سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1391
 » دست‏‌نوشته‌های زائرین | قسمت «1»

1.

کلا گفتن حس و حالت از کربلا خیلی سخته حتی با قلم !
این شبی که اقاسید گفتن برا منکه تو زندگیم شبی تکرار نشدنی بود ..

عصرش تو نمازخونه هتل بغلی جلسه بود با بچه ها مردد بودیم که بریم یا نه ؟! گفتیم شاید فاز نده ، بریم حرم بهتره چون صبحشم حرکت داشتیم . قسمت شد که بریم ..

هوا فوق العاده کثیف و بارون شل میومد .. واقعا افتضاح بود هوا ! آسمون یه رنگ عجیبی بود .




جلسه شروع شدو اقاسید چن دقیقه ای صحبت کردن !
از اواسط صحبتاشون جلسه اشکی شد ..خیلی چسبید این جلسه و بعدم مداحی و سینه زنی ...

شب جمعه بود و حرم آقا !
از شلوغی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید ..

 برا سجده رفتن رسما پای طرف جلویی تو حلق من بود
دعای کمیل بین الحرمین برگزار میشد که اصلا جا نبود بشینیم رفتیم هتل برا نیمه شب .
شب ساعت 12 با اقاسید اینا رفتیم حرم حضرت ابوالفضل بعدم حرم امام حسین و شب جمعه و وداع جمع ما ..

با همون نوای همیشگی : اومدم دوباره .. جلسه شروع شد

انقدر قسمت برادرا شلوغ شد که ریختن سر ما که ردیف اخر خواهرا نشسته بودیم وبه ناچار جامونو عوض کردیم !
یهو اقاسید گفتن گوش کن ! گوش کن !
"یا امام حسین 10 شبه داریم اینجا سینه میزنیم ولی هنوز دهنمون به روضه باز نشده اگه قسمت نیست من این یه بیتو بخونم همینجا لال بشمو کمرم بشکنه و بشینم .."

همون شعر پیراهن یوسف و .. خوندن و یهو جلسه پوکید و اقاسید گفتن همه پاشیم بریم سمت قتلگاه

تا اونشب یه بار بیشتر نرفته بودم قتلگاه، اونم گذری ازش رد شده بودم برا اینکه کسی ازم پرسید رفتی بگم اره !

اون لحظه با روضه خونی آقاسید و تو سرو صورت زنی بچه ها اون نور قرمر تو قتلگاه .... هیچچچی دیگه از آدم نمیمونه .. هیچچچچچچچی ..

 نمیدونم چه حسیه که وداع با آقا اصلن سخت نیست ! ینی انقدر تو حرمش صفا داره و آرامش بهت دست میده که فکرشم نمیکنی وقتی ازش جدا بشی دیوونگی بهت دست بده .

شب اخر به هرجون کندنی بود حرفامو به آقا زدم ! آقاسیدم تو وبلاگشون گفتن نمیشه اونجا چیزی گفت
واقعا همینطوره !! انقدر آرامش داری که هیچی بذهنت نمیرسه وقتی میای بیرون حرفات هجوم میارن رو مغزت ..

 خلاصه گفتیم و دل کندیم ! شیش گوشش رو گرفتیم تو بغل و زیر قبه همممممه رو دعا کردیم و رفتیم !
بعد رفتنت امید داری که هنوز 4 تا امام دیگه مونده و دلتنگیت جبران میشه
ولی ..
..

همینکه از چهارراه اصلی خیابون مشرف به حرمین میای بیرون و برمیگردی حرم رو نگاه میکنی غم عالم میشینه رو دلت .. و اصلا دیگه هیچچچی دست خودت نیست .. ( ازین جاش ببعد واقعا گفتنی نیست / دقیقا مثل لحظه ای که میخوای حرم آقا امام حسین رو برا اولین بار ببینی که اصلا حسش گفتنی نیست )


               


 
این چه سریه که وقت خداحافظی اشکت نمیاد ولی تا پا از حرمش میذاری بیرون غم همه وجودتو میگیره !
دقیقا برعکس امام رضا ..
فقط باید باشی و ببینی چه بروزت میاد تو کربلا ..    

 
****

2.

یکی از به یاد موندنی ترین لحظه هاش، موقعایی بود که برا اولین بار گنبدها رو دیدیم.
نجف، به نماز مغرب و عشای حرم نرسیدیم. حدودای ساعت 9 بود که برامون سرویس گرفتن - هتلمون از حرم خیلی دور بود - و رفتیم.
بیرون تاریک تاریک تاریک بود. مدیر کاروان داشت بلند و تند تند حرف می زد و توضیح می داد، ما هم گوشمون به تن صداش عادت کرده بود.

یه لحظه یه مکث معناداری کرد، با صدای رسا گفت : السلام علی اول مظلوم عالم، علی ابن ابیطالب (ع) ..
همه برگشتن سمت پنجره، میخکوب. چطوری بگم که تا چند دقیقه چه حالی زیر سقف اون مینی بوس حاکم بود..




بقیه رو نمیدونم، فقط یادمه خودم از هجوم اونهمه حس متفاوت و عجیب، حس تو تنم نبود. وقتی پیاده شدیم انگار یکی می کشیدم رو زمین. فقط چشمم به گنبد بود، ذهنم خالی ِ خالی بود.

دیگه تا رسیدیم جلوی ضریح رو یادم نیست.

کربلا هم اول گنبد حضرت ابوالفضل رو دیدیم. یه ساعت از نماز ظهر گذشته بود. هوا هم خیلی آلوده و پر از غبار بود.
اولین نفری که گنبد رو دید، بلند سلام داد و اتوبوس از صدای گریه و زمزمه ترکید ..

در توانم نیست بیشتر از این توصیف کنم.


****

3.


قبل از رفتن، خیلی ها بهم گفته بودن که تو حرم امام حسین آدم گریه ش نمی گیره و قفل میشی و .. / ولی گریه هاتو بذار تو حرم ابوالفضل (ع). با دل راحت و خیال آسوده هرچی میخوای بشین گریه کن.

ولی دقیقا برعکسش برا ما اتفاق افتاد! تو حرم امام حسین هرکی تو حال خودش بود، از سیل آب نمک اضافه نمی اومد تا به حرفای دیگه برسه.

ولی حرم حضرت عباس .. نمیدونی چه آرامش شیرینی داره. بدون هیچ فشار و نگرانی و ترس. خیال راحت. دل آروم.
خنده هامون تو حرم آقا ابوالفضل بود.

الحق و الانصاف که لقب "کاشف الکرب" به هیچ کس دیگه انقدر برازنده نیست.
دقیقا مثل یه برادر، عمو، حامی، تکیه گاه، پشت و پناه.

چقدر دلم آروم می گرفت و خدا رو شکر می کردم وقتی فکر می کردم تو اون روز همچین کسی همراه امام حسین بوده..

برعکس  ِ حرم امام حسین که تا روز آخر نتونستم دعا کنم، تو حرم حضرت ابوالفضل زود شد.
انقدر صبور و پرحوصله به حرفات گوش میده و انقدر گرم متوجه و مراقب ت هست که فاصله نماز عصر و مغرب دلتنگش میشی.





+ امان از دل زینب..


****

4.


کربلا .. کربلا
..

 توصیف حرم امام حسین خیلی مشکله . اون حِسِت ، حالِت ! عجیبه !

 وارد حرم که شدیم بدو بدو با بچه ها میرفتیم که برسیم ضریح رو ببینیم . نزدیک در ورودی که رسیدیم زانوهام سست شد دیگه نتونستم قدم از قدم بردارم !

 دست به دیوار دوستمو صدا زدم که نمیام !.. اونم با اون حال بدش سرم داد زد که بیاااا .. دستمو کشید و رفتیم ..

4 نفر بودیم باهم وارد شدیم ولی بعدش هر کدوممون یه جا پهن شدیم .

واقعا همونجا خدا یه نیروی مضاعف بهت میده که بتونی خودتو نگه داری !

 تاشب آخر جرات نمیکردم سرمو بالا کنم و قبه رو ببینم .  حس میکردم چشمای خونین اباعبدلله همونجا خشک شده به زائراش ..

 قفلی برا حرف زدن با اباعبدلله .. خییلی سخته :( :(

 
برا رسیدن به ضریح یه کم شلوغ بود سخت میشد رفت جلو . یهو من دیدم بچه ها غش کردن از خنده ، میگن این زن عربه مث بلدوزر داره میره جلو بیا بچسبیم بهش بریم .. کلی خندیدیم و رفتیم
..

رفتیم و برا اولین بار ضریحشو بغل کردیم ..


++
هیچ وقت تصورشم نمی کردم تو اولین زیارت، با اون جو سنگینی که به همه حاکم بود، دقیقا یه متری ضریح - همچین اتفاقی بیفته.

قیافه هامون وسط خنده و گریه دیدنی بود.
یه حال خوشمزه ای بود.

قربون دل مهربون آقام برم که دوس نداشت اولین زیارتمون با غم و افسردگی و فشار روحی باشه .
تاثیر اولین زیارت، رو نشاط زیارت های بعدی مون واقعا محسوس بود.


****

5.


و اما چفیه های خوشرنگ! این 40 نفر که شده بود سوژه تفریح ما !




حالا بگذریم که من هی یادم به هاچ زنبور کچل! و کندو عسل و مورچه و اینا می افتاد، ولی علَم کانون بود.
برا ردیابی محل مراسما و جاسوسی خوب بود.

مثلا اگه سه چهارتاشون رو تو کفشداری حرم حضرت ابوالفضل می دیدی، می فهمیدی علی بابا و 40 دزد بغداد الان تو حرم حضرت ابوالفضل ان!

منم روز آخری پیشنهاد دادم ما هم صورتیشو بگیریم ست کنیما، وخ نشد!


****

6.


بار اولی که رفتیم حرم امام حسین (ع) خییییلی تو جَو بودیم !
وقتی از ضریح کنده شدیم ، سمت راست در خروجی یه ضریح دیگه بود
دوستم گفت کیه ؟
گفتم حضرت علی اکبر
چسبیدیم بهش و کلی گریه کردیم !
یه خورده بعد یه دوست دیگه مون اومد کنارم ، گفتم بیا که دلم خونه برا علی اکبر
گفت بابا اینجا ضریح 72 تن شهدای کربلاست !!!

همونجا پوکیدیم از خنده!

بعدش رفتیم پیش ضریح شهدا، گفتیم ببخشیدا ! بی زحمت گریه ها رو بفرستین ضریح بغلی! مال شما نبود ! اشتباه شده بوده !
بندگان خدا مات و مبهوت مونده بودن که اینا چشونه !؟


****