شنبه 8 شهریور 1393
 » گفتگوی اختصاصی گردان رسانه مکتوب و علمی با "نسرین سلطانی"
گفتگوی اختصاصی گردان رسانه مکتوب و علمی خواهران کانون رهپویان وصال
به مناسبت میلاد حضرت معصومه(س) و روز دختر




به توکل نام اعظمت...
معلولیت در مقابل اراده اش معلول مانده بود!


معلولیت در مقابل اراده و تلاشش معلول و مغفول مانده بود. به تمام نا امیدی ها و غصه خوردن ها و چرایی وضعیتش پشت کرده بود تا به امید به جلو، زندگی کند. سقف اتاقش مانند سقف آروزهایش کوتاه بود و از تمام دارایی های دنیا فقط و فقط به فکر سلامتی و خوشبختی عزیزانش بود. اگر چه وضعیتش از نظر فیزیکی و جسمانی سالم نبود اما زندگی سالمی داشت. هر کس او را می دید الگویی برای فرزندان خود، قرار می داد. اتاق کوچک و جمع و جورش تمیز و مرتبط بود مانند دلش که نذاشته بود ترحم ها و  تاسف های مردم از دیدن وضعیت جسمانی اش در دلش جا بگیرد.

هر چند اتاق کوچک بود اما دلش بزرگ و باصفا و برای تمام خوبی ها و دوستان و خانواده اش جا داشت. با یک بالابر وارد اتاق شدیم، با روی باز و خندان به استقبالمان آمد. همه چیز تمیز و مرتب بود. پنجره اتاق کوچک بود اما پنجره ای که از سمت دلش به سوی زندگی و خدا باز کرده بود بزرگ و بدون حصار، وسایل کارش را روی میز جلوی آینه  گذاشته بود، یک قلاب و کاموایی سفید به سفیدی و شفافی هر آنچه که می شود از زندگی اش فهمید...



"نسرین سلطانی" دختری با معلولیت از ناحیه دست و پای راست در یک روز گرم پذیرای بچه های گردان رسانه کانون فرهنگی رهپویان وصال بود تا زندگی همراه با امید را برایمان تشریح کند نه تنها برای اینکه شکر گذار سلامتی خود باشیم، بلکه می خواست نشان دهد زندگی سالم را تنها در وضعیت جسمانی سالم نمی توان محدود کرد.

به نظر دختری 35 ساله می آمد. خودش هم نمی دانست چند سال دارد و می گفت شناسنامه ام دست برادرم است. پدر و مادرش در قید حیات نبودند و یکی از خواهرهای خود را چند سال پیش در یک تصادف از دست داده بود!

در حال حاضر همراه برادرش زندگی می کرد، هر چند او هم به دلیل یک سانحه در محل کار کمرش آسیب دیده بود و روی ویلچر قرار داشت!

نسرین زمانی که از خانواده اش حرف می زد مدام برادرش رضا را که با او او زندگی می کرد را عزیزم خطاب می کرد. تنها آروزی نسرین سلامتی بود اما نه برای خودش بلکه برای برادرش رضا! رضا را خیلی دوست داشت و می گفت با نفسش زنده هستم. آروزیم دیدن خوشبختی و سلامتی او و خانواده اش است. نسرین و رضا هر دو معلول بودند اما این معلولیت باعث نشده بود که کم و کاستی ای درعلاقه این خواهر و بردار ایجاد شود.

یکی از سرگرمی ها و حتی منبع در آمد نسرین بافتنی است، با یک قلاب و کاموا! باور کردن این که کسی با این شرایط جسمانی و تنها با یک دست بتواند دامن، رو تختی، رو میزی و حتی لباس های پشمی ببافد سخت بود! زانوهایش قوت کارش بودند. میله های بافتنی را در دست چپش قرار می داد و کاموا را در بین دو زانویش می گذاشت و با عشق و علاقه شروع به بافتن می کرد. انگار از بافتن سیر نمی شد! با هر گره بافتنی در کاموا گره ای از مشکلات خود و کسانی که نظاره گر کارهایش بودند را باز می کرد.



تا پنجم دبستان درس خوانده بود و به دلیل علاقه به بافتنی دیگر به مدرسه نرفته بود. اگر چه نمی تواست یک مسئله ی ریاضی، شیمی یا فیزیک را حل کند اما درس زندگی با معلولیت را خوب بلد بود. یک باد بزن اولین کار بافتنی اش بود و با تمام ارزشی که برایش داشته آن را هدیه می دهد.

شروع کار بافتنی را با میله هایی که از چرخ های دوچرخه برادرش جدا می کرده، شروع کرده بود! بافتنی های نسرین حالا مشتری های خاص خودش را دارد و او در هر کارش عشق و علاقه و امید به زندگی را می بافد و گره می زند.



دو بار تحت عمل جراحی قرار می گیرد تا بتواند انگشتان دست راستش را صاف کند که عمل با موفقیت همراه نبوده است اما همین باعث نشده بود که نسرین از کار خود دست بکشد و همچنان می بافت و گره می زد!!

نسرین می گفت دختران خوب کم نشده اند این خوبی هاست که رنگ باخته است چرا که همه به دنبال نداشته ها در زندگی می گردند! می گفت معلول نیست چون به آنچه که می خواسته در زندگی رسیده است، هر چند دوست داشته مانند تمام دختران روزی عروس شود!

خدا چیزهای زیادی به من داده تا غصه این را نخورم. همین که خوشبختی و خنده و زندگی خانواده ام را می بینم برایم کافی و رضایت بخش است.

از دست پختش تعریف می کرد و می گفت هرکس غذای من را بخورد تعریف می کند. تنهایی اش را با صحبت کردن با نازی(عروسکش) پر می کند. دلش از نداشته هایش نمی گیرد، خدا را بخاطر تمام چیزهایی که داشت شکر می کرد و آروزی شفا برای کسانی که معلولیت بیشتری نسبت به خودش را دارند، داشت.

نسرین در آخر صحبت هایش نصحیت کرد؛ تمام دختران سرزمینش را به شکر خدایی که داشتنش جبران تمام نداشته های عالم است...