سه‌شنبه 16 خرداد 1391
 » دست نوشته‌های معتکفین «1»
اعتکاف! ظهر بود ! 
صفی بلند از بچه ها پشت درب مسجد ایستاده بودند بی خیال گرمای آفتاب ، زیر سایه مهربان آفتاب در نگاهشان خنده وشوقی عجیب موج میزد
خودم را آرام آرام همراه جمعیت کشاندم داخل مسجد داخل خانه خدا آرامشی بود در صحن انگار صاف رفته باشی در آغوش خدا
از این بهت که در آمدم تازه یادم آمد که باید دست بجنبانم و جایی  برای سجاده و پتویم پیدا کنم و اگر مثل من زوود رسیده باشی به حجره های دو نبش روبروی کولر را راحت پیدا می کنی
شب اول همیشه آرام می آید انگار کن !
شبستان هم می داند هنوز گردو غبار شهر روی چشمانت است آقا سید هم با شبستان همراه می شود
یکی دو نکته درباره اعتکاف و این مهمانی آسمانی می گوید اعتکف امسال را بنام شهدا مزین کردند و پشت سر آقا سید تصئیری از حرم عشق بود
عشق فقط یک کلام
حسین علیه السلام
جلسه ای که با این نام شروع شود آخرش معلوم است
نوای گرم حاج مهدی سلحشور بود که هوای غبار آلود شبستان را بارانی کرد دیگر شیشه دل همه پاک شده بود حالا میشد ته چشمان همه را دید
یک جاده آبی که یکراست می رسید به بهشت
یاد امام و شهدا دل رو می بره کرب و بلا..


ارسال شده توسط : ع. علی نژاد