* مردي در تاريكي پشت سر هم كبريت روشن مي كرد و به دنبال چيزي مي گشت . عابري پرسيد : به دنبال چه مي گردي ؟ آن مرد گفت : يك دانه چوب كبريت از دستم افتاده ، مي خوام اونو پيدا كنم .

 * يك شب عيال ملّا به او گفت : ملّا چرا در خواب خُر و پف مي كني ؟ ملّا جواب داد : زن چرا دروغ مي گويي ؟ دفعه‌ي پيش هم كه همين حرف را زدي من دو شب تا صبح نخوابيدم ، ديدم خُر و پف نمي كنم .

 

************************************************************

 خورشيد يا ماه

 روزي ملّا در مجلسي نشسته بود . از او پرسيدند : خورشيد بهتر است يا ماه ؟ ملّا قيافه‌ي متفكّرانه اي به خود گرفت و گفت : اين ديگر چه سؤالي است كه شما مي پرسيد ! خب معلوم است كه ماه بهتر است ؛ چون خورشيد در روز روشن در مي آيد به همين علّت وجودش منفعتي ندارد امّا ماه شب ها را روشن مي كند . پس ماه بهتر است .

 

************************************************************

 حمّام را خوردند

 يك تهراني به خانه‌ي دوست خود در شهري ديگر رفت . صبح كه از خواب بيدار شد ، به صاحب خانه گفت : آيا شما حمّام داريد ؟ مرد رفت پيش زنش و گفت : مهمان از من حمّام مي خواهد ، آيا تو مي داني حمّام چيست ؟ زن گفت : نه والّا ، من نمي دونم . به او بگو ما تا ديروز حمّام داشتيم ، امّا بچّه ها اونو خوردند !

 

************************************************************

 خاصيت پنير

 ملّا زنش را صدا كرد و به او گفت : كمي پنير برايم بياور تا بخورم ، زيرا پنير براي سلامتي بسيار مفيد است و اشتها را زياد مي كند و دندان ها را سالم نگه مي دارد و شكم را سير مي كند و به همين دلايل من پنير را بسيار دوست دارم . زن ملّا گفت : پنير نداريم ! ملّا گفت : اشكالي ندارد ، چون پنير براي سلامتي بسيار مضر است و چربي بدن را بالا مي برد و خون را غليظ مي كند و عقل را كم مي كند و آدم را خنگ مي كند و ... زن ملّا گفت : چرا اين قدر پرت و پلا مي گويي ؟ من بالأخره نفهميدم پنير مفيد است يا مضر ؟ ملّا جواب داد : اگر پنير داشتيم مفيد بود و حالا كه نداريم بسيار مضر است .

 

************************************************************

 پرداخت بدهي ملّا

 مغزه داري كه از ملّا طلب داشت ، درست وقتي ملّا با اهل خانواده اش داشت از جلوي مغازه‌ي وي عبور مي كرد ، پيش آمد و با لحن بدي بدهي ملّا را مطرح كرد و او را نزد خانواده اش خجل كرد . ملّا از او پرسيد من چه قدر به تو بدهكارم ؟ مغازه دار گفت : دقيقا 102 ريال . ملّا گفت : اگر من ماه ديگر 50 ريال و ماه بعد از آن نيز 50 ريال به تو بدهم ، از حساب بدهي من چه قدر مي ماند ؟ مغازه دار گفت : 2 ريال . سپس ملّا به او گفت : خُب مرد حسابي ، تو خجالت نمي كشي كه براي 2 ريال اين قدر سماجت مي كني و هر بار مرا مي بيني ، از من پول طلب مي كني ؟

 

************************************************************ 

پُرخور با سليقه  

در شهر ، يك نفر حاجي از مكّه برگشت و خانواده‌ي او گوسفندي قرباني كردند و نصف آن را بين همسايه ها تقسيم كردند و با نصف ديگرش وليمه دادند . در مجلس شامي كه به همين مناسبت برپا شده بود ، از قضا يكي از مفت خوران حرفه اي همبي دعوت آمده بود . مفت خور مذكور كه قبل از شام يك ديس ميوه و چند تا چايي و شربت و شيريني خورده بود ، سر شام هم دو بشقاب پُر پلو و خورشت خورد و داشت بشقاب سوم را از پا درمي آورد كه به سكسكه افتاد و سكسكه به او امان نمي داد كه به كارش ادامه دهد . در حالي كه همه مدعوين عقب نشسته بودند و او را نظاره مي كردند ، پسر صاحب مجلس يك ليوان آب به طرف او برد و گفت : آميرزا آب بخوريد تا سكسكتون بند بياد . آميرزا كمي سرش را بالا آورد و اشاره كرد به پارچ دوغ و گفت : دوغ را بده !

 

************************************************************

 پوست كندن پياز  

صاحب هتل وارد آشپزخانه رستوران هتل شد و ديد تعدادي از كارگر ها مشغول پوست كندن پيازند ، امّا يكي از كارگرها در گوشه اي نشسته و دارد زار زار گريه مي كند . از سركارگر پرسيد : چرا اون كارگر گريه مي كند ؟

سركارگر گفت : من كار ها را بين خودمان تقسيم كردم .

صاحب هتل گفت : از تو پرسيدم چرا اون آقا گريه مي كند ؟

سركار گفت : آخه نوبت اونه كه گريه بكنه . براي اين كه كار بهتر پيش بره ، قرار گذاشتيم يك نفر گريه كنه و بقيه تند تند پياز پوست بكَنند .

 

************************************************************ 

پيرمرد مريض و عضرائيل

 پيرمردي در بستر بيماري افتاده بود كه به طور سرزده يكي از همسايه ها وارد اتاق او شد تا از او عيادت كند . پيرمرد پنداشت كه او عزرائيل است و آمده كه قبض روحش كند . فوراً گشت و شيشه شير يك بچّه را برداشت و به دهان گرفت و مشغول مكيدن شد تا عزرائيل را گول بزند . فرد عيادت كننده متوجّه منظور پيرمرد شد و به او گفت : نازي كوچولو ، شيرتو بخور ، وقتي تمام كردي ، ميام تو را با خودم مي برم . پيرمرد پيش خود پنداشت كه در وقت مرگ ، عزرائيل پير و جوان و بچّه شيرخوار را نمي شناسد . لذا تصميم گرفت از جا برخيزد ، لباس مرتّبي بپوشد و وانمود كند كه هيچ بيماري ندارد . شايد عزرائيل دست از سرش بردارد . از خانه كه خارج شد دوباره آن عيادت كننده سر راهش سبز شد و به او گفت : عزيزم ، مي بينم كه شيرت را خوردي ، لباس هاي تميزي هم پوشيدي و آماده‌ي رفتني . پيرمرد تا اين گفته را شنيد ، ترديد نيافت كه در هر شكل و شمايل از دست عزرائيل نمي تواند فرار كند و عنقريب خواهد مرد . لذا از ترس مرگ سكته كرد و جان به جان آفرين تسليم كرد .