جمعه 29 اردیبهشت 1391
 » دست‌نوشته‌های زائرین | قسمت «2»

1.

روحانی کاروانمون بین روایات و احادیثی که تو سفر فرمودن یه روایت گفتن که شد اتفاق جالب سفر کربلام :

خداوند مال و فرزند و خانواده ی زائر کربلا رو حفظ میکنه تا زائر برگرده به وطنش ! ( یه چیز تو همین مایه ها بود )

از روزی که وارد نجف شدیم ، برا سلامتی مامان و بابام خیلی دعا میکردم مخصوصا که هردوشونم مریض و ناخوش احوال.

تو کربلا بود مامانم بهم زنگ زد و گفت که نذر کردم ، یه مبلغی رو گفت که بندازم تو حرم حضرت ابالفضل. منم گفتم تا نگی نذر چی کردی نمیندازم ! خلاصه از ما اصرار و از مامانمون طفره !


تا بالاخره گفت که یه ماشین بهش زده تو خیابونو همون موقع انقدر ماشینه سرعت داشته و با شدت بهش زده بوده که پیش خودش فکر میکرده که پاش قطع میشه.
همون لحظه اقا را صدا میزنه و نذر میکنه و ..

خداروشکر بعد کلی دکتر و عکس گرفتن و معاینه میگن هیچیش نشده !

رسیدم شیراز همسایمون میگفت کربلا مامانت رو نجات دادها !


****

2.

شب وداعیه
توی باب القبله نشسته بودیم آقا کمیل محمدی و آقا سید و آقا مرتضی کشاورز عــــــالی خوندن
دیگه وقت این رسیده بود که آقا سید کلام های اخر رو بگن جلسه رو تموم کنن

یکم سکوت
یه بغض سنگین
یهو فقط ی جمله گفتن
((( آقا سید : این جمله من باشه روزی همه اونایی که دارن میرن شهرشون
برا اونایی که هوای شهر براشون نفس گیر میشه
وقتی رسیدین فقط آروم زیر لب بگید
دلم برا حرمت پــــــــــر میزنه )))


و این جمله هست که تا الان ما رو آتیش میزنه
همین یه مصرع مداحی به قول معروف عادی شده هست که تا میخوایم بریم سراغ گناه توی مغزمون رژه میره
و با همین ی جمله هست که میفهمی چقدر صاحب خونه دوستت داشته و چه مهمونی بودی براش

و در آخر اینه که تازه با این یه جمله میفهمی بهشت روی زمین یعنی چی ..

((اللهم الرزقنــــــــــآ حرم ))


****

3.

اولین بار که میخواستیم وارد حرم امام حسین (ع) بشیم، دخول النساء ش شلووووووووووووووووووغ !! دم دمای اذان هم بود. پیش خودمون گفتیم ای بابا ! نمیرسیم به نماز با این وضع. که یهو یکی از اون چهل نفر رو دیدم که داره از خروج النساء و رجال ! ورود میکنه  ما رو که دید گفت بیاین از اینور داخل. وقت نماز که خیلی شلوغ میشه از اینطرف هم اجازه میدن وارد شیم. البته تفتیششون متفاوت و باکلاس تر بود!

خلاصه ما رفتیم داخل ! بی هیچ زحمتی ! راحت .

نمیدونم کلا حکمتش چیه که حرم حسین (ع) انقدر رااااااااااحتی ! آرووووم .
نشد یه بار بریم حرم و اذیت بشیم .
.
.
.
گذشت تا آخرین ساعتای بودن در کربلا.

مجلس ساعت 5 عصر هتل ، خیلی عالی بود . خیلی فاز داد. رسید به وداع . تو کتم نمیرفت باید خداحافظی کنم ! به سفر شهریورم که هیچ امیدی نداشتم. میدونستم همین دفعه هم خیلی لطف کردن. وگرنه من کجا و وصل حسین کجا.
گفتم کاش میشد دوروز فقط بیشتر بمونم !
دست به دامان حضرت عباس شدم . نذر کردم . گفتم تورو به ............. قسم ، ردیفش کن یکی دوروز بیشتر بمونم. ضجه میزدم : حــســــــــــــیــن  

نمیدونم چرا ، ولی سینه زنی واسه حسین (مداحی) زیباترین و لذت بخش ترین لحظه های زندگیمه. اون لحظه هم مثه همیشه مست نام حسین بودم و دلخوش به موندن  

گفتم حالا برم وسیلشو ببینم. رو بزنم و التماس کنم که یه کاری کنه دوروز بیشتر بمونم . بخاطر موندن غرور و خجالت و ..... رو گذاشتم کنار . یاعلی گفتم و رفتم جلو.
سلام آقا سید ، زیارت قبول ....
تا اومدم بقیه اشو بگم ! قفل کردم (به چندتا علت !) شایدم دهنمو بستن ! ...... 
نشد ......   

از مجلس تا ساعت یازده و نیم دوازده که میخواستیم بریم حرم داشتم دیوانه میشدم . جنون !! دست خودم نبود . خیلی بد بود .

همین که پامو گذاشتم تو حرم آروم شدم. آروم آروم 
خیلی عجیب بود برام. با وجودی که شب آخر بود ، با وجود اونهمه پریشونی تا قبلش ، این آرامش ...... !!!

بازم رسیدم به اینکه : حرم قشنگ تو حسین بهشت عالمینه..
بی دلیل نبود که خانم زینب و رقیه سلام الله علیها دق کردن از دوریت ..

****

4.

یکی از محاسن بچه مسلمونا بخصوص بچه شیعه ها اینه که خواسته هاشون تقسیم میشه بین خودشون و خدا و ائمه. یعنی ائمه بارمون رو به دوش میکشن.
تو دین های دیگه شاید فقط خودشونن. یعنی وقتی خواسته ای دارن فقط به خودشون تکیه میکنن و میرن جلو
تو بعضی دین ها هم هم رو خودشون حساب باز میکنن هم رو خداشون
اما ماها ؛
میتونیم هم رو خودمون حساب باز کنیم هم رو خدا هم رو امام ها. مثل یه نیروی ماورایی که کمک میکنن ما به خواسته ای دنیایی و معنویمون برسیم.

ماها که تو ایران زندگی میکنیم از این نیروی ماورایی فقط یکی داریم و اونم امام رضاست. هربار که میریم تو حرمش کلی خواسته و دعا داریم که انصافا هرچی به صلاحمون بوده رو اوکی کردن و بهمون دادن.

تو سرزمین عراق،کلییییییییییییییی از این امکانات هست که مسلما تو دید اولیه خودم که میگم اماما کمک میکنن و انگار یه باری رو از دوش ما میگیرن باید بهترین سرزمین دنیا باشه. باید از پاریس و بیروت هم که میگن قشنگن، قشنگ تر باشه اما عراق واقعا سرزمین نفرین شده هست! انگار انقدر زجر امامامون دادن که هر کدومشون یه ذره هم دلشون خون باشه از مردم اونجا، دیگه کارشون تمومه. وقتی آدم از شهرشون میگذره ،اوج بدبختیشون رو میبینه. کاش اینجوری نبود.کاش کشوری که نماد مقدس مسلموناست چون کلی ائمه تو خاکش هستن اینجوری نبود...


****

5.

یکی از خاطرات جالب کربلامون:

یک ساعت قبل حرکتمون به سامرا ،بعد نماز صبح وقتی از حرم برمیگشتیم ،دیدم همسرم بدو بدو رفته دنبال یه آخوندی. آیت الله شیرازی بودن پیش نمازصبح تو حرم امام حسین. خیلی جالب بود ایشون خیلیییییی همسرم رو تحویل گرفتن انگار که چند ساله ایشونو میشناسن. احوال پرسی و چیکار میکنی و کجا مشغولی. بدون اینکه همسرم چیزی بگه گفت 3تا توصیه بهت دارم.


1- ارتباطت رو با امام حسین قطع نکن. گفت سالی یکبار سعی کن بیایی کربلا. خودت وقت نداشتی یکی رو بفرست (پول سفرش رو بده)بیاد کربلا. تو خونه ت مجلس امام حسین بگیر. نذر کن سال اول یکی بفرستی کربلا. سال بعد دوتا. ایشالا میلیاردر که شدی 1000 تا بفرست کربلا.


2- امام حسین رو تو سودت شریک کن. گفت 20 درصد درآمدت رو بزار مال امام حسین. و نحوه خرج کردنش رو گفت.


3- گفت مثل عطر باش. به همه محبت کن. گفت حتی اگه شکستنت، بذار عطر محبتت همه جارو بگیره. خیلی رو محبت کردن و مهربون بودنشون تاکید داشتن .


****

6.


تو مسجد سهله ،نزدیک جایی که پول میندازن ، یه اصفهانی اومد جلو گفت اقا دوتا هزاری داری؟؟؟؟
از لهجش فهمیدیم اصفهانیه
همسرم گفت اصفهانی بازی در نیار حاج آقا ، بنداز تو .
گفت نه میخوام هزارتومونی بندازم !

-------------------------------


تو مسجد سهله گفتن نماز امام زمان خیلی ثواب داره. ما هم تا اون لحظه نماز امام زمان نخونده بودیم. همیشه دو رکعتی ساده میخوندم.

شنیدین میگن کبک میخواست ادای کلاغ در بیاره راه رفتن خودش یادش رفت؟
میدونین که باید 100 بار گفت ایاک نعبد و ایاک نستعین. دیگه وسطاش یادم میرفت اینو بگم. تو دلم میرفتم از اول سوره میخوندم تا میرسیدم به ایاک ....انقدرررررررررررر این قضیه تکرار شد که آخرش خندم گرفت. انقدر خندم گرفت که نشد کنترل کنم که حواسم نبود تو سجده اخر 7 بار بگم و یه دونه گفتم. بعدش دیدم خواهرم کنارم داره هر هر میخنده. میگه اشتباه خوندی. کفرم در اومد. کمرم خشک شده بود از بس طول کشیده بود. اما کلی به جاش خندیدیم دهنم کف کرده بود...

---------------------------------


تو کاظمین وقتی تو حرم بودیم چندتا از ایرانی ها که مسئول بودن تو صدا سیما اومده بودن زیارت. بعد ما دقیقا کنار اینا نشستیم. خادم بهشون تبرک داد. همسرم رفت جلو .گفت انا ایرانی. منم میخوام. گفت لا لا . تبرک خاص. گفت خب ما هم خاصیم.بده. گفت لا. همسرم خندید گفت تو روحت. اونم خندید گفت تو روحت؟ بعد این مسئولای ایرانی سرشون انداختن پایین شروع کردن خندیدن. ما هم خندیدیم. البته بنده خدا داد بهمونا اما با دردسر...