برنامه آينده
اطلاعیه

به علت پیشگیری از آسیب های بهداشتی احتمالی جلسات هفتگی، تا اطلاع ثانوی برگزار نمی گردد!
رهپويان



پنجشنبه 14 فروردین 1399 نسخه چاپی
متن سخنرانی - مبنا و اثر دینداری - قسمت اول - 95/12/28

یا انیس
کاروان زیارتی مشهد مقدس 96
سخنرانی سید محمد انجوی نژاد
موضوع : مبنا و اثر دینداری ، قسمت اول
تاریخ : 95/12/28

عناوین اصلی سخنرانی:
» حتما یکی از اهداف دین، دادن سبک زندگی است!
» مبنای دین چیست؟
» اثر دینداری بر خود فرد چیست؟
» مبنای دینداری ما چیست؟
» آیا ما می توانیم مبنای دینداری را تشخیص دهیم یا خیر؟
» مبنای دینداری، در همه ادیان از زمان آدم تا همین الان، یک کلمه است و آن عبودیت و بندگی است!
» در ذات و فطرت ما میل به بندگی قرار داده شده است!
» بالاخره باید بندگی یک نفر را کرد!
»  بنده ها، بنده خلق شدند اما در اینکه بندگی چه کسی را می کنند، اختیار دارند!
» یا خداوند مدیر است یا باید مدیر دیگری را انتخاب کنی!
» معلوم نیست که نماز خواندن، هیئت، ایثار، عدالت و جهاد، بندگی باشند.
» بندگی در آن چیزی است که شما چشم بسته، چشم بگویید!
» ما در زندگی، چشمی که دوست داریم را می گوییم.
» دوست داری اما باید دوست نداشته باشی!
» ما قانع شدیم که کارهای خوب به نفع ما هستند!
» حقیقت ایمان عبودیت است، سایر موارد رفتارهای دینی است!
» اغلب ما آداب دینی را یاد گرفته ایم، به آنها عادت کرده اییم و با همین بساط بزرگ شده ایم!
» مومنین عالم، بندگی را به هیچ چیزی نمی فروختند!
» حقیقت بندگی، دوست داشتن در مسیر خدا و دشمن داشتن در مسیر خدا، است!  
» چشم گفتن بدون چون و چرا یعنی بندگی!
» اثر این دینداری چه چیزی باید باشد؟
» اثر دین یک کلمه یعنی نجات است!
» دینی که نتواند عمر جاودانه من را تامین کند به چه درد من می خورد؟!
» چقدر در زیارتت برا نجات مایه می گذاری؟
» مبنا و حقیقت دین عبودیت است برای نجات!


» حتما یکی از اهداف دین، دادن سبک زندگی است!
بعضی اوقات نگاهی که ما به مقوله دینداری داریم، این است که دینداری می تواند مثلا برای ما یک سری آداب و سبک زندگی را ایجاد کند.
 
یعنی می گوییم مثلا ما دیندار هستیم برای اینکه جامعه خوبی داشته باشیم یا دینداری می کنیم برای اینکه در جامعه ما سطح امنیت، رفاه و عدالت اجتماعی بالا برود یا اینکه می گوییم به زیارت می آییم و سال نو خود را خدمت آقا علی بن موسی الرضا هستیم تا ان شاء الله امام رضا(علیه السلام) در سال 96، برای زندگی مسیر خوبی را به ما نشان دهد یا به ما کمک کند.

همه این موارد  خوب و درست هستند. یعنی حتما یکی از اهداف دین، دادن سبک زندگی است و این نکته حتما درست است.
اما در بحث دین دو نکته وجود دارد که گاهی اوقات مقداری از آن غافل می شویم.

» مبنای دین چیست؟
نکته اول این است که مبنای دین چیست؟ یعنی چه زمانی می توانیم بگوییم که کسی دیندار است؟ مثلا کسی زندگی اش خوب است، سبک زندگی اش هم خوب است، حتی کلمات ارزشی مانند ایثار، جهاد و انفاق نیز در زندگی او وجود دارد و اصلا طرف این کاره است، خیریه دارد، عشق و زندگی اش هم همین است، زندگی مختصر و مفیدی دارد و اگر هم زندگی اش را با متن دین مقایسه کنی، خیلی احساس رضایت می کنی و می گویی این فرد دارد خوب زندگی می کند، مگر پیغمبر(صلوات الله علیه) چه چیزی گفته است؟ همین ها را گفته است. مگر امام رضا(علیه السلام) چه  زندگی ای را می خواهد؟ همین گونه را می خواهد دیگر.

ما می گوییم آیا یک دیندار کسی است که زندگی اش یک زندگی قابل دفاع از نظر دین و انسانیت است یا اینکه باید یک مبنایی را رعایت کند؟ این یک مورد بود.

» اثر دینداری بر خود فرد چیست؟
مورد دوم و بعد از این مبنا این است که اثر این دینداری در خود این فرد چیست؟ مثلا فردی دیندار است و می گوید اثرش در من فلان چیز است، اما کسی می گوید زندگی من را نگاه کن، زندگی من متدینانه است و به اثر دینداری بر خود من کاری نداشته باش.

ولی الان من و تو به اینجا(مشهد) آمده ایم تا تکلیف خودمان را با علی بن موسی الرضا(علیه السلام) مشخص کنیم که به عنوان مورد اول ببینیم که مبنای دینداری ما چیست؟ و مورد دوم اینکه ببینیم اثر این دینداری بر زندگی شخصی ما چیست؟ این دو مورد بحث امشب ما هستند که به آنها نگاه می کنیم.

» مبنای دینداری ما چیست؟
در ابتدا مبنا را بررسی می کنیم. برادران و خواهران، نباید سر خودمان را کلاه بگذاریم، دیندار کسی نیست که در سبک زندگی اش نگاه کنی و ببینی اهل خیر، عدالت، جهاد، جهاد نظامی و در خط مقدم است. این رفتارها نشان دهنده آن مبنا نیست.

» آیا ما می توانیم مبنای دینداری را تشخیص دهیم یا خیر؟
یا مثلا دیندار کسی نیست که که اهل نماز، گریه، توسل، هیئت و غیره است. آیا اصلا ما می توانیم مبنای دینداری را تشخیص دهیم یا خیر؟ مبنای دینداری چیزی است که یا من خودم باید آن را برای خودم وزن کنم و تشخیص دهم یا اینکه باید به بقیه بگویم که این کار را برای من انجام دهند. مثلا به کسی بگویم  که من دینداری ام اینگونه است آیا مبنا را دارم یا خیر؟

» مبنای دینداری، در همه ادیان از زمان آدم تا همین الان، یک کلمه است و آن عبودیت و بندگی است!
هیچ کس غیر از تو و خدا نمی توانند بفهمند که آیا تو مبنای دینداری را داری یا خیر؟ مبنای دینداری، در همه ادیان از زمان آدم تا همین الان، یک کلمه است و آن عبودیت و بندگی است!

بندگی چیزی است که اصلا هیچ کس غیر از تو و خدای تو نمی توانند تشخیص بدهند که آیا تو الان با این رفتارت بندگی هم می کنی یا خیر؟ اصل این است. مثلا من دارم نماز می خوانم، در هیئت هستم، اصلا الان منبر رفته ام، در حرم امام رضا(علیه السلام) منبر رفته ام و یا اینکه اصلا روی بام کعبه در حال اذان گفتن هستم، آیا این ها نشانه دینداری هستند؟ بله. اما آیا این فرد مبنای دینداری را هم دارد؟ نمی دانیم.

کمی بندگی و عبودیت را باز می کنم. منبر این شب ها مختصر است. منتظر نباشید که من مباحث را خیلی طول و تفضیل بدهم، امشب  آمده ایم تا توسل کنیم. به قدر کافی حرف زده ایم.

گفتن بعضی از حرف هایی که بین خودم و خدا است، فقط این جا(حرم امام رضا(علیه السلام)) به درد می خورد،
به شهر که برگردید هیچ فایده ای ندارد. چون که اینجا، فضا نورانی است، تو هم تنها می شوی و با علی بن موسی الرضا(علیه السلام) خلوت می کنی و به نتیجه ای می رسی. اما در شیراز تا جلسه تمام می شود شما به خیابان می زنید و فرصت و نورانیتِ فکر نیست.

» در ذات و فطرت ما میل به بندگی قرار داده شده است!
در ابتدا یک مقدمه کوتاه را می گویم. طبق فرمایش قرآن کریم، در ذات و فطرت ما میل به بندگی قرار داده شده است و تمام انسان ها، همه و همه، نه اینکه بگوییم بنده هستند بلکه قطعا بندگی خود را نشان می دهند. همه بنده خدا هستند و کسی نمی تواند بگوید من بنده خدا نیستم ولی همه انسان ها بندگی و عبودیتشان را نشان می دهند.

میل انسان ها به عبودیت، دو حالت دارد. انسان ها یا انتخاب می کنند که بنده خدا باشند یا انتخاب می کنند که بنده غیر خدا باشند و گزینه سومی وجود ندارد.

» بالاخره باید بندگی یک نفر را کرد!
مثلا طرف می گوید، من می خواهم از قید بندگی خدا آزاد شوم. به او می گویی حالا بندگی چه کسی را می خواهی بکنی؟ می گوید نمی خواهم بندگی هیچکس را بکنم! به او می گویی بنابراین داری بندگی خودت را می کنی. زیرا الان تو به جایگاهی رسیده ای که به خودت دستور می دهی و دستورت این است که خدا را رها کنی و خودت را بپرستی. چاره  دیگری نداری. بالاخره باید بندگی یک نفر را کرد!

 قضیه بشر حافی را همگی بلد هستید که امام صادق رد می شدند و دیدند که در خانه ای بساط گناه برپا است. زمانیکه کنیز خانه آمد تا زباله ها را دم در بگذارد، امام از او پرسید که آیا صاحب خانه تو، حر و آزاد است و یا اینکه بنده است؟ کنیز گفت خیر، صاحب خانه حر و آزاد است، خیلی هم امکانات دارد، من کنیزش هستم و کلی هم بنده دارد و غیره.

امام فرمودند آزاد است که دارد اینگونه زندگی می کند. هنگامیکه کنیز به داخل خانه بازگشت، بشر حافی ماجرا را پرسید و کنیز قضیه را گفت که چه کسی بوده است و غیره و بشر حافی پا برهنه دنبال امام صادق(علیه السلام) دوید و داستانش را همه می دانید.
 
بحث من آن داستان نیست. بحث من این است که امام فرمودند هیچ راهی نیست یا بنده خودش است یا بنده خدا؟ عده ای می گویند ما تا چه زمانی باید آزاد نباشیم، بندگی خدا را بکنیم، خدا فلان است و غیره؟ به این فرد بگو بندگی خدا را نکن، حالا بندگی چه کسی را می خواهی بکنی؟ می گوید هیچ کس. این امر غیر  ممکن است!

» بنده ها، بنده خلق شدند اما در اینکه بندگی چه کسی را می کنند، اختیار دارند!
اگر نمی خواهی بنده خدا باشی، مجبور هستی که بنده مدیر کلت، سیاست، شهوت، ورزش و هر چیزی که شما فکر کنی، شوی. مجبور هستی و راهی نیست. بنده ها، بنده خلق شدند اما در اینکه بندگی چه کسی را می کنند، اختیار دارند. اصلا اختیار و آزادی کامل وجود ندارد، خلقت ما اینگونه است. این نکته اول بود.

» یا خداوند مدیر است یا باید مدیر دیگری را انتخاب کنی!
در نکته دوم راجع به خدا صحبت می کنم. تفکری که در اسلام و حتی در شیعه، مثلا در معتزلی ها و یا الان در غرب وجود دارد، این است که می گویند خدا این چنین توقعی از ما ندارد، خدا هست و قطعا خالق هم هست اما دیگر مدیریت نمی کند، خلق کرده و رفته است، دیگر بقیه اش با خودت است و توقع نداریم! می گوییم یا خداوند مدیر است یا باید مدیر دیگری را انتخاب کنیم! یا اداره زندگی ما را باید خدا انجام دهد یا باید از دیگری بخواهیم. یعنی یا اداره زندگی را از خدا و امام رضا(علیه السلام) بخواهیم و یا اینکه باید از دیگری بخواهیم. این حرف که خودم روی پای خودم می ایستم هم در جهان وجود ندارد!

بنابراین دو چیز وجود ندارد. بنده نبودن و روی پای خود ایستادن، وجود ندارد. یا خدا و یا کسی دیگر. این وسط شیطان هم هست که می گوید اگر کسی می خواهد بندگی کند یا کمک می خواهد، من هستم. شیطان کمک می دهد دیگر. این نکته دوم بود.

» معلوم نیست که نماز خواندن، هیئت، ایثار، عدالت و جهاد، بندگی باشند.
برگردیم ببینیم مبنا چیست؟ یعنی بندگی کردن و عبودیت یعنی چه؟ گفتیم معلوم نیست که نماز خواندن، هیئت، انفاق، ایثار، عدالت و جهاد بندگی باشند. بعضی اوقات من جهاد می کنم اما بنده جهاد هستم، نه بنده خدا. اصلا عشقم هست که بروم و بجنگم. مثلا از تکفیری ها بدم می آید و می خواهم بروم و با آن ها بجنگم. جنگ با تکفیری ها خوب است اما اینکه بندگی است یا نه، معلوم نیست. زیارت امام رضا(علیه السلام) آمده ای و خوب است، اما آیا نشان دهنده بندگی هست؟ نمی دانیم.

چقدر خوب است که در این روزهای آخر سال ببینیم که اگر رنگ و بوی مبنای دینداری یعنی عبودیت و بندگی در ما نیست، به زندگی مان چند گزینه را اضافه کنیم. سال 96 که شد بگوییم ما تا سال 95 هرچه که بودیم بودیم، در سال 96 می خواهیم عبودیت را شروع کنیم. یا اصلا رنگ و بوی عبودیت را دارم اما در سال 96 می خواهم آن را زیاد کنم.

» بندگی در آن چیزی است که شما چشم بسته، چشم بگویید!
مبنا و اثر دین را می خواهم بگویم. بندگی در چیست؟ بندگی در آن چیزی است که تو چشم بسته، چشم بگویی!

خدا می گوید این کار را بکن، می گویی چشم. اگر برای انجام ندادن کاری دلیل هم داری اما بگویی "گفت و گو آیین درویشان نبود / ور نه با تو ماجراها داشتیم" و چشم بگویی، این بندگی می شود.

برگردیم به روایتی که همه بلد هستید که خداوند تبارک و تعالی از حضرت موسی(سلام الله علیه) سوال کرد که موسی(سلام الله علیه) آیا عبودیت و بندگی مرا انجام می دهی؟ گفت بله، خیلی زیاد. خدا گفت چیست؟ گفت نماز می خوانم، خدا گفت این برای خودت است. موسی (سلام الله علیه) گفت روزه می گیرم، جهاد می کنم و هر چه گفت، خداوند گفت برای خودت است. حضرت موسی(سلام الله علیه) می گوید گیر کردم و به خدا گفتم پس بندگی تو چیست؟ من فکر می کردم که این موارد بندگی است. خدا گفت آیا شده است بی چون و چرا، بخاطر من چیزی یا کسی یا کاری را دوست داشته باشی که دوستش نداری؟! یا آیا شده است که بخاطر من بغض کسی یا کاری یا چیزی را داشته باشی که دوستش داری؟ این بندگی است! چقدر داریم؟

طرف می گوید به زیارت امام رضا(علیه السلام) برویم، این را که دوست دارد، پس عبودیت نیست! یا می گوید نماز بخوانیم، این هم برای خودش است. مگر کافر است که نماز نخواند؟ نماز نخوان. اگر نماز نخوانیم، چوب دارد. طرف می گوید جهاد کنیم. آیا آن را دوست داری؟ می گوید دوست ندارم. خب این شد بندگی! به فرد می گویی به زیارت برویم، می گوید خسته هستم، دوست ندارم. در این صورت اگر به زیارت بیاید، می شود بندگی!

بعضی اوقات فرد سوال می کند و می گوید( این سوال فقهی و احکام است) الان می خواهم نماز اول وقت بخوانم اما نماز به دلم نمی چسبد، ناهار می خورم، جان می گیرم و برای خدا حمد و سوره ای می خوانم که کف کند و آن چنان ضالین را می کشم که کشش تا عرش برود! از او می پرسند که آیا آن نمازی که بعد از ناهار خواندی، خوب بود؟ می گوید بله. پس بندگی نبود بلکه نماز بود. آن نمازی که دوست نداشتی، حال نداشتی، اثرش را هم احساس نکردی و گفتی خدا گفته است اول وقت بخوانم، می گویم چشم، بندگی می شود. این مثال است.

» ما در زندگی، چشمی که دوست داریم را می گوییم.   
ما در زندگی، چشمی که دوست داریم را می گوییم. مثلا به مهمانی می رویم و صاحب خانه می گویند بفرمایید غذا سرد شد، شما می گویی چشم! این چشم یعنی چه؟ خیلی زحمت می کشی که از صاحب خانه اطاعت می کنی و وقتی که می گوید بفرمایید غذا سرد شد، می گویی چشم، ماشاءالله خیلی آدم خوبی هستی. مرد حسابی تو داری با سر می روی داخل سفره، می خواهی چشم هم نگویی؟ اغلب چشم گفتن های ما مربوط به زمانی است که دوست داریم!

» دوست داری اما باید دوست نداشته باشی!
آن قسمت دیگر خیلی خطرناک تر و سخت تر است که دوست داری اما باید دوست نداشته باشی. این خیلی سخت تر است! در این قضیه، بعضی اوقات در قرآن کریم، خداوند به پیغمبرش ایراد می گیرد. خداوند به نوح(علیه السلام) می گوید چیست که سرت را برمی گردانی و از روی کشتی نگاه می کنی و داری دنبال پسرت می گردی؟ او را رها کن دیگر.

بدبخت حضرت نوح(علیه السلام) بعد از هزار سال کار فرهنگی، توانسته است 70 نفر را جذب کند، پدرش درآمده است، حالا سوار کشتی شده و می خواهد برود، بچه اش مانده، برگشته نگاه می کند و می گوید حالا این پسر من است، مثلا یک نگاه کنم ببینم چه می شود و چه نمی شود. خداوند می گوید این چه وضعی است که راه انداخته ای؟

یعنی خداوند آن هزار سال و آن همه کار و فشار را نمی بیند اما این یک قسمت را می بیند و می گوید من از پیغمبرم توقع نداشتم که دشمن مرا یک سر سوزن هم دوست داشته باشد حتی اگر پسرش باشد!

خیلی ذهنتان به سمت آدم نرود، اگر کار یا چیزی را دوست دارم اما به خاطر خدا دوستش نداشته باشم و آن را رد کنم، این بندگی است!

حقیقت دین این مدل اطاعت است، نه اینکه مثلا تا حی علی الصلاه گفتند، بدوی و صف جماعت را پر کنی. در این مورد، تو قبلش 100 روایت راجع به نماز جماعت خوانده ای و کلی تهییج و قانع شده ای و دلایل عقلی زیادی برای چشم گفتن داری! حتی برای صدقه دادنت، جهادت، حجابت، ایثارت، هیئتت و زیارتت هم همین گونه است!

» ما قانع شدیم که کارهای خوب به نفع ما هستند!
برادران و خواهران، ما سر خودمان را کلاه بگذاریم، سر امام رضا(علیه السلام) کلاه نمی رود. ما قبلا قانع شده ایم که این چیزها به نفع ماست و این چیزها را دوست داریم. همه مان خوبی این چیزها را می دانیم. مثلا می گویند زیارت امام رضا(علیه السلام) عالی است! قانع شده ایم.

چند سال از عمرت گذشته است؟ اگر بتوانی در زندگی ات برای امام رضا(علیه السلام) دو نمونه بیاوری که چیزی را دوست داشتی اما به خاطر بندگی ات، آن را دشمن می داری و چیزی را دشمن داشتی اما بخاطر بندگی ات، دوستش می داری، یعنی شما ایمانت را داری، حالا ممکن است کم یا زیاد باشد.

» حقیقت ایمان عبودیت است، سایر موارد رفتارهای دینی است!
حقیقت ایمان عبودیت است و حقیقت عبودیت این چیزی است که خدمتتان گفتم، سایر موارد رفتارهای دینی است! طرف نماز می خواند و غیره. همه مان رفتارهای دینی را بلد و از حفظ هستیم و کلیشه شده اند.
 
مثلا من آدمی را می بینم که دارد آداب دینی را به جا می آورد. این آداب را از بچگی دیده و یاد گرفته است. اگر این فرد در یک کشور دیگر بود، آداب دیگری داشت. یا همین سینه زنی که بعضی اوقات آن را انجام می دهیم را در بچگی یاد گرفته ایم. البته الان که ایام جشن است و سینه زنی نداریم. مثلا طرف می گوید این فرد خیلی دیندار است، چون خوب سینه می زند، دستش را نگاه کن که چه مرتب بالا و پایین می رود. اگر این فرد در جای دیگری بود، به گونه دیگری دستانش حرکت می کرد و می رقصید. دیگر یاد می گیرد.

» اغلب ما آداب دینی را یاد گرفته ایم، به آنها عادت کرده اییم و با همین بساط بزرگ شده ایم!
اغلب ما آداب دینی را یاد گرفته ایم، به آنها عادت کرده ایم و با همین بساط بزرگ شده ایم! فرد تسبیح دستش است، ذکر می گوید، صلوات می فرستد و غیره، اهل نماز هست، زیارت می آید و دم در به امام رضا(علیه السلام) سلام می دهد. این موارد را یاد گرفته است. بچه بوده است، سه سالش بوده و با مادر و پدرش به زیارت آمده و دیده که آنها این گونه هستند در نتیجه یاد گرفته است. این ها آداب هستند. آداب آموختنی است! مثلا اگر مادر یا اطرافیانش به گونه دیگری سلام می دادند، آن هم به همان گونه سلام می داد. امام رضا(علیه السلام) وقتی آداب را از ما می بینند، می گوید کارهای خوبی است، اما آن چیزی که اما رضا(علیه السلام) چک می کند، ایمان ما است نه آداب ما!

ایمان یعنی امام رضا(علیه السلام) برمی گردد تا ببیند این فرد مبنا را دارد یا خیر. اگر طرف 25 دقیقه سرش به سجده باشد و یک سجده خیلی خوب و طولانی داشته باشد، تقبل الله اعمالکم، خدا ان شاءالله این سجده را از او قبول کند اما آیا این سجده نشان دهنده ایمان و عبودیت هست؟ اولا این فرد قانع شده است، ثانیا آداب است، ثالثا ثواب دارد و همه چیز. اما آیا وقتی سر از سجده بر می دارد و به بالا نگاه می کند، واقعا حاضر است که در مقابل بالا از دلش کوتاه بیاید؟! این می شود بندگی!
 
» مومنین عالم، بندگی را به هیچ چیزی نمی فروختند!
و مومنین عالم، بندگی را به هیچ چیز نمی فروختند! در بعضی از احوالات بزرگان داریم که( البته الان این بزرگان اسطوره هستند و به تاریخ پیوسته اند. دیگر الان در این دوره و زمانه، خیلی ها همین که نماز قضا ندارند، خیلی آدم های خوبی هستند) طرف مثلا 50-40 سال نماز می خوانده و به صورت جماعت و خیلی عالی و درجه یک آن را انجام می داده است، سپس یک دفعه احساس کرده که این نماز بندگی نبوده است و 50 سالش را قضا کرده است! از او علت را پرسیده اند، گفته برای اینکه این نماز 50 ساله ای که می خواندم، به تازگی فهمیده ام که این نماز را دوست دارم و احساس می کنم که واقعا خیلی نماز های خوبی بوده اند و خیلی سنگین و با تمام شرایط و رعایت آداب بوده اند.

اما نشستم و با خودم فکر کردم و گفتم که 50 سال است که نمازی می خوانم که همه آداب را دارد؛ آداب قبل و حین و بعد نماز، قرائت و غیره را دارد. نشستم فکر کردم که من 50 سال این چنین نمازهایی خوانده ام و خیلی نمازهای خوبی بوده اند، بنابراین به این نتیجه رسیدم که بندگی نبوده اند بلکه که من این مدل را دوست داشتم. 50 سال نمازی که این گونه خوانده بودم را دارم تند تند می خوانم و این گونه قضا می کنم، که بعد از نماز نگویم عجب نماز خوبی خواندم. چقدر بعضی ها به ایمانشان حساس هستند!

طرف به جهاد رفته، زمان جنگ، ماشینش در جاده خوزستان تصادف کرده و نمی دانم چه شده است و سرش به دیواره ماشین خورده و مثلا کمی عصب گوشش مشکل پیدا داره اما 40 سال است که دارد می گوید ما برای این مملکت خون دادیم و قدر نمی دانند!

آن وقت جانباز 70 درصد، گوشه آسایشگاه افتاده و 35 سال است که کسی از او خبر نمی گیرد اما وقتی به او می گویی چه خبر؟ می گوید خدا مارا ببخشد. به او می گویی بعضی از این بچه ها اگر فقط یک روز کسی سلامشان نکند، دلشان می گیرد و عقده های روان شناسی پیدا می کنند و کارشان به قرص اعصاب می کشد اما تو سی و پنج سال است که اینجا افتاده ای، آیا این ها را عبادت حساب نمی کنی؟ می گوید خیر. به او می گویی برای چه این ها را عبادت حساب نمی کنی؟ می گوید برای اینکه قانع شدم، می گویم جانبازی خوب است، روز قیامت کلی چیز به ما می دهند، بنابراین این بندگی نیست. بعضی ها چی هستند و ما چی هستیم؟!! یک مورد این بود.

» حقیقت بندگی، دوست داشتن در مسیر خدا و دشمن داشتن در مسیر خدا، است!  
این مورد را چک کنیم که آیا موسی(علیه السلام) شده است چیزی را که دوست نداری برای من دوست داشته باشی و چیزی را که دوست داری برای من دوست نداشته باشی؟ !آن جا حضرت موسی(علیه السلام) می گوید، اینجا بود که فهمیدم حقیقت بندگی نیست جز، الحُب فی الله والبُغض فی الله یعنی دوست داشتن در مسیر خدا و دشمن داشتن در مسیر خدا.

طرف می گوید من امام رضا(علیه السلام) را دوست دارم و خداوند فرموده است که هر کس امام رضا(علیه السلام) را دوست داشته باشد، دوست من است و غیره. آیا می توانی امام رضا(علیه السلام) را دوست نداشته باشی؟ از بچگی با او بوده ای، خب دوستش داری دیگر. اصلا این آقا چه کار کرده که دوستش نداشته باشی؟ مگر می توانی دوستش نداشته باشی؟ چه افتخاری، من امام رضا(علیه السلام) را دوست دارم! امام رضا(علیه السلام) خوشحال باشد که ما دوستش داریم! امام رضا(علیه السلام) دوست داشتنی هست!

» چشم گفتن بدون چون و چرا یعنی بندگی!
طرف می گوید من از آمریکا بدم می آید پس بنابراین حَربٌ لِمَن حاربَکم را دارم و الان خیلی انقلابی و خوب هستم و غیره. بیا برو خوشت بیاید. می گوید حداقل از اسرائیل که بدم می آید، بیا برو خوشت بیاید یا اینکه می گوید از داعش بدم می آید، خب بیا برو خوشت بیاید. این که هنر نیست! اگر پدرت، بچه ات، داداشت، عشقت، با خدا مشکل دارد، می توانی آن را خط بزنی؟

اگر دشمنت که حق بابایت را خورده، حق خودت را خورده است اما لازم باشد که دوستش داشته باشی، آیا می توانی دوستش داشته باشی؟ این بندگی است، چشم گفتن بدون چون و چرا یعنی بندگی!

کسانی که طرفدار اسلام رفتاری، انسانی، آدابی و سنتی و این مدلی هستند بیایند و تکلیف خود را با این روایت و عبودیت و بندگی مشخص کنند و بگویند که جایگاه عبودیت در اسلام آنها کجاست؟ اصلا اسلام نه، دین هم همین گونه است. هیچ دینی نمی تواند ادعا کند که من دین الهی هستم، مگر اینکه بتواند جایگاه اله را در متدینانش جا بیندازد و جایگاه خدا و رب در متدینان جا نمی افتد، مگر اینکه متدینان عبد بشوند و نشانه عبد این است. این مبنای دینداری بود.

» اثر این دینداری چه چیزی باید باشد؟
اثر دینداری را هم بگوییم و بحث تمام شود. اثر این دینداری چه چیزی باید باشد؟ دوباره می گوییم که دین باید در سبک زندگی اثر داشته باشد، دیده شود، دنیایت آباد شود، تبلیغ دین باشد و غیره، این ها همه عالی است. سبک زندگی، تبلغ دین و رفتار و غیره را همیشه گفته ایم.

اثر اصلی یک دین برای من و تو به طور شخصی (آن مورد شخصی است، این هم شخصی است) که فقط تو و خدای تو آن را می فهمید، یک کلمه است. مبنا یک کلمه بود که آن هم عبودیت بود. اثر دینداری هم یک کلمه است. یعنی همه این چیزهایی که گفتیم درست است، اگر فرد یک کار را انجام داد، تمام است و به معنی دین است. اگر هم هیچ کار دیگری نکرد و همین یک کار را انجام داد هم، همین خوب است. اگر کارهای دیگر را هم انجام داد اما این یک کار را انجام نداد، فایده ای ندارد. یعنی باید این یک کار برای ما انجام دهد. دین باید برای ما چکار کند؟

» اثر دین یک کلمه یعنی نجات است!
 اثر دین یک کلمه است و نجات، قیامت و قبر می باشد. اثر دین یک کلمه یعنی نجات است! دینی که نتواند ما را به بهشت برساند به چه درد ما می خورد؟ طرف می گوید دین زندگی من را درست کرده است، خب درست کند؛ سی، سی و پنج، چهل، چهل و پنج، پنجاه، شصت، هفتاد، نود، صد و پانزده و صد بیست سال زنده هستیم. صد بیست سال را دیگر داریم شوخ می کنیم.

» دینی که نتواند عمر جاودانه من را تامین کند به چه درد من می خورد؟!
دینی که نتواند عمر جاودانه من را تامین کند به چه درد من می خورد؟! شما که بلند می شوید و اینجا به زیارت علی بن موسی الرضا(علیه السلام) می آیید، چقدر برای درد حقیقی خود مایه می گذارید؟ زیارتی که نتواند من را نجات دهد، به چه در من می خورد؟  الان امام رضا(علیه السلام) سال 96 من را تامین کند، 50 سال هم به من عمر دهد، ازدواج  را هم درست کند، خب بعدش چه می شود؟

» چقدر در زیارتت برا نجات مایه می گذاری؟
دینی که نتواند من را از داخل قبر نجات دهد و به بهشت ببرد، به چه درد می خورد؟! این مسخره بازی ها را رها کنید که می گویند ما اهل بهشت نیستیم، این ها شعار است. بیا برو جهنم. طرف می گوید من اگر خدا بخواهد می روم جهنم! تو همین الان بچه ات مریض می شود کافر می شوی، خدا تو را به جهنم ببرد؟! چقدر در زیارتت برا نجات مایه می گذاری؟

» مبنا و حقیقت دین عبودیت است برای نجات!
مبنا و حقیقت دین عبودیت است برای نجات! طرف می گوید من الان تا مردنم خیلی وقت مانده است؛ اولا معلوم نیست که چقدر از عمرتان باقی مانده است، ثانیا اگر خیلی هم مانده باشد، آیا مطمئن هستی که در سال 96 هم همین خلوص را داری که امام رضا(علیه السلام) حرفت را بخرد؟

الان در جمع بچه هایی هستند که هنوز بالغ نشده اند، الان دارم به شما می گویم که اثر دین نجات است. بهترین زیارت، زیارتی است که قیامت تو را تضمین کند. 80 سال دیگر هم عمر کنی، معلوم نیست 20سال دیگر به این میزان که الان پاک هستی و امام دوستت دارد، حرفت را بخرند، پس الان برای نجاتت دعا کن!

فردا والدینت نگویند فلانی رفت و بچه ما را به یاد مرگ انداخت! می گویم مرگ چیست؟ نجات! 90 سال دیگر زنده هستیم!

مومنِ عبد، بهترین توسلات و لحظات زندگی معنوی اش را دقیقا به یاد نجات است. به امام رضا(علیه السلام) بگویید ما احمق هستیم، سرمان را پایین انداخته ایم و پوزه مان را در آخور دنیا کرده ایم و داریم نشخوار می کنیم و نمی فهمیم مرگ یعنی چه؟ قیامت یعنی چه؟ شما می فهمید. ما نمی فهمیم.

صبح تا شب هم برای اموات تاسف می خوریم که فلانی مرد و این گونه شد. نمی فهمیم خودمان هم می توانیم جایشان باشیم. شعر می گوییم.

کسی شعر گفته بود و برای کسی که ناگهانی مرده بود، شعر خوانده بود و آخرش می گوید امسال هم کبیسه است و حالا حالاها می خواهد از ما مرده بگیرد، خودشان هم فوت کردند. همین الان هم بنده در حال تعریف کردن خاطره برای شما هستم و چند روز تا آخر سال مانده است، فرداشب بیایند و بگویند فلانی مرد.

به سمت امام رضا(علیه السلام) رو کنیم و بگوییم آقا ما دنیا را یک کاری می کنیم، شما آنقدر کریم هستی و هر چه هم داریم زندگی می کنیم، داری نگاه می کنی و کمک می کنی و خدا هم همین گونه است. تا الان هر چه از زندگی مان گذشته، مدیون شما هستیم، زندگی بدون شما نه می چسبد، نه روال دارد، نه رونق دارد و تمام . الان به این نقطه رسیده ایم که می گوییم بالاخره دنیا اگر شما کمک هم نمی کردید این مدت گذشته است، بعدی هایش هم می گذرد و آنقدر هم عقلم نمی کشد که به طور جدی بنشینم و با شما صحبت کنم که در روز قیامت  چشمانم باز نشود و بگویند ..................

این مطلب را در زیارت جامعه خوانده ام، همین امشب خواندم که کار دست شماست. بعد می گویند رفتی و شب های آخر سال خدمت امام رضا(علیه السلام) نشستی اما آنجا برای قیامت و نجات خود هیچ چیز نگفتی؟! ببین بغل دستی ات مرد. همه کار دست اهل بیت(علیهم السلام) بود.

وقتی مردی دیگر هیچ چیز نمی شود گفت. بعد از مردنت، یک واو نمی توانی بگویی. الان می خواهی بگویی برو بگو.
 
به امام رضا(علیه السلام) بگو شعورم نمی رسد شما به من نگاه کن، ممکن است فردا یادم برود اما شما یادت نمی رود. همین الان داری صحبت می کنی، لازم نیست شما بروی و خصوصی بنشینی و صحبت کنی. من صحبت های جمعی را بیش تر می پسندم.

یا امام رضا(علیه السلام) ما نمی فهمیم که نه از تو و نه از خدا چه چیزی را باید بخواهیم. چون کور و خواب هستیم. "الناسُ نیام" یعنی همه خواب هستیم. "إذا ماتو إنتَبَهوا" یعنی وقتی می میریم تازه می فهمیم اطراف ما چه خبر است که آن موقع هم فرصت نداریم اما الان فرصت داریم. به امام رضا(علیه السلام) بگوییم، آقادنیا دارد می گذرد و ان شاءالله شما بیش تر به ما نگاه مهربانانه می کنید و بهتر می گذرد. من برای یک درد کوچک، یک مریض و یک حاجتم اینقدر به تو اصرار کردم و اینقدر مایه گذاشتم اما اینقدر شعور نداشتم که برای نجاتم مایه بگذارم! امشب مداحی را بگذاریم برای نجات. وقت نداریم. واقعا نمی فهمیم!

خدا رحمت کند و درجات شهید دستغیب را متعالی کند. می گفتند وقتی می گویند مرگ، نه من پیرمرد می فهمم و نه شما که می شنوی ، هیچکس نمی فهمد. این مرده ها می فهمند. فهمیده هایی مثل شهید دستغیب که دارند از بالا نگاه می کنند، می گویند ما نمی فهمیم نجات یعنی چه؟ زیارتی که نتواند شب اول قبر من را نجات دهد به چه درد من می خورد؟

 چه کسی از مرگ نمی ترسد؟ همین را می خواستی امام رضا(علیه السلام). بنده می ترسم. از مردن می ترسم. با این زندگی که من دارم معلوم است که باید بترسم. اولیا خدا و امام معصوم هم می ترسند! چگونه امام مجتبی(علیه السلام) برای مرگ گریه می کرد! به امام مجتبی گفتند چرا گریه می کنید؟
 
گفته بودند: اولا دلم برای دوستانم تنگ می شود، دوستانم را دوست دارم، من راحت می شوم و می روم اما این دوستانم پشت سر من می مانند. دوما میترسم!

نگویید شهید می شویم و فلان، خیلی ها آرزوی شهادت داشتند اما شهید نشدند چه کار کنند؟ طرف می گوید این همه ما دعا می کنیم که شهید شویم، شهید نمی شویم؟ نه نمی شوی! امام خمینی هم شهید نشدند ، لیاقت نداشتند؟! خیر این گونه نیست. معلوم نیست همه شهید بشوند. "ای برده هر آنچه که بوده" یعنی هر چه که بود، گذشت "اصلا بیا فرض کنیم امروز محشر است"

200 سال پیش، به یکی از اولیای خدا گفتند که اگر مومنِ حقیقی بخواهد قشنگ بفهمد که چقدر ایمان دارد یا ندارد و بخواهد به گونه ای زندگی کند که بر مبنای ایمان باشد، باید چگونه زندگی کند؟ راه حل هایی که خدمتتان می گویم را جدا از این سخنرانی در نظر داشته باشید. فرض کنید من یک دستورالعمل دارم به شما می گویم، بدین صورت که از این هایی که با آن فلش کارت هایی درست می کنند، باشد و فلش ذهنی شما باشد.

اسم این عالم را که نمی آورم دلیل دارد. دلیلش را هم کاری نداریم.  فرمودند اگر به شما بگویند فقط و بی برو برگرد یک هفته دیگر زنده هستی چگونه زندگی می کنی؟ همین گونه زندگی کن. زمانی که مطمئن هستی، می توانی اجرا کنی. بگو من فرض می کنم فقط یک هفته زنده هستم، هر کاری که می توانم انجام می دهم.

ان شاءالله خداوند به همه ما توفیق عمل عنایت کند.
صوت سخنرانی



کانال تلگرام رهپویان
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات