برنامه آينده
کاروان زیارتی مشهدمقدس
29 تیرماه الی 5 مردادماه98

باحضور :
حجت الاسلام انجوی نژاد

مداحان :
حاج احمد واعظی
حاج مهدی اکبری
حاج امیر کرمانشاهی
کربلایی وحید شکری


رهپويان




یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 نسخه چاپی
متن سخنرانی | یوسف عاشورا «10»

یا لطیف
سخنرانی حجةالاسلام سید محمد انجوی‌نژاد

موضوع : یوسف عاشورا «10»


صبح تاسوعا هستيم و جلسه دهم از بحث يوسف عاشورا .
زيبايي كه امروز از زيبايي هاي بسيار بسيار زياد اهل بيت(ع) و در مثال خاص آقا اباعبدالله(ع) بيان مي كنيم ، ‌زيبايي شجاعت است . يه مقداري تعريف كنيم .
اولاً كه آقا اميرالمؤمنين(ع) مي فرمايند : شجاعت يكي از دو حُسن است . يكي از دو حسني كه مي تونه در انسان باشه ، شجاعته و عزت ! 
و در جاي ديگه مي گن كه بعضي از خصلت ها زوجي هستند . يعني فرض مي كنيم اگر شما در زندگيتون به يك گناهي عادت داشته باشيد ، اين گناه يك زوج داره .
و اگر به يك حسني يا عبادتي عادت داشته باشيد ، اين هم يك زوج داره .
كسي كه نماز بسيار خوبي مي خونه ، حتماً‌ و حتماً وضوي بسيار خوبي مي گيره . و كسي كه وضوي بسيار خوبي مي گيره ، حتماً‌ و حتماً كسي است كه چشم پاكي داره . اينها بهم ديگه وصل مي شن . همين حالت در گناهان هم هست كه قبلاً خدمتتون عرض كردم . گناهان ، انسان رو دست به دست مي كنند ، عبادتها و محاسن هم انسان رو دست به دست مي كنند .
لذا اميرالمؤمنين(ع) مي فرمايند : زوجِ شجاعت راستيِ و بزدلي ، ضد شجاعت ، ترس نا به جا ، زوجش دروغه .
. . . . . مگر آدمهايي باشن كه ورزشكار باشند ، ورزش هاي رزمي رفته باشن ، بدن خيلي قوي داشته باشن ، صاف برن بالا . ولي آدم هاي عادي ، رزمنده هاي عادي آموزش ديده ، معمولاً‌ گير مي كردند . بعد دفعه دوم و سوم ، چهارم ديگه راحت
مي شد . اون بالا مثلاً فلاكس چاي با خودشون مي بردن ، راحت مي نشستند چايي مي خوردند ، خمپاره از اين ور رد مي شد ، از اون ور رد مي شد .
يادمه يه وقتي با يكي از بچه ها اون بالا بوديم ، گفتش شنيدي مي گن كه هر وقت يه خطري باشه ، ‌يه چيزي باشه . اگه سه تا “ انا انزلناه “ بخوني ، خدا فرشته هاش رو براي مراقبتت مي فرسته . معمولاً اول سفرها هم مي خونند . بعد گفتم : آره ، گفت : حالا مثلاً چه اشكالي داره قبل از اينكه خطر باشه ، هنوز هوا روشن نشده باشه ، كسي ما رو توي دكل نديده ، سه تا “ انا انزلناه “ رو بخونيم . گفتم : باشه . خونديم . سومي تموم شد . تا تموم شد ، هنوز هوا روشن نشده ، هنوز دشمن دكل رو نديده . تا تموم شد ، يه خمپاره سرگردوني از اين ور و اون ور اومد ، از وسط دكل ما رد شد رفت از اون ور . بادش و شدتش و موجي كه دور و برش بود در اثر حركت ، ما و . . . . من الان كشته بشم كجا برم . نمي تونم به پاي اين شجاعتم جون خودم رو فدا كنم .
لذا اون قسمت از انسانهايي كه شجاعت دارند ، تا پاي جان مي رن ، حاضر مي شن جان رو فدا كنند ، اميدي هم به عاقبت ندارند . اينها انسانهايي هستند كه مغزشون كمه . يعني عقل ندارن ، شعور ندارن ، نمي دونند كه آقا جون شوخي بردار نيست كه . جونم رو الان بدم ، كجا برم . تموم شد ،‌ همه دنيام رو ازم مي گيرن .
پس مي فرمايند : شجاعت يك چيزي است كه خداوند به انسان هديه مي كنه ، به كساني كه دوست داره و براي كساني كه به اينها ظرفيت داده ، آزمون گرفته ، آزمايش كرده ، احساس كرده اينها لياقت دارند به بحث شجاعت برسند .
آقا اميرالمؤمنين(ع) مي فرمايند : آقا اميرالمؤمنين(ع) اول شجاعت رو باز مي كنند ،‌ تفسير مي كنند . مي فرمايند : ما شجاعت رو اينطوري مي تونيم طبقه بندي كنيم .
ـ ساعتي صبر كردن . يعني چي ؟ يعني انسان اينقدر شجاع باشه كه عقلش بتواند بر اعضاء و جوارحش و بر غرايزش غلبه كنه .
هر شجاعتي ،‌ شجاعت نيست . اول شجاعت تفسير مي شه . آقا اباالفضل العباس(ع) ( مخصوصاً با اين تصويرهايي كه اينور و اونور كشيده مي شه ) برخي فكر
مي كنند ايشون صبح تا شب توي خيابون راه مي رفته ، نعوذبالله دنبال دعوا
مي گشته . آدم اين هيكل و اين بازو و اين تشكيلات و شمشير بسته و فلان . خب اين بايد از اين هيكل در طول تاريخ عمرش يه استفاده اي بكنه . در صورتيكه در تمام تاريخ عمر اباالفضل العباس(ع) ما فقط 2 جا جنگ داريم كه يكي از اين دو جاي جنگ اصلاً عباس(ع) نجنگيده .
در صبح عاشورا آقا امام حسين(ع) به آقا اباالفضل العباس(ع) فرمودند : حق نداري بجنگي ها . شمشير با خودت نمي بري . با اين همه رشادت . يعني اگر عباس(ع) مظهر شجاعت است ، نه به خاطر اينه كه قدرت بازوي بسيار قوي اي داشته . اين سر جاش . به خاطر اينكه صبر بالايي داشته .
در قضيه تشيع جنازه امام مجتبي(ع) ، بزرگترين توهين ها به امامش ، به رهبرش ، به داداشش ، به مرادش ، به همه زندگيش شد . اباالفضل(ع) هيچ كاري نكرد .
در جنگ صفين اميرالمؤمنين(ع) فرستاد . ديشب براتون گفتم ، بعد از دقايقي برشون گردوند . “ انه ذخر للحسين “ آدم شجاع كسي نيست كه در طول زندگيش همه ازش ترسيده باشند . اتفاقاً‌ مردم مي گن كه اين خيلي صبوره .
مالك اشتر نخعي ، با اون عظمت ، با اون هيكل ، آخه يك همچين جنگاوري در كنار اميرالمؤمنين(ع) ، اون زمان جنگها ، جنگ هاي چريكي نبوده كه بگيم آدم استخوني هم مي تونه بجنگه ، حتماً انسان رشيدي بوده . اينقدر متواضع در خيابان قدم بر
مي داره كه لات ها و اوباش كنار خيابون به خودشون جرئت مي دن مسخره اش كنند . اون چيزي كه توي تاريخ خونديد ، كه بعد وقتي مسخره اش كرد ، مردم گفتند كارت تمومه ، اين مالك اشتر بود تو مسخره اش كردي . بدبخت لاته ترسيد . دويد دنبالش ، تا رسيد ديد داره مي ره داخل مسجد . تا رفت بره ، بيفته به دست و پاش ، آقا غلط كردم ، نياي گردن ما رو بزني . ديد داره نماز مي خونه . وايساد نماز تموم شد . رفت جلو . گفت : چيه ؟ گفت : آقا ما همينيم كه به شما ناسزا گفتيم ، توهين كرديم ،‌ مسخره تون كرديم . ( گوشه چشم مالك بر اثر شمشير يك زخمي بود . اين اون زخم رو مسخره كرده بود ) آقا فرمودند : من اينجا اومدم كه اين دو ركعت نماز رو براي تو بخونم ، تو چي مي گي ؟! گفت : براي من بخوني ؟!‌ گفت : آره . براي اينكه ديگه از اين كارها نكني . خدا دستت رو بگيره . توبه كني .
شجاعان اسلام با شجاعان عرب ، با شجاعان اروپا ، با شجاعان ايران و توران ، با رستم ها ،‌ با سهراب ها خيلي فرق دارند . كسي توي زندگيشون از اينها دعوا نديده . جاي جاش خودشون رو نشون دادند .
بنابراين اگه ما ديدگاهمون به آقا قمر بني هاشم(ع) ، ديدگاهي باشه كه آقا يه آدم نعوذبالله قلدرِ هيكلي كه صبح تا شب اينور و اون ور راه مي رفت و از اول تا آخر هم هر كسي مي‌خواست نطق بكشه ، يك نگاهي بهش مي‌كرد ، زهره اش آب مي‌شد . همچين چيزي نبود . اين شهرت اباالفضل(ع) بود .
همه مي گفتند : آقا كي دست به شمشير شدن اين رو ببينيم . اين خيلي عجيبه ! ما توي تمرين ها ديديم . اصلاً‌ ناراحت نمي شه . عصباني نمي شه . غيرت خارج از حدود به خرج نميده . سرجاش غيرت به خرج ميده .
قضيه اي كه ديشب براتون نقل كردم ، كه البته اين قضيه هم حتماً استناد صد در صد نداره ، يه خوابه . اما همين قضيه نشون ميده آقا اباالفضل العباس(ع) در توهين به امامش خشمگين مي شه . توهين به امام(ع) خشمگين شدن ، جزء رساله ماست . يعني اگر كسي به امام تو ، توهين كرد تو بايد حمله كني و بكشيش . كسي حق توهين به امام ما رو نداره . اين قانون فقه ماست . داره به احكام دينش عمل مي‌كنه . خارج از حدود غيرت نداره .
اصلاً اين چيزهايي كه برخي وقتها نقل مي كنند ، اينها اصلاً دليل بر غيرت نيست . آخه من اگر بگم ،‌ همه اينهايي كه نقل مي كنند رفيقهاي ما هستند ، فردا مي گن آي ، تو رو منبر اله گفتي . . . حالا ولش كن . ولي چيزهايي كه نقل مي‌كنند ، اصلاً شرافتي براي آقا قمر بني هاشم(ع) نيست .
آقا اميرالمؤمنين(ع) مي فرمايند : اولين تفسير شجاعت ساعتي صبر كردنه . يعني يه ساعتي انسان بتونه خودش رو كنترل كنه .
برادر و خواهري نبايد فكر كنه كه من چون خيلي غيرتي ام ، خيلي قدرتمندم ، مردم به خاطر بي صبري من از من مي ترسند . سر به سر اين نذار ، اعصابش خورده . سر به سر اين نذار ، دهنش چاك و بست نداره . اين دستش سنگينه . اين فلانه . 
دومين تفسير ؛ ايستادگي در برابر هماوردان . ايستادگي در برابر هماوردان ، يعني كساني كه در مقابل ما هستند . ( ديشب يكي از برادرها ، تذكري كه دادن به جا بود . گفتند : آقا ! شما توي دعا گفتيد ، خدايا يه كاري كن كه ما بچه مذهبي ها خودمون رو از بقيه بالاتر ببينيم . ايشون منظور من رو قشنگ نگرفتند . منظور من افتخار به مذهبه . يعني كم نياريم ، فكر نكنيم خبريه . من دارم مي رم مجلس امام حسين(ع) ، ايشون يه جاي ديگه مي ره . اون با كلاسش و تشكيلات و خيلي مثلاً فلان . فكر نكنيم خبريه . مذهب خودمون رو بالاتر بياريم . وگرنه من هيچ وقت اعتقاد به اين ندارم كه ما بالاتر از كسي هستيم . )
ايستادگي در برابر هماوردان يعني چي ؟ يعني در جبهه مقابل ما هر كسي هست ما كم نمي ياريم . چرا كم نمي ياريم ؟ اصلاً زياد مي ياريم . براي اينكه ما با خداييم . 
ايستادگي در برابر هماوردان ؛ اين ديگه فقط به اين بر نمي گرده كه تو بخواي كشتي بگيري يا بخواي بري كاراته بازي كني ، يا مثلاً بخواي دعوا بكني كم نياري .
هماوردان علمي ؛ تو از نظر علمي از هيچكدوم از دشمنانت كم نداري .
هماوردان اقتصادي ، هماوردان نظامي ، هماوردان سياسي ، هماوردان فكري ، به افتخاري كه به انتساب خدا و شيعه و اميرالمؤمنين(ع) داري ، هيچكس از ما بالاتر نيست .
و سوميش مي فرمايند : پايمردي در نبرد . سومين تفسير شجاعت اينه كه وقتي جهاد شروع شد ، پايمرد باشي . شجاعترين انسانها كه ديگه همه روايتش رو بلديد ، من مي خوام از اين روايت استخراج كنم . شجاع ترين انسان ها كساني هستند كه در جهاداكبر پايمردند . فرداشب همه چي تموم نمي شه . بعضي جاها فرداشب همه چي تموم مي شه . همه چي ها . كامل ديگه !
اين شبها نگاه مي كنيم ، مي بينيم ماشاءالله برادرها توي خيابون ، همه قيافه هايي درست كردند ، همه پيرهن مشكي ، يدونه چفيه دور كمر ، يه شال دور گردن ، انگار همين الان كربلاي 5 مي خوان برن بجنگند . فرداشب يدفعه مي بيني كلاً عوض
مي شه .
داداش حالا اين هم بد نيست . نه اينقدر تابلو ، نه اونقدر تابلو . چه ظاهرش ، چه باطنش . خدا خير بده مردم ما رو اينقدر عاشوراييند .
ديشب تا 3:30 ـ 4 همين جوري داشتند سينه مي زدند ، اينور ، اونور . انشاءالله همه هم نماز صبح هاشون رو خوب خوندن . ولي فردا چي ؟ پس فردا چي ؟
امام حسين(ع) از ما زياد اينگونه حضور طلب نمي كنه . چرا اينقدر به خودت فشار مياري ؟ اصلاً لازم نيست اينقدر فشار بياري . من دوست دارم آهسته و پيوسته بري .
اما عوامل . عوامل رو كه مي گم همه اش روايته . من متن روايت رو نمي خونم كه برسيم .
چه عواملي باعث مي شه كه انسان به شجاعت برسه ؟ اوليش مي فرمايند : ايثار . تا انساني از خودگذشته نباشه ، نمي تونه به شجاعت برسه . شجاعت به معناي خودخواهي نيست . كسي كه شمشير مي كشه ، ‌مشت گره مي كنه ، براي خوردن حق بقيه فرياد مي زنه ، اين شجاع نيست . گردنه گيرها شجاع نيستند . دزدها شجاع نيستند . الوات شجاع نيستند . كسانيكه باج مي گيرند شجاع نيستند . كسانيكه با داد در خانه ، در منزل ، در محل كار ، در محل تحصيل ، در همه جاي جامعه ، با داد و فرياد سعي مي كنند ، حقشون رو بگيرند ، اينها شجاع نيستند . البته كار به سيستم غلط بعضي جاها نداريم كه بايد با داد گرفت . بحثي نداريم .
حق خود را از دهان شير                  با شمشير مي بايد گرفت
يكي از دوستان مي گفت : فلان اداره ، مثلاً براي ما اينقدر فلان چيز مي برن ، حالا من هر چي بگم فردا يكي بهش بر مي خوره . فلان چيز براي ما اينقدر ، فلان چيز مي برن . بعد ما مي ريم براي چيز ، بستگي داره ما چند تا داد بزنيم . اگه 10 تا داد بزنيم ، مي گه آقا يك ميليون . اگه 20 تا داد بزنيم ، مي گه خب بابا 500 هزار تومن . قانون نداره . اگه فرياد بزنيم ، آي ملت ، وااسلاما ، ميگه 100 هزار تومن بده و برو .
فلان چيز ، فلان چيز يادتون نره . ضابطه نداشتن بحثش جداست . اين فرهنگ بعضي وقتها ما رو به اشتباه مي بره .
اما بحث سر اينه كه اگر انساني فكر كنه با زبان ، با فرياد ، با مكر ، تا مي‌گيم فرياد ،‌ خواهرها مي گن الحمدلله ما كه راحتيم . خواهرها هم الحمدلله گريه بلدند . اين هم يه مكريه ديگه .
آقا اميرالمؤمنين(ع) فرمودند : ناله ، گريه ، ‌آي و اوي ، شجاعت نيست . اينها شجاعت نيست . مي فرمايند : شجاعت بر مبناي ايثاره . تو بايد ببيني براي چي داري داد مي زني ؟! براي چي دست به شمشير بردي ؟ براي كي داري مي جنگي ؟! هدفت از رسيدن به اين قضيه چيه ؟ غايت آمالت چيه ؟ هدف آخرت چيه ؟ براي كي داري كار مي كني ؟ وگرنه شجاعتي در كار نيست .
دوم مي فرمايند : عزت ! انساني كه خودش را عزيز بپندارد ، ديشب عرض كرديم ازش مي گذريم .
سوم ؛ نامجويي . نامجويي يعني چي ؟ يعني انسان احساس كند مي تواند با نشان دادن فضيلت هاي دروني خودش در جامعه گل كند . گل كردن يكي از غرايز توست ، هيچ اشكالي نداره . به شرط اينكه بدوني اين گل بودن مال خداست . فقط شرطش همينه . يعني شرطش اينه كه بدوني اگر تو امروز صبح تاسوعا گل كردي ، ممكن است بعدازظهر ، بعد از نماز مغرب و عشا اگر از خدا ندوني از اين گل بودن هيچي نمونه .
اصلاً اگر يك جواني در محل كارش ، محل تحصيلش ، خانواده اش ، در دينش ، در مذهبش ، در نشان دادن فضائلش ، حتي در نشان دادن زيبايي هاي ظاهريش ، حتي در رسيدگي به ظاهر خودش ، لباسش ، موش ، دنبال گل كردن نباشه ، رسول خدا(ص) مي گن اين جوان مريضه . اين جوان مريضه . بايد خودش رو درمان كنه .
بعضي از خصوصيت ها مثل بي تفاوتي نسبت به ظاهر ، از خصوصيت هاي غريزي سن بالاست ، چون روح به منبع عظمت نزديك مي شه . كه البته اين سن بالا توي مؤمنين و مؤمناته ، وگرنه آدمهايي كه با خدا سر و كار ندارند ، هر چي جلوتر ميرن بيشتر به ظاهرشون مي رسن ديگه .
ديديد توي غرب ، حالا چرا مي گيم غرب ، همين ايران خودمون . مثلاً زنه 45 ـ 50 سالشه ، قريب به 5/7 الي 8 كيلو مواد به سر و صورتش مي ماله . كلهِ يه وري داره مي ره . اون رو كاريش نداريم .
اما مي خوايم بگيم كه گل كردن جزء غرايز توست و از زمينه هاي شجاعته . يعني اگر تو احساسي كه بخواي در جامعه گل كني نداشته باشي ، شجاعت رو نشون نميدي . شجاعتي كه دارم بهتون مي گما ! همه اينهايي كه بهتون گفتم : يعني ايثار ، از خودگذشتگي ، صبر ، بايد جوان بدونه هيچي از هيچكس كم نداره .
هر جواني اگر دماغش دو سانت از يكي ديگه بزرگتره ، حتماً عقلش هم دو سانت بزرگتره و بالعكس . معلوم نيست . هر كسي هر چي بهش ندادن ، يه چيز ديگه بهش دادن . بايد بره اون رو پيدا كنه .
به يكي قيافه دادن ، يكي علم دادن ، يكي حافظه دادن ، يكي قدرت بدني دادن ، يكي صبر بالا دادن ، يكي عشق بالا دادن . به هر كي يه چيزي دادن . ما كه در انسان ها جامع الاطراف و الاكناف نداريم . بايد بياد قدر خودش رو بدونه .
پس روايت مي فرمايند : از عوامل شجاعت زا نامجويي است .
عامل بعدي ؛ همت . انسان بتونه بر اراده خودش مسلط باشه و بدونه كه مي تونه با همت به همه جا برسه .
و بعد غيرت كه ديشب خدمتتون گفتم .
و صداقت كه عرض كرديم .
و ننگ داشتن از ذلت كه باز هم خدمتتون عرض كردم .
بعد مي فرمايند : يكي ديگه از عوامل شجاعت ، بخشندگي ، چيره گي بر ناداني . تا عقل قوي نباشه انسان نمي تونه به شجاعت برسه .
خردمندي و تسلط بر نفس . كه ديگه روايتش رو همه بلديد .
“ اشجع الناس من غلب هواه “ .
بعد نكته بعدي ؛ شجاعترين ها كيا هستند ؟ رسول خدا(ص) مي فرمايند : شجاعترين شما ، كسي است كه هرگاه خوش و خرسند باشد به گناه و نادرستي كشيده نشود . شجاعترين شما ! ببينيد چقدر قضيه مهمه كه رسول خدا(ص) به شجاعترين تعبير
مي كنند . « شجاع ترين شما كسي است كه هرگاه خوش و خرسند باشد به گناه و نادرستي كشيده نشود . »
يعني امشب كه همه اهل اشك و گريه هستند . شجاعت اينه كه فردا خوشي بهت داديم ، خرسندي بهت داديم مست نشي . قدرت غلبه بر مستانيت در اثر شهوت ، قدرت غلبه بر مست شدن در اثر گناه ، سر مست شدن و مغلوب شدن و خنديدن در اثر گناه ، اين بزرگترين ترس و زبوني است و قدرت مقابله با اين ، بزرگترين شجاعته . شجاع ترين شما !
و بعد ادامه ميدن : « و هرگاه ناراحت شود از جاده حقگويي خارج نشود . » تا روي عقلش ، روي روحش ، روي مغزش فشاري نيومده ، ايشون در مسير حقِ ‌، درسته . عدالت خدا سر جاشه ، همه چي درسته . تا يه كم فشار مياد ، يدفعه ديدي از جاده خارج مي شه . اصلاً شما اعتقاد نداشته باشي . خيال همه تون راحت ، نوجوون ها خيالشون راحت ، جوون ها حتماً شنيدن و ديدن . نوجوون ها خيالشون راحت ، اعتقاد نداشته باشيد كه تا آخر عمر اگه بخواي مسلمان باشي ، كسي روت فشار نمي ياره . اصلاً اين اعتقاد رو از سرت خارج كن . مسلمون بودن هزينه داره . شيطون مگه بيكاره . قسم خورده ، بلا مياد ، ناراحتي مياد . مشكلات مياد ، روي روحت ، روي جسمت ، روي عاطفه ات ، ‌روي خانواده ات ، همه چي . هر جوري شده مي خواد يه جوري حاليت كنه كه بابا اين صراط مستقيم بدرد نمي خوره . بيا اين ور . حال اصلي اينوره .
«‌ هرگاه ناراحت شود از جاده حقگويي خارج نشود و هرگاه قدرت يابد آنچه حق او نيست را نستاند . » تا الان همه چيش درسته ، قدرت نداره . فردا كه قدرتمند شد
مي بيني حق خودش رو بالاتر مي طلبه .
تا امروز ادعاي عدالت و شجاعتش و غيره و غيره اش سرجاشه . فردا كه اينطوري شد مي بينيم نه خير آقا ، هر كس رفيق بود رو از سر راه مياره .
و اما آفت . چي مي شه كه من و شما يدفعه همه چي رو از دست ميديم ؟
مي فرمايند : 1ـ دور گذاشتن دور انديشي . آقا اين دستي كه بالا رفت و پايين اومد ،  چه حسني براي تو داشت ؟ اين زباني كه باز شد و مثلاً گفتي دلم رو خالي كردم چه سودي گيرت اومد ؟ اين گوشي كه شنيد و عكس العمل نشون داد چقدر برد كردي ؟ مالك اشتر با اون هيكل و عظمتش اگر همون جا جلوي لاته مي ايستاد بر مي گشت خرش رو مي گرفت بلند مي كرد ، مي گفت : مرديكه ، تو چي مي گي ؟ مي كوبيدش به ديوار ، اون جا چي بهش مي دادن ؟! و اينكه آرام ، حتي چشمانش به سمت اين حركت نكرد ، آرام تر از قبل رفت مسجد و نماز گذارد . چه اتفاقي براي دنيا افتاد ؟ براي دنياش : اينكه اين اومد ، توبه كرد ، آدم شد ، رفت هزار جا گفت ، كلي براش عزت و احترام هم داشت . خدا نگاهش كرد ،‌ ملائكه ديدن ، فخر كردن ، بالاش
بردن ، آقا هم آروم شد . اعصابش هم خورد نشد ، لازم هم نشد بره خونه و با زن و بچه اش دعوا كنه . حالا كدوم مي ارزه ؟!
آدم دورانديشي رو ببينه . آخر كار رو ببينه . چقدر كساني بودند در برخورد با اهل بيت(ع) ، كه وقتي رفتند . . . آخه بابا شجاعت اهل بيت(ع) ، شجاعت از صفات كماليه و جماليه است. اصلاً در اهل بيت(ع) ممزوجِ با رگ و پوست و استخونشونه . 
هيچكس نمي‌تونه بگه چون امام‌جواد(ع) جنگ نداشته ،‌‌شجاعتش از اميرالمؤمنين(ع) كمتر بوده . نه ، جزء رگ و پوست و استخونشونه .
در وصف سرورمون ، مولامون حجت بن الحسن(ع) مي فرمايند : وقتي ظهور
مي كنند چنان بر حيطه فرماندهي سوار مي شن كه همه جهان از شجاعت اين بزرگوار تعجب مي كنند . پس اولش اينو فرمودند .
دوميش : ناتوان شمردن دشمن . اين هم يكي از آفاتِ شجاعته . ببينيد دشمنان ما دارن كار مي كنند ، زحمت مي كشند . كار و زحمت از نظر قواعد عادي دنيا تا يه حدودي جواب ميده . وقتي انساني زحمت بكشه كار كنه ، يه جوابهايي مي گيره . ‌هيچ كاريش هم نمي شه كرد . خب ! اگر ما فكر كنيم كه آقا دشمن هيچي نيست ، القاء بشه . يه وقتي هست دشمن رو بزرگتر از اون حدي كه هست مي بينيم ، تا يه حدي بزرگيش رو با خدا ، سر و تهش رو هم مي ياريم . مي گيم ما خدا داريم ، پس كم نداريم . اما يه وقت هست دشمن رو هيچي نمي بينيم . طرف در مكتب امام حسين(ع) ، در قيام امام حسين(ع) ، به عنوان الگوش داره به اباالفضل العباس(ع) نگاه مي كنه . مشكي پوش آقا قمر بني هاشمِ(ع) ، اومده ، دهه محرم ، درطول سال ، هر روز ، هر شب ، هر هفته ، با امام حسين(ع) رديفه . اما دشمن رو ناتوان مي‌شماره . چرا ؟ چون نه در پي اينه كه علمش را بالا ببره ، نه در پي اين است كه تقواي خودش رو بالا ببره ، نه مسائل دنياش رو رديف مي‌كنه ، نه مسائل آخرتش رو . ما يك حسين(ع) داريم ، هيچ غمي نداريم . يك غم كوچولو داريم . اين هم اينكه شما دشمن رو ناتوان ديدي ، شما عرضه مبارزه با دشمن رو نداري .
بعد فردا مي‌ره دانشگاه ، اولين شبهه كه مياد جلوي پاش ، مي‌ گه اِه اِه ، ديدي ! ما ده سال الكي كجا رفتيم . واسه من هم نامه مي نويسه : آقا شما اين حرفها رو مي‌زدي ، 4 ، 5 سال شما چي چي مي گفتيد ؟! بيا ببين توي دانشگاه چي چي ميگن !! الان تازه رفته ، فكر مي كنه من توي عمرم دانشگاه نرفتم . دانشگاه كجا هست ؟ چي چيه ؟
 خوردنيه ؟! برو بچه ! برو بگو استادت بياد . بحث سر اينه .
براي چي تو پايه نداري ؟! براي اينكه دشمن رو دست كم گرفتي . براي اينكه فكر
مي كني شيطون ميذاره تو حسيني بماني ؟ براي اينكه فكر مي كني شيطون اين نماز تو رو تحمل مي كنه ؟ نه ، مياد سراغت . از گوش مياد سراغت ، ‌از چشم مياد سراغت . از طريق زبان مياد سراغت . تو بايد قدرت پايمردي داشته باشي ، بايد اينگونه باشي . دشمن رو نبايد دست كم بگيري .
يه عده زيادي در سازمان هاي درجه يك جهان ، از صبح تا شب دارن براي مرام باطلشون زحمت مي كشن ، عرق مي ريزن . از 200 سال پيش من و تو رو بررسي مي كنن ، ميان ، خبرنگار مي فرستند ، محقق مي فرستند ، كارشناس مي فرستند ، همه كار مي كنند براي سيصد سال بعد ما برنامه ريزي مي كنند . ما هم نشستيم . دلمون رو خوش كرديم ديگه . آقا بدويد ديگه ، جلسه تموم شد . محرم تموم شد . بدو ! برو بشين سرِ‌ كار و زندگيت .
البته امشب يه تذكراتي وسط بحث براي اين بحثه كه مطرح كرده بوديم ،‌ دارم .
سوميش : افراط در شجاعته . كه آقا امام حسن عسكري(ع) مي فرمايند : شجاعت اندازه داره . اگر از اون بگذره ، ديگه شجاعت نيست ، تَهوره . معني تهور از نظر فارسي يه چيزي مي شه كه بعداً خودتون بريد ببينيد . حالا اينجا سه بازيه !!!!
خارج از اندازه نبايد شجاعت باشه . بايد عقل در شجاعت تو دخيل باشه . اگه خارج از اندازه باشه ، فايده نداره .
يه وقتي فرمانده اي داشتيم خيلي آدم باصفايي بود . الان هم هستش ، خدا حفظشون كنه . جانبازه . آقا خيلي گشنمون بود . هرچي نشستيم اينور و اونور ، برو و بيا ، يه تيكه نوني ، يه تيكه علفي ، مارمولكي پيدا كنيم . هيچ !! ( يه وقتي داشتيم از گشنگي مي مرديم ، رفته بوديم گشت شناسي . يه قسمتي بود كه بهش مي گفتن دشت شقايق . مال يكي از قسمت هاي سمت كردستان و عراق بود . هرچه گشتيم هيچي گير نياورديم . توي دشت شقايق يه دونه علف نبود . گفتم كي ، كدوم نقطه چيني اسم اين رو گذاشته دست شقايق . كو شقايق ؟! گفتند : نه اينها بهارها شقايق ميدن . گفتم : خب به ما مي گفتيد بهار شقايقه ، ما به اميد شقايق خوردن اومده بوديم .
بعد يه دفعه ديدم از دور يك مارمولك داره مي دوه . 3 ـ 4 تا رزمنده ، اسلحه و كوله پشتي رو بذار زمين ، بدو دنبال اين . واسا ببينم ! رفت . . .  ! گيرمون نيومد وگرنه براتون مي گفتم چه مزه اي داره . )
بعد آقا همون جا يدفعه اين بنده خدا گفت : ( شهيد شد ،‌ خدا رحمتش كنه . شهيد علي ديمه ، بعدها شهيد شد . ) من يه جا غذا سراغ دارم مي رم مي يارم . گفتيم بفرما ! رفت ، 2 ساعت بعد برگشت . ديديم يه كوله پشتي پر از كنسرو گوشت درجه يك امريكايي . اِه ، اينها چي چيه ؟! امريكايي هم نه ، يعني مال عراق بود در حقيقت ذبح اسلامي بود . امريكا براشون مي بنده . اينها از كجا ؟! گفت : رفتم سنگر عراقي ها ، ديدم دارن مي‌خورن ، گفتم به ما هم بديد . گفتيم : خب اونها دادن ؟!‌ گفت : نه ندادن . گفتيم : پس چي شد ؟ گفت : به زور گرفتم . گفتم خودشون چي ؟ گفت : خودشون ديگه هيچي . راحت ! انالله و انا اليه راجعون . اينقدر اين فرمانده ما دعواش كرد كه مردك اينكه شجاعت نيست . تو به چه حق ، جاني كه خدا بهت ودعيه داده رو با بي توكلي به خدا . . . خدا اگه خودش بخواد جان را از گرسنگي بگيره ، مي گيره . تو به چه حقي همچين كاري كردي ؟! كلي فحشش داد . تو الان هرچي شده بودي ، ته جهنم بودي . حق نداري اين جوري شجاعت به خرج بدي .
خواهرها در خيلي از جاها شجاعت نيست . زمونه ، زمونه كثيفيِ ، ناامنه . از كانون مي خواي برگردي خونه بايد با كسي باشي . اصلاً اينطوري بياي حرامه . بعضي از راننده سرويسها براي من يه چيزهايي ميگن ، مي گن يه جاهايي بعضي از خواهرها رو پيدا مي كنيم . چه كاريه ؟!‌ اگه پدري ، برادري هست بيا وگرنه نمي خواد بياي .
مي‌فرمايند : اتفاقاً در زنان يكي از چيزهايي كه حسنِ‌ ترسه نسبت به اين قضاياست . و خيلي چيزها . برادرها همين طور . شجاعت نيست آدم كله اش رو بندازه پايين بره در جايي كه مي دونه احتمال داره پاش كاملاً بلغزه . مي گه : نه آقا ! من روي پاي خودم مي ايستم . خدا مي گه : خب ، برو . وايسادي ؟ با سر مي خوري زمين . آقا بذار ما فلان كار رو بكنيم . مي گم آقا تو كه خودت رو مي شناسي ، قدرت نداري ، تحمل نداري ، چرا به زمينه هاي گناه نزديك مي شي ؟!
شجاعت خيلي بالاتر از اين حرفهاست . بايد عقلانيت در شجاعت تركيب شده باشه ؛ وگرنه چه بسا كسانيكه چوب تَحقُرهاشون رو ساليان سال خوردند .
همين ديشب من داشتم از خيابون پاسداران سمت قدوسي شرقي مي رفتم . توي اون خيابون باريكه قدوسي شرقي ساعت 10:30 شب . دو تا ماشين با سرعت 160 كيلومتر با هم كورس گذاشته بودن . اين شجاعته ؟!!‌
عزيز من ! اگر از توي كوچه  يه كسي در بياد تو بزني ، ديگه تمومه زندگيت . چون الان نيروي انتظامي توي بلوارها جلوگيري مي كنه . توي كوچه ! 160 كيلومتر سرعت ! بعد هم يك نگاهي به همديگه مي كنند انگار ما خيلي آدم هاي مهمي هستيم . گفتم : مهم كه هستيد ، ولي من روي آدمش حرف دارم . اي بابا ! خب زن و بچه مردم ، 10 شب ، خب اين شبها شلوغه ، پياده . با چادر مشكي دارن از هيئت ميان ، اينور ميان ، اونور ميان . اصلاً من كه اومدم مثل ويژ از جلوم گذشت . اينها ديگه كين ؟!!!‌!‌  اين شجاعت نيست . بريم سمت واقعه عاشورا . ديگه وقت تمومه .
در محال السبطين / جلد دوم / صفحه 30 مي گه : روز عاشورا ، حالا مي خوايم يه كمي از شجاعت آقا اباعبدالله(ع) براتون بگم . 
روز عاشورا شد ، يك نفر هم ديگه دور و بر آقا امام حسين(ع) نمونده بود . خود امام(ع) وارد ميدان شدند . يكي از فرمانده هاي سپاه عمر سعد به نام تميم بن قحطبه اومد و گفت : يك نفر مانده ، بريد آقا ! ؟ من خودم هستم . آقا(ع) فرمودند : شما مي خواي با من بجنگي ؟ گفت : بله . بيا جلو تا من نشونت بدم شجاعت چيه ؟!!‌ تميم شمشيرُ كشيد وايساد ، بياد جلو . آقا(ع) خيلي عادي اومدند يه ضربه زدن ، سرش 50 ذراع پرت شد . 50 ذراع ! هزار نفر از لشكر با هم فرار كردند . يزيد ابطحي خيلي عصباني شد . از اصحاب فرمانده ها و يلان لشكر عمر سعد بود . اومد و گفت : چه خبرتونه جلوي يك نفر ، هزار نفر در مي ريد ؟!‌ چي مي خواد بگه اين حسين ؟!!‌ هنوز نگفته بود ، يه ضربه اومد دقيقاً ‌از وسط مثل اينكه پنير قاچ كني دو نيم شد . 
آقا اباعبدالله(ع) از اين نظرها هم در كمال بودند . خيلي كمال ! اين فرزند علي(ع) است . علي(ع) در ميدان اصلاً نمي خواست بجنگه . حضور علي(ع) در ميدان همه چيز رو بهم مي ريخت . وقتي سپاه اميرالمؤمنين(ع) در صفين وارد شد ، معاويه به مشاورين و دور و بري هاش گفت : آب را بر علي(ع) ببنديد . عمرو عاص آدم شيطوني بود . گفت : معاويه نبند ، ميان اين آب رو مي گيرن ، آبرومون هم مي ره . الكي !‌ گفت : نه آقا !‌ مي ايستيم لشكر مي چينيم . گفت : آقا ! اين آب رو مي گيرن ، نبند . من تو رو مي شناسم ، سپاهيانت رو مي شناسم ، علي(ع) هم مي شناسم . وقتي كه آب رو گرفتن و بستن ،‌ معاويه گوش نكرد ، كه پريشب جريانش رو براتون گفتم كه آقا امام حسين(ع) رو فرستادن ، آب رو باز كردند . بعد عمروعاص اومد گفت : ديدي ديدي آب رو گرفتند ، بستند . حالا هم مي بندن ما از تشنگي مي ميريم .
معاويه گفت : نه ، تو علي(ع) رو نمي شناسي ؟! آب رو باز مي كنه . وقتي آب رو گرفتن قشنگ يك قسمتي از شريعه رو آزاد گذاشتند . به كماندارها گفتند كسي حق نداره مزاحم اينها بشه . حيوونهاشون بيان آب بخورن . آب خوردن اومدن كسي حق نداره بجنگه . كماندارها هم برن عقب . آب كاملاً آزاد . مي يومدن آب
مي خوردن و مي رفتند .  
بعد يك نامه اي از آقا اميرالمؤمنين(ع) براي معاويه اومد . عمرو عاص هم نشسته بود . 2 ـ 3 تا مشاورها هم نشستند . نامه رو باز كردن . نوشته بود : معاويه ! من با تو مشكل دارم . ما داريم الكي مي جنگيم . كلي از شما كشته مي شن ،‌ كلي هم از ما كشته مي‌شن . به نظر من ما دو تا مي‌خوايم سر خلافت با هم بجنگيم ، دو تايي‌مون بيايم وسط ميدون ، هركي پيروز شد ،‌ بشه خليفه . اينو گفت و معاويه حالا داره نگاه مي كنه . يدفعه عمروعاص گفت : به ! عجب پيشنهاد خوبي . گفت : بشين ببينم بابا عجب پيشنهاد خوبي !!! مرديكه مي خواد منو به كشتن بده !!! من برم با علي(ع) بجنگم ؟‌ عمروعاص گفت : چيه ؟ مي ترسي ؟!! گفت : تو نمي ترسي ؟ نه ،‌ تو برو . من به علي(ع) نامه مي نويسم كه تو بري . نه آقا ، شما رو خواسته . گفت : نه ، تو برو . من علي(ع) رو راضي مي كنم . مي گم : اگر عمروعاص تو رو شكست داد ، قبول كن . اون هم قبول مي كنه . عمروعاص ديد خيلي اوضاع خيطه . همه دور و بري ها دارن نگاه مي‌كنند . ببين علي(ع) كيه ؟!!‌ بابا عمروعاص كه شما داري مي‌گي يه عمري جنگيده ها ! توي بستر پر قو بزرگ نشده . توي اون ايام كه الكي فرمانده سپاه نمي شدند . چندين جنگ ، چندين بار جراحت ، چندين بار زخمي شده ، چقدر كلك هاي جنگي بلده . چقدر آموزش ديده . وقتي عمروعاص وارد ميدان شد و اميرالمؤمنين(ع) از جلو اومد . فقط علي(ع) بر اسب سوار شده داره مياد . ذوالفقار فقط به كمر علي(ع) بسته است . اومد و عمروعاص هم همين جوري سوار شده بود كه منم با ابهت برم ، لشكر هم دارن نگاه مي كنند . تا تقريباً رسيدن به 200 متري ، 100 متري ، اميرالمؤمنين(ع) فقط دستشون رو گذاشتند بر قبضه شمشير ، ديدن عمروعاص ول شد . اميرالمؤمنين(ع) هم گفتن خب جنگه ديگه . وايسا ببينم ، انداخت دنبالش . عمروعاص پياده شد ، در رفت . شنيديد كه در تاريخ به عمروعاص “ عتيد العوره “‌مي گن ، يعني كسي كه عورتش آزادش كرد . ديد چاره اي نداره ديگه . شروع كرد تند تند لباس هاش رو در آورد كه اميرالمؤمنين(ع) نتونه نگاه كنه . كه آقا اميرالمؤمنين(ع) برگشتند نگاه نكردند . در رفت ! اينجوري در رفت . براي همين بهش ميگن عتيد العوره . اين عليه . با نگاه علي(ع) عمروعاص اينطوري فرار مي‌كنه .
اونوقت آقا اباالفضل(ع) در خونه همچين شخصي شاگردي كرده . هيچ وقت به گمانت نره كه حسين(ع) شاگرد اباالفضل(ع) باشه . به گمانت نره . امام معصوم ! علي(ع) ! درس پس مي داد اباالفضل العباس(ع) . درس پس مي داد .
سيد بن طاووس اين قضيه رو نقل مي كنه . بعد از واقعه عاشورا به يكي از فرماندهان لشكر عمر سعد خيلي ايراد گرفتند كه آقا اين چه وضعيه ؟ شما به 72 نفر رحم نكرديد ، چه قساوتي بود ؟! اين چه جنگ نابرابري بود ؟! اين جوري مي گه . 
مي گه : به خدا قسم هرگز كسي را دلاورتر از حسين(ع) نديدم . در حاليكه دشمن گرداگرد او را احاطه و فرزندان و يارانش كشته شده بودن و مردان به او حمله
مي كردن و مادامي كه او شمشير بدست به ما حمله مي كرد همه فرار مي كردند . چونان گرگي وسط گله گوسفندان بزند و ما مانند ملخ هاي پراكنده در بيابان پخش مي شديم و امام فقط فرياد مي زد “ لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم . “‌ مي گه شما چي مي گيد ؟! ما با اين طرف بوديم .
ابن ابي الحديد ، سني معتزلي ، كتاب بسيار زيباي شرح نهج البلاغه اش ، واقعاً‌ كتاب منصفانه ايه . ايشون توي كتاب شرح نهج البلاغه / جلد سوم / صفحه 263 اين جملات رو مي نويسه . ( شما ببينيد يك سني داره چي مي گه ) مي گه بعد از واقعه عاشورا وقتي كه يكي از بزرگان سپاه عمر سعد رو شماتت مي كردن ، اينطوري گفته بود . گفته بود : ما در مقابل جماعتي قرار گرفتيم كه اگر شما هم بوديد همون كار را مي كرديد كه ما مي كرديم . از جان گذشته ، به مال دنيا رغبتي نداشته ، داره عوامل شجاعت رو مي گه . “ از جان گذشته ، جان مي خوام چيكار ؟ آقا اينهايي كه مثلاً فرض مي كنند در سال 67 جنگ تموم شد شهيد نشدن ، چند سال ديگه بعد از جنگ مي خوان زندگي كنند .
اگر الان امام زمان (عج) بيان ،‌ بساط شهادت جور بشه . تو بعدازظهر بخواي شهيد بشي ، حالا اگر شهيد نشي ، مي خواي كجاي اين دنيا رو بگيري ؟! خبريه اصلاً ؟! خبريه ؟!‌ نمي دونم شايد شما فكر كنيد خبريه . برو از بابات سوال كن ، بگو بابا جون دنيا خبريه ؟! بگو : خيلي بهت خوش گذشت ؟! از 20 سالگي ، الان 50 سالته ، توي اين 30 سال خوش گذشت ؟! چه خبر ؟! از مادرت سوال كن .
از جان گذشته . اگر اين سيم اتصال آدم به دنيا يك سر سوزن وصل باشه ، نه تو نمازت بدرد مي خوره ، نه جهادت . فقط شهادت نيست . تو وقتي مي خواي با خدا حرف بزني بايد روحت بتونه خودش رو از زمين بكنه . يك تيكه اش وصل باشه بدرد نمي خوره . بايد بتواني ! آقا ! همه وصل ها رو پاره كنيم ؟! ‌اصلاً كسي همچين حرفي نزد . مي گن آقا ! وصل ها نچسبونده باشدت . مگه مي شه وصل هاي دنيا رو پاره كرد ؟! زندگي داري ، خانواده داري ، شغل داري ، علائق داري ، غرايز
داري ، شهوت داري ، جانت حلال همه اش .
ولي اگر يه لحظه اي گفتند آقا خدا گفته ببُر، بايد بتوني بگي چشم . نه نه ، چرا گفتم بايد بتوني بگي چشم . اگه خدا گفت بِبُر ، تو بايد بريده باشي . يعني همون قدر فاصله اي كه بخواي بگي چشم ، فكر كني هم نبايد باشه . بريم ؟! يا علي ! كجا بايد بريم ؟!‌
«‌ به مال دنيا رغبتي نداشتند . هرچه به آنان امان مي داديم قبول نمي كردند . » بابا بسه ديگه . حالا يه كم فرصت [بديد] . نه ما هستيم . مي خواد بره برسه به خدا .
« زير بار نمي رفتند . دست به شمشير چونان شيران گرسنه به ما حمله مي‌كردند . » سواران را از چپ و راست هلاك مي نمودند . آرزوي مرگ داشتند و جزء رسيدن به پيروزي يا در آغوش گرفتن مرگ هيچ هدفي نداشتند .
شما كه مي گيد چرا كشتيد ، اگر ما مختصر زماني دير مي جنبيديم تمام سپاه ما را كشته و نابود مي كردند . همين 72 تا ! اين علائم بريدنه . بريدن !‌
تا انساني نتونه ببره ، امروز نمي تونه خوب گريه و سينه هم انجام بده . بايد ببره ! بايد بريده باشه ديگه . بياد بشينه فقير ، راحت ، آماده براي پرواز .
مجلس اباعبدالله(ع) محفل پروازه . آدمي كه مي خواد پرواز كنه بايد بارش رو ميزان كنه . ماها مثل بالن مي مونيم ، روح ما از گاز هليمي پر شده كه آمادگي پرواز داره . پاهامون ،‌ غرايزمونه كه ما رو به زمين چسبونده . به محض اينكه اين طناب ها رو پاره كني ، مي ري بالا . اصلاً ديگه زياد نيازي نيست به خودت فشار بياري .
نشستي همين جا با خودت مي گي كه خب ما توي دلمون چي داريم كه به ارتباط ما با خدا ‌و امام حسين(ع) گير داده ؟! همين رو برش داري ديگه اصلاً لازم نيست اينجا كسي برات حرفي بزنه . روح به آسمون مي رسه .
بالاترين شجاعت اينه ،‌ انسان بتواند بند اتصال علائقي كه مي دونه اون علائق رو خدا دوست نداره رو پاره كنه .
آقا اگر پاره نشه ، به هيچ جا نمي رسه .
فكر مي كنم اين خاطره رو توي سمينار براتون گفتم . هنوز روي منبر نگفتم . گفتم كه يك برهه اي بود ،‌ ( هيچ اشكالي نداره چون تجربه شخصيه ، مي خوام دقيق شما اين مطلب رو بگيريد . ) يك برهه اي زمان جنگ گفتند :‌ يك جايي بايد بريد كه اينجا فاصله بين خط ما و خط عراق 20 متر بود . بعد در اين فاصله 20 متري يك تيكه خاكريز بود ، اينور كانال عراق ، اينور كانال ما . 20 متر ! گفتند آقا شما بايد بريد اين تيكه رو مين گذاري كنيد . خب ، اين خيلي كار عجيبيه . يعني خِش خِش بدنت روي زمين شنيده مي شه . دوتا ، دوتا مي ريد بالا . 10 نفر هم گفتند . كيا ؟ شما  10 تا خداحافظ ديگه . يعني بريد كارتون رو بكنيد ، ما بعداً با خانواده هاتون مي ريم . تشيع جنازه تون هم شركت مي كنيم . اين جوري روحيه مي دادن . ديگه هيچي ! اميدي نيست . داداش ! ساكت رو بستي ؟! رختخوابها رو پهن كردن ، اينها رو تقسيم كنيد . ديگه نمي خواد ، لازم نداريم . پتوهاتون رو بديد . فلان . . . . بچه ها قشنگ با شوخي و خنده ، ‌اين پتوم مال تو ، اينور هم سر ساعت و اينها دعوا مي كردند . ساعتش رو چيكار كنيم ، اون مي گفت : مال من . . . .  حالا . . . . از اين شوخي ها . روحيه بود ديگه .
باور كنيد زمستون بود ، دي ماه بود . دي ماه مهران هوا خيلي سرد بود . اونم توي اون جايي كه ما كار مي كرديم ـ قلاويزان ـ خيلي هوا سرد بود .
باور كنيد چنان گرمايي ، خود من و وجودم رو گرفته بود ، چنان داغ شده بودم ، همه زير كلاه آهنيشون كلاه گذاشته بودن ، من نمي خواستم . پشت وانت نشستم ، وقتي كه باد قشنگ توي صورت آدم مي خورد ، 20 كيلومتر از اون جايي كه
مي خواستيم بريم از مهران ، تا اون قلاويزان راه بود ، پشت وانت بودم . باد
مي خورد توي سر و صورتم . بچه ها اون عقب لوله شده بودند ، داشتند
مي لرزيدن . من مي گفتم چه تونه ؟!‌ شما چرا اينقدر سردتونه ؟ چنان حرارتي وجودم رو گرفته بود ، احساس مي كردم كه بدنم كه با لبه وانت تماس داره ، احساس تماس نمي كنم . يه 5 سانت از زمين اومده بودم بالاتر . فضيلتي نيست ها ! مي خوام يه چيزي رو براتون ثابت كنم . بي زحمت زود نتيجه نگيريد . بعد رفتيم اونجا . بچه ها گفتند : سردت نيست ؟ گفتم : نه ! كلاه آهني رو بايد بر مي داشتيم ديگه . كلاه عادي بهت بديم ؟ گفتم : نه . جورابهات هم كه جوراب هاي نازكي پوشيدي ؟ گفتم : آره . چون جوراب و كلاه براي سرما خيلي مهمه . بعد دستكش نمي خواي ؟ نه آقا ! اسلحه چي ؟ اسلحه مي خوام چيكار ؟ دوتا نارنجك مي بنديم اينجا و بده بريم كارهامون رو بكنيم . همه كارها تموم ! اصلاً نمي تونستم به آسمون نگاه كنم . با تمام توان سعي مي كردم خدا را فراموش كنم . چون به محض اينكه يه لحظه دلم مي رفت سمت خدا ، چنان چشمهام پر از اشك مي شد و گريه
مي كردم كه جلوم رو نمي ديدم . كارم ديگه تموم بود . داشتم فكر مي كردم كه الان ما بريم اونجا چه خبره ؟! حالا نمي ‌دونم كجاها بايد بريم . داشتم انتخاب مي ‌كردم . حالا ما بريم اونجا ، طبقه سوم و چهارم بهشت آسانسور داره ، نداره ؟! ما كمرمون درد مي كنه . نمي دونم فلان ، اله ،‌ بله ، اصلاً ديگه حوري چي چيه ؟! قوري چي
چيه ؟!‌ به همين چيزها فكر مي كردم .
باور كنيد من توي عمرم يه 25 دقيقه ، نيم ساعتي اين تجربه رو داشتم . روي زمين كه راه مي رفتم ، احساس تماس بين پام و پوتينم و زمين رو نداشتم . اينقدر راحت !‌ بچه ها نگاه مي كردن ، ( از اون 10 نفر ، 4 ـ 5 تاشون زنده اند . يكيش هم الان يكي از مسئولين اداره كل راه آهنه . من يه وقتي ديدمش گفت : يادته اون شب ؟ گفتم : آره . ) بعد همه نگاه مي كردن ، اوه اوه ، چه خبره ؟ خبري نيست . مين ها رو بده من . اول كي مي ره ؟ گفتم : من . گفت : برو بالا . حالا چي جوري بايد بريم ؟ 20 متر فاصله است . آدم بايد آروم بره بالا . خيلي آروم پريدم بالا . ـ آقا بگيرينش ، اين ديوونه شده . هيچ صدايي نيومد . نه از پرش من صدايي اومد . دشمن اونور داشت چرت مي زد . آروم خوابيدم ، چاله اول رو كندم ، چاله دوم رو كندم . مين ها رو گذاشتم . همين طوري توي فكر بودم ، داشتم اشك هم مي ريختم . يه لحظه يادم اومد به يه قضيه اي . قضيه اي كه منو به دنيا گره زده . توي دلم گذشت كه اين قضيه كي درست مي شه ؟ يه قضيه اي ! الزام هم نيست توش گناه باشه . البته قضيه اش هم از نظر من بي گناه نيست . يه قضيه اي بود ديگه . تا گفتم كي درست مي شه ، ديدم اينقدر دستم مي لرزه كه اين سيم چين داره از دستم مي افته . يخ كردم ، دست و پام داره مي لرزه . من يه متر اومدم جلو ، يه متر نمي تونم برگردم عقب . ـ من رو بكشيد عقب . بچه ها فكر كردن تير خوردم . پام رو گرفتن كشيدن عقب  گفتم : كلاه . يخ كرديم .
بـر خـاك منـم بستـه و در بنــد و حصـار     در حسرت پرواز سر و پا هوس و آز
گر حسرت پرواز به دل هست عجب نيست      مرغ قفسـم ، نيست مرا عـادت پـرواز
امروز روز پاره كردن بندهايي است كه ما رو به دنيا گره زده .
آقا ! همه چي تموم شدها . نه ديگه اشك داشتيم ، نه حال داشتيم . هيچي ! خدا نشوندمون ، گفت : ديدي بچه جون ؟!! مي خواستم بهت بگم مزه اش اينه ، حيف تو آدم نيستي . دقيقاً همين بود ديگه . مزة پرواز ! اين متنِ مناجات شعبانيه است ! “‌ فتسير ارواحنا معلقه بعزّ قدسك “ مزه اينكه انسان بريده زندگي كنه . بالاترين شجاعت بريدنه .
وقتي انسان بريده است نه زود خشمگين مي شه . جاي جاش شجاعتش رو به خرج ميده ، جاي جاش عبادتش رو مي كنه و غيره و غيره .




کانال تلگرام رهپویان
 رشيد:  با سلام و تشكر از مطالب تون . فعلا فقط از مطالبتون كپي برداري كردم تا انشاء الله مطالعه كنم اگر مناسب ديدم حتما اين خوبي شما را تكثير مي كنم . سرفصلهاي خيلي زيبايي داشت . اميدوارم در كارهاي آتي حتما آدرس مطالبي هم كه در سخنراني هاتون استفاده مي كنيد به عنوان پا ورقي به مطالبتون اضافه كنيد . به هر حال خيلي سپاسگزارم
جمعه 9 مهر 1395
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات