال تلگرام رهپویان
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات