برنامه آينده
کاروان زیارتی مشهدمقدس
29 تیرماه الی 5 مردادماه98

باحضور :
حجت الاسلام انجوی نژاد

مداحان :
حاج احمد واعظی
حاج مهدی اکبری
حاج امیر کرمانشاهی
کربلایی وحید شکری


رهپويان




یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 نسخه چاپی
متن سخنرانی | یوسف عاشورا «4»

یا لطیف
سخنرانی حجةالاسلام سید محمد انجوی‌نژاد

موضوع : یوسف عاشورا «4»


جلسه چهارم از بحث يوسف عاشورا رو خدمتتون هستيم . شور و شوق كلمه اي است كه امشب بهش خواهيم پرداخت .
كلمه شور و شوق كلمه اي است كه گاهاً براي زندگي مادي ما ، مقدمه بسيار مهمي است و ما شوق به خدمت در دنيا ، كار در دنيا ، برداشتن بارهاي دنيا رو داريم كه از اين نشئت مي گيره و زمينه ساز اينهاست .
در مسائل معنوي وقتي شور و شوق مياد ، اولاً عبادت رو از حالت عبادت تجار و عبادت خائفين خارج مي كنه و به عبادت احرار يا آزادگان از قول اميرالمؤمنين(ع) نزديك مي كنه .
ثانياً‌ به ما توفيق بهره بردن از لذت عبادت رو كرامت مي كنه . يكي از زيبايي هايي كه در بيان و كلام و رفتار مكتب يوسف عاشورا كاملاً نمود داشت شور و شوق بود . شوق ، بهجت ، خوشحالي ، بابت اين سعادت عظمي و بابت اينكه توفيق پيدا كردند تا آخرين لحظه با امام باشند و توفيق پيدا كردند وقتي پرواز مي كنند دعاي امام بدرقه راه و آغوش رسول خدا(ص) مستقبل و استقبال كننده از ارواحشون باشه .
امشب يه مقداري راجع به جواني ها و جواني صحبت مي كنيم .
ما يك جوان داريم كه في نفسه معلوم نيست آدم قابل تعريفي باشه ، معلوم نيست آدم تحفه اي باشه . بايد نگاه كنيم ، ببينيم جوان ، جواني هم دارد يا نه ؟ و يك سري پير داريم ،60 سال ،70 سال ، 85 سال كه اينها هم في نفسه معلوم نيست پير باشند .
جواني ، يك كلمه اي است كه به سن و سال كاري نداره . ممكنه يك نوجوان بسيار پير باشه و ممكنه يك مسن و ميان سال نوجوان و جوان باشه .
اولاً يه نگاهي به جوان ها و جواني و دوران بسيار مهم و حياتي كه انسان ها در طول زندگيشون دارند ، بكنيم . اين دوران چه خصوصيات خاصي داره ؟ و اين خصوصيات در كربلا چگونه نمود پيدا كرد ؟ وقتي نمود پيدا كرد ، براي من و شماي امروز چه پيامي داره ؟ توي هر سن و سالي كه مي خوايم باشيم . اعم از نوجواني كه الان به زحمت صحبت هاي من رو درك مي كنه و بايد خيلي بيشتر توجه كنه يا كسي كه به سن و سالي رسيده و به صحبت هاي من رسيده و گذشته و كاملاً تجربه كرده .
اولين : قدرت بسيار بالاي جوان و جواني در عقل و فهم و درك . سلول هاي مغز تازه هستند ، انبار حافظه پر نشده ، بسياري از نوجوان ها و جوان ها اينقدر چيزهاي الكي در حافظه خودشون ضبط كردند كه اين انبار حافظه جايگاه زيادي براي چيزهاي درست و حسابي نداره . براي اوقات فراغت ، روزنامه خوندن ، مجله خوندن ، فيلم ديدن ، بسيار خوبه . اما اوقات فراغت يعني فارغ شدن روح و جسم . يعني راحت شدن . اوقات فراغتي كه باعث بشه شما مغزت مشغول بشه .
ده مطلب جداگونه رو در ده روزنامه ، ده تا فلان ، صد تا اسم ، 200 تا اسم هنرپيشه ، فوتباليست ، نمي دونم . خب بعد اين مغز ديگه جايگاهي براي چيزهاي حسابي نداره . چيزهايي كه هيچ سودي براي انسان نداره . مطالبي كه براي تو مضره ، اصلاً برات سودي نداره . هر چقدر هم كه فكر كني ، فرقي نمي كنه . اينها رو مي فرمايند : بايد مراقب باشيد . در جواني چون گيراييت بالاست ، به سمت چيزهايي بري كه برات بمونه ، نه براي آخرتت ، براي دنيات بمونه .
10 سال ديگه تمام اين فوتباليست ها از رده خارج شدند ، تمام اين هنرپيشه ها هم مردند . حالا اين چيه توي ذهنت انبار كردي ؟ حالا تو فقط فرض مي كنيم بدوني سال 1975 كدام كارگردان امريكايي ، كدوم فيلم رو ساخت و چه هنرپيشه هايي توش بازي مي كردند ، اگه رشته ات كارگرداني سينماست ، بله ؛ اما وقتي رشته ات نيست اصلاً ربطي به تو نداره ، كه مثلاً جام جهاني فلان ، در سال فلان كه برگزار شد ، نتايجش چه بود .
اين مسابقه هايي كه تلويزيون ، صدا و سيما مي ذاره ، يعني چي ؟ يعني يه عده آدم بيكار توي جامعه هستند ، اينها رو حفظ مي كنند . براي من چه فرقي مي كنه ؟
در مكتب عاشورا ، انسان از مغزش در جايي كه لازم است استفاده مي كنه . اگر از اين مغز در جاهايي كه لازم نبود ، استفاده كردي ، سلول هاش پر شد ، ظرفيت تكميل شد ، بعداً‌ ديگه گله نكن كه بگي : آقا من خيلي مطالب ديگه هم لازم بوده ياد بگيرم ، حافظه ام ياري نمي كنه ، براي اينكه شما ديگه جايي براي حافظه خودت باقي نگذاشتي .
بعد عقل و درك جوان ؛ برعكس كه همه فكر مي كنند جوان ها خيلي زود باورند ، اتفاقاً جوانان خيلي خوب درك مي كنند . اتفاقاً مطالب رو در مغزشون همزمان
مي تونند هجي كنند ، همزمان مي تونند آناليز كنند ، بازش كنند و نتيجه بگيرند .
اگر بنده توي همچين جمعي صحبت كنم ، در يه جمع ديگه هم كه سن و سالشون بالاي 40 سال ، 50 سال باشه صحبت كنم ، و آخرش يه فرمهايي پخش كنم كه آقا انتقادات ، ان قلت ها ، مشكلاتي كه به نظرتون مي رسه و پيشنهاداتتون رو راجع به اين يه ربع ساعت بگيد ، جوانان خيلي مطالب بيشتري دارند . يعني معلومه مغز جوان اينقدر توانايي داره كه همزمان با ديدن و همزمان با شنيدن بررسي كنه .
داده ها رو مشخص جدا كنه . اين ور رو بذاره اونهايي كه قبول دارم ، اون ور رو بذاره اونهايي كه قبول ندارم ، وسط مي مونه چيزهايي كه بايد اصلاح بشه . يه سري جاي خالي هم براي پيشنهادات هست . يه چيزي هم بايد اضافه بشه . چيزهايي هم كمه ، اين رو درك مي كنه .
قدرت بعدي ؛ قدرت عشق در جوان است . عشق و محبت در قلب . باز يادتون نره ، عشقي كه الان از واقعه عاشورا براتون مثال مي يارم .
داريم جواني رو تعريف مي كنيم نه جوان رو . ممكنه يه جواني عاشق نباشه و ممكنه يه انسان 90 ساله اي تمام وجودش عشق باشه . قدرت عشق اصلش در جوانيه .
اگر در جواني عشق پرورش داده شد ، اين عشق در سنين بالاتر ، 40 ، 50 ، 60 ،
80 ، 90 پر و بال مي گيره ، اتفاقاً منطقي تر ، قوي تر ، عاقلانه تر ، عاشقانه تر و عارفانه تر مي شه . و حتي به حقيقت نزديك مي شه .
اما اگر انسان در جواني عشق را فراموش كرد ، قدرت عشق ، قدرتي كه حتماً بايد از اون بالا بياد ، يعني قدرتي كه جوانان عاشورا بالاترين جلوه ها وبالاترين تبلورهاش رو نشون دادن ، چون از كجا گرفته بودند ؟ از بالا گرفته بودند . وگرنه در لشكر مقابل هم كساني رو داريم كه دم از عشق مي زدند . بعضي از اينها بخاطر عشق مثلاً خانواده شون اومده بودند . مي گفتند : آقا خانواده ما رو اذيت مي كنند ، اين عشق ، عشقي نيست كه از بالا گرفته بشه . عشقي كه از بالا گرفته بشه ( كه حالا نمي خوام توي اين مقوله وارد شيم ، مثالهاش براتون روشن مي كنه ) اين قدرت در جوان بسيار بسيار بالاست . اگر محلش نذاري آرام آرام تبديل مي شه به تنوع طلبي و شهوت . اگه باز محلش نذاري تبديل مي شه به سرد مزاجي . بدو برو دكتر و داروخانه و اين ور و اون ور ، براي اينكه با قرص و غذا و فلان ، شهوتش رو تقويت كنه ، كه فكر مي كنه عاشق بشه . يعني فكر مي كنه با تقويت شهوت مي تونه به عشق برگرده . گمشده تو عشقه ، نه شهوت .
حالا هي برو قرص بخر و دوا بخر و غذا عوض كن ، سودي هم براش نداره .
سردمزاجي كه در روانشناسي غرب بررسي مي كنن و براش قرص مي دن ، به عقيده اصحاب عاشورا و در مرام يوسف عاشورا ، دليلش عدم ارتباط عاشقانه با خداوند در جواني است .
پس اينو بايد در نظر بگيريم ، سردمزاجي يك حالت روحيِ عرفانيِ الهيه . كسي
نمي تونه سرد مزاجي رو با تزريقات و با نسخه هاي پزشكي و با كار كردن روي جسم افراد تقويت كنه . با كار كردن روي جسم ، فقط غريزه و شهوت تقويت
مي شه . عشق خبري نيست .
جلوتر مي‌ ريم ، قدرت بعدي جوان ، قدرت غيرت . غيرت ! خيلي قدرت بالائيه .
ببينيد ! يك مصاحبه اي داشته ( حالا نمي خوام اسمش رو توي دهه محرم بيارم ) همين خانمي كه وكيله . مصاحبه اي داشته با روزنامه هاي خارج از كشور و با خبرگذاري نيويورك تايمز و فلان و فلان . بعد در اون توضيح داده ، بهشون راهكار داده ، گفته اگه شما مي خوايد ايران شكست بخوره ، در مقابل انرژي هسته اي كوتاه بياد ، راه حلش اين است كه با ايران دشمني نكنيد . همين كاري كه تا حالا
مي كرديد ، خيلي خوب بودها ! فيلم بفرستيد ، نوار بفرستيد ، بگيد ما خيلي دوستتون داريم . گل بفرستيد .
بيايد بگيد : « ما شما را تحريم مي كنيم ، شما حق نداريد از اين استفاده كنيد » ايرانيها همه متحد مي شن . به اونها راهكار داده . خانوم از ايران پاشده رفته امريكا به اونها راهكار داده كه اگر بخواين ايران مستعمره شما بشه ، بايد اين كار رو انجام بديد . بالاخره ما آموختيم ملي گرايي چيه ؟!!‌. . . يعني ياد گرفتيم دفاع از مليت ، حالا اسلام هيچي ، دفاع از مليت رو فهميديم يعني چي ؟!. . .
گفته : بهتره اين كار رو بكنيد . مي دونيد يعني چي ؟ يعني جوان شيعه غيرت داره ، اگه پا روي غيرتش بذاري ، دين هم نداشته باشه ، مياد توي صحنه . به دليل اينكه فرمودند : شيعيان ما ، از ما آفريده شدند . از گل ما آفريده شدند . چرا اينقدر آقا اباالفضل العباس(ع) در ميان اهل بيت(ع) به اين عظمت ، گل مي كنه ؟ آقا خيلي هنره كنار حسين بن علي(ع) يك اسم ديگه اي گل كنه .
يه وقت يه شاعري ، يه شعري گفته بود ، در اين شعر گفته بود : هر كس در كربلا كم مي آورد به اباالفضل(ع) پناه مي برد . بعد آخراي شعر به نظرش رسيده بود كه خب ، يكي يكي رفته بود جلو ، رقيه ، سكينه ، رباب ، علي اكبر(ع) ، زينب (س) ، همين جوري بيت بيت گفته بود ، ديگه ختمش كرده بود . گفته بود : ديگه نبايد اباعبدالله(ع) رو بگيم . در رؤيا ديده بود : چرا شعر رو تموم نكردي ؟ من هم كم
مي آوردم به اباالفضل(ع) پناه مي بردم  .   
چرا اينقدر در ميان همه اقشار طرفدار داره ؟ شما اگه يه وقتي كنار خيابوني كارشناسي كنيد ، يه جاده مشهور ايران . يكي از جاده هاي بين المللي ، مثلاً جاده بندرعباس ـ تهران ، جاده بوشهر ـ اصفهان ، جاده هايي كه توش كاميون خيلي زياده ، بررسي كنيد ، اين نوشته هاي بالاي كاميون ها ، 95 درصد نوشته « يا اباالفضل(ع) » چرا ؟ براي غيرت . براي اينكه جوان غيرتمنده . غيرت را مي طلبه .  خيلي وقتها كه به جوانانمون مي گفتيم : قديميها ، بر اين طبل مي گفتيم كه جوان عاشق است ، جوان احساساتي است ، نبايد با جوان برخورد تند بشه ، بايد در مقابل حتي منكراتش كوتاه بياي ، بايد فلان كني ، بايد فلان كني . . . اين جوان رو اگه بر كوس و طبل غيرتش مي كوفتيم خيلي بهتر نتيجه مي گرفتيم . جوان غيرتمند است .
يك پارچه اعراب فلسطين ، اعراب لبنان ، در حاليكه اونجا تمام امواج شهواني از زمين و آسمان براشون مي باره ، هيچگونه محدوديتي براي هيچ ماهواره ، هيچ صدا و هيچ كار و هيچ كاباره اي ندارند ، يك پارچه در صفوف نماز جماعت
مي ايستند ، چون در اين صف ايستادن ، هم عبادتِ ، هم نشان دادن غيرت است به دشمن . غيرتش رو نشون ميده .
اگر جوان رو غيرتمند بار بياريم ، اين جوان عبادت هم مي كند ، عابد هم مي شه . غيرت ، عبادت مي ياره . غيرت ، عشق مي ياره . غيرت ، امنيت مي ياره . غيرت ، دفاع از ناموس ، مملكت و دين مي ياره . غيرت ، براي خانواده قوام مي ياره .
غيرت ، براي مردم دوري از فقر مي ياره . دليل فقر ما بي غيرتي برخي از مردمه . غيرت همه اينها رو مي ياره .
اوايل انقلاب ( من مثالهاي اوايل انقلاب مي زنم ، [بخاطر] همزماني با دهه فجره ) اوايل انقلاب ما سن و سالي نداشتيم . من دبستان بودم وقتي انقلاب شد . ولي يادم مي ياد سال 59 ـ 60 كه ما ديگه مقطع راهنمايي بوديم ، اگر احياناً مادرمون يا پدرمون يه شلوار يا يه پيرهن نو مي خريد ، مي رفتيم پيرهن رو مي شستيم ، خوب خاك ماليش مي كرديم ، بعد مي شستيم ، بعد دوباره خشك مي كرديم ، آماده . زياد هم اطو و مطو نمي زديم . مي پوشيديم كه مردم توي خيابون فكر نكنند ما لباس نو پوشيديم . چرا كه فرهنگ اين بود . لباس نو پوشيدن مال بي غيرتي افرادي است كه فقر رو نمي بينند . يه بچه راهنمايي ، اينو درك مي كرد و اين كار انجام مي شد .
اونهايي كه ماشين هاي گرون قيمت داشتند ، يواشكي سوار مي شدند . نه كه بشينند پشتش احساس هم كنند بقيه بهشون مديونند . يعني بالاتر از بقيه ام ، چون ماشينم 50 ميليونه .
يك زماني ، زنان خانواده هاي ما ، افتخارشون به اين بود كه آقا ! ما مبل نمي‌خريم . مي گفت : آقا مبل نخريدم . بهش مي گفت : خانم مهريه ات چقدره ؟ مي گفت : يك سكه مهريه كردم . خب ، جهيزيه ات چيه ؟ مي گفت : پتو ، پشتي و . . . كيف
مي كردن ، افتخار مي كردن . چرا ؟ چون فكر مي كردن در زمانه اي كه عده اي خانه ندارن ، جايي براي نشستن ندارن ، ما مبل داشته باشيم ، بي غيرتي است .
نمي خوام چيزهاي الان رو نفي كنم ها ! مي خوام بگم اون زمان اينطوري بود . عموم مردم اينطوري بودند .
غيرت ، جامعه رو نظم ميده . غيرت باعث مي شه ، اينقدر قوي شوي كه در ميان صدها هزار نفر احساس كمبود نكني . احساس نكني كم داري . غيرتمنده ! ديدي طرف مي گه : آقا ! خون جلوي چشمام رو گرفت . زدم وسط جمعيت . فلان فلان شده ها ، اله شده ، بله شده ، ده نفر رو زدم لت و پار كردم . نامردها داشتند براي ناموس مردم مزاحمت ايجاد مي كردند . چرا تو يك نفره جرأت كردي به 10 نفر حمله كني ؟ و آيا چه چيزي ، چه مزدي در پناه اين حمله بود ؟ پاداشش چي بود ؟ مي گه : من نفهميدم چي شد . بعد كه فكر مي كنم مي گم شايد كار اشتباهي كردي ، مي گه : نه ! غيرت همينه .
غيرت اشتباهات عقلاني از نظر عقل مجازي ، از نظر عقل نسبي ، از نظر عقل مادي ، از نظر عقل بشري ، به انسان اشتباهاتي رو بدون اين كه خودش بفهمه القاء مي كنه و بسيار هم كار درستيه . كار بسيار درستيه .
طرف زن و بچه و خانواده رو رها مي كنه ، مي ره مي جنگه . يه وقتي فكر مي كنم براتون گفتم ، اين رفيقمون جانباز شد ، پاش قطع شد . مي گفت : صبح خانمم گفت : امروز هيچي براي خوردن نداريم . يه دختر كوچيك 3 ـ 4 ساله هم داشت . ( شغل هم به اون صورت نداشت ) گفت : خب الان مي رم در خونه بابام اينا 500 تومن پول مي گيرم . اون زمان گوشت زياد گرون نبود . 500 تومن ، هزار تومن مي گيرم .
مي رم قصابي فلان جا ، گوشت مي گيرم مي يارم . همين جوري آبگوشت بذار بخوريم . بچه هم گناه داره . مي گه : از سر كوچه اومدم بيرون ، ديدم فرمانده مون با موتور سر كوچه است . گفت : داشتم مي يومدم در خونه شما . چي شده ؟ عراق پاتك كرده . سريع بپر بريم . سريع پريد پشت موتور رفت .
فرداشب زنگ مي زنه به بقال سركوچه شون ، كه برو به خانم من بگو من جبهه ام . فردا شبش ! اين غيرته ! عقل رو اينقدر محدود مي كنه . طرف يك لحظه كاري
مي كنه كه غيرعقلانيه . خب ، حداقل برو به خانمت خبر بده . و اين اشتباه نيست ! اين بزرگترين كار درستِ تاريخه . چون آقا(ع) فرمودند : « ان الحياه عقيده وجهاد » اول عقايدت رو مرتب كن ، محكم كن ، بعد هم در مسيرش كار كن . وقت بود ، برو سراغ بقيه زندگي . وقت نبود ، عقيده و جهاد . حيات اين دوتاست . حالا بعد كسي ايراد نگيره ، بگه : شهيد مطهري (ره) روايت رو رد كردند . بله ، ايشون روايت رو رد كردند . اما حضرت امام (ره) استاد ايشون كه مقام بالاتري دارند ، بعنوان يك محدث بزرگ در كتاب اربعين حديث ، روايت رو مي يارن .
من وقتي ديدم شهيد مطهري رد كردند ، گفتم : چه حيف شد . چه روايت قشنگي
بود . بعد كه توي كتاب اربعين حديث امام ديدم خيلي خوشحال شدم ، چون تكليف زندگي رو مشخص مي كنه . ( شهيد مطهري به سندش نرسيده بودن . گفته بودند : من سندي براي اين نديدم . ) امام (ره) پيدا كرده بودند .
قدرت بعدي ، قدرت مخالفت و نا همگوني .
جوان علاقه داره گل كنه . اگر اين علاقه را در مسير شيطان و بر مبناي غريزه و بر مبناي القائات شيطاني و حيواني سوق بده ، تبديل مي شه به كسي كه در شهوات گل مي كنه ، در گناه گل مي كنه ، بدة كلاس مي شه ، بدة مدرسه مي شه ، بدترين لباس رو مي پوشه .
بنده توي تهران ، يه كفش ديدم . . . آقا يه كفش پوشيده بود ، دور تا دورش چراغ بود . 30 سال هم سنش بود . اين چيه ؟! اين احساسِ ، اينه كه علاقه داره ناهمگون باشه . علاقه داره فرق كنه . اگه در اين مسير بيفته ، در مسير غرايز ، در مسير شيطانيات بيفته ، گل مي كنه ، منفي گل مي كنه . حالا نمي شه روش اسم گذاشت . گل چپه ، منفي !! تابلو مي شه .
چقدر زيباست اگه همين علاقه به ناهمگوني ، همين علاقه به فرق داشتن رو بياريم توي اينور . بگيم آقا تو ، توي الهيات گل كن . بذار همه به تو با يك ديد ديگه اي نگاه كنند . برخي كه بسيار ظاهر و باطن مذهبي دارند ، گله مي كنند از اينكه عده اي ميان بهشون اعتراض مي كنند . برو بابا خودت رو مسخره كردي . مسخره شون
مي كنند ! مي دوني چرا مسخره مي كنه ؟ حسودي اش مي شه . آخه تو خيلي قدرتمند بودي ، مخالفت خودت رو به يك جامعه اي نشون دادي . طرف كم مياره . تو دلش مي گه : اي كاش من مي تونستم مثل اين بشم . حالا كه نمي رسم ، دستم به پي نمي رسه ، پس بو ميده .
بله ، اسم غيرت اومد چشممون به جمال دل آراي سردار ارشد هميشگي و جاويدان استان فارس ، برادر بزرگوارمون جناب آقاي حاج نبي رودكي افتاد . نماينده محترم مجلس كه قدم روي چشم ما گذاشتند . من الان همچين غيرتي تر شدم . مثل اينكه يه گرد نخودي بزني !!! . . .
اِه ، چطور بقيه مي رن ، مد مي زنن ، تو مد الهي بزن . بگو من تكم ، ناهمگونم . جوان دوست داره خلاف امواج شنا كنه . علاقمنده . لذت مي بره كوس مخالف بزنه . خيلي لذت مي بره . اگه همين الان پاي همين منبر زورش مي رسيد ، نمي ترسيد از دور و بري هاش كتك بخوره ، مي گفت : انجوي ! تو داري اشتباه مي كني . آي كيف مي كرد ! توي دل بعضي ها هست . اتفاقاً خيلي خوبه .
و همين بود كه باعث شد در مقابل سي هزار نفر لشكر ، 60 ـ 70 نفر نه تنها احساس ضعف نكند ، بلكه سرشون رو بالا بگيرن ، بگن : ما خيلي وضعمون خوبه . ببين ، چه خبره ؟!
يكي از پاتك هاي والفجر 8 خيلي عجيب بود . يعني يه لحظه به ما گفتند پاتك هست . خيلي آروم اومديم بالاي خاكريز . حالا اين پاتك چي چي هست . ديديم ، دشت از تانك فقط سياه مي زنه . شايد 200 ـ 300 تا تانك بود . خيلي ! آخه ما تانكمون كجا بود ؟ 300 تا تانك با هم . باور كنيد غيرت بچه ها ، بدون اينكه كسي بخواد براشون سخنراني كنه ، طوري بود كه اصلاً‌ با يك شور و شعفي ، اَه پسر 300 تا تانك اومده سراغ ما . آرپي جي ها رو قشنگ مرتب مي كردن ، كارهاشون رو انجام مي دادن ، از اين طرح هاي من در آوردي هم داشتيم . تانكهايي كه آورده بودن بهش آرپي جي مي خورد ، كمونه مي كرد . از بغلش مي گذشت . چفيه ها رو در آورديم ، پاره پاره كرديم ، سر لوله آرپي جي يه تكيه چفيه بستيم ، اين ديگه اصطحكاكش بيشتر
مي شد ، كمونه نمي كرد . طرح هاي اين طوري . آرپي جي رو ملت برداشتند ، زدن وسط تانك ها . چرا ؟ چون اصلاً از اينكه يه قدرت به اين بزرگي خودش رو در مقابل ما قرار داده ، براي خودش احساس بزرگي مي كرد . احساس اهميت مي كرد ، اگر فردا ، پس فردا ديدي شيطون براي تو يك دامي آماده كرد ، بسيار بزرگتر از اون چيزي كه فكر مي كردي ، سرت رو به آسمان نكن ، بگو : خدايا اين چه امتحاني بود ؟ من كه اينجا كم مي يارم . بگو : پس من خيلي بزرگم شيطون همچين دامي براي من گسترده . پس من خيلي خوبم !‌ عجب داميه ! كيفي داره ها ‌!
ديدي مثلاً بعضي ها كه رياضي شون خيلي خوبه ، دوست دارن يه معادله 6 مجهولي بهش بديد . مي گه : به اين خيلي خوبه . بشين ببين چيكار مي كني ؟ به جدول بازها مي گي : جدول كدوم روزنامه ؟ مي گه : روزنامه كيهان جدولهاش خوبه . چرا ؟ مي گه : خيلي سخته .
در مقابل سختي‌ها جوان احساس برتري براي خودش مي‌كنه . هر چي گناه بزرگتر ، اين براي خودش احساس برتري مي كنه . حتماً خدا مرا لايق ديده ، همچين امتحاني بكنه .
لذا وقتي كه سر اسماعيل(ع) نبريد ، ابراهيم(ع) چنان چاقو رو پرت كرد ، كه چاقو خورد به سنگ شكست . گفت : اين چه وضعيه ؟ خداوند من رو براي اين امتحان قابل نمي دونه .
لذا اگه آقا اباعبدالله(ع) به علي اكبر(ع) موقع حركت به سمت ميدان نگاه كرد ، به جوان رشيدش نگاه كرد و با لذت جوانش رو بدرقه كرد ، نه با رقت . با لذت ! چرا كه براي خودش اين حساب رو كرد كه من چقدر در پيشگاه خداوند عزيز بودم كه خداوند لايق دانست مرا با چنين امتحاني ، امتحان كند . 
براي همينه كه توي همين دور و زمونه ، مادر 5 تا شهيد كه يك پسر و يك دختر براش مونده ، مي گه : من يك جاي كارم مشكل داره . اين پسر ششميم مونده . اين چرا نرفت ؟ اين هم جبهه بود ! ‌و به پسرش مي گه : ( عين جمله اش ، پسرش براي خود من تعريف كرد . ) مي گفت :  بهم گفته پسرم ! اگه من مردم يا نمردم ، تو شهيد نشدي شيرم رو حلالت نمي كنم . آبروي منو بردي .
ببين انسان به كجا مي رسه ؟! واقعاً اين غيرت زيبا نيست ؟
قدرت تحمل و صبر بالا ، بدون تلقين . يه بحثي توي جوان هاي امروز هست ، تا حرف مي زني ، مي گه : اعصابم خورده . من نمي دونم چرا بايد جوون اعصابش خورد باشه ؟ چقدر داغ ديده ، چقدر درد ديده ، چقدر چكش برگشته ، چقدر . . . مشكلش چيه ؟ چرا جوون ما مي گه : اعصابم خورده ؟ اين تلقين اعصابم خورده ، دام امروز شيطان براي جوانان ماست . چرا جوان بايد بگه اعصابم خورده ؟ به خودش تلقين كرده ، جدي اعصابش خورد شده .
اتفاقاً جوان قدرت تحملش بالاست . چون روح شادابه ، چون روح تازه است . چون بقدر كافي بهجت در كوهان معنوي خودش ذخيره داره ، تا در اوقات تشنگي از اون بهجت استفاده كنه . چرا ميگه اعصابم خورده ؟ نه شماها ! بچه هاي دبستان . به باباش مي گه : بابا ! حرف نزن من اعصابم خورده . بابا جون ! تو چرا اعصابت خورده ؟ اينو بايد دقت كنيد . برادرها و خواهرها ، توي خونه هاتون هر وقت يه همچين كلمه اي برات پيش اومد ، بدون كه از بي عرضگيتِ‌ ، برو عرضه ات رو تقويت كن . اعصابت بايد از پدرت سالمتر باشه . اعصاب تو بايد از مادرت سالم تر باشه . برادر كوچيكا ، خواهر كوچيكا ، اعصابشون بايد از برادر بزرگ ها و خواهر بزرگ ها سالم تر باشه .
اعصاب يه چيزيه كه توي تاريخ زندگي تو ، آرام آرام خورد مي شه .
يه آدم 50 ـ 60 ساله بگه : آقا من پدرم در اومده ، سي سال كارمند بودم ، فلان كردم ، معلم بودم با مردم سر و كله زدم ، استاد دانشگاه بودم ، زحمت كشيدم ، درد داشتم ، بساط داشتم ، پولم كم اومده ، زندگيم مشكل شده ، اعصابم خورده . خب اگه اين بگه ، ما هم مي گيم اينم اشتباه مي كنه ها . اما اگر بگه عقل انسان ميگه : ممكنه اعصابش خورد باشه .
البته كسي كه با خدا باشه ، اعصابش خورد نمي شه . ولي شما نگاه كن ‌،
جوون هاي امروز ما همه اعصابها خورد . . . اول زندگي زن و شوهر مي افتند به جون همديگه . چه تونِ شماها ؟ اعصابم خورده . خانم سر به سرم ميذاره . چرا ؟ مگه چي شده ؟ اتفاقي افتاده ؟
اگر به حقيقت جواني نگاه كنيم ، در جواني اعصاب هيچگاه خورد نمي شه . هيچگاه ! هر چي جلوتر مي ري .
يه بنده خدايي از رفيق هاي قديمي ما ، 3 ـ 4 سال پيش ، وقتي نوجوان و جوان بوديم ، همچين زياد اعصاب حسابي نداشتيم . ما كه اين تشكيلات رو راه انداختيم ، كار مي كرديم ، يه روز منو ديد ، زياد آگاه نبود ما چيكار مي كنيم . گفت : مي گما ، برخورد با جوون ها و نوجوون ها خيلي سخته ها ؟ گفتم : آره . گفت : تو چه جوري ؟!! من توي روحيه تو نمي ديدم . گفتم : من اعصابم خيلي بهتر از قبله .
من الان از خيلي چيزهايي كه قبلاً ناراحت مي شدم ، ناراحت نمي شم . تلقينِ‌ ديگه .
قدرت تنوع خواهي ؛ اين يه قدرته . اگر در مسير شيطاني بيفته ، تنوع خواهيت تبديل مي شه به تنوع خواهي شهواني براي شكم ، براي مقام ، براي شهوت ، براي قدرت ، براي همه نكات غريزي مادي دنيايي . اگر در اين ور بيفته ، مي شه تنوع خواهي در مسير عبادت ، در مسير رضايت خدا ، در مسير تلاش براي خلق ، در مسير اينكه تنوع خواهي كه 4 نفر رو سرويس دادي ، منتظر پنجمي .
اگه ده نفر رو هدايت كردي ،‌ منتظرِ بيستمي . اگه ده هزار نفر رو سير كردي ، منتظر گرسنه ده هزار و يكمي هستي .
تنوع خواهي يعني اينقدر قدرت ارضاي معنويت بالا مي ره كه با اينكه فقط مثلاً محلتون رو از نظر اقتصادي و معنوي پوشش بدي ، يا شهرت رو پوشش بدي ، يا استانت رو پوشش بدي ، يا كشورت رو پوشش بدي ، ارضا نمي شه .
منتظر اين هستي آخر تنوع خواهي چيه ؟ كجا قشنگ سيراب مي شي ؟
« و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين » آقا(ع) بياد . انشاءالله . زير سايه اش بجنگيم ، كارهامون رو بكنيم . همه جهان آرامِ آرام بشه . تو به يك ارضاء و آرامشي مي رسي ، كجا ؟ كنار امام زمانت (عج ) به يك ارضا و آرامشي مي رسي . اين مسير مثبت تنوع خواهيه . 
شجاعت و بريدن از دنيا ؛ ببينيد جوان به دو دليل شجاعه . فرماندهان ما مي گفتند : دو گروه خيلي خوب مي جنگند . يك گروه اونهايي كه حرفه ايند . 3 ، 4 ، 5 تا عمليات گذرونده ، ديگه مي دونه چيكار كنه .
يك گروه نه ، خيلي پَپَه اند ، بچه اند . بچه از راه رسيده ، نمي دونه تركش يعني
چي ؟ تير يعني چي ؟ مي ره همين جوري با سر تو كله دشمن .
مي بينه بغل دستي اش تركش خورده بود ، روده هاش اومد بيرون ، مي گه : اين بلا ممكنه سر من بياد . تازه واسه اش تجربه مي شه تركش و تير يعني چي ؟
جوان به دو دليل شجاع است . دليل اول : جواني قدرت مي ياره . جواني غرور داره . غرور و قدرت دو تا پايه اساسي شجاعته .
دوم : جوان نمي دونه خيلي از جاها چقدر خطرناكه . لذا شجاع مي ره توي كار . چه توي مسائل مادي ، چه توي مسائل معنوي ، خيلي شجاعه .
به يك بزرگي مي گن : آقا ! شما بفرمائيد : مثلاًَ فلان كتاب عرفاني مال ابن عربي . . . مي گه : خطرناكه . با دقت ، با وسواس ، يه جمله مي خوني برو چك كن ، با معصوم(ع) تناقض نداشته باشه . قابليت عمل داشته باشي ، تا عمل نكردي ، انجام نده . جوان از راه مي رسه ، سه دور مي خوندش . كامل !‌ 
آقا بريم كربلا ؟ به يك بزرگي ، صاحب عقلي بگي ، مي گه : كربلا مقدمات داره ، مؤخرات داره ، فلان داره ، خودم رعايت كنم ، برنامه ريزي كنم ،‌ دو تا چله قبلش بگيرم ، 2 تا چله اين ور و اون ور . مراقب باشه . وقتي رفتم چه برنامه ريزي كنم . جوان مي شينه توي اتوبوس ، دلي دلي دلي تا مي رسه كربلا . تا مي رسه ، سلام آقاجون ! چاكريم ، مي پره تو . اين شجاعت معنويه . خوبه ، اين خوبه .
قدر بدونيد !‌ اين ببو بودن در معنويات هم براي جوانان قدردانيه . براي اينكه آدم واقعاً مي تونه اين جوري كار كنه . شجاعت معنوي و شجاعت مادي .
آقا ! يه چك بده براي دو ماه ديگه . من نمي دم . معلوم نيست دو ماه ديگه پول توي حسابم باشه . صد هزار تومن مي گه چك كني براي دو ماه ديگه . شايد نداشته باشم . آقا ! جناب جوان ، شما يه چك 10 ميليون تومن بده براي دو ماه ديگه . بيا بابا ! تا دو ماه ديگه خدا بزرگه . اين هم شجاعت مادي !
اينها قابل قدردانيه . يعني جوان بايد قدرش رو بدونه و از اين برهه اي كه اين خصوصيات رو داره استفاده كنه .
عبدالله بن مسلم بن عقيل ، فرزند اول مسلم بن عقيل كه اين يكي مادرش رقيه دختر علي بن ابيطالب(ع) هست . از رقيه دختر علي بن ابيطالب(ع) بدنيا اومده . بعد از شهادت آقا علي اكبر(ع) حمله كرد . فرياد زد . حالا شجاعت رو ببينيد !‌
آينده نگري و قدرت بريدن از دنيا !‌ جوان چون هنوز تمام دست و پاش به دنيا قفل نشده ، شغل نداره ، چون شغل نداره بنابراين به يك قسمتي از دنيا قفل نشده . پول نداره ، دستش توي جيب باباشه . پس به ماديات هم قفل نشده . غصه پول هم
نداره . پس به يك قسمت ديگه از هم و غم دنيا قفل نشده . مقام هم بهش نرسيده . دنبال مقام هم هنوز نرفته . اينها همه اش مال بعده . ازدواج هم نكرده ، اين كه ديگه از اون قفل هاي چهار بنده است . راحته ! كاملاً‌ آماده است . همين الان اعلام كني ، بهش بگي آقا فلان جا حمله شد . برادرها ! يا علي !‌ اينها مي رن بيرون . بقيه ، يكي مي گه برم خونه ببينم خانمم كاري نداره . يكي مي گه : فردا برم اداره . برم مرخصي رد كنم . يكي مي گه . . . جوان اينها رو نداره . بريم آقا ؟! بريم . تموم شد رفت .
قدرت بريدن از دنيا بالاست . وقتي داره عبدالله بن مسلم حمله مي كنه به فوج لشكر و اون جوري عجيب داره حمله مي كنه ، اين شعر رو مي خونه . كه من فارسيش رو مي گم .
امروز با پدرم مسلم ديدار خواهم كرد . راحت ! خيلي راحت ! با شهدا ملاقات
مي كنم . سرم را بالا مي گيرم با افتخار به سمت خدا پرواز مي كنم . هيچ مانعي در مقابل من ، مرا از اين پرواز جلوگيري نتواند كرد . چقدر شجاعت داره ! چقدر راحت مي بُره . چقدر راحت تعلق خودش رو پاره مي كنه .
ذلت نمي پذيرد . زير بار زور نمي ره ، حتي از پدرش . اگه پدر و مادرش هم بخوان بهش حرف بزنن ، مي گن : در دامنه تعليم و تربيت بايد مراتب داشته باشه . اگر از اول بخواي سرش داد بزني ، تو خط نمي ياد . جوونه ديگه ! اول مقاومت مي كنه . سعي كن به خودش ياد بدي ، خودش بياد بهت بگه . مثلاً اگه مي خواد بگه : من ده هزار تومن پول مي خوام ، اگه بگي نمي دم ، دعوا راه مي ندازه . بايد براش توضيح بدي . پسرم ! زمانه اينجوريه ، قضيه اينطوريه ، وضع حقوق بابات اينطوريه . فلانه ، همه رو براش بگي . بعد براش بگي به نظر تو الان ده هزار تومن رو بهت بدم ؟
مي گه : نه . اينطوريه . ذلت نمي پذيره . دوست داره كه اگر ده هزار تومن رو نخواي بهش بدي ، خودش بگه نه .
عون و محمد ، فرزندان حضرت زينب (س) و عبدالله بن جعفر بودند . با يكي ديگه از جوانان بنام محمد بن مسلم بن عقيل ، برادر دومي از رقيه بنت اميرالمؤمنين(ع) ، اينها با همديگه سه تايي ، يكدفعه سوار اسب شدند زدن وسط لشكر ؛ و رجزهاي عجيبي مي خوندن . امام(ع) با مشاهده اين شجاعت و اين جسارت خيلي قشنگ گفت : عموزادگان من ! خاندان من ! صبر و استقامت بخرج دهيد كه به خداوند سوگند با اين رويه شما ، پس از امروز ذلت و خواري را نخواهيد ديد .
پيامش براي من و تو چيه ؟ اگر هرجا ، چه در خانه ، چه در محل كار و اداره ات ، چه در محل تحصيلت ، چه در شهرت ، هرجا سپاه كفر رو ديدي ولو يك نفر بودي ، ولو 3 نفر بودي در مقابل 30 هزار نفر ، اگر مي خواهي از ذلت فرار كني ، اگر
مي خواهي تمام موانع رو پشت سر بگذاري ، فقط به قول اميرالمؤمنين(ع) « اعرالله جمجمتك » سرت را به خدا بسپار . بزن وسط سياهي دشمن ، همه در مي رن .
تو به قدرت خدا اعتقاد داشته باش . پس از امروز روي ذلت و خواري را نخواهيد ديد . مطمئن باش با اين عملت دستت براي پول جلوي كسي دراز نمي شه . تو براي خدا برو جلو . نه دستت براي پول جلوي كسي دراز مي شه ، نه براي خونه ، نه براي ازدواج ، نه براي زندگي ، نه براي معنويات ، همه چيز رو خدا مي رسونه . تو نشون بده ذلت نمي پذيري . تو نشون بده در مقابل دشمنان خدا ، دشمنان دين ، دشمنان ارزشها ، مقاومت مي كني ، سرت رو به خدا مي سپاري ، حمله مي كني ، يورش مي بري ، خدا مي گه همچين رزمنده و جهادگري ، فرشتگان من ! شاهد باشيد نبايد ذره اي ذلت در دنيا و آخرت ببيند . شاهد باشيد !‌
فرزند 11 ساله جناده انصاري ، يه پسر 11ساله ( جناده ، با خانمش و اين پسر كوچكش اومده بود . جناده هم جوون بود . ) جناده شهيد شد . اين 11 ساله اومد خدمت اباعبدالله(ع) . عرض كرد : اجازه ميدان مي خوام . 11 ساله خيلي كوچيكه‌ها ! يه آدم جنگاور با دو تا انگشت مي تونه پرتش كنه . اومد گفت : اجازه ميدان
مي خوام . ببينيد چه شجاعتي ! چه غيرتيه ؟!!‌ شما تمام تاريخ رو بگرديد از اين صحنه ها زيباتر پيدا مي كنيد ؟!! از جنگ هاي اروپا و آسيا و امريكا و هر جاي جهان ، هر جنگي اتفاق افتاده ، ببينيد يه دونه 11 ساله ،‌ يه دونه 4 ساله مثل عبدالله بن الحسن(ع) ، يدونه 13 ساله مثل قاسم(ع) پيدا مي كنيد ؟ چه مكتبي داره اين زيبايي ها رو نشون ميده ؟!
گفت : اجازه ميدان مي خوام . نگفت : بچه ام ! ( بچه نداريم ما ) انسانه . آقا(ع) فرمودند : مادرت چي ؟ شما مي خواي بري مادرت راضيه ؟ عرض كرد : «‌ يا اباعبدالله(ع) ! ان امي امر‏ه »‌ مادرم امر كرده . گفته : بايد بري . تربيت چقدر مؤثره ! زره كه به تنش جا نشد . نمي تونست شمشير رو بلند كنه . يه دونه شمشيرك ، ما بهش قمه مي گيم . يه قمه برداشت پاي پياده ، پاي برهنه ، بدون كفش زد وسط لشكر . لشكر خنديدن . اولي اومد جلو ، چي مي خواي بچه ؟ تا اومد بگه چي چي
مي خواي بچه ، چنان قمه رو گذاشت توي رونش كه پاش به اسب چسبيد . فرياد
زد ، فرار كرد . اسبش هم دردش گرفت ، دوتايي فرار كردند .
« اميري حسين و نعم الامير » يه بچه 11 ساله اين جوري رجز مي خونه .
« اميري حسين و نعم الامير السرور و الفواد البشير و النذير » الله اكبر به اين معرفت. امير من حسين است ، عجب امير خوبي است . كسي كه باعث سرور قلبِ پيغمبر بشير و نذير بود . اين معرفته ! مي ره مي زنه وسط گود .
قدرت بعدي ؛ قدرت وفاداري و روحيه بخشي . جوان اين روحيه رو داره . اگر جوانان مملكتي ، جوانان با بهجت ، با سرور ، با اعتماد ، خوش قلب و با اراده اي باشند ، بقيه سنين رو راه مي ندازن . نوجوان ها ، از اونها الگو مي گيرن . نوجوانان از اونها ياد مي گيرن و بزرگترها از اونها خجالت مي كشن .
بسياري از بچه هاي جلسه و جاهاي ديگه هستند كه با ايمانشون ، با قدرتشون كاري كردند كه كوچكترها پشت سرشون اومدند و بزرگترها هم خجالت كشيدن ، گفتند : تو رو خدا نگاه كن ما از اين كم مي ياريم . ياد گرفتن . جوان خيلي مهمه . روحيه جامعه مال جوانه . اگر جوانان عاشورا نبودن شايد بزرگان عاشورا كم
مي آوردن . اگر عبدالله و قاسم و فرزند جناده و محمد بن مسلم و عبدالله به مسلم و عون و محمد نبودند و اين 7 ـ 8 ، 10 تا نوجوان ، شايد بزرگترها ، اون رشادتي كه ما ازشون شنيديم رو بروز نمي دادند . شايد اين 72 تايي كه ما مي گيم ، 72 تا
نمي موندن . شايد 20 تاشون مي رفتند . جوانِ كه پاي كار نگه مي داره .
جوان است كه در منزلش نماز اول وقت را براي همه باب مي كنه . جوان است كه در خانه اش دوري از گناه رو براي همه باب مي كنه . جوان است كه مهموني هاي مختلط و عروسي هاي فاسد رو در خانواده ها تعطيل مي كنه . جوان است كه پاي ماهواره رو از خونه كوتاه مي كنه . اتفاقاً‌ بزرگترها از جوون ها خط مي گيرند و بالعكس .
جوان است كه فساد رو به خانواده وارد مي كنه . جوان است كه مادر و پدر قرآن خون و نمازخونش رو هم فاسد مي كنه . جوان است كه برادر و خواهرهاي كوچكتر رو از خط بدر مي كنه . جوان است كه روي پسر عموها ، دختر عموها ، همه فك و فاميل هرگونه كه بتونه فساد رو وارد مي كنه . هر 2 قسمتش رو داره .
حالا تو كدوم يك از جوانانشي . اين رو بايد براي خودت مشخص كني . 
شنيديد كه وقتي آقا علي اكبر(ع) خوب جنگيد ، به سمت خيمه ها برگشت . فرمود : پدر تشنمه ، آب مي خوام . خيلي ايراد بزرگيه . جواني كه در برخي از روايات كه مستندترينش 27 ـ 28 سالش بوده . خب ، آقا علي اكبر(ع) كه مي دونه توي خيمه يه قطره آب نيست . چرا بر مي گرده ؟ اين درد تشنگيش رو به پدرش هم بروز ميده ؟ خب ، دل پدرش مي سوزه . و چرا بر مي گرده از پدر آب رو مي خواد ، تا پدر شرمنده بشه و بهش جواب بده :‌ علي جان ! لبان خشك مرا نگاه كن ، اگر آب بود كه اينطور نبود . آب براي علي اصغر(ع) هم نداريم . نه ! نه ! نه ! اصلاً اين واقعه اينطوري نيست . اين ظاهرشه . باطن واقعه اينه كه آب را بهانه كرد براي ديدار آخر پدر . به بهانه پدر !
حالا برگرديم ، بريم چي چي بگيم ؟ بگيم در رفتيم . بريم بگيم كم آورديم . بريم بگيم روحيه نداريم . نه ! برگرديم ، يه بار ديگه بابا رو ببينيم . نگاه كن عشق چقدر قويه ! يه بار ديگه بابا رو ببينم . يه بار ديگه با بابا صحبت كنم . يه بار ديگه بهش روحيه بدم . پس بنابراين بايد صحبت هاي آخرش رو دقت كنيد . وقتي برگشت چي فرمود ؟ ببين توي اون حالت چه اتفاقاتي افتاده . مردم اين صحبت ها رو نمي‌خونن ، بعد ميان مي گن علي اكبر(ع) برگشت ، گفت : آب مي خوام . اين مصيبتشه ، صحبت هم داشت . اون بهانه بود . « يا ابتا عليك من السلام » پدرم ! از من به تو سلام .
نمي دونم توي اون بحبوبه جنگ ، اين مكاشفه براي علي اكبر(ع) روي داده . متن مال لهوفه ها ! مستند ! مقام معظم رهبري فرمودند : لهوف ابن طاووس مستنده . ابن طاووس كسيِ كه صداي نفس هاي امام زمان (عج) رو مي شناخت . يقيناً چيز غيرِ مستندي كه مورد تأييد امام زمان (عج) نباشه ، نمي نويسه .
« يا ابتا عليك من السلام » از من به تو سلام . جدم رسول خدا(ص) بر تو سلام رساند، فرمود : براي آمدن در نزد ما تعجيل كن . من و مادرت فاطمه (س) و پدرت علي(ع) منتظريم . بعد آقا جواب داد : برو . فعلاً‌ تو برو از دست رسول خدا(ص) سيراب شو . روحيه ميده . علي اكبر(ع) به باباش روحيه ميده . وسط جنگ مي گه : الان اگه ما افتاديم آخرين يار پدرمون هستيم ، نكنه پدرم سر سوزني ناراحتي در روحيه اش باشه . امام معصوم(ع) ! اما هيچ ايرادي نداره يك پسر به پدر روحيه بده . اينجا بحث امامت كنار مي ره . بحث پدر و پسري مياد . به يه بهونه اي برگردم . بابا ! آب داري ؟ نه ندارم . حالا حرف اصلي من اينه . « عليك من السلام » رسول خدا(ص) منتظره . گفته تعجيل كن . زود باش ! اينجا همه منتظر تو هستند . 
و جواني ؛ حبيب بن مظاهر ، مسلم بن عوسجه ، 75 سال سن داره . يك تار موي جو گندمي در سر و صورتش نيست . همه سفيد ، سفيدِ سفيد ! نوراني !‌ اين پيرمرد وارد شد ، موهاي بلندي داشت ، سفيدِ سفيد ، كامل بسته بود كه جلوي چشمهاش رو نگيره . چه جنگي كرد . اصلاً همه تعجب كردند . چند سالشه ؟ اين نور با خون خضاب شد . تمامِ سر تا پاش خوني شد تا افتاد .
امام(ع) با حبيب بن مظاهر كه رفيق نزديك مسلم بن عوسجه بود ، بر بالين مسلم  اومدن . تن خون آلود بود . امام(ع) فرمودند : « رحمك الله يا مسلم » مسلم ، خدا رحمت كند تو را . بعد امام اين آيه رو قرائت كردند . « و من المؤمنين رجال صدقوا ما عهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر » مؤمنين كساني هستند كه يه عده نحبه ( يعني يك نذر واجب ) يعني واجب است جانت رو نذر خدا كني . واجبه كه ادا كني . يه عده نذر واجبشون رو ادا كردند . از وقتي گفت «اشهد ان لا اله الا الله» شهادتينش رو داد ، گفت : اين جان مال من نيست . اين براي خدا ، در مسير خداست.
اگر در دنيا به شهادت نائل شدم ، شدم . نشدم ، در روايت داريم . اگر به مرگ طبيعي مرد ، در ركاب امام زمان (عج) زنده مي شه ، رجعت مي كنه ، اين امانتي واجب و اين نذر واجب رو ادا مي كنه . در ركاب امام زمان (عج) شهيد مي شه .
«  فمنهم من قضي نحبه » يه عده از سال 59 تا 67 رفتند . « فمنهم من ينتظر » يه عده هم منتظرند . هر روز منتظرند ، هر لحظه منتظرند ، هر ثانيه منتظرند .
« و ما بدلوا تبديلا » كارشون هم تغيير نميدن . 22 بهمن سال 1357 امام فرمود : مردم يا علي(ع) ! همه گفتند : يا علي(ع) . « فمنهم من قضي نحبه » در مسير يا علي(ع) گفتن ، يه عده رفتند . چه در انقلاب ، چه در جنگ ، چه در بعدش . « فمنهم من ينتظر » يه عده هم هنوز يا علي(ع) رو دارن ها ، فقط منتظرند . كي نوبت ما
مي شه ؟
و اين گروه دوم ، چون سختي هاشون بيشتره ، چون امتحاناتشون بزرگتره ، پاداششون هم بالاتره . اينو گفت . مسلم بن عوسجه داره مي شنوه . بعد حبيب بن مظاهر رو كرد به مسلم . ببينيد جوون كيه ؟ گفت : مسلم ، كشته شدنت براي من كه رفيق صميمي تو هستم بسيار سخت است ، اما به تو مژده مي دهم تا لحظات ديگر در جنان خواهي بود . مسلم گفت : « جزاك الله خيرا » خدا خيرت بده . خيلي راحت ! خدا خيرت بده همينه ديگه . گفت : خدا خيرت بده . اصلاً توي اين دنيا نيست . بعد گفت : مسلم اگه وصيتي داري به من بگو ، گرچه من نيز لحظاتي بيشتر از تو در دنيا نخواهم ماند . حالا وصيت مسلم بن عوسجه ، خانواده اش و بچه هاش توي كاروان زينب (س) هستند . فرزندان ، دختر مسلم هست ، بزرگه ، چهل ، چهل و خورده اي سالشه ، با بچه هاش ، نوه هاش هستند . ديگه چه وصيتي ؟ چي فرمود ؟ فرمود : حبيب ! يك وصيت دارم و آن اينكه امام(ع) را تنها نگذار و تا پاي جان از امام(ع) دفاع كنيد . حبيب ! اگر اومدي بالا و ديدم دفاع نكردي من يقه ات رو مي گيرم .
« فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا » اين رو گفت و روحش پروازكرد .
حنظله شبامي ، خطيبي بسيار توانا ، شاعر ! خطيب ! اينم خيلي پير بود . اجازه خواست براي نبرد . امام(ع) به هيكل نحيفش نگاه كردند ،‌ فرمودند :  اگر ميل داري در راه خدا جان ببازي برو . يعني من توقع جنگ از تو ندارم . جان مي‌خواي ببازي .
بعد جملات امام(ع) : ( جوان ها گوش بدن ! نخواه توي هفتاد سالگي برات بگن ) حركت كن به سوي آنچه بهتر از دنيا و هر آنچه در آن است مي باشد . و برو به سوي ملك و آقايي كه هميشگي توست . « و ما بدلوا تبديلا » ! راي و اعتقادت رو عوض نكن . ملك و آقايي تو در اين دنيا فروش نمي ره . اصلا همچين متاعي در بازار دنيا نيست . اونوره . ملك تو و آقايي تو اونجاست . « و ما بدلوا تبديلا » .
بعد امام(ع) فرمودند : حنظله ! حرفي داري ؟ صحبتهاي آخرت رو بگو . من امامتم . امري ؟ فرموني ؟! كاري بكنيم براي خانواده ات . عرض كرد : « السلام عليك يا اباعبدالله صلي الله عليك وعلي اهل بيتك و عرف بيننا و بينك في جنته » دوست دارم . خدا بر تو سلام بفرسته . و انشاءالله روز قيامت همديگه رو توي جنت مي بينيم . يادم افتاد به جانبازي كه آخرين نفس هاش رو در مونيخ مي كشيد ، شيميايي بود . دوربين تلويزيون اومد بالا سرش . گفتند : ببخشيد برادر ! براي ملت ايران در اين آخرين احظات چه پيغامي داريد ؟ خب خيلي طبيعيه . بايد اينو بگه : مردم ما يه چند سالي رفتيم جنگيديم ، جانباز شديم ، بر گشتيم . تحويلمون كه نگرفتيد . توي آسايشگاه هم كه ديدنمون نيومديد ، زن و بچه مون هم كه الان وضع ماليشون خوب نيست . درد هم كشيديم ، همدردي  نكرديد . ارزش هايي هم كه دنبالش رفتيم رو پاس نداشتيد . جوون ها و نوجوون هاتون هم كه توي خيابون هر چي تونستند زحمت كشيدند تا شيطون رو بيارن جاي ارزش هاي ما بذارن . خلاصه من خيلي نگرانم براي شما . حداقل ما داريم مي ريم ، يه  خونه نداريم ، يه وام مسكن بگيريد زن و بچه مون سر پناه داشته باشند . اما ببينيد توي اين دوره و زمونه اصحاب دقيقاً سرمشق و الگوشون كربلاست . خيلي آرام با صدايي كه خس خس مي كرد ، نفسش بالا نمي يومد ، همين جوري نفس نفس ، فقط گفت :‌ « گناه نكنيد » .
و اما بريم سراغ جوان ترين جوان تاريخ عاشورا ، بريم سراغ يوسف مون .
57 سالشه . چقدر درد ديده ! از 3 ـ 4 سالگي درد ديده ، ناراحتي ديده . از بعد فوت پيامبر(ص) ، اباعبدالله(ع) يك روز خوش نديدند . يك روز خوش !
در بحار الانوار از عمرو بن قيس نقل مي كنند ، يه وقتي خدمت اباعبدالله(ع) رسيد . گفت: آقا ! محاسن و موهاتون كاملاً سياهه . طبيعيه يا رنگ كرديد ؟ آقا(ع) فرمودند: عمرو ! رنگ كردم . همه اش رو هم رنگ كردم . همه اينها سفيد شده . فرمودند : ما بني هاشم آنقدر درد ديده ايم كه بسيار زود پير مي شويم .
با اين وضعيت ! اما مي گه در لحظات عاشورا ، هر چقدر لحظات جلوتر مي رفت ، علي اكبر(ع) رفت ، قاسم(ع) رفت ، عبدالله(ع) رفت ، يكي يكي رفتند ، حبيب رفت ، مسلم رفت ، تمام ياران رفتند . مي فرمايند : هر كدام از اينها مي رفتند ، صورت امام(ع) بيشتر گل مي كرد ، برافروخته مي شد . انگار آتش در درونش روشن كردند . چشمهاي امام(ع) درشت تر مي شد . برق مي زد . شادي در صورت امام(ع) هويدا بود . گوش هاشون سرخ شده بود . لشكر تعجب كرده بودند .
دشمن ها بهم مي گفتند : ببينيد چه جوريه ؟‌ چرا اينجوريه ؟ هر چي مي گذره اين برافروخته تر ميشه . هر چه مي گذره ، به مرگ نزديك تر مي شه . خنده اش بيشتر مي شه . بابا ! اين از مرگ نمي ترسه . خدا نكنه نوبت به اين برسه بياد وسط لشكر .
آخرين قدم : بعد امام(ع) راجع به مرگ صحبت كردند ( به اصحابشون فرمودند ) : ياران من ! مرگ پلي است كه شما را از رنج و سختي به باغهاي گشاده و نعمتهاي ابدي مي رساند . پس كيست از شما كه نخواهد از زندان به قصر منتقل شود ؟! جدم رسول خدا(ص) منتظر است . جدم رسول خدا(ص) منتظر است !
حضرت زينب (س) مي فرمودند : ( نمي خوام ببرمتون به سمت عاشورا ، همين جا قطعش مي كنم . ) وقتي اباعبدالله(ع) داشتند به سمت ميدان مي رفتند ، ديدم داداشم روي پاشون بند نمي شن  . . . . ! ( از اين كفشهاي بندي داشتند ) ديدم يه كفش شون در اومده ، با پاي برهنه دارن راه مي رن . داداش ! كفشت جا مونده . اصلاً نفهميد چه خبره ؟! « بال و پر افروخته . پاي ز سر سوخته . خويش ندانم كه كيست . »
اصلاً هيچي ! وقتي بر اسب نشست آنقدر سبكبال بود كه ذوالجناح احساس نكرد ، كسي روش نشسته . آگاهش كرد . گفت : منم . برو . اسب وقتي حركت مي كرد ، انگار روي آسمون داره حركت مي كنه .
و ديشب هم براتون گفتم ، تكرار كنم ، چون قشنگه . وقتي به فرمانده سپاه عمر سعد گفتند : خجالت نكشيدي پسر فاطمه(ع) رو كشتي ؟ گفت : شما يه حرفهايي مي زنيد . وقتي به ميدان حمله كرد ، اگر ماها يه كم كوتاه مي يومديم ، هر سي هزار نفرمون رو كشته بود . هر 30 هزار نفرمون !



کانال تلگرام رهپویان
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات