|
»
گزارش وقايع انفجار (1) (
28/01/1387
- 11:51 )
بسم الله الرحمن الرحيم
امروز شنبه است . با شروع جلسات كانون در سال 87 در هفته گذشته با حال و
هواي ديگري به سمت حسينيه به راه افتادم . در بين راه فوج جمعيت مثل هميشه
به سمت حسينيه روان بودند .
الله اكبر ، الله اكبر الله اكبر
اين صدايي بود كه در نزديكي حسينيه به گوش مي رسيد و پس از آن اقامه نماز
جماعت ... حسينيه هم با يك پارچه سبز قشنگ برروي ديوار هاي آن و پلاكاردهاي
عضوگيري تداركات تزيين شده بود . اقا سيد هم بلافاصله پس از اقامه نماز
سخنان خودرابا ور رفتن به ميكروفن منبر آغاز كردند . بحث هم كه درباره
خودفريبي بود .بيان هاي شيريني بود . وبا تكه هاي حاج اقا شيرين تر هم شده
بود . گهگاهي هم براي شروع كلام طلب صلوات مي كردند . صلوات هاي حضار
نوربخش جلسه بود و هم صفابخش جان .
بسم الله الرحمن الرحيم . اللهم كن لوليك الحجت بن
الحسن ...
اين صداي شروع مناجات بود ؛ آن هم يار سفر كرده مان كه روزي مي آيد و ...
صداي يا ارحم الراحمين جمع ، صفاي زيادي به قلب ها مي دهد . صداي گريه
دوستان در اين صداها گم نمي شود و بعضي با اشك هاي چشمشان يا ارحم الراحمين
مي گويند ، شايد كه خدا ولي نعمت شان را به آنها برگرداند .
آقا سيد هم گويا كه دلش براي امامش تنگ شده باشد ؛ شروع به خواندن كرد ...
عمري نگاهت آقا مبهوت كرده ما را
دل برده از خدا هم خال سياهت آقا
آن روز نامتان را نعم الامير كردند
در پيچ و تاب زلفت ما را اسيركردند
دلش راضي نمي شود كه از آقا نخواند و اميد نداشته باشد به رحمت خدا .
يا من اذا ساله عبد اعطاه و اذا قربه ادناه...
شايد مناجات راجين سيد الساجدين بتواند مرهمي بر دلهاي آتش زده اين جمعيت
بگذارد كه از فراق آقايشان قالب تهي نكنند...
دلمان كه قرار نداتشت وبا شروع روضه ابالفضل
العباس بي قراري اين دل بسيار زيادتر شد .. همان روضه هميشگي كه
سائل به در خانه حضرت مي آيد و....................... گويا امام زمان هم
دلش براي جد غريب وعموي بزرگوارش گرفته است .
مثل اينكه نمي شود اين جمعيت را آرام كرد مگربا پرواز دستها بر فرودگاه
سينه هاي سوخته از هجران يار .
حسين ... ابي عبدالله ثارالله
به مشبك ضريحت دلم گره خورده
به خدا قسم اين گدا رو ولش كني مرده
غريب و تشنه لب آقام به روح پاكت السلام
بي تو مي ميرم حسين يك كلام ختم كلام
سينه زني هم شروع شد ... اما انگار امشب نمي شود از ولي عصر نخوانيم ...
اين صداي آقاي كشاورز –مداح كانون – است كه ...
بي تو اي صاحب الزمان بي قرارم هر زمان
از غم هجر تو من دل خسته ام همچو مرغي بال وپربشكسته ام
به به ...... در ودل با امام زمان شروع شد وبا اين نوا خيلي ها پرواز دست
هايشان را با نمي آب چشم هم همراه كردند......
بومب !!!
خداي من چه شد... چه صداي مهيبي .......
ناله هاي زيادي به گوش مي رسد : خدا........................ يابن
الحسن....................حسين.........................
عده زيادي از جمعيت هراسان به سمت جلوي حسينيه مي دوند نا خود آگاه با آنان
همراه مي شوم. اما همچنان صداهاي مهيبي به گوش مي رسد. صداي آهن و خرد شدن
شيشه با صداي فروريختن ديواربه هم آميخته شده است وبوي خون وباروت هم به
حدي است كه تا چند متر بيرون حسينيه هم به مشام مي رسد.
به سختي وبا سرعت به داخل حسينيه برگشتم . ودر انبوه دود وخاك به سمت آخر
حسينيه رفتم. پرسش هاي زيادي ذهنم را به خود مشغول كرده است اما صداي افراد
اجازه يافتن پاسخ را نمي دهد.........
اين همه صدا براي چيست؟ چرا همه فرياد مي زنند حسين؟؟؟؟ مگر كربلا شده است
اين خون هاي روي ديوار چيست؟ واي خداي من اين دست بچه چيست ؟ پس بدنش
كجاست؟ اين بوي باروت چيست؟ چرا پارچه سبز دارد مي سوزد؟؟؟؟؟
چرا همه صدا مي زنند : آمبولانس........................................
مگر اينجا جبهه است يا شبيه آن شده است كه همه صدا مي زنند
:........................امدادگر.............آمبولانس
كمي جلوتر رفتم ..............
ديوار كناري حسينيه در حال فرو ريختن درب حسينيه هم كه ازجا كنده شده است و
به چند متر آن طرف تر پرتاب شده است... ديوار بين خواهران وبرادران هم كه
ريخته است و بلوك چندين مترآن طرف تر افتاده است .........................
واي خدا................ اين همه خون وگوشت روي ديوار چه مي كند .....
چه قربان گاهي شده است.. اينجا تاچند دقيقه پيش محل اتصال به حضرت بود
وحالا قتله گاه ياران حسيني ...............
گودي قتله گاه ماهم زير معراج شهدايي بود كه الان به سقف حسينيه برخورد
كرده وبه زمين خورده است وبا پايه هاي سوخته به زمين برخورد كرده است. گويا
كسي آن را بلند كرده است و به سقف حسينيه زده وچند متر آن طرف روي زمين
گذاشته است....
پليت سقف انتهاي حسينيه هم كه معلوم نيست الان كجا افتاده است ؟؟؟؟؟؟
با ضربه آقاي ... به خودم آمدم ومشغول تخليه افراد حسينيه ايي شدم كه ازچند
ين دقيقه پيش مردم با شدت زياد از آنجا خارج شده بودند. . به سرعت از
حسينيه خارج شدم و به كمك نيروهاي انتظامات آمدم ..... جمعيت از درب حسينيه
فوج فوج براي كمك به داخل حسينيه هجوم مي آورند... گويا جمعيت زيادي در
بيرون حسينيه است..
تلاش كردم ازحياط كناري خودم را به خيابان برسانم تا با متفرق كردن جمعيت
در حركت آمبولانس هايي كه الان صداي آژيرهايش به گوشم مي رسد و با بلند گو
سعي در باز كردن راه خود دارند كمكي كنم....
خداي من ......
پليت سقف حسينيه چرا اينجاافتاده است؟؟؟ اينجا كه تا محل حادثه بيش از 40
متر فاصله دارد.............
...........................................................
ساعتم 47/9 را نشان ميدهد و كثرت جمعيت به حدي است كه به سختي مي شود راهي
بين آن براي حركت يك نفر پيدا كرد چه برسد براي اين همه آمبولانس كه الان
صداي آژير آن مثل تير بر قلب وجانم مي نشيند...
...............................
به خودم آمدم . ساعتم 12/11 را نشان مي دهد ..... و در اين مدت فقط به داد
زدن ومتفرق كردن جمعيت مشغول بودم .. سريع يك اكيپ را مامور آمار گيري از
بيمارستان ها كردم......
......................................................
اكثر مجروحين حادثه از سوختگي رنج مي برند وتعدادي قطع عضوو شكستگي اعضا به
علت موج انفجارو..... اين را از تماسهاي تلفني مكرر با افرادي كه به
بيمارستان ها روانه كرده بودم فهميدم.
حوالي ساعت 03/12 به بيمارستان نمازي رسيدم....... وبا كمك دوستان وارد بخش
اصلي اتفاقات شدم.
خداي من ....... مجروحين خيلي زيادند.... وتيم هاي پزشكي با سرعت تمام به
مجروحين رسيدگي مي كنند.
افرادي را مامور كردم تا از سوپروايزر اتفاقات آمار شهدا را بپرسند و خودم
به اتفاق چند نفر ديگر شروع به سركشي ازمجروحين و شناسايي مجهول الهويه ها
كردم........
..........................
ساعت 30/2 بامداد است. به طبقه سوم اتفاقات رفتم تا بتوانم به كمك دوستانم
مجهول الهويه ها را شناسايي كنم. لباس سبز پوشيده ام تا وارد آي سي يوي 5
شوم و مجروحي را شناسايي كنم. دوستان ديگر هم مامور سركشي به بقيه اتاق عمل
ها شدند.
شدت سوختگي به حدي بود كه قادر به شناسايي نشدم .
..................................................
ساعت 17/3 بامداد........
محمد مهدوي....... جواد ياقوت...... علي نوروزي................ دو كودك كه
نام هايشان معلوم نيست
كساني هستند كه در جوار سيد وسالارشان آرميده اند .......... آنها چقدر
آرام.......... و ما چقدر مظطرب.....
حرارتي در وجودم بود كه مي خواستم زار زار گريه كنم. از گريه خودداري كردم.
به طبقه اول برگشتم و آمار تك تك بيمارستان ها را گرفتم.....
فقيهي 15 نفر
فرهمند فر 4 نفر
شهيد چمران 1 نفر
قطب الدين و..............
.....................................................
....... آقاي فلاني با شما كار دارند... اين صداي يكي از همراهانم بود
...... با من ؟ چرا؟
در درونم انقلابي بود ..... نمي دانستم چطور بايد خبر شهادت عزيز ترين
دوستش را بدهم .
نفهميدم چطور اين 9- 8 متر را طي كردم.
سلام....
سلام ورحمة الله......
آقاي فلاني تورو خدا از محمد مهدوي خبري داري ؟
دلم مي خواست زمين دهان باز مي كرد واين لحظه را حس نمي كردم . چشماهيش
خيره به دهان من بود وگويي كوهي كه بر پشت من بود اجازه نمي داد كه اول او
را آرام كنم وبعد به او خبر دهم .
نمي دانستم چه كنم او هم مدام مرا قسم مي داد اما نه من آمادگي داشتم نه او
.......
فقط گفتم : محمد از دست رفت.....
اين جمله من كافي بود تا او هاي هاي گريه اش به آسمان برود ...... نمي
دانستم از پشت درب بسته چطور اورا آرام كنم. چند دقيقه ايي سرش روي دستان
من بود وگريه مي كرد.......
به سختي از او جدا شدم . به سمت صندلي ها به راه افتادم تا كمي از اين آلام
كم كنم. هنوز راه نيفتادم كه بانويي مرا خطاب قرار داد:
--ببخشيد؟
-بفرماييد مادر....
--بچه هاي خواهر من در هيچ بيمارستاني نبودند. ميشه شما هم تو ليستتون نگاه
كنيد... عرفان و علي رضا انتظامي
---............نخير مادر اما چند نفر داريم كه نتونستيم تشخيص بديم . بريد
طبقه سوم.......
...............................
ساعتم را نگاه كردم چقدر امشب دير مي گذرد............02/4
سر وصدايي توجهم را جلب كرد .... با اينكه ديگر نايي برايم باقي نمانده بود
خودم را به درب ورودي محل اصلي سر وصدا رساندم........ در باز شده بود و
آقا سيد وعده ايي از بزرگان مجموعه وارد بخش اتفاقات شدند. |